حسين حسين ميگيم ميريم كربلا...
شب هشتم محرم الحرام بود. خبر رسيد كه در ايام تاسوعا و عاشوراي حسيني راه كربلا كاملاً باز است. برخي دوستان عازم كربلا بودند. در يك لحظه تصميم گرفتيم كه ما نيز به خيل كربلاييان بپيونديم. كمتر از يك ساعت همه اسباب سفر مهيا شد. يكي از دوستان، پيكان خودش را به راه انداخت و دوست ديگر زاد و توشه سفر را كه مقداري نان خشك و كنسرو و پنير بود، مهيا كرد. عقربه ساعت، يازده شب را نشان ميداد. آخرين قرار درب منزل ما بود. چند دقيقه مانده به حركت، كودك 9 سالهام را ديدم كه چون ابر بهاري ميگريد و ميگويد: «فكر ميكنيد فقط شما عاشق حسين هستيد؟ شما را به خدا مرا هم ببريد.» بالاخره منوط به يك استخاره شد. قرآن اجازه داد و همه با هم حركت كرديم. تمام شب را رانندگي كرديم چرا كه عشق كربلا خواب را از چشمان همه ربوده بود.
در اين مسير، عجب شور و حالي بود. هر كجا پياده ميشديم، انبوه جواناني را ميديديم كه ميگفتند: «حسين حسين ميگيم ميريم كربلا». هر كس ميخواست راه را بپرسد، ميگفت كربلا كدوم طرفه؟ سرانجام ساعت 8 صبح به مهران رسيديم. مهران يادآور روزهاي جنگ و شهادت بود، منطقه عمليات كربلاي يك، هر لحظه خاطرهاي را در برابرمان مجسم ميكرد. ياد آن روزها كه شهيد مداحي و شهيد مهدي تاجيك، بچههاي جهاد تهران در اين منطقه حماسه ميآفريدند. فراموش نميكنم آن روزي را كه در خط مقدم مهران، در كنار تپه سفيد خاكي، بچهها از گلهاي سفيد، مهر ساخته بودند و ميگفتند اين نقطه به كربلا نزديك است، و مهرها را به عنوان سوغاتي كربلا براي خويشان و دوستان خود ميفرستادند و به ما هم هديه ميدادند. جمعيت كثيري براي ورود به خاك عراق لحظهشماري ميكردند و سر از پا نميشناختند. وضعيت شهر، بسيار غيرعادي بود. همه خيابانها و كوچهها از زائران موج ميزد. به دنبال پاركينگي ميگشتيم كه ماشين خود را در آن پارك كنيم. همه پاركينگها پر شده بود. مردم ماشينها را در كنار خيابانها رها كرده و ميرفتند. درب خانهاي را زديم و از صاحبخانه خواستيم اجازه دهد ماشين را پارك كنيم. گفت: حيات ما ديگر جايي ندارد. زنگ خانه ديگري را زديم؛ درب باز شد، خانم جواني بود. گفتيم: ما زائران كربلاييم؛ ممكن است ماشينمان را در منزل شما پارك كنيم؟ بلافاصله اجازه داد. ماشين را پارك كرديم و قول داديم در برابر اين محبت براي آنها دعا كنيم. ساكها را به دست گرفته، رهسپار منطقه مرزي شديم. نيروي انتظامي از خروج كساني كه گذرنامه نداشتند، جلوگيري ميكرد و مردم كه غالباً هيچ مدركي حتي كپي شناسنامه هم نداشتند، به مرز آمده بودند. زن و مرد و پير و جوان، فقط اين جمله را بلد بودند: «حسين حسين ميگيم ميريم كربلا!» سوار يك اتوبوس شديم كه حتي وسطش هم از جمعيت پر شده بود. مردم به سر و سينه ميزدند. هنگام خروج از مرز پليس بالا آمد و گفت مدارك خود را بدهيد. همه ميگفتند: «حسين حسين ميگيم ميريم كربلا.» پليس هم كه ظاهراً جز اين مدركي نميخواست، با لبخند ما را بدرقه كرد. مسافت ميان مرز ايران و عراق را با سرعت طي كرديم و در خاك عراق پياده شديم. انبوه زايران مثل راهپيمايي 22 بهمن، پياده، به سمت ايستگاه ماشينهاي عراقي به سرعت پيش ميرفتند. سربازان آمريكايي و لهستاني در كنار نفربرها و تانكهاي خود حيرتزده ايستاده بودند، دستان خود را روي ماشههاي تفنگ گذاشته، خيره خيره به جمعيت نگاه ميكردند و در اين انديشه بودند كه چه اتفاقي افتاده است. طنين تكبير و صلوات، فضا را پر كرده بود. سربازان آمريكايي براي تهديد مردم تير هوايي شليك ميكردند. در يك لحظه، خاطرات سالهاي 56 و 57 دوران انقلاب در ذهنها تداعي ميشد: «هواييه هواييه.» چهرههاي سربازان دشمن كه از اين بياعتنايي مردم، سخت سرخورده شده بودند، هر لحظه درهم كشيدهتر ميشد.
