برگشت   

شه لب تشنه چو اندر بر سقا آمد

ديد جانش به لب ، اندر لب دريا آمد

ديد بى دستى او؛ كرد چنان آه و فغان

كه مشوش به جنان نخله طوبى آمد

تنگ بگرفت قد سرو علمدارش ر  

كه تزلزل به طف عرصه غبر آمد  

كرد از قامت او شور قيامت بر پ  

كاندر آن دشت بلا، محشر كبرى آمد  

ديد چون روى منيرش شده از خون گلگون  

روز اندر نظرش چون شب يلدا آمد  

مغز سر كوفته و دست جدا از بدنش  

و اخا گفت دلش سير ز دنيا آمد  

گفت : اى جان برادر كمرم بين شده خم  

چه جراحت كه به اين قامت رعنا آمد  

رو كنم بى تو چه سان جانب اين خيل زنان  

خواهرت بهر اسيريش مهيا آمد