|
نازم آن شمعي كه
سوزد در شبستان حسين |
نورافشاني كند در
سنبلستان حسين |
|
نازم آن سروي كه
در گلزار عشق و معرفت |
قد بر
افرازد زآزادي به بستان حسين |
|
ظهر عاشورا چنين
فرمود زينب با فغان |
اي زمين كربلا جان
من وجان حسين |
|
آن علمداري كه شد
سقاي دشت كربلا |
جان خود را كرد با
اخلاص قربان حسين |
|
دست در آب گوارا
برد خود آبي نخورد |
يادش آمد از لبان
خشك عطشان حسين |
|
گرچه تا نزديك لب
آورد آب خوشگوار |
ريخت از كف آب را
آن ماه تابان حسين |
|
آب را از كف نهاد
و آبروي دين خريد |
نازم اين
سرباز غيرتمند ميدان حسين |
|
داشت شمشيري بكف
در دست ديگر مشك آب |
تا رساند
جرعهاي بر حلق طفلان حسين |
|
ناگهان دستي جدا
كرد آن دو دست نازنين |
شد گلي پرپر دگر
بار از گلستان حسين |
|
شد جدا دستش زتن
اما نشد هرگز جدا |
آن برادر تا ابد
از عهد و پيمان حسين |
|
بنگر اين مردانگي
را تا كه تاريخ بشر |
درس آزادي بياموز
زايمان حسين |
|
صحنههاي كربلا هر
يك كتاب زندگيست |
هر كه آموزد نكاتي
از دبستان حسين |
|
اُف بر اين چرخ
ستمگر كز جفاي حرمله |
تيري آمد بر گلوي
نور چشمان حسين |
|
غرقه خون شد پيكر
پاك علي اصغرش |
غنچه باغ ولايت
ميوه جان حسين |
|
چونكه شمشير عدو
بر فرق پاك حر نشست |
خود نهاد آن
نازنين سر را به دامان حسين |
|
با نگاهي واپسين
گفتا به آواي حزين |
بارالها ثبت
كن نامم بديوان حسين |
|
زنده جاويد باشد
كشته راه خدا |
آفرين بر آنكه شد
كشته به ميدان حسين |
|
روز و شب دارد
(شهير) اين نوحه را او در زبان |
اي سر و جان فداي
جمله ياران حسين |