بالاخره به ايستگاه ماشينهاي عراقي رسيديم. در مسير با دو نوجوان اصفهاني كه هر دو مداح بودند، آشنا شديم. با هم يك سواري «هايس» به مبلغ 28 هزار تومان كرايه كرده، به سمت كربلا حركت كرديم. مردم عراق كه تقريباً 28 سال از برگزاري مراسم عاشورا محروم بودند، امسال گروه گروه از فرسنگها راه دور با پاي پياده و برهنه در حالي كه پرچمهاي حسيني بر دوش گرفته بودند، به سوي كربلاي حسيني در حال حركت بودند. اين صحنهها انسان را به ياد اين شعر ميانداخت كه:
«اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست
اين چه شمعي است كه جانها همه پروانه اوست»
حال و هواي عجيبي بود. به همديگر نگاه ميكرديم. براستي آيا ما به كربلا ميرويم؟ آيا امشب (شب تاسوعا) در كربلا خواهيم بود؟
در مسير از مرز مهران تا كربلا، هيچ تابلويي وجود ندارد؛ به طوري كه نه جهت مشخص است و نه مقدار مسافت. 4 ساعت و اندي طول كشيد تا به حرم امامزاده قاسم رسيديم. نماز ظهر و عصر را در آنجا اقامه كرده، پس از زيارت، به طرف كربلا حركت كرديم. ماشين به سرعت از لابلاي نخلستانها ميگذشت. در كنار جاده، تابلويي خودنمايي ميكرد كه روي آن نوشته بود: «به طرف حرم طفلان مسلم». براي اينكه شب تاسوعا در كربلا حضور داشته باشيم، از كنار حرم طفلان مسلم گذشتيم تا روزي ديگر كه به قصد زيارتشان باز آييم. بر روي اولين تابلويي كه پس از 5 ساعت رانندگي، در مقابل چشمان مان ظاهر شد، نوشته بود: كربلا 20 كيلومتر. قلبها به تپش درآمده و چشمها حساس شده بود. گويا از لابلاي نخلهاي سر به فلك كشيده، در جستجوي محبوب خود بودند. ناگهان گنبد طلايي اباالفضل العباس(ع) پيدا شد و بياختيار فرياد صلوات، در فضاي ماشين طنينانداز شد. گنبد طلايي سيدالشهداء حسين بن علي(ع) كه از سمت راست گنبد حرم حضرت اباالفضل خود نمايي ميكرد، فضاي معنوي خاصي بر جمع ما حاكم ساخت. زبانها به سلام گشوده شد و اشكها از چشمه چشم ميجوشيد. براي ورود به كربلا لحظه شماري ميكرديم. به دليل انبوه جمعيت در داخل شهر، از ورود ماشينها جلوگيري ميشد. سرانجام بقيه مسير را با پاي پياده پيموديم. شهر كربلا مملو از زائران عاشقي بود كه بسياري از آنها با پاي پياده، پرچم به دوش، به اين شهر آمده بودند. جايي براي ساكن شدن پيدا نميشد. بسياري از مردم در كنار خيابانها در پيادهروها استراحت ميكردند. در خانه يكي از روحانيون ميبدي مقيم كربلا ساكن شديم. خانهاي بود كه در اغلب اوقات آب آن قطع بود وضعيت بهداشتياش چند درجه زير صفر. وضعيت ديگر خانههايي هم كه مردم ساكن شده بودند، بهتر از ما نبود. ولي چون مردم به عشق حسين آمده بودند، هيچ چيز براي آنها مشكل آفرين نبود. غروب به حرم مطهر اباالفضل العباس وارد شديم. واقعاً باورمان نميشد كه در حرم اباالفضل باشيم. شب تاسوعا و حرم سقاي كربلا. عجب حال و هوايي داشت. نماز جماعت مغرب و عشا را در حرم اباالفضل برگزار كرديم. سپس همراه هيأتي كه از زائران و مجاوران بدون نام و نشان تشكيل شده بود در حالي كه اين بيت را تكرار ميكردند
«اي اهل حرم سيد و سالار نيامد علمدار نيامد
سقاي حسين، مير و علمدار نيامد»
به سمت حرم مطهر آقا ابا عبد الله الحسين حركت كرديم. آن شب تا پاسي از شب را در حرم آقا گذرانديم.
از زيباييهاي شب تاسوعا اين بود كه تمام جمعيت حرم همه با هم فرياد ميزدند «يا حسين يا حسين» هر كسي به نحوي ميخواست به ساحت مقدس ابا عبدالله(ع) عرض ادب كند؛ يكي به تنهايي ميخواند و به سينه ميزد، عدهاي هم در جمع هيأت نوحهسرايي ميكردند. هيآت مختلف از شب تا صبح در بين الحرمين، چون صفا و مروه در حال رفت و آمد بودند. كم كم خورشيد روز تاسوعا از افق برآمد، ساعت به ساعت بر انبوه جمعيت افزوده ميشد و شور حسيني هيأتها شدت مييافت. همه براي عاشورا آماده ميشدند، خنجرها در خيابانها در حال تيز شدن بود، نميدانستيم براي چه؟. از عصر تاسوعا همه چيز متحول شد. تمام اطراف حرمهاي مطهر و خيابان بينالحرمين جمعيت موج ميزد.
