تاوان غرور و گستاخي / قدرت‌نمايي قمربني‌هاشم عليه السلام

و اقدام وي به تنبيه گستاخان و تأديب غافلان

  1   2   3   4   5   6   7   8

 

•  مرا به‌ حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌ ببريد!

•  شمشير آتش‌ بار!

•  اداي‌ نذر حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌!

•  زرگري‌ متقلّب‌، روسياه‌ شد!

•  كيفر اهانت‌ كننده‌!

•  طلبة‌ مستحق‌ّ!

•  حضرت‌ هم‌ با شما شوخي‌ كردند، و الاّ...!

•  تاوان‌ زبان‌ درازي‌!

•  حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ ترا بزند!

•  زمين‌ زير قدمهاي‌ او مي‌پيچيد!

 


    مرا به‌ حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌ ببريد!
 يكي‌ از موثقين‌ نقل‌ كرده‌ كه‌: يكي‌ از طلاب‌ در نجف‌ اشرف‌ مدّتي‌ تحصيل‌ علم‌ فقه‌ و اُصول‌مي‌نمود وليكن‌ از علم‌ اخلاِ بي‌بهره‌ بوده‌ است‌. وي‌ در بعضي‌ مجالس‌ اظهار مي‌دارد كه‌اباالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ به‌ واسطة‌ نسبت‌ بر ما شرافت‌ دارد، و الا´ مقام‌ علم‌ و اجتهاد ما بالاتراست‌ و در علوم‌ دينيّه‌ بيشتر زحمت‌ كشيده‌ و از او بيشتر مي‌فهميم‌!
گفتند: شبي‌ حضرت‌ اباالفضل‌عليه‌السلام‌ را خواب‌ مي‌بيند و حضرت‌ قريب‌ به‌ اين‌ بيان‌ به‌ وي‌مي‌فرمايد كه‌:
آنچه‌ شما تحصيل‌ كرده‌ايد ظنّيات‌ است‌، و من‌ از مقام‌ علم‌ و يقين‌، تحصيل‌ علوم‌ يقينيّه‌ نموده‌ام‌.
سپس‌ يك‌ سيلي‌ به‌ صورت‌ او زده‌ مي‌شود و به‌ حالت‌ خوف‌ و وحشت‌ از خوب‌ بيدار مي‌شود.تب‌ شديدي‌ داشته‌ است‌، مي‌گويد: ترا چه‌ مي‌شود؟!
مي‌گويد: مرا ببريد به‌ حرم‌ حضرت‌ اباالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌. آنجا توبه‌ و انابه‌ و استغاثه‌ مي‌كندو شفا داده‌ مي‌شود.

    شمشير آتش‌ بار!
 مؤمن‌ متديّن‌، آقا ميرزاحسن‌يزدي‌، از مرحوم‌ پدر خود (كه‌ او بسيار در مجالش‌ روضة‌ روزهاي‌جمعه‌، فراوان‌ در منزل‌ و جاهاي‌ ديگر ملاقات‌ مي‌كرديم‌، حكايت‌ كرد كه‌ مي‌گفت‌:
در سالي‌ كه‌ از يزد با اموال‌ بسيار همراه‌ با يك‌ كاروان‌ بزرگ‌ به‌ كربلا مشرّف‌ مي‌شديم‌، در حوالي‌نيمه‌ شب‌ نزديك‌ كوهي‌ با دزدان‌ و قُطّاع‌ الطريق‌ روبرو شديم‌. من‌ سكّه‌هاي‌ زيادي‌ از طلا با خودداشتم‌، فوراً آنها را در قنداقة‌ كودك‌ ـ كه‌ همين‌ ميرزا حسن‌ باشد ـ گذردم‌ و او را به‌ مادرش‌ دادم‌. دراين‌ اثنا دزدها ريختند و مشغول‌ غارتگري‌ شدند. فرياد استغاثة‌ زوّار گوش‌ فلك‌ دوّار را كر مي‌كردو چشم‌ مور و مار را گريان‌ مي‌نمود. صداها بلند شد كه‌: يا ابوالفضل‌ العباس‌، اي‌ قمر بني‌ هاشم‌، به‌داد ما برس‌! ناگاه‌ در آن‌ شب‌ تاريك‌، مهرِ جهانتاب‌ِ جمال‌ِ آن‌ ماه‌ِ عترت‌ اطياب‌، با روي‌ برقع‌كشيده‌، آشكار و سوار اسب‌ از دامنة‌ كوه‌ سرازير گرديد. نور صورت‌ انوارش‌ از زير برقع‌ درخشان‌،و جلگه‌ و دشت‌ را همچون‌ وادي‌ طور ايمن‌ منوّر ساخت‌. شمشير آتش‌ بار چون‌ ذوالفقار حيدركرّار در دست‌، صيحه‌اي‌ مانند رعد غرّان‌ بر دزدان‌ زد و فرمود:
ـ دست‌ برداريد و دور شويد و گرنه‌ همة‌ شما را هلاك‌ خواهم‌ كرد.
تمام‌ اهل‌ قافله‌ و همة‌ دزدها تابش‌ نور رخسار آن‌ ماه‌ آسمان‌ جلال‌ امير ابرار را مشاهده‌ نمودند وصداي‌ دلرباي‌ آن‌ سرور را شنيدند. فوراً دزدها به‌ جاي‌ پا سربه‌ فرار نهاده‌ و دست‌ از زوّار كشيدندو آن‌ حضرت‌ در همان‌ محل‌ كه‌ ايستاده‌ بود غيب‌ شد.
زوار براي‌ تجليل‌ از اين‌ معجزة‌ فاخر آن‌ شب‌ را تا به‌ صبحح‌ در همان‌ محل‌ ماندند و گريه‌ و زاري‌ وتوسّل‌ به‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ جستند و دعا و زيارت‌ و روضه‌ خواندند. آنان‌ تمام‌ اثاثية‌ خودرا به‌ جا ديدند و مقداري‌ از آنها را نيز كه‌ دزدها به‌ كناي‌ برده‌ بودند، به‌ همان‌ حال‌، در جاي‌ خودگذاشته‌ فرار كرده‌ بودند.
از جملة‌ بركات‌ ظهور آن‌ حضرت‌ در آن‌ شب‌ آن‌ بود كه‌ در ميانة‌ قافلة‌ سيّدي‌ بود كه‌ سالها گنگ‌شده‌ بود. چون‌ آن‌ گيرودار و جلوة‌ نور پروردگار و قد و قامت‌ فرزند حيدر نامدار را ديدار كرد، قفل‌خموشي‌ از زبانش‌ برداشته‌ به‌ لسان‌ گويا مشغول‌ به‌ سلام‌ و صلوات‌ گرديد.

    اداي‌ نذر حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌!
 شيخ‌ جليل‌ عالم‌، آقا شيخ‌ مهدي‌ كرمانشاهي‌، از پدر عاليقدرش‌ حكايت‌ كرد كه‌ گفت‌:
در حرم‌ مطهّر ابي‌ الفضل‌عليه‌السلام‌ مشرّف‌ بودم‌. ايّام‌، ايّام‌ زيارتي‌؛ و ازدحام‌ زوّار در حرم‌ خيلي‌زياد بود. در اين‌ بين‌ مردي‌ عرب‌ با زنش‌ مشغول‌ زيارت‌ و طواف‌ بود تا رسيدند به‌ بالاي‌ سر،پنجرة‌ اوّل‌ از پيش‌ رو، يكمرتبه‌ زن‌ بلند شد و به‌ ضريح‌ چسبيد،به‌ طوري‌ كه‌ تمام‌ اعضايش‌ ازپيشاني‌ و دماغ‌ و شكم‌ و دست‌ و پا همه‌ به‌ ضريح‌ چسبيد. از هول‌ اين‌ حادثه‌، شيون‌ از مرد و زن‌ برخاست‌ هر چه‌ خواستند او را حركت‌ دهند ممكن‌ نشد7 ناچار فرياد شوهرش‌ بلند شد و گفت‌:
«يا العبّاس‌» زن‌ من‌ در نزد تو گرو باشد؛ الا´ن‌ مي‌روم‌ گاو ميش‌ را مي‌آوريم‌ معلوم‌ شد گاو ميشي‌ نذركرده‌ امّا بعد پشيمان‌ شده‌ و نياورده‌ است‌! مرد عرب‌ بيرون‌ رفت‌. كم‌ كم‌ مردم‌ جمع‌ شدند، به‌طوري‌ كه‌ حرم‌ و رواِ و ايوان‌ طلا پر از جمعيت‌ شد و راه‌ رفت‌ و آمد مسدود شد. همه‌ منتظربودند كه‌ آخر چه‌ مي‌شود؟ ما خيال‌ مي‌كرديم‌ منزل‌ اين‌ مرد عرب‌ دو سه‌ فرسخ‌ از شهر دور است‌و رفتن‌ و آمدنش‌ چند ساعت‌ طول‌ خواهد كشيد، ولي‌ مثل‌ اينكه‌ نزديك‌ بود، چون‌ بعد از ساعتي‌ديديم‌ افسار يك‌ گاوميش‌ چاِ را گرفته‌ و مي‌آيد. به‌ مجرّد وارد شدن‌ در صحن‌ زن‌ از ضريح‌ رهاشد و باهلهله‌ و شادي‌ و صلوات‌ و سلام‌ از حرم‌ بيرون‌ آمد.

    زرگري‌ متقلّب‌، روسياه‌ شد!
 علاّمة‌ ارومي‌ مي‌نويسد:
دائي‌ جدّم‌، حاجي‌ شكرالله افشار ارومي‌، ايوان‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ را طلا گرفت‌ ومرحوم‌ آيت‌ الله العظمي‌ حاج‌ شيخ‌ زين‌ العابدين‌ مازندراني‌ (متوفي‌ ذي‌ القعده‌ 1309ِ) در اين‌كار او را تشويق‌ و كمك‌ كردند و نام‌ او در طرف‌ غير ديوار به‌ طلا موجود است‌.
وي‌ مي‌نويسد: نصيرالدّوله‌، منارة‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ را طلا گرفت‌، ولي‌ زرگري‌ كه‌متصدي‌ بود و طلاي‌ بد مصرف‌ كرده‌ بود، بزودي‌ سياه‌ شد، وي‌ چون‌ از بغداد به‌ كربلا آمد وداخل‌ صحن‌ شد، مضطرب‌ گشت‌ و رنگش‌ پريد و رويش‌ سياه‌ شد و مُرد.

   يفر اهانت‌ كننده‌!
 «كبريت‌ احمر»، از «اكسير العبادة‌» نقل‌ مي‌كند كه‌ سيّد نصرالله مدرس‌ حايري‌ گفت‌:
با جمعي‌ از خدّام‌ در صحن‌ مطهّر حضرت‌ ابوالفضل‌ العباس‌عليه‌السلام‌ نشسته‌ بودم‌، كه‌ ديدم‌مردي‌ از حرم‌ مطهّر بيرون‌ آمده‌ و با شتاب‌ مي‌رود و يك‌ دست‌ خود را بر انگشت‌ كوچك‌ دست‌ديگرش‌ گذاشته‌ است‌. ما بعجله‌ خود را به‌ او رساسانيديم‌، ديديم‌ كه‌ انگشت‌ او قطع‌ شده‌ و خودمانند آب‌ از آن‌ مي‌ريزد. چون‌ به‌ حرم‌ شريف‌ برگشتيم‌ ديديم‌ انگشت‌ او ميان‌ شبكه‌هاي‌ ضيح‌مطهّر قرار دارد و هيچ‌ خوني‌ از آن‌ ظاهر نيست‌، گويي‌ از آدم‌ مرده‌ جدا شده‌ است‌! به‌ فاصلة‌ يك‌شب‌ آن‌ مرد از دنيا رف‌ و بعداً دانستيم‌ كه‌ وي‌، به‌ علّت‌ اهانتي‌ كه‌ به‌ آن‌ حضرت‌ كرده‌ بود، موردغضب‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاش‌عليه‌السلام‌ قرار گرفته‌ بوده‌ است‌.

   طلبة‌ مستحق‌ّ!
سيّد سند، عاليجناب‌، آقا سيّد جعفر نجفي‌ آل‌ بحرالعلوم‌، از مرحوم‌ آقا شيخ‌ حسن‌ نجل‌ صاحب‌جواهر، از فقيه‌ بزرگوار آقا شيخ‌ محمّد طه‌ ـ اعلي‌ الله مقاماتهم‌ ـ حكايت‌ نموده‌ كه‌ شيخ‌ طه‌مي‌فرمود:
در ايّام‌ طلبگي‌ وافلاس‌، روزي‌ از نجف‌ به‌ كربلا مشرّف‌ شده‌ و با رفيقي‌ كه‌ از خودم‌ مُفلستر بوددر حرم‌ مطهّر حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ مشغول‌ زيارت‌ بودم‌، ناگاه‌ ديدم‌ مرد عربي‌ يك‌ مجيدي‌سكّة‌ عثماني‌، كه‌ ربع‌ مثقال‌ طلا ارزش‌ داشت‌، در دست‌ دارد و مي‌خواهد در ضريح‌ مقدّس‌بيندازد. پيش‌ رفتم‌ و گفتم‌: من‌ طلبه‌اي‌ مستحق‌ بوده‌ و در اُمور معيشت‌ معطّل‌ هستم‌، مجاهده‌ثوابش‌ بيشتر است‌. عرب‌ گفت‌: دلم‌ مي‌خواهد به‌ شما بدهم‌، ولي‌ از ضرت‌ مي‌ترسم‌، چون‌ نذرايشان‌ كرده‌ام‌ و آن‌ را مي‌خواهد.
گفتم‌: حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ چه‌ حاجت‌ به‌ اين‌ پول‌ دارد؟! ولي‌ هر چه‌ اصرار كردم‌ قبول‌نكرد. فكر كردم‌ ديدم‌ نخ‌ قني‌ در جيب‌ دارم‌، به‌ مرد عرب‌ گفتم‌: ما اين‌ مجيدي‌ را با نخ‌ مي‌بنديم‌،تو سر نخ‌ را در دست‌ گرفته‌ و مجيدي‌ را به‌ داخل‌ ضريح‌ بيندازد و بگو نذرت‌ را دادم‌؛ مي‌خواهي‌بگير و ميخواهي‌ به‌ اين‌ طلبه‌ بده‌.
پيشنهاد را قبول‌ كرد. مجيدي‌ را محكم‌ به‌ نخ‌ بسته‌ و به‌ او دادم‌. آن‌ را در ضريح‌ رها كرد و درحاليكه‌ سر نخ‌ را در دست‌ داشت‌، چند مرتبه‌ كشيد و ول‌ كرد تا صداي‌ سكّه‌ را شنيد و مطمئن‌شد كه‌ به‌ ته‌ ضريح‌ رسيده‌ است‌. سپس‌ كلام‌ مزبور را گفت‌ و آنگاه‌، همان‌ گونه‌ كه‌ قرار بود پول‌ رابالا بكشد، نخ‌ را كشيد. نخ‌ در نيمه‌ راه‌گير كرد و بالا نيامد! باز شل‌ كرد به‌ زمين‌ رسيد! مجدّداً بالاكشيد، باز وسط‌ راه‌گير كرد! به‌ همين‌ قسم‌، چند مرتبه‌ پايين‌ و بالا كرد، فايده‌اي‌ نبخشيد!
مرد عرب‌ گفت‌: ببين‌، عبّاس‌عليه‌السلام‌ مجيدي‌ را مي‌خواهد، بالا نمي‌آيد! سرنخ‌ را به‌ ما داد آن‌قدر كشيديم‌ كه‌ نزديك‌ بود پاره‌ شود.
من‌ روي‌ به‌ ضريح‌ كردم‌ و عرضه‌ داشتم‌: مولانا، من‌ حرف‌ شرعي‌ دارم‌. مجيدي‌ مال‌ تو است‌، ولي‌نخ‌ ما را ول‌ كن‌! مرد عرب‌ نخ‌ را گرفت‌ شل‌ كرد، به‌ زمين‌ خورد؛ اين‌ دفعه‌ چون‌ كشيد نخ‌ خالي‌ بالاآمد!نخ‌ خودمان‌ را گرفتيم‌ و از حرم‌ بيرون‌ آمديم‌.

    حضرت‌ هم‌ با شما شوخي‌ كردند، و الاّ...!
 حجّة‌ الاسلام‌ والمسلمين‌ شيخ‌ علي‌ خوئيني‌ زنجاني‌ نقل‌ كرده‌ كه‌:
ابوالزوجة‌ اين‌ جانب‌، آيت‌ الله آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ ميرزا محمّد باقر زنجاني‌(ره‌)، مي‌گفتند: با عدّه‌اي‌از نجف‌ اشرف‌ براي‌ زيارت‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ وارد كربلا شديم‌ و در مدرسة‌ بادكوبه‌ ايهااقامت‌ كرديم‌. به‌ رفقا گفتيم‌ به‌ زيارت‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ برويم‌. يكي‌ از طلبه‌هاگفت‌: حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ كه‌ امام‌ نيست‌! من‌ خسته‌ هستم‌ و حرم‌ حضرت‌نمي‌آيم‌، شما برويد و بياييد، بعد" با هم‌ مي‌رويم‌ براي‌ زيارت‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌. باري‌، اونيامد و ما رفتيم‌. وقتي‌ برگشتيم‌، ديديم‌ مدرسه‌ شلوغ‌ است‌. پرسيديم‌: چه‌ شده‌ است‌؟ گفتند:شيخي‌ رفته‌ مستراج‌ و در چاه‌ افتاده‌ است‌. وقتي‌ كه‌ ا را از مبرز درآوردند، ديديم‌ همان‌ رفيق‌ماست‌! يكي‌ از رفقا به‌ وي‌ گفت‌: ديگر از غلطها نكني‌ها! گفت‌: من‌ با حضرت‌ شوخي‌ كردم‌. يكي‌از رفقا گفت‌: حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ هم‌ با شما شوخي‌ كرد و الاّ شما را هلاك‌مي‌كرد!

    تاوان‌ زبان‌ درازي‌!
 شيخ‌ حسن‌ طفاسي‌، طلبه‌اي‌ ساكن‌ نجف‌ بود و الا´ن‌ اولاد او از طلاب‌ نجف‌ مي‌باشند. وي‌سفري‌ به‌ كربلا كرده‌ به‌ صحن‌ حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ مشرّف‌ شد. در آن‌ ايّام‌، از حوض‌ آب‌ميان‌ صحن‌ براي‌ وضو گرفتن‌ استفاده‌ مي‌شد. شيخ‌ با لباس‌ مرتب‌ و يك‌ جفت‌ نعلين‌ كار محمّد نوكه‌ بهترين‌ كفش‌ اهل‌ علم‌ بود در پا، آمد لب‌ حوض‌ نشست‌ و چون‌ چشمش‌ به‌ حوض‌ آب‌ تازه‌ ودستگاه‌ و بارگاه‌ حضرت‌ افتاد، به‌ ايشان‌ خطاب‌ كرد:
«يا عبّاس‌ انت‌ هم‌ من‌ اهل‌ السيّاسة‌». بتو اي‌ عباس‌ بگويم‌: شما هم‌ اهل‌ سياست‌ هستيد! خوب‌فكري‌ كردي‌ نگذاشتي‌ تو را به‌ خيمه‌ گاه‌ ببرند، براي‌ اينكه‌ دستگاه‌ مستقلي‌ داشته‌ باشي‌! اگر برده‌بدند در زمرة‌ اصحاب‌ حساب‌ مي‌شدي‌...
هنوز حرفهايش‌ تمام‌ نشده‌ بود كه‌ ناگهان‌ گويي‌ كسي‌ او را بلند كرد و در حوض‌ آب‌ انداخت‌! شيخ‌بي‌ چاره‌ بعد از چند مرتبه‌ غوطه‌ خوردن‌ در آب‌، به‌ زحمت‌ بيرون‌ آمد، در حاليكه‌ يك‌ لنگه‌ كفش‌وي‌ گم‌ شده‌ بود و هر چه‌ آن‌ را به‌ دست‌ نياورد! رو به‌ حضرت‌ كرد و گفت‌:
ـ «ابو رأس‌ الحارّ» (اين‌ عبارتي‌ است‌ كه‌ عربها به‌ حضرت‌ خطاب‌ مي‌كنند، يعني‌ آتشين‌ مزاج‌) شماشوخي‌ بردار هم‌ نيستند، من‌ ملاظفه‌ و مزاج‌ كردم‌!

    حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ ترا بزند!
ماجراي‌ زير، در يكي‌ از دهات‌ سلطان‌ آباد (اراك‌) اتّفاِ افتاده‌ است‌ و شرح‌ اين‌ قضيّه‌ را آقاي‌ آقاميرزا مهدي‌ سره‌بندي‌ طي‌ مرقومه‌اي‌ به‌ مرحوم‌ آقاي‌ حاج‌ صمصام‌ الممالك‌ سره‌بندي‌ اينچنين‌نوشته‌ است‌:
 قربانت‌ شوم‌، پس‌ از تقديم‌ سلام‌ و تعزيت‌ حضرتابي‌ عبدالله الحسين‌عليه‌السلام‌، معروض‌مي‌دارد:
در فقرة‌ كربلايي‌ تقي‌ و پسرش‌ مرقوم‌ فرموده‌ بوديد، در شب‌ پنجشنبه‌ شهر محرّم‌ الحرام‌ (سال‌تاريخي‌ را ننوشته‌، به‌ طوري‌ كه‌ نقل‌ كردند گويا در حدود سنة‌ 1344 ه‌.ِ باشد) در مسجد ملاّ باقر(ملاّ باقر اسم‌ دهي‌ است‌) كه‌ تكية‌ خامس‌ آل‌ عبا بود ه‌، آقاي‌ سيد عبدالحسين‌ حلاّوي‌ براي‌ سينه‌نوحه‌ خواني‌ مي‌نمود. پسر كربلايي‌ تقي‌ به‌ عرشة‌ منبر رفته‌ برتري‌ و آقاي‌ مزبور گرفته‌ كلام‌ آن‌ آقا راقطع‌ نمود و بنا به‌ نوحه‌ خواني‌ كرد. سيّد مقوم‌ گفت‌: منبر مال‌ هر بي‌ سر و پا نيست‌، خصوصاًعرشة‌ آن‌. به‌ اين‌ واسطه‌ گفتگويشان‌ شد.
كربلايي‌ تقي‌ به‌ حمايت‌ پسرش‌ برآمده‌، حمله‌ بر سيّد نمود كه‌ او را بزند. آقايان‌ كه‌ در مسجدتشريف‌ داشتند، ممانعت‌ كردند. كربلايي‌ تقي‌ هتّاكي‌ و بدحرفي‌ نسبت‌ به‌ آن‌ سيد كرده‌ و ايشان‌گفتند: حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ تو را بزند سيد همين‌ حرف‌ را زد و رفت‌ در منزل‌ خود كه‌يكي‌ از طاقنماهاي‌ مسجد مرقوم‌ باشد و عمامه‌ به‌ زمين‌ نيامده‌ كربلايي‌ تقي‌ به‌ زمين‌ خورد و فوت‌نمود.
حقيقت‌ وقايع‌ كربلاي‌ تقي‌ نام‌ اين‌ است‌ كه‌ عرض‌ شد، و از گردن‌ به‌ بالا سياه‌ بود و از سر او جزئي‌زخمي‌ در زمان‌ غسل‌ دادن‌ نمايان‌، كه‌ خود هم‌ مي‌آمد. حال‌ آن‌ زخم‌ چه‌ زخمي‌ بود؟ العلم‌عندالله، ولي‌ آن‌ كه‌ خاك‌ قبول‌ نكرده‌ محض‌ حرف‌ است‌، اين‌ مطلب‌ نبوده‌ كه‌ كربلايي‌ تقي‌ حسي‌است‌ كه‌ خود حقير در مسجد بودم‌، هذا ما عندي‌، الجاني‌ مهدي‌ بن‌ محسن‌.
تمام‌ شد سواد مرقومه‌، و ر هامش‌ آن‌ حضرت‌ مستطاب‌ آية‌الله حاج‌ شيخ‌ عبدالكريم‌ حائري‌يزدي‌ ـ اعلي‌ الله درجاته‌ ـ نوشته‌:
بسم‌ الله الرّحمن‌ الرحيم‌: سواد مطابق‌ است‌ با اصلي‌ كه‌ جناب‌ مستطاب‌ شريعتمدار آقاي‌ آقا ميرزامهي‌ ساكن‌ قرية‌ مسماة‌ به‌ ملاّ باقر نوشته‌، در جواب‌ سؤالي‌ كه‌ از بضي‌ از اشراف‌ از ايشان‌ شده‌ بوددر خصوص‌ اين‌ واقعه‌، و جناب‌ آقاي‌ آقا ميرزا مهدي‌ از جهت‌ و ثاقت‌ و ديانت‌ مورد شك‌ و شبهه‌نيست‌، والله العالم‌، حررّه‌ الاحقر عبدالكريم‌ الحائري‌. محمل‌ مهر مبارك‌ آن‌ مرحوم‌.
مرحوم‌ آية‌ الله حاج‌ سيّد احمد زنجاني‌ شبيري‌، پس‌ از ذكر مطلب‌ فوِ افزوده‌اند:
نگارنده‌، اين‌ نسخه‌ را از روي‌ همان‌ سواد كه‌ به‌ خط‌ و مهر مرحوم‌ آيت‌ الله بود نوشتم‌ و عين‌ آن‌مرقومة‌ لقمان‌ الملك‌، كه‌ آن‌ هم‌ در موضوع‌ كرامتي‌ است‌، پيش‌ آقاي‌ حاج‌ ميرزاي‌ مهدي‌بروجردي‌ است‌. حقير هر دو ورقه‌ را از او گرفتم‌ و در اينجا از روي‌ آنها نوشتم‌.

    زمين‌ زير قدمهاي‌ او مي‌پيچيد!
حجّة‌الاسلام‌ و المسلمين‌ عالم‌ متّقي‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد محمّد علي‌ ميلاني‌ كه‌ قبلاً هم‌ چند كرامت‌ ازايشان‌ نقل‌ كرديم‌، دو كرامت‌ ذيل‌ را از مرحوم‌ حاج‌ ملاّآقا جان‌ زنجاني‌ ارسال‌ نموده‌اند كه‌ درااينجا مي‌آوريم‌:
 از مرحوم‌ ثقة‌ المحدّثين‌ حاج‌ شيخ‌ محمود، معروف‌ به‌ حاج‌ ملاّآقا جان‌ زنجاني‌، رضوااللهعليه‌ شنيدم‌ كه‌ مي‌گفت‌: در يك‌ شب‌ زمستان‌ سردي‌، در ايوان‌ مطهّر حضرت‌سيدالشهداءعليه‌السلام‌ سر به‌ پاشنة‌ درب‌ حرم‌ مطهّرگذاشته‌ بودم‌. در بسته‌ بود. مرد عربي‌ راديدم‌ كه‌ بي‌ هوش‌ آنجا افتاده‌ و گويي‌ تمام‌ استخوانهاي‌ بدنش‌ كوبيده‌ شده‌ بود. چنان‌ بلند نفس‌مي‌كشيد كهصداي‌ آن‌ به‌ طرف‌ ديگر ايوان‌ مي‌رسيد. نزديك‌ سحر تكاني‌ به‌ خود داد و صدا زد:«اولادعمّي‌ ـ اولادعمّي‌». برخاستم‌ و جلو رفتم‌، حالتي‌ در او ديدم‌ كه‌ گويا از خواب‌ بيدار شده‌است‌. چند نفر جوان‌ كه‌ در اطراف‌ بودند آمدند، به‌ عربي‌ به‌ آنها گفت‌: ريسمان‌ بياوريد.
گفتند: اين‌ موقع‌ شب‌ از كجا ريسمان‌؟!
گفت‌: «عگال‌» مرا به‌ پايم‌ ببنديد و به‌ طرف‌ حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ بكشانيد.آنها چنين‌كردند و او را به‌ طرف‌ حرم‌ آن‌ حضرت‌ كشيدند. من‌ هم‌ با آنها به‌ راه‌ افتادم‌. به‌ درب‌ صحن‌ حضرت‌ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ كه‌ تازه‌ باز شده‌ بود رسيده‌ و وارد صحن‌ شديم‌، آن‌ مرد بلند شد و جلوي‌ايوان‌ ايستاد و از حضرت‌ ابولفضل‌عليه‌السلام‌ بكشانيد. آنها چنين‌ كردند و او را به‌ طرف‌ حرم‌ آن‌حضرت‌ كشيدند. من‌ هم‌ با آنه‌ به‌ راه‌ افتادم‌. به‌ درب‌ صحن‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ كه‌ تازه‌باز شده‌ بود رسيده‌ و وارد صحن‌ شديم‌، آن‌ مرد بلند شد و جلوي‌ ايوان‌ ايستاد و از حضرت‌ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ عذر خواهي‌ كرد. از همراهان‌ و بستگانش‌ سؤال‌ كردم‌ قضيّه‌ چيست‌؟
آنها گفتند: اين‌ مرد شخصي‌ را به‌ دزدي‌ متّهم‌ كرده‌ بود. او هم‌ گفته‌ بود: مي‌رويم‌ خدمت‌ حضرت‌ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ و قسم‌ مي‌خوريم‌. طرفين‌ آمدند. متّهم‌ قسم‌ خورد و طوري‌ نشد، ولي‌ وقتي‌اين‌ مرد قسم‌ خورد يك‌ مرتبه‌ نقش‌ زمين‌ گرديد. متّهم‌ قسم‌ خورد و طوري‌ نشد، ولي‌ وقتي‌ اين‌مرد قسم‌ خورد يك‌ مرتبه‌ نقش‌ زمين‌ گرديد. معلوم‌ شد بدروغ‌ قسم‌ خورده‌ است‌. با خود گفتيم‌چگونه‌ او را به‌ محل‌ ببريم‌، بدني‌ را كه‌ فقط‌ نفس‌ مي‌كشد، گويا تمام‌ استخوانهايش‌ شكسته‌ شده‌،بهتر است‌ او را ببريم‌ خدمت‌ حضرت‌ سيّدالشّهداعليه‌السلام‌ بلكه‌ شفايش‌ را بگيريم‌. لذا برديم‌ به‌ايوان‌ حضرت‌ سيّدالشهداءعليه‌السلام‌ و آنجا گذاشتيم‌.
از خود آن‌ مرد پرسيدم‌ چه‌ شد و چگونه‌ شفا يافتي‌؟ گفت‌ من‌ افتاده‌ بودم‌، ديدم‌ شخصي‌ از طرف‌حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ مي‌آيد، ولي‌ گويا بر زمين‌ راه‌ نمي‌رود بلكه‌ زير قدمهاي‌ اومي‌پيچد، تا رسيد به‌ ايوان‌، با سر پا به‌ من‌ زد و فرمود: اگر برادرم‌ از خدا بخواهد آسمان‌ را زمين‌ وزمين‌ را آسمان‌ كند چيزي‌ نيست‌، تو كه‌....
سپس‌ ايشان‌ وارد حرم‌ شد و من‌ هم‌ شفا يافتم‌.