نسیم بهشت
جوانکی هستم متولد سال 1367 با نام سعید و برادرم محمد متولد 1365 که سقای تشنگان و سر دار شهدا ما را در تاریخ 20/3/83 ساعت 12:30 روز پنجشنبه دعوت به یک میهمانی بزرگ کردند دعوتی که نور عشق و ایمان را به همراه داشت ,دعوتی که سالهای سال انتظار انرا می کشیدیم دعوتی که حاصل دعا های کمیل ما در شبهای پنج شنبه در امامزاده نجم الدین بود کمیلی که محفلی گرم در بر داشت,کمیلی که هر شب افراد زیادی را به خود مجذوب میکرد یادم میاید در اخر هر کمیل چنان حسین بن علی را صدا میکردیم که زمین و زمان میلرزید و چنان دستها را بر سینه میزدیم که صدای ان تا عرش میرفت سینه زدنهایی که چندین نفر از مجلس را راهی بیما رستان کرد واما جواب این سینه زدنها و کمیل ها چه بود...شاید بیش از 8 الی 10 نفر از این مجلس در طول یک ماه راهی خاک پاک کربلا شدند که یکی از انها بنده حقیر وبرادرم بود ...
واما در سفر چه گذشت خواهم گفت:...با پاهایی لرزان و دلهایی سر شار از عشق از اصفهان سفری کردیم نورانی به سوی خاکی از بهشت در حین راه قلبهامان به تپش افتاده بود واشک عشق در چشمانمان حلقه زده بود که ایا من حقیر لیاقت پا گذاشتن در این خاک را دارم
نیمی از راه ابی را با قایق رفتیم و نیم دیگر را با پای پیاده در ابها قدم بر داشتیم نا گاه قایقی را دیدیم که با شتاب به طرف ما می امد انگار میکردی که از اول مسیر در تعقیب ما بود
قایقی که حامل 5 انگلیسی حیوان صفت بود ما هم از درد اینکه چارهای نداشتیم خود را در میان نیزارها پنهان کردیم ونیمی از بدنهایمان را در لجنها فرو بردیم خلاصه کاری کردیم که انگلیسی ها ردمان را گم کنند بعد از طی کردن راههای ابی به خشکی رسیدیم و وارد محیطی دایره وار شدیم که از بد اقبالی ما این جا هم امریکایهای عقرب صفت در صدد نیش زدن ما
بودند ... در عجب بودیم که چه کنیم این جا که هیچ مفر و پناهگاهی نیست که دوباره مجبور شدیم خود را در بین نیزارها پنهان کنیم در بین نیزارها با گروهی عاشق روبرو شدیم و دست به دست هم کاری کردیم که امریکایها هم مثل انگلیسیها ردمان را گم کنند ولی متاسفانه داود(یکی از رفقای ما)به دام امریکایها افتاد .
از برای جدایی از دوستمان با چشمانی اشکبار وارد بصره شدیم و بعد از چند ساعت راهی عراق شدیم
البته در بصره هم مشکلاتی بر سر راه ما بود ولی بالا خره به عراق رسیدیم واز این وان پیجوی خانه شدیم
تا انکه به نتیجه رسیدیم وخانه ای را پیدا کردیم که صاحب ان حلیم بود . حلیم مردی ساده دل ومهربان بود
او ضمن امانت دادن خانه به ما هشدار داد که از خانه بیرون نرویم زیرا همه جا در محاصره امریکاست
ولی دلهای ما بیش از این طاقت دوری نداشت . با دلهایی لرزان از پی دیدار یار خود راهی حرم ابوالفضل العباس ,سردار پاکیها و پادشاه زیبایها شدیم .صدای توپ وتانک فراوان به گوش میرسید وقتی که رسیدیم
