يادداشتهاي سفر كربلا
قسمت دوم
شمر دوباره به كربلا آمده بود
1- در حال زيارت بوديم كه صداي انفجار عظيمي به گوش رسيد و سپس چند انفجار ديگر. البته براي ما اين انفجار چندان دور از انتظار نبود؛ چرا كه از روز قبل من به دوستان گفته بودم: آمريكا از اين سيل عظيم استشهاديون انتقام خواهد گرفت. سه انفجار در جوار حرم مطهر اباالفضل العباس و امام حسين(ع) و سه بمب در مقابل مقام صاحب الزمان(ع) و بمبي ديگر كه در ماشين كار گذاشته شده بود مقداري دورتر از مقام صاحب الزمان.
بمبها كه همه از نوع تلفاتي بود، صدها نفر را به خاك و خون كشيد. گويا قرار بود در سال 1425 هجري قمري، يك بار ديگر ماجراي كربلا تكرار شود و پيكرهاي قطعه قطعه شده روي زمين بريزند. دستها قطع شده... انگشتان بريده...، گويا آن روز، شمر دوباره به سرزمين كربلا آمده بود و لشكر عمر سعد براي كشتن حسينيان از روزها قبل مهيا شده بودند؛ با اين تفاوت كه اين بار در كربلا زنان نيز به خيل شهدا پيوستند. انفجار بمب، زنان بيگناه را در حالي كه به سر و سينه ميزدند، به طرف طبقه دوم ساختمان پرتاب كرده و تكههاي بدنشان همراه با چادر پاره پاره بر ديوار نقش بسته بود. خونهاي پاك زائران بر ديوار مقابل حرم اباالفضل فرياد ميزد: «اني سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم».
يكي از دوستاني كه خود از نزديك شاهد ماجرا بود، ميگفت: من در فاصله بسيار نزديك از اولين بمب بودم و پس از انفجار، بدنهاي قطعه قطعه شده را از نزديك ديدم. مردم عزادار در حال جمعآوري پارههاي تن شهدا بودند كه دو انفجار ديگر در ميان هيأت مذهبي عزاداران در حالي كه حسين، حسين ميگفتند، به وقوع پيوست. در همان حال خبر رسيد كه انفجاري عظيم در حرم مطهر امام موسي كاظم(ع) بيش از 75 نفر از عزاداران حسيني را به خون نشانده است.
مجروحان حادثه را به بيمارستان امام حسين(ع) برده بودند. ميخواستيم براي اهداء خون به آنجا برويم. يكي از دوستان قمي كه از بيمارستان ميآمد، گفت: كجا ميرويد؟ گفتيم: براي اهداي خون. پرسيد: گروه خوني شما چيست؟ گفتم: مثبت. گفت: من و شما از قافله خيلي عقبيم. من را كه گروه خونيام (o) مثبت است، تحويل نگرفتند. نگران نباشيد؛ خون تأمين شده است. بيا برويم.
از شگفتيهاي اين حادثه اين بود كه كمترين خلل يا توقفي در عزاداري ابا عبدالله الحسين (ع) ايجاد نشد. عاشقان شهادت، لحظاتي پس از واقعه در همان منطقه به عزاداري مشغول بودند!
هيأت عزاداران «طويرج» كه هر سال پس از نماز ظهر و عصر، از مسافت 10 كيلومتري كربلا به صورت نمادين به قصد كمك به امام حسين(ع) حركت ميكنند، پس از سي سال امسال به راه افتاده بودند. جمعيت در حالي كه فرياد ميزدند: «بالروح، بالدم، نفديك يا حسين(ع)»؛ جان و خونمان فداي تو اي حسين، هرولهكنان اين مسافت طولاني را طي ميكردند و از درهاي باب القبله و ديگر دربها وارد حرم امام حسين(ع) ميشدند و پس از به سر و سينه زدن، به طرف حرم اباالفضلالعباس ميشتافتند و با عرض ادب به ساحت علمدار كربلا متفرق ميشدند. شكوه عجيبي داشت. خبرنگاران خارجي در برابر اين همه شجاعت، فداكاري و اظهار علاقه به اهل بيت شگفتزده شده و از انعكاس دقيق جلوههاي عاشورا ناتوان بودند.
نزديك غروب به سمت حرم طفلان مسلم حركت كرديم و شام غريبان را در كنار آن دو طفل مظلوم به سر برديم. زماني كه به شهر مسيب وارد شديم شهر در دست نيروهاي مردمي و لشكر بدر بود. اين نيروها نسبت به ايرانيها بسيار مهربان و گرم بودند و با روي گشاده از آنها استقبال ميكردند.
پس از زيارت طفلان مسلم به كربلا بازگشتيم و مستقيم به طرف حرم امام حسين(ع) رفتيم. اين بار حرم با شبهاي پيش تفاوت كرده بود. تمام چراغهاي حرم از گلدسته و گنبد و داخل صحن و حرم را خاموش كرده بودند و به جاي آن، مهتابيهاي قرمز روشن شده بود. هر كس حرم را ميديد، همه چيز را در خون شناور ميديد. گويا در و ديوار بر مصايب حسين(ع) ميگريستند. فضاي كربلا و نجف از ظهر عاشورا تا سه روز غبارآلود ميشود، هوا تغيير كرده، طوفاني و گرم ميگردد. مردم كربلا ميگويند: اين جريان هر سال اتفاق ميافتد؛ گرچه در زمستان سرد باشد.
آن شب، حرم همه را به سوي خود ميخواند و پاها اجازه خروج از حرم نمييافتند. ميخواستيم تا صبح در حرم بمانيم؛ ولي از آن جايي كه فرداي آن روز يعني روز يازدهم محرم به همراه كاروان كربلا عازم كوفه بوديم، به خانه بازگشتيم. صبحگاهان به سمت نجف اشرف و كوفه حركت كرديم. حرم اميرالمؤمنين(ع) مثل خود مولا بسيار عظمت دارد. زماني كه وارد حرم ميشويد، چنان است كه گويا خود را در برابر حضرت ميبينيد. بزرگي و عظمتش لرزه بر اندام زائر مياندازد و حضور در محضر حضرت به قدري شيرين است كه مرخص شدن از محضرش بسيار سخت است. به مسجد كوفه آمديم و پس از زيارت مسلم بن عقيل و هاني و نماز خواندن در كنار محراب اميرالمؤمنين(ع) راهي كربلا شديم. آخرين شب اقامت ما در كربلا فرا رسيده بود. پاسي از شب را در حرم گذرانديم و دوباره اذان صبح به حرم بازگشتيم. لحظه جدايي فرا رسيده بود و ميبايست زيارت وداع خوانده ميشد؛ ولي اشك امانمان نميداد. به يكديگر نگاه ميكرديم، براستي بايد رفت؟ گرچه قدمها به عقب ميرفتند ولي جانمان ميگفت من در كنار حرم ميمانم. سرانجام آمديم؛ بدان اميد كه بار ديگر به عتبه بوسي آن حضرت باز گرديم.
انشاءالله.