|
كشتي بي بادبان دختر شاه جوانمردان |
گفت كي درياي مواج كرم |
تشنگي
از حد طاقت در گذشت |
كودكان را آب چشم از سر گذشت |
هم
سبوها خشك شد هم مشكها |
نيست آبي در حرم جز اشكها |
خواهرم از تشنگي نالد همي |
بر زمين نم شكم مالد همي |
تر
نشد از دوش تا اكنون |
لبش جز ز آب ديدگان ز بينش |
اي
سحاب غيرت و بحر اميد |
آب رحمت ده كه جان بر لب رسيد |
نام
آب آورد و شد از نام آب |
ابر رحمت زآتش خجلت كباب |
پيش
رويش آنچنان بيتاب شد |
كز خجالت پاي تا سر آب شد |
سخت
باشد پيش والا همتي |
كه روا از او نگردد حاجتي |
آب
خواهند وندارد چون كُند |
چون كند جز ديده را جيحون كُند |
با
تضرع شد بسوي شاه دين |
كي سر و سر حلقه اهل يقين |
آب آب
كودكان آبم ببرد |
ناله لب تشنگان تابم ببرد |
مشك
خشكم كوه حسرت شد به پشت |
غيرتم آتش كشيده و غصه كشت |
خواهش
آب غريز مهوشي |
زد به اركان وجودم آتشي |
آب تا
دور است زان لبهاي نوش |
آتش جانم نميگردد خموش |
رخصتي
فرما سوي شط رو كُنم |
كسب آبي از براي او كنم |
سرور
آزادمردان ناگزير |
اذن رفتن داد بر آن دلپذير |
رو به
سوي شط نهاد و شد روان |
چون هجير از بيشه و تير از كمان |
ديد
لشكر راه شط را بستهاند |
از خدا دور و به هم پيوستهاند |
زين
طرف از شه ندارد اذن جنگ |
زان طرف بر او زدشمن عرصه تنگ |
گردش
از هر سو برآمد تيغها |
چون شرر از نار و برق از ميغه |
بر
دفاع از خويشتن ناچار شد |
دست بر شمشير و در پيكار شد |
گه
متانت گه مدارا گه ستيز |
ميزد و ميرفت كجدار و مريز |
لشكر
از پيشش همي ميگشت دور |
چون خس از طوفان چون ظلمت ز نور |
حمله
كرد و صف شكست و ره بريد |
تا به كام دل كنار شط رسيد |
ديد
آبي با صفا و موج موج |
دل طپيد و تشنگي بگرفت اوج |
يك كف
آب از دل شط برگرفت |
در كنار چشمه كوثر گرفت |
خواست
نوشد غيرتش هي زد كه هان |
غافلي مرا زدل تشنگان |
عقل
گفتش تشنه كامي نوش كن |
عشق گفتش بحر غيرت جوش كن |
آب
گفتش بر صفاي من نگر |
قلب گفتش در وفاي من نگر |
عافيت
گفتش كف آبي بنوش |
عاطفت گفتش كه چشم از وي بپوش |
تشنگي
گفتش ترا سازم هلاك |
رستگي گفتش كه از مُردن چه باك |
عقل
گفتش از دوا دوري كن |
عشق گفتش از وفا دوري كن |
آب را
افشاند و آهي بركشيد |
دردل شط شعله آذر كشيد |
گفت
اي آب فرات بي وفا |
چند دوري از لب اهل صفا |
آب
گفتش من مطيع حضرتم |
نوشكن اين ميرعالي همتم |
ني
پليدم ني مضافم ني حرام |
سازگار هر گروه هر مرام |
تو
چرا بر خود حرامم ميكني |
شرمسار خاص و عامم ميكني |
هم
لطيفم، هم نظيفم هم زلال |
بر همه قومي و هر كيشي حلال |
گفت
آري هم لطيفي هم زلال |
ليك من از خوردنت دارم ملال |
در
همه قومي و هر كيشي خوشي |
جز به كيش غيرت و غيرت كِشي |
ياد
لبهاي ولي تشنه كام |
بر من لب تشنهات دارد حرام |
من
بنوشم آب ومولا تشنه لب |
كو مروت، كو هميت، كو ادب |
سالها
لاف وفاداري زدم |
با دم ياران دم از ياري زدم |
با
وفايم بي وفايي كي كنم |
از وفاي خود جدايي كي كنم |
من
بتو مشتاقم و دل طالب است |
ليك عشق دوست بر ما غالب است |
تا
بود عطشان لب مولاي من |
تر نخواهد شد ز تو لبهاي من |
مشك
را پر كرد و شد روان |
تا رساند بر لب لب تشنگان |
ناجوانمردي برآمد از كمين |
آخت بر دست رشيدش تيغ كين |
چون
فتاد از پيكر او دست راست |
گفت دست دوست فوق دستهايت |
چون
بيفكندند دست ديگرش |
سر فرود آمد به حمد داورش |
گفت
گر دستم فتاد از تيغ كين |
دست دل وصل است بر دامان دين |
خوش
