رشته ای بر گردنش افکنده دوست...
پنج انگشت می تپید
التماس

 

 

 

رشته ای بر گردنش افکنده دوست...
سکوت اتاق پذیرایی آزارم می داد. تنها صدایی که توی فضای اتاق شنیده می شد، صدای نفس های بی حوصله من و تیک تاک ساعت بود، گاهی هم صدای برخورد ممتد ناخن های من با دسته چوبی کاناپه!
اون روز با ((رافیک)) قرار داشتم؛ ولی یه ربعی می شد که از قرارمون می گذشت و اون نیومده بود. قرار بود بیاد خونه مون تا با هم بریم بیرون.
هر چند رافیک از اقلیت ارامنه بود و من مسلمون، ولی خیلی با هم صمیمی بودیم و تقریباً از بچگی با هم بزرگ شده بودیم؛ یعنی یه چیزی تو مایه های یه روح در دو بدن!
اون روز هوا نسبتاً گرم بود و یه حس دلگیری توی شهرموج می زد؛ نسیم طلایی که به پرچم های مشکی نصب شده بر سردر مغازه ها و ساختمونا می خورد، این حس دلگیر رو توی دلا تازه می کرد. همه جا سیاه پوش بود. حرارت ظهر تاسوعا، روی سر و سینه مردم خودنمایی می کرد. از دور، صدای طبل و دهل و مرثیه خونی به گوش می رسید و فضا رو به دست غم می سپرد.
به پیشنهاد رافیک ، اون روز پیاده زدیم به خیابونا تا فارغ از ترافیک، هم زودتر به مراسم نذر پدر رافیک برسیم و هم توی راه، یه کم دسته های عزاداری رو تماشا کنیم.
پاییز سال پیش، وقتی رافیک به یه بیماری عفونی صعب الاعلاج مبتلا شد و همه دکتر ازش قطع امید کردن، پدر رافیک نذر می کنه که اگه رافیک خوب بشه، ه رسال ظهر تاسوعا پنج تا گوسفند، قربونی قمر بنی هاشم علیه السلام کنه و به همه محله ناهار بده. شاید یه هفته بعد ا زاین نذر بود که رافیک با پای خودش از پله های ((بیمارستان لاله)) اومد پایین و میون اشک و فریاد و شکر اقوام و دوستانش، راهی خونه شد و کاملاً شفا گرفت؛ چیزی که باعث شگفتی همة پزشکای با تجربه شده بود.
رافیک، بعد از شفا گرفتن خیلی کم حرف شده بود؛ ولی اون روز کم حرفتر هر چند دقیقه یه بارکه به رافیک نگاه می کردم، می دیدم سرش انداخته پایین و جلوی پاش نیگا می کنه و فقط چشای مشکی اش کمی قرمزتر از همیشه س! سرتا پا مشکی پوش بود و شاید اگر اون صلیب گردنش نبود، کسی حدس هم نمی زد که اون مسلمون نیست.
کم کم به میدون منیریه نزدیک می شدیم و صدای طبل و دهل و عزاداری مردم، ه رلحظه بیشترمی شد. رافیک با خودش یه چیزایی رو زمزمه می کرد و اشک می ریخت. من زیاد دوست نداشتم توی متن این جور مجالس و عزاداری ها باشم. یه جور حس خجالت و بیگانگی با این جمع ها داشتم. البته نه این که دلم نخواد؛ فقط احساس می کردم اگه برم قاطی اینا، یه جورایی خیلی تابلو می شم و ... بگذریم!
به میدون که رسیدیم، حال رافیک بیشترمنقلب شد. راستش یه کم ترسیدم؛ چون تنش داشت می لرزید و یه بند گریه می کرد. دیگه صدای نفس های داغش، به ناله های بلند شبیه شده بود. جمعیت با دست و زنجیر، به سر وسینه خودشون می زدن و ذکر ((یا ابوالفضل...)) رو با شور و حرارت خاصی تکرار می کرد. راستش وقتی این صحنه رو می دیدم، خیلی دلم می خواس که منم جای یک از اونا بودم و اون وسط سینه می زدم؛ ولی چی کار کنم که فکر بی کلاس بودن این کارا، منو از این خواسته دل دور می کرد.
توی این درگیری های فکری بودم که یه لحظه... خشکم زد! با تعجب و حیرت نیگا کردم دیدم رافیک نیست! فقط کفش هاش اون جا بود. داشتم ا زتعجب دیوونه می شدم . اصلاً فکر نمی کردم که رافیک...
دیگه نفهمیدم چی شد. فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم منم دارم بین جمعیت مثل رافیک به سرو سینه می زنم...
از اون روز به بعد، دیگه هر جا دسته عزاداری یا مجلس روضه ای به پا می شه، سعی می کنم با جدا کردن زنجیرهای تعلق و کلاس و خجالت و... از دست وپام، واسه آقا اباالفضل سنگ تموم بذارم.
این درسی بود که رافیک، توی ظهر تاسوعا به من داد.
 

