عطش خيز

 

  برگشت

مي آيد از سمت خورشيد با ذوالفقار عطش خيز

با مشكهايي عطشناك، يك تكسوار عطش خيز

از دشت تشنه اذاني بر روح صحرا روان است

قد قالت تشنگي گفت دركارزار عطش خيز

از آب ديده وضو كرد مردي كه از جنس دريا است

تكبير زد بر نمازش، آن پاسدار عطش خيز

وقت قنوتش خدايا تصويري از ماه ديدم

در ژرفناي دو دستش در چشمه سار عطش خيز

اوج عروجش به سر شد چشمان آبي ساقي

تا بي كرانها گذر كرد تا لاله زار عطش خيز

وقتي كه بي دست مي رفت بر آبشار ركوعش

فواره ها خون نشان بود از انتظار عطش خيز

يك سجده كافي است ساقي بر مهرخونين چشمت

سجاده طاقت ندارد اي بي قرار عطش خيز

روييد هرم سلامت وقتي كه پيچيد «ادرك»

لبريز از بوي ياس است اين نوبهار عطش خيز

   
   
   
   
 

حامد حجتي

 

ماهنامه كوثر