|
باز مرغ عشق با
شور و نوا |
زد نوا كي عاشقان
نينوا |
|
راز دار سالكان
كوي عشق |
پرده برمي دارد
از مشكوي عشق |
|
مصلح تورات و
انجيل و زبور |
خازن گنجينه الله
و نور |
|
گويد آنك هر كه هم
پيمان ماست |
كربلا سرچشمه كرب
و بلاست |
|
زهره چنگي نوازد
چنگ غم |
تا زند بر شيشه
دل سنگ غم |
|
غم زهر سو
تركتازي مي كند |
عاشقان را
دلنوازي مي كند |
|
اهل دل را همنوا
باشد سروش |
آيد از هر گوشه
بانگ نوش نوش |
|
درد نوشان الستي
صف به صف |
جامها از
باده گلگون به كف |
|
محو سر و قامت
ساقي همه |
مست و سرخوش از مي
باقي همه |
|
آن زصهباي شهادت
مست مست |
اين براه عشق از
جان شسته دست |
|
گشته ساقي واله و
شيداي عشق |
تا نهد سر
در ره مولاي عشق |
|
تا به خاك پاي
دلبر بار يافت |
نور عشق از لذت
ديدار يافت |
|
عاشقان را طلعتش
آئينه شد |
سرّ حق را
سينه اش گنجينه شد |
|
آتش عشقش به جان
شد شعله ور |
نور مطلق گشت از
پا تا به سر |
|
مردم چشمو دل ام
البنين |
زاده آزاده
حبل المتين |
|
كرد رو بر درگه
سبط رسول |
گفت با آن جوهر
جان بتول |
|
كي گرامي اتر برج
كمال |
اي رخت مرآت ذات
ذوالجلال |
|
تا به بزم عشق
مهمان توأم |
ساقي طفلان عطشان
توأم |
|
بي نصيب از خوان
احسانم مكن |
حرمت زهرا پريشانم
مكن |
|
رخصتم بخش اي عزيز
تو تراب |
تا كنم از بهر
طفلان فكر آب |
|
اذن ده تا روي سوي
ميدان كنم |
جان به راه دين حق
قربان كنم |
|
سر كنم اثار راهت
يا حسين |
تا سرافراز
آيم اندر نشأتين |
|
من مطيع امر حي
سرمدم |
پاسدار دين پاك
احمدم |
|
نقد جان بسپارم
اندر كارزار |
تا به دست
آرم رضاي كردگار |
|
درجواب ساقي لب
تشنگان |
سبط احمد سيد اهل
جنان |
|
گفت كي پشت و پناه
و ياورم |
ساقي اطشان
و مير لشكرم |
|
تا علم باشد به
دستت استوار |
هست آل الله را در
دل قرار |
|
نيك ما را چاره
غير از جنگ نيست |
جز رضاي حق در اين
آهنگ نيست |
|
شو ميها اي گل
گلزار عشق |
اي مبارك
نقطه پرگار عشق |
|
دست و سر را هديه
كن در راه دوست |
تا بيابي
راه در درگاه دوست |
|
چون اجازت يافت
عباس رشيد |
نعره تكبير از دل
بركشيد |
|
اشك شوق از ديده
بر دامن فشاند |
توسن همت به سوي
دجله راند |
|
جانب شط فرات آورد
رو |
حيدرآسا حمله ور
شد بر عدو |
|
زد ستون دشمن حق
را به هم |
با لب عطشان به
دريا زد قدم |
|
ديده سقا چو بر آب
اوفتاد |
كشتي عمرش به
گرداب اوفتاد |
|
درست زير آب برد
آن تشنه لب |
تا رهاند خويش را
از سوز تب |
|
مي ندانم آب را در
كام ديد |
يا جمال يار را در
جام ديد |
|
آب شد در چشم سقا
آيينه |
ديد دور از
آب در آن دامنه |
|
در پياله ديد عكس
يار را |
ساقي و ميخانه و
خمار را |
|
ديد اصغر را در
آغوش رباب |
مي زند پر مرغ
جانش بهر آب |
|
اهل بيت مصطفي را
تشنه كام |
آب مي خواهند از
دست امام |
|
بي محابا ريخت از
كف آب را |
ديد آن خورشيد
عالم تاب را |
|
خشك لب آمد برون
از شط آب |
شرمگين شد آب و
بوسيدش ركاب |
|
مشكي از آب روان
دارد به دوش |
راه مي جويد چه
موجي پر خروش |
|
چشم آن دارد كه
چون تير نگاه |
آب را آرد به سوي
خيمه گاه |
|
از عزل چون داشت
پيمان با حسين |
تا سپارد جان به
ميدان با حسين |
|
خواند پيمان الست
خويش را |
در ره حق داد دست
خويش را |
|
مشك را بگرفت بر
دندان خويش |
داشت پاسش را فزون
از جان خويش |
|
گشت سرو قامتش
آماج تير |
آبش از كف رفت و
از جان گشت سير |
|
زين مصيبت ديده
گردون گريست |
مشك هم بر حال سقا
خون گريست |
|
آتش بيداد چون
بالا گرفت |
تير كين بر چشم
سقا جا گرفت |
|
زين علم پشت سپاه
دين شكست |
هاله خون بر رخ
ماهش نشست |
|
در كنار علقمه از
زين فتاد |
بر زمين آن نخله
خونين فتاد |
|
پس ندا در داد آن
سردار عشق |
كاي حسين اي باني
اسرار عشق |
|
نِه قدم يك دم ز
رحمت بر سرم |
تا به پايت از ادب
سر بسپرم |
|
زاده زهرا چو
آوايش شنيد |
چو هماي عشق
سويش پر كشيد |
|
تا گذارد بر سر
زانو سرش |
غرق خون شد پاي تا
سر پيكرش |
|
گفت كي پشت و پناه
ياورم |
مرگ سرخت را نباشد
باورم |
|
اي شهيد عشق
شمشيرت چه شد |
دست و بازوي
علمگيرت چه شد |
|
جرأت رزم تو را
ضيغم نداشت |
چرخ همسنگ تو در
عالم نداشت |
|
دست تو پرورده دست
خداست |
قطع دست حق به
عالم كي رواست |
|
حق رضا شد تا تو
را بيند شهيد |
چون تو كس از اين
گلستان گل نچيد |
|
بود سقا در دل خون
غوطه ور |
خون همي جوشيدش از
پا به سر |
|
آشنا شد چون صدا
بر گوش او |
ديد مولي
گشته همآغوش او |
|
كرد سيري در حرم
با چشم دل |
گفت با آن غيرت
سرو چگل |
|
كي برادر حق زهرا
مادرت |
حرمت بابا و جدّ
اطهرت |
|
تا كه در پيكر رمق
باشد مرا |
سعي در اجراي حق
باشد مرا |
|
تشنه لب دادم به
راهت جان خويش |
سر نهادم بر سر
پيمان خويش |
|
با چنين حال اي
عزيز كردگار |
هستم از اطفال
عطشان شرمسار |
|
لوح عشقم را بزن
مهر قبول |
تا بگيرم
جام از دست رسول |
|
ده مرا از مرحمت
خط رضا |
تا بنوشم مي زدست
مرتضي |
|
گشت گريان زين الم
خون خدا |
ريخت دُر از ديده
در اين ماجرا |
|
بوسه زد بر چهره
گلگون او |
زد به لوح
عشق مُهر از خون او |
|
تا رساند پير دانش
را سلام |
تا بماند راه پاكش
مستدام |
|
تا زايثارش ملك
حيران شود |
از قيامش جاودان
قرآن شود |
|
زين غم عظمي عزيز
فاطمه |
بر سر نعش شهيد
علقمه |
|
بر كمر بگرفت دست
خويش را |
كرد نفرين
خصم كافر خويش را |
|
گفت دردا رفت
سقايم زدست |
قامتم زين ماتم
عظمي شكست |
|
زين مصيبت پشت
گردون گشت خم |
تا ببوسد
دست آن صاحب علم |
|
كلك مرداني زغم
خونبار شد |
راه عاشورائيان
تكرار شد |