برخي هيأتها عريان شده بودند و به سر و صورت ميزدند، برخي زنجير و برخي هرولهكنان و حسين حسين گويان ميدويدند. از عصر تاسوعا كاميونهاي ماسه در دربهاي ورودي و خروجي حرمهاي امام حسين(ع) و اباالفضل العباس ريخته ميشد به طوري كه تمام پلهها را پوشانده بود. حدس ميزدم كه اين ماسهها براي مراسم عاشورا ريخته ميشود كه جمعيت كثير مردم به هنگام ورود و خروج، دچار مشكل نشوند.
شب عاشورا علاوه بر حضور در هيأت، به زيارت مقامهاي حضرت علي اصغر(ع) و حضرت علي اكبر رفتيم و در كنار آنها، عزاداري كرديم. اين دو مقام كه به نحو زيبايي آمادهسازي شده، محل شهادت اين دو بزرگوار بوده است و اكنون يادآور لبهاي تشنه علي اصغر و علي اكبر است كه در آغوش پدر با لب تشنه جان سپردند. سپس به مقام صاحب الزمان رفتيم و پس از خواندن نماز تحيت مسجد به كنار نهر علقمه رفتيم. عدهاي با اينكه پاسي از شب گذشته و هوا سرد بود، در حال غسل كردن بودند. برخي هم پاها را برهنه كرده با راه رفتن در ساحل، خود را متبرك ميساختند. بعضي هم در كنار علقمه نشسته با آن گفتگو ميكردند؛ اي علقمه تو موج ميزني عباس تشنه است. «هر كجا زمزمه آب فرات ميشنوم در خيالم لب عطشان تو را ميبينم» نهر علقمه نهري است كه از فرات انشعاب يافته است، دستان ابوالفضل العباس(ع) در كنار آن قطع شده و در آنجا به شهادت رسيدهاند. از اين رو تماشاي علقمه بسيار غمانگيز است و دلگير. پس از آن به باغ امام صادق(ع) رفتيم؛ باغي كه گفته ميشود متعلق به امام صادق(ع) است و به هنگام سفر به كربلا در اين باغ سكني گزيدهاند. سپس به بينالحرمين برگشتيم. ازدحام جمعيت به حدي بود كه در ساعت يك بامداد، عبور از آن بسيار مشكل بود. با زحمت توانستيم جمعيت را بشكافيم و به سمت خانه برويم. از جلوههاي شب عاشورا دستجاتي بود كه همه شمشيرها را به دست گرفته و با تكان دادن آنها به نوحهسرايي ميپرداختند. به هر حال خود را به خانه رسانديم تا صبح عاشورا خود را به مراسم برسانيم. خبرنگاران خبرگزاريهاي جهان، اطراف حرم مستقر شده بودند تا بتوانند اولين مراسم تاسوعا و عاشوراي پس از صدام را مستقيم به جهان مخابره كنند. از سوي ديگر به هم ميگفتند مراسم قمهزني از ساعت 6 بامداد آغاز خواهد شد. سرانجام روز موعود فرا رسيد و خورشيد سر برهنه از كوهسار برآمد. صبحگاهان به سرعت خود را به مراسم رسانديم تا ناظر مراسم بزرگ عاشورا باشيم. سيل عظيم جمعيت، حرم مطهر امام حسين(ع) و اباالفضل را مانند نگيني در بر گرفته بود. هيأتهاي قمهزن در حالي كه كفن پوشيده بودند، به حركت درآمدند. فرياد حيدر حيدر بلند بود و مارش مناسب آن زده ميشد. شمشيرها بر روي فرق آنها پايين ميآمد و خون به سر و صورتشان ميريخت. مردم ايران كه پس از فتواي حكومتي مقام معظم رهبري سالهاست اين سنت را كنار گذاشتهاند، از اين گونه حركتها بسيار متنفر بودند. برخي از آنها با گريه به سمت ما ميآمدند و ميگفتند: شما كه روحاني هستيد چرا جلوي اين گونه تحركات را نميگيريد؟ مگر نميبينيد كه اينها با سر و صورت خونآلود به صحنهاي مطهر ميروند و دربها را نجس كرده و كف صحنها را خون گرفته است؟ چرا در برابر اين حرمتشكنيها سكوت كردهايد؟!
اكثر دوربينهاي خبرگزاريهاي بينالمللي بر روي جمعيت قمهزن متمركز شده بودند و مستقيم آن را به جهان مخابره ميكردند. همان جا به حكمت فتواي مهم مقام معظم رهبري رسيدم كه اين حكم چه مصالح و حكمتهايي در بردارد. براستي اين گونه تحركات موجب وهن شيعه نيست؟!
در اين ميان جمعيت را شكافتيم و در داخل صحن مطهر امام حسين(ع) مستقر شديم. پس از ساعتي ناگهان دربهاي حرم باز شد و به سرعت خودمان را به داخل حرم رسانديم. در حال زيارت بوديم كه صداي انفجاري عظيم به گوش رسيد.
ادامه دارد...