عباسم و دست در بدن ندارم

ظهر عاشورا بود حس و حال عجيبي در كربلا حاكم بود . هر كس به هر نحوي خود را براي انجام اعمال روز عاشورا وعزاداري آ ماده مي كرد .

گروهي كفن پوش و گروهي نيز دسته جات سينه زني وزنجير زني به راه انداخته بودند . بچه هاي كوچك مشك هاي آب به دست داشتند و عزاداران را سيراب مي كردند . كنار خيابان ديگ هاي سياه رنگ به چشم مي خورد كه عطر غذا هاي نذري اش فضاي كربلا را پركرده بود .

كربلايي كه تا سال گذسته هيچ كس حق گريه كردن را نداشت حق نذر دادن وسينه زدن را نداشت مملو شده بود از عاشقان ودلباختگان آ قا امام حسين (ع) .

به علت ازدحام جمعيت هيئتهاي مذهبي و نيز نبودن امنيت از رفتن خانمها به حرم امام حسين(ع) و آ قا ابوالفضل (ع) جلوگيري مي شد . زنها مي توانستند به مقام آقا صاحب الزمان (ع) بروند و آنجا اعمال روز عاشورا را انجام دهند .

خيلي دلم مي خواست به حرم امام حسين(ع) بروم و اعمال روز عاشورا را در حرم انجام دهم. خيلي ناراحت بودم با خود مي گفتم : خدايا اين همه راه را آمده ام تا در روز عاشورا زيارت عاشورا را در كنار قبر مولايم بخوانم. اما انگار مصلحت بود در هتل بمانم و از همان جا دورا دور آقا را زيارت كنم . وضويي گرفتم لباس سياهم را به تن كردم و با دلي شكسته به طرف پشت بام هتل به راه افتادم از دور گلدسته هاي حرم امام حسين(ع) پيدا بود گروهي از مردان و زنان هم كارواني هم روي پشت بام بودند و مشغول خواندن زيارت عاشورا بودند . با حالت توجه به روي قبله نشستم و شروع به خواندن زيارت عاشورا كردم .

السلام عليك يا ابا عبدالله ....... تا به لعن ها رسيدم تسبيح را برداشتم چشمانم را بستم و به ياد مصائب امام حسين(ع) و فرزندانش افتادم هر بار كه وقايع را مجسم مي كردم با شدت بيشتري بني اميه را لعن مي كردم . همين طور كه لعن ها را بر زبان جاري مي كردم صداي انفجار خفيفي را شنيدم . ديدم مرد ها همه ايستادند و به كوچه هاي اطراف سرك مي كشيدند كه ببينند چه خبر است . هر كسي احتمالي مي داد

يكي مي گفت : صدا از دورترين نقطه عراق است يكي مي گفت صداي نارنجك است ........

در همين حين انفجار مهيبي رخ داد همه زن و مرد فرياد مي كشيدند و (( يا حسين )) مي گفتند هر كسي سراسيمه به طرفي مي دويد مدير كاروان به پشت بام آ مد و همه را به سمت پناهگاه هتل هدايت كرد . همه با صورت اشكبار به سمت پناهگاه مي دويدند . چند تن از جوانان به سر و سينه مي زدند و زمزمه ميكردند : (( عباسم و دست در بدن ندارم .... و به ياد ظهر عاشورا مداحي مي كردند .

حس و حال عجيبي داشتم قطرات اشك بي اختيار از چشمانم سرازير مي شد . به حال خودم بودم كه ديدم مدير كاروان سراسيمه وارد شد و بلند بلند گريه مي كرد . وقتي از علت گريه او جويا شديم صحنه هاي دلخراشي را از آنچه ديده بود برايمان تعريف كرد كه صحنه هاي كربلا را برايم متجلي مي كرد .

او مي گفت: وقتي بمب منفجر شد رفتم به محل تا ببينم كسي از كاروان آنجا نباشد كه آسيب ديده باشد . كنار مقام صاحب الزمان (عج) كه رسيدم ديدم بمبي كه توسط منافقين كار گذاشته بود با منفجر شدنش عده زيادي از مردم كه بيشتر آ نها زن و كودك بودند كشته شدند . خيابان مملو شده بود از دست ها وپاها و سرهاي جدا شده كه هر كدام به طرفي افتاده بود . خيلي از بدنها تكه تكه شده بودند و دريايي از خون به راه افتاده بود .

در حيني كه او تعريف مي كرد صحنه ظهر عاشورا در ذهنم متجلي مي شد : دستها و سرهاي جدا شده از بدن گريه هاي بچه هاي امام حسين (ع) ناله هاي حضرت زينب (س) فرياد يا محمداه يا احمداه ..... گودي قتلگاه خيمه هاي به آ تش كشيده اسب هاي بي صاحب.......

آري يك بار ديگر يزيد يان زمان كربلائي ديگر در كربلا به راه انداختند و عده زيادي از مردان و زنان و كودكان بي گناه را مظلومانه كشتند . آ نهائي كه به عشق امام حسين (ع) به كربلا آ مده بودند و كساني كه در مقام صاحب الزمان (عج) به نماز ايستاده بودند و مي خواستند با امام زمانشان بيعت كنند و جواب(( هل من ناصر ينصرني )) امام زمانشان را لبيك گويند .

اينجا بود كه معناي شنيدن كي بود مانند ديدن را فهميدم وقتي در محافل ذكر مصائب امام حسين (ع) شركت مي كنيم ما چيزي مي شنويم و گريه مي كنيم ولي اينكه انسان گوشه اي از وقايع عاشورا را بتواند درك كند آن هم در ظهر عاشورا در خود كربلا عمق فاجعه بيشتر برايش نمايان مي گردد .

هم اكنون هر بار زيارت عاشورا را مي خوانم مصائب حضرت امام حسين (ع) و فرزندانش را بهتر مي توانم درك كنم .

((والسلام))

خادم افتخاري / نفيسه رحيمي