پنج انگشت می تپید
بوی سوختن خیمه ها از پنجره اتاقش می آمد تو، قاطی با بوی اسپند جای قلب هر کدام از بچه ها و زن ها، پنج انگشت کشید صدای تپش قلب ها اتاق را پر کرد. پنج انگشت می تپید و قلم و را آغشته به رنگ خون، روی خیمه ها میکشید. این گفته حسین است هیهات منا الذله ......
صدای سنج و طبل، انگاری صدای قلب زن ها و بچه ها بود؛ صدای قلب خودش! کسی که می خواند، رسیده بود زیر پنجره اتاق او........ هیهات مناالذله خیمه ها رنگ شد؛ سبز، دسته عزاداری، دورتر و دورتر می شد.
بوی اسپند هنوز در اتاق بود، بوی خیمه ها که هنوز می سوخت نیز پنج انگشت می تپید و بال های ذوالجناح را قلم مو نوازش می کرد. پنج انگشت می تپیدند؛ پنج انگشتی که سر علم ها بودند، وسط کاسه های سقاخانه بودند. سردر سقاخانه نوشت ( یا علم دار کربلا)
قلم مو را کمی روی دست های کاسه ها کشید؛ سبز
یاثاراللّه ! یا ثاراللّه !
دسته بعدی داشت نزدیک و نزدیک تر می شد. تشنه بود. قلم مو را در رنگ آبی فرو برد. داخل کاسه ها، دور تادور پنج انگشت را آبی کرد.
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی
سوار بر اسب،در آب بود. تا زیر شکم اسب را آب گرفته بود. دست ها را پر از آب،به دهان نزدیک کرده بود، ولی آب نمی خورد دسته همچنان می خواند: والله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابداَ عن دینی
بچه ها، زن ها، نخل ها و خیمه ها تشنه بودند. صدای گریه کودکی از بین دسته عزاداری می آمد. قلم مو یک تیر کشید؛ تیری که از مشک رد می شد. آب مشک ریخت، بخار شد. زمین تشنه، آب را نوشید. قلم مو را در قلمدان گذاشت. بلند شد تا بدود از آشپزخانه آب خورد.
صدای جمعیت به اوج رسیده بود:
سقای حرم،سید سلار نیامد علم دار نیامد، علم دار نیامد
زنجیرها تکان می خوردند و می خواندند. پنجره از صدایشان می لرزید. در یخچال را باز کرد، شیشه خنک آب را برداشت؛ اما زود پشیمان شد و آن را سر جایش گذاشت. از آشپزخانه آمد بیرون، پله ها را یکی دو تا پایین رفت. جلوی در خانه که رسید، بوی خیمه های سوخته و بوی اپسند، بیش از پیش در ریه هایش جاری شد. جلوی سقاخانه ایستاد. یکی از آن کاسه ها را برداشت و پر از کرد؛ کودکی ایستاده بود تا بعد از او آب بخرد. آب را اول به او داد. کاسه ای دیگر پر کرد. ابی که می خورد، بوی پنج انگشت می داد: بوی خون،بوی خیمه های سوخته که هنوز می سوخت . کاسه را گذاشت سر جایش و به جمعیت پیوست. پی نوشته ها
1. بحار الانوار ، ج 45 صص 40.41
2. همان.

 

 

التماس
پیاله آب را برداشت. به شمع هایی که از پشت میله ها نورشان را به وسط کوچه رسانده بودند، خیره شد. باور نداشت. باز اشکهایش از چشم های ورم کرده اش سرازیر شد. از التماس کردن خسته شده بود. دکتر، دربان، پرستار و به هر کس که در بیمارستان بود التماس کرده بود. شعله های زرد می لرزیدند و با گرمایشان بدن سفید شمع را آب می کردند. پیاله را بالاتر گرفت. مقابل صورتش نه عکس ماه در آن بود و نه عکس ستاره ها، تنها دو چشم را دید که از گریه کردن خسته شده بودند. اشک چکید و موج دایره ای در پیاله انداخت. حرف خودش را شنید:
«تو کمکم کنی؟... بعد از سالها مرا می شناسی؟!
چند سال بود که کاشی های آبی سقا خانه را فراموش کرده بود. شمع های که انگار از کف آجری سبز می شدند و پیاله های دور تا دورش آُیه های قرآن بود.
خواست ادامه زندگیش را بگوید اما پشیمان شد. او همه چیز را می دانست. دستش را از بین میله ها رد کرد. شعله ها کف دستش را نوازش می کرد. با دست دیگر که هنوز پیاله در آن بود، آب را به جنبش واداشت و پرسید: «به یاد من بودی؟"
باز گریه و گریه. آب را به صورتش ریخت. چشم هایش را بست و هر چه می خواست آه کشید و آه کشید. پیاله را سر جایش گذاشت. سرش را به روی میله ها تکیه داد. پاهایش شل شد. که خواست همان جا بخوابد. می خواست بعد از سالها ، خواب راحت داشته باشد و برای درمان پسرش فقط به او  التماس کند.
 

نوشته: فاطمه بختیاری