برگشت   

رسانيد خود را چو شهباز حق

به بالين وى ديد نيمى رمق

تنى ديد مانند جان در برش

مشك ، پريشان ، چو مغز سرش

برادر چه كردى لواى مرا؟!

بده گوش جانا نواى مرا

دگر از غمت طاقتم طاق شد

گلم رفت و گلشن پر از زاغ شد

تو سقا و، لب تشنه گشتى شهيد!

اميد بدى ؛ گشته ام نا اميد

مرا بى جمال تو عالم سياه

شده منخسف اى مرا مهر و ماه

كه بنوده دست تو از تن جدا؟

نبودش مگر خوف روز جزا؟!