قلبهامان به تپش افتاده بود که حرف اولمان به یارمان چه باشد,چگونه بر خورد کنیم که در زندگانی اخرت دستمان را بگیرد ...میدانید با چه چیزی روبرو شدیم؟...با صحنه ای که تا یک هفته اشک میهمان چشممامن بود چه چیز بد تر از درهای بسته به روی عاشقان.یک هفته چشمان خیسمان را به در خانه ابوالفضل العباس دوخته بودیم .ناله میکردیم, فریاد میزدیم که چرا اینگونه وارد کربلا شدیم .بعد از گذشت یک هفته درهای حرم به رویمان باز شد .انگار میکردی نسیمی از بهشت صورتت را نوازش میکرد فضای حرم را عطر گلهای بهشتی
پر کرده بود . همراه با باز شدن در حرم داود نیز ازاد شد و خوشحالی ما دو برابر شد .با دوستان وارد حرم شدیم .حال خود را نمی فهمیدیم از چشمانمان خود به خود اشک جاری میشد وحدودا تا ساعت 22 انجا بودیم
و عقده های دلمان را خالی کردیم .قابل ذکر است که راس ساعت 22:30 درهای خانه عشق را میبستند واز
این ساعت به بعد هیچکس حق رفت وامد در کوچه ها را نداشت چرا که کوچه پس کوچه های عشق در انحصار نامردان بود.فردای انروز راهی حرم سالار شهدا حسین ابن علی شدیم.ضمن اینکه امریکاییها طلعه زینبییه را تسخیر کرده بودند,با روحهایی عاشق وجسمهایی لرزان باحرم حسین ابن علی روبرو شدیم.خاکی از بهشت بود وبویی از جنت الفردوس درانجا به مشام می رسید دستهایمان را به ضریح اقایمان زنجیر کرده وهای های گریه میکردیم. خلاصه انجا هم حس وحالی داشت که زبان من از گفتن ان قاصر است.درحرم ان عزیز با فردی عرب بانام حسین اشنا شدیم.همراه حسین جاهای دیگر این سرزمین بهشتی را دیدن کردیم اولین جایی که حسین مارا برد مقام امام زمان(عج)کنار نهرالقمه بودکه جایی بسیار دیدنی بود.دومین مکان باغ امام صادق(ع)بود,باغی که مرواریدپرتقال بر سر درختهایش چشمک میزد.بعد ازان به دیدن مقامهای حضرت ابراهیم وحرریاحی رفتیم.روز دوشنبه هم ساعت پنج صبح به دیدن سرزمین کوفه رفتیم وتاچهاربعد ازظهر برسر72 مقام یکسره نمازهای دورکعتی وچهاررکعتی به جااوردیم طوریکه دیگر هیچکدام نای نمازخواندن نداشتیم وتاساعت 21 جاهایی مثل کاظمین,نجف ومقام امام حسن(ع)را زیارت کردیم.فردای انروز نزدیک غروب افتاب برای نماز مغرب راهی حرم امام حسین شدیم وارد حرم که شدیم از یکی از خادمان خواستم که به من اجازه گفتن اذان امشب را بدهد خلاصه جایتان خالی اذان را گفتم و بعد از نماز وارد قتلگاه شدیم جایی بود غیر قابل توصیف در ان جا هم شروع به خواندن زیارت ها کردم و طوری زیارت میخواندم و صدایم را بالا برده بودم که تمام مردم دور من حلقه زده بودند چند روز بعد گروهی دیگر به ما ملحق شدند که هم شهری خودمان بودند و با یکدیگر گروهی را تشکیل دادیم و هر شب برای سینه زنی به بین الحرمین میرفتیم . طبق برنامه ریزی های قبلی ما فقط دو روز دیگر میهمان این سرزمین خاکی بودیم تقریبا نزدیکای ظهر بود که برای شنا به نهر القمه رفتیم و بعد از ان راهی حرم ابوالفضل العباس (ع) شدیم بعد از نماز مطلع شدیم که طلعه زینبییه ازاد شد و ما هم از خدا خواسته راهی انجا شدیم و بعد از بیست دقیقه ازادی دوباره صدای توپ وتانک به گوش رسید...
فردای ان روز ساعت 4 صبح وارد خاک ایران شدیم
ضمن تشکر از جنابعالی ملتمس دعای خیرتان هستیم
والسلام .
سمیره جان نثاری از اصفهان