|
نقش هستي ز ازل جلوه رخسار تو
بود |
روشني بخش جهان ديده بيدار تو
بود |
|
عشق شد آينه روي تو كز غايت شوق |
توبه آينه و آينه گرفتار تو بود |
|
يوسفي چون تو نشد رونق بازار
خود |
بخدائي كه ز آغاز خريدار
تو بود |
|
به وفاي تو كه از لحظه پيمان
وجود |
تو وفادار وفا، عشق وفادار تو
بود |
|
ساقي بزم ولا بودي و صهباي وف |
هر كه نوشيد زخمخانه ايثار تو
بود |
|
چه شبي بودند انم كه در آن گوشه
خاك |
تا سحر ماه فلك خيره به رخسار
تو بود |
|
آب ميخواست ببوسد لب اما هيهات |
اين سبك مايه كم از همت ومقدار
تو بود |
|
پيش درياي كمال تو عطشناك و
حريص |
آب گفتم من و (از خاك) گهربار
تو بود |