|
صدائي برآمد از آن
دور دست |
زحلقوم ديوي
نگونبخت و پست |
|
كه عباس اي خويش
دلبند من |
تو اي با رگ و
ريشه پيوند من |
|
بيا با تو دارم
پيام از يزيد |
به سوي تو آورد دم
از جان نويد |
|
بيا راه عقل و
سلامت بگير |
زدستم برات امامت
بگير |
|
غنيمت شمار اين
زماني كه هست |
زدستم بگير اين
اماني كه هست |
|
بينديش اكنون به
سود و زيان |
نماندست
فرصت نمانده زمان |
|
چو آن ابله از
گفته آمد خموش |
بدل خون عباس آمد
بجوش |
|
زشرم برادر عرق
ريز بود |
خموش و بدل آتشش
تيز بود |
|
حسينش ندا داد و
گفتا چنين |
كه پاسخ بگو پور
امّ البنين |
|
توعباس شمشير
برّان من |
پناه حرم جان تو
جان من |
|
تو خود صاحب
اختيار خودي |
در اين عزم خود
اعتبار خودي |
|
در آن لحظه انتخاب
طريق |
شد عباس در بحر
فكرت غريق |
|
به ايمان خود گفت
همراه من |
چراغ دل و جان
آگاه من |
|
مبادا كه تنها
گذاري مرا |
در اين آزمون
واگذاري مرا |
|
مرا ياوري كن در
اين انتخاب |
كه بشناسم از كوثر
دين سراب |
|
خدايا يقينبر
يقينم فزون |
كزين آزمون فايق
آيم برون |
|
چو با شمر عباس شد
روبرو |
بطوفيد مانند
طوفان بر او |
|
كه اي شمر ما را
امان ميدهي |
امانم ز ديو زمان
ميدهي |
|
من عباسم و تيغ
حيدر مراست |
خرام خروش غضنفر
مراست |
|
درون رگم خون او
جاري است |
از ويم هميّت از و
ياري است |
|
پدر داده درس وفا
داريم |
سبك مغز نادان چه
پندارم |
|
مپندار عنقا شكار
كس است |
همايون هما صيد هر
كركس است |
|
ترا پاسخ مانده فر
داد هم |
به تو درس
ناخوانده آنجا دهم |