گلاب اشك   

 

  برگشت

بر سينه فشرد مشك را چون جانش     

شد سوي فرات بر سر پيمانش

با ياد شكوفه هاي عطشان حسين

مي ريخت گلاب اشك از چشمانش

 

 

 

رسالت