برگشت ◄   

دل شوريده نه از شور شراب آمده است

دين و دل ساقى شيرين سخنم بره زدست

ساغر ابروى پيوسته او محوم كرد

هر كه زا نيستى افزود به هستى پيوست

سرو بالاى بلندش چه خرامان مى رفت

نه صنوبر؟ در عالم به نظر آمده پست

قامت معتدلش را نتوان طوبى خواند

چمن فاستقم از سور قدش رونق بست

لاله روى وى از گلشن توحيد دميد

سنبل روى وى از روضه تجريد برست

شاه اخوان صفا ماه بن هاشم اوست

شد در او صورت و معنى به حقيقت پيوست

ساقى باده توحيد و معارف عباس

شاهد بزم ازل شمع شبستان اءلست

در ره شاه شهيدان ز سر و دست گذشت

نيست شد از خود و زد پا به سر هر چه كه هست

رفت در آب روان ساقى و لب تر ننمود

جان به قربان وفادارى ان باده پرست

صدف گوهر مكنون هدف پيكان شد

آه از آن سينه و فرياد از آن ناوك و شست

سرش از پاى بيفتاد و دو دستش ز بدن

كمر پشت و پناه همه عالم بشكست

شد نگون بيرق و، شيرازه لشگر بدريد

شاه دين را پس از او رشته اميد گسست

نه تنش خسته شد از تيغ جفا در ره عشق

كه دل عقل نخست از غم او نيز بخست

حيف از آن لعل درخشان كه ز گفتار بماند

آه زا آن سرو خرامان كه ز رفتار نشست

يوسف مصر وفا غرقه بخون ؟! واسقا!

دل ز زندان غم او ابد الدهر نرست