بحالت اي همايون دست و بال |
زودتر از من رسيدي بر وصال |
خوب
شد اي دست كز پيكر شدي |
دستيار دين پيغمبر شدي |
دست
من افتاد گر در خاك و خون |
دست حقم زآستين آمد برون |
در ره
دين خدا افتادهاي |
آبروي جاودانم دادهاي |
گشتهام بيبال دميبالم زتو |
در خور صد گونه اجلالم زتو |
گر
نباشد دست اينك آب هست |
در دلم آرام و در تن تاب هست |
ني به
تن دستي و ني چشمي به سر |
تا كه پيش مشك آب آرم پسر |
هان
سپر شو اي تن بيدار من |
پيش تير خصم و مشك آب من |
آبروي
من به او آميخته |
گر بريز و آبرويم ريخته |
گر
رسد آبي به طفلان عزيز |
گو شود سر تا بپايم ريز ريز |
كودكان تشنه لب در انقلاب |
همچو ماهي كه برون افتد ز آب |
بر سر
ره منتظر بنشستهاند |
با اميدي دل به عمو بستهاند |
گر نه
آبي جانب ايشان برم |
با چه روئي در حرم رو آورم |
وعده
آبي به ايشان دادهام |
سخت در گرداب غم افتادهام |
پيش
صاحب غيرتان در زندگي |
نيست دردي بدتر از شرمندگي |
هست
تاب زير خنجر مردنم |
نيست تاب بار خجلت بردنم |
بر
جوانمردي قسم اي تيغ تيز |
خون بريز و آبرويم را مريز |
قدر
خون اينجا به قدر آب نيست |
آب ناياب است خون ناياب نيست |
گر
بريز خون نباشد مشكلم |
خون فراوان است از غم در دلم |
گر
خورد پيكان به چشم مقبل است |
ورخورد بر مشك كارم مشكل است |
گر
خورد در سينه باشد دلپذير |
ورخوردبر مشك گردم سر به زير |
شير
بي سرپنجه با نيش ركاب |
خصم را ميراند ميشد با شتاب |
چون
همه دلگرميش بر آب بود |
در دلش آرام و در تن تاب بود |
ناگهان تير بلايش آب ريخت |
از دلش آرام و از تن تاب ريخت |
پا
زرفتن ماند و دل پر درد شد |
هم از اين غم سوخت و هم سرد شد |
كوه
غيرت از سر زين در فتاد |
چون نبودش دستها با سر فتاد |
كشتي
بي بادبان و بي سكون |
در تلاطم مانده در درياي خون |
ني
اميد رو به ساحل كردنش |
ني توانايي منزل كردنش |
ني ره
واپس شدن ني راه پيش |
مانده سرگردان بحال زار خويش |
بانگ
زدكي مظهر لطف خدا |
كشتي دنيا و دين را ناخدا |
غرق
گرداب بلايم يا اخي |
عاجز بي دست و پايم يا اخي |
ناله
جانسوز عباس رشيد |
چون به گوش سرور مردان رسيد |
اشكبار و بيقرار و سينه ريش |
شاه آمد بر سر سرباز خويش |
يدر
در خون پاره پاره پيكري |
شير بي دستي عقاب بي پري |
چون
سر عباس را شاه ودود |
ار كرم بنهاد بر زانوي جود |
با
زبان حال و چشم خسته جو |
مهر و مه كردند با هم گفتگو |
گفت
اي سرباز كوي ذوالجلال |
سخت مجروح و پريشي كيف حال |
گفت
دارم سر به دامان حبيب |
بهتر از اينم چه حالت اي طبيب |
گفت
جانا بدسرشت بشكافته |
گفت اكنون خوب دولت يافته |
گفت
داري زخمهاي جانگزا |
گفت دارم حال تسليم و رضا |
گفت
چون شد نرگس شهلاي تو |
گفت افكندم به پيش پاي تو |
گفت
كو سر پنجه شير افكنت |
گفت آمد تا بگيرد دامنت |
گفت
حيف از قامت دلجوي تو |
گفت از آن حيفتر يك موي تو |
گفت
سوزم از غم جانسوز تو |
گفت روزي نيست همچون روز تو |
گفت
باشد دخترم چشم انتظار |
گفت از او شرمسارم شرمسار |
گفت
چه گويم جواب خواهرم |
گفت بر گو شد به قربان سرم |
گفت
اكنون در دلت چه آرزوست |
گفت دارم حسرت ديدار دوست |
پاك
كن خونابه از چشم ترم |
تا دم آخر به رويت بنگرم |
نور
حق سر حلقه اهل يقين |
پاك كردش ديدگان با آستين |
ديده
بر رخسار مولي باز كرد |
جان شيرين از تنش پرواز كرد |
اين
چنين دادند جان اهل صفا |
در ره دين مبين مصطفي |
عاشقان پاكباز معنوي |
اين چنين كردند از دين پيروي |