|
از دشت تشنه اذاني بر روح صحرا روان است |
قد قالت تشنگي گفت دركارزار عطش خيز |
|
از آب ديده وضو كرد مردي كه از جنس دريا است |
تكبير زد بر نمازش، آن پاسدار عطش خيز |
|
وقت قنوتش خدايا تصويري از ماه ديدم |
در ژرفناي دو دستش در چشمه سار عطش خيز |
|
اوج عروجش به سر شد چشمان آبي ساقي |
تا بي كرانها گذر كرد تا لاله زار عطش خيز |
|
وقتي كه بي دست مي رفت بر آبشار ركوعش |
فواره ها خون نشان بود از انتظار عطش خيز |
|
يك سجده كافي است ساقي بر مهرخونين چشمت |
سجاده طاقت ندارد اي بي قرار عطش خيز |
|
روييد هرم سلامت وقتي كه پيچيد «ادرك» |
لبريز از بوي ياس است اين نوبهار عطش خيز |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
حامد حجتي
|
|
|
ماهنامه كوثر |
|
|
|
|
|
|