|
ام
البنين مضطر نالد چو مرغ بى پر |
گويد به ديده تر، ديگر پسر ندارم |
|
زنها! مرا نگوييد ام البنين از اين پس |
من
ام بى بنينم ، ديگر پسر ندارم |
|
مرا
ام البنين ديگر مخوانيد |
به
آه و ناله ام يارى نماييد |
|
بنالم بهر عباسم شب و روز |
شده
آهم به جانم آتش افروز |
|
به
دشت كربلا آن مه جنبينم |
شنيدم بود سقاى حسينم |
|
به دريا پا نهاد و تشنه برگشت |
حسينش تشنه بود، از آب لب بست |
|
گذشت از آب و كسب آبرو كرد |
به سوى خيمه ها با آب رو كرد |
|
ز نخلستان چو بر سوى خيم شد |
به دست اشقيا دستش قلم شد |
|
شنيدم آنكه جدا شد ز قامت عباس |
دو دست بر اثر ظلم قوم حق نشناس |
|
به چشم راست خدنگش رسيده از الماس |
چمن خزان شد و پژمرده گشت چون گل ياس |