برگشت   

ظهر عاشوراست هنگام نماز

خاك داغ و تشنه‌كامي جانگداز

موج شن در اوج گرما خفته لخت

هُرم آتش هر طرف افكنده رخت

دشت سربي رنگ از لشكر سياه

غرق در پولاد در آهن، سپاه

لشكري جان را به شيطان باخته

نيزه‌هاي كينه را افراخته

آب، آنسوي سپاه دشمن است

دوست،‌اين سو، دور از نوشيدن است

آب آن سوتر روانه در فرات

 عقل از غوغاي اين تبعيض، مات

پرتو سرنيزه ها در آفتاب

چون تلألوهاي پولكهاي آب

شيه بيتاب اسبان رو به اوج

يالشان بر تيغ گردنها به موج

كينه ها از تيغ و خنجر تيز تر

چشم ها از نيزه‌ها، خون ريزتر

خودها، تنها نه خودي آهني

زير آن هم مغفري اهريمني

خودها تنها نه از پولاد و زر

زير آن از كينه هم، خودي گر

سينه ها در زير جوشن بيقرار

از فشار كينه‌ها در انفجار

جوشن جله و جفا پوشيده‌اند

باده نامردمي نوشيده‌اند

شرم و رأفت نزد اينان بي‌بهاست

با فتوت، جانشان ناآشناست

مردمي در خود فريبي كامياب

وندرون سينه‌شان وجدان بخواب

كيست آنسو، روبروي اين سپاه

از چه وابستند بر وي آب و راه

مي‌شناسندش، مسلمان زاده‌اند

خود بدو صدنامه،  افزون داده‌اند

چون نخست آمد بدين دشت بلا 

اين سپه يكسر بدو كرد اقتدا

بود اول پيشواشان در نماز 

كم كم از او روي گردانند، باز

ننگتان بادا، مسمان نيستيد؟

در پي خون ريختن از كيستيد؟

اي دريغا، پس مسلماني كجاست

واي اگر اسلام ما هم ادعاست

شمر هم چون ما مسلمان زاده بود

دست بيعت با محمد(ص) داده بود

كربلا ميدان حق و باطل است

خويش سنجد بادي آنكو عاقل است

كلّ ارض كربلا را خوانده‌ايم؟ 

از چه پس در كار خود وامانده‌ايم؟

اي برادر هيچ انديشيده‌اي

خوددر اين آئينه هرگز ديده‌اي؟

كربلا چون آزموني تابناك

مي‌درخشد بر سياهيهاي خاك

كربلا را ر درون خود ببين

كلّ ارض كربلا، اين است، اين

هر حقيقت را كه بفروشي به زر

خويشتن را در صف اعدانگر

چون ز تو مظلوم خواهد ياوري

گر نكوشي يك شقّي ديگري

اين فلسطين كربلائي ديگر است

گويي اما گوش ما مردم كر است

اين غريو نعره مظلوم نيست؟

گرنه ما شمريم، ما را نام چيست؟

بار برگردم به دشت نينوا

مرز و ياروئي عشق و جفا

آتش از خورشيد بر سر داشت دشت

لحظه‌ها سنگين و غمگين مي‌گذشت

يك طرف هفتاد كوكب روي خاك

گرد خورشيدي بلند و تابناك

سوي ديگر لشكري انسان‌نما

جلوه گاه جنگل وحش خدا

گرگ‌ها، بوزينه‌ها، كفتارها

لاشخورها، مورها و مارها

نور حق، با نار شيطان روبرو

ديو با انسان مقابل درد و سو

اي شگفتا عشق روياروي قهر

عقلها مات از شگفتيهاي دهر

بهر هر هابيل، قابيلي نگر

هر خليل خير را نمرود شر

نيست موسي را زفرعوني گريز

 هر مسيحا با يهودا در ستيز

كربلا هم عرصه خير و شر است

اهرمن اينسو، خدا در آن سراست

اين به حلق و دلق خود آويخته

 آن، در آن سو با خدا آميخته

اين سيه دل، خودفريب و خويش‌سوز

آن، زلال و آشنا و دلفروز

پرسم از خود در كدامين سو منم 

 در سپاه دوستم يا دشمنم؟

آن يكي با خويش مي‌ناليد زار

 كز چه دور افتادم از دوران يار

كاش من هم زنده بودم روز طَف

در كنار زاده شاه نجف

كاش عاشورا كنار آن امام

داشتم سهمي از ان شور و قيام

پيش او از تن سپر مي‌ساختم

سر به پاي مهر او مي‌باختم

باز مي‌گفت اين سخن بي‌ريب و شك 

دم به دم يا ليتني كنت معك

از قضا چون خفت آنشب ديد خواب

خويشتن را ديد آنشب، بي‌نقاب

 ديد عاشورا است هنگام نماز

آتش جنگ از همه سو،‌ تير تاز

عرصه پيكار ايمان و شرف

 با سيهكاران بد دل هر طرف

آتش تيغ جهالت، مشتعل

دشت هم از آن رذالت منفعل

بوسه خونين خنجرهاي كين

دستهاي كينه برون زآستين

اندر آن هنگامه باوي گفت امام

 اي فلاني پيشتر بگذار گام

پيش روي من زتن سدّي بساز 

تا كه بتوانم بپا دارم نماز

مرد آمد پيش مولا ايستاد

لرزه بر جانش ز ترس و غم فتاد

ناوك دلدوز تير دشمنان

 كرده جان دوستان حق، نشان

تير چون باران پياپي مي‌رسيد

ليك مردك پيش آنها مي ‌خميد

هرچه كرد از جان شيرين بگذرد

 ديد تير است و بدن را مي‌درد

پس زهر تيري كه سر دزديد و دست

 راست آمد، بر تو ملا نشست

چون هجوم تيرها بسيار رشد

ناگهاناز خواب خود بيدار شد

شرمسار از ليتني كنت معك

 نادرست و روسيه در اين محك

گفت با خود كار هر كس نيست عشق

خويشتن بين خود چه داند چيست عشق

(كربلا آيينه عشق خداست

در نماز عشق، خاكش مُهر ماست

عشق، خونين چهره زيباتر بود

بوسه عشاق بر خنجر بود)

عشق از عباس مي‌آموزد و بس

 نيست،‌ هتايي مر او را هيچكس

عشق با عباس مي‌يابد وجود

كربلا خد عاشق عباس وجود

آب‌ها آيينه ايثار شد

 تا تجلي‌گاه مهر يار شد

اي زره پوشيده از پولاد عشق

دشت را پر كرده از فرياد عشق

عشق هم مفتون و بيتاب تو شد

 تشنگي هم تشنه آب تو شد

كربلا را كرده ميدان وفا 

 سر جدا افكنده و دستان جدا

برگزيده تشنگي را از آنچه هست

(آب كم جو تشنگي آور بدست)

اي بلند آسماني جايگاه

در جوانان بني هاشم، چوماه

اي رساتر از بلنداي وفا

در فضيلت رفته تا اوج خدا

اي عقل تشنه اوج عطش

اي چو كشتي رانده بر موج عطش

اي در آن هنگامه آتشگون شده

وي سوار رفرفي از خون شده

با كدامي باوفاتر، گو به ما

با برادر، خويشتن يا با خدا

چهره در خونااب شستن كار توست

تشنه دست از آب شستن كار توست