برگشت   

در ان دم كانچنان صحراى خونخوار  

ز خون ياورانش گشت گلزار

على اكبرش يكسره فتاده  

ز سر تا پاش جوى خون گشاده

برادر زاده اش قاسم به خوارى  

ز خون ، دست عروس او نگارى

علمدارش فتاده زار و مهجور  

علم از دست و دست از پيكرش دور

به هر جا، غرق خون افتاده اى بود  

برادر با برادر زاده اى بود

ديده بگشاكه طبيبت سر بالين آمد  

ديده بگشا كه حسين با دل خونين آمد

ديده بگشا تو اى صيد به خون غلطيده  

كه نگويند حسين داغ برادر ديده

ديده بگشاى كه طفلان همه غوغا دارند  

بردن آب روان از تو تمنا دارند