|
شه لب تشنه چو اندر بر سقا آمد |
ديد جانش به لب ، اندر لب دريا
آمد |
|
ديد بى دستى او؛ كرد چنان آه و
فغان |
كه مشوش به جنان نخله طوبى آمد |
|
تنگ بگرفت قد سرو علمدارش ر
|
كه تزلزل به طف عرصه غبر آمد
|
|
كرد از قامت او شور قيامت بر پ
|
كاندر آن دشت بلا، محشر كبرى
آمد
|
|
ديد چون روى منيرش شده از خون
گلگون
|
روز اندر نظرش چون شب يلدا آمد
|
|
مغز سر كوفته و دست جدا از بدنش
|
و اخا گفت دلش سير ز دنيا آمد
|
|
گفت : اى جان برادر كمرم بين
شده خم
|
چه جراحت كه به اين قامت رعنا
آمد
|
|
رو كنم بى تو چه سان جانب اين
خيل زنان
|
خواهرت بهر اسيريش مهيا آمد
|