تاوان غرور و گستاخي / قدرت‌نمايي قمربني‌هاشم عليه السلام

و اقدام وي به تنبيه گستاخان و تأديب غافلان

  1   2   3   4   5   6   7   8

 

•    با اباالفضل العباس عليه السلام همه دكترها جوابم كرده اند!

•   عجب مجلس توسلي برپا مي كنيد؟!

•   جوان رشيدش به طور ناگهاني از دنيا رفت!

•   تصادف كرد و دست و پايش خرد شد!

•   عمامه ام را روي ضريح انداختم

•   به ذهنم رسيد كه او اباالفضل العباس عليه السلام است

•   قاضي به جرم خود اقرار كرد

•   دژبان گستاخ وارد حرم شد

•   اباالفضل  العباس عليه السلام قضاوت به حق مي‎كند

•   عباس‌ مرا زد!

 

 

    با اباالفضل العباس عليه السلام همه دكترها جوابم كرده اند!

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيد عبدالرسول موسوي (ابو اديب)‌ حفظه الله تعالي،‌ در تاريخ سوم ذيحجه الحرام سال 1418 ه. ق كرامتي را كه حدود بيست سال قبل از آن تاريخ در حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس قمر بني هاشم عليه السلام واقع شده بود، براي مؤلف كتاب چنين نقل كردند:‌

30. جواني كه حدودا بيست سال از سنش مي گذشت و از هر دو پا معلول و فلج بود و او را با چرخ ويلچر به اينجا و آنجا مي بردند،‌ وارد صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شد و با چرخش در كنار كفشداري حرم حضرت توقف كرد. جوان،‌ در حاليكه تمامي مدارك پزشكي را در دست داشت ( مداركي كه نشان مي داد دكترها همگي جوابش كرده و از معالجه وي اظهار عجز كرده بودند )‌ به كفشداريها التماس مي كرد كه از درب رواق سمت قبله او را به حرم ببرند ولي خدام اعتنايي به حرفهايش نمي كردند. حتي برخي از زوار وساطت كردند كه خدام او را ببرند ولي كفشدارها نبردند. بالاخره شديدا احساساتي شد و در حاليكه مداركش را نشان مي داد،‌ رو به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام كرده و گفت:‌ (يا اباالفضل همه دكترهاي حاذق جوابم كرده اند، چه كنم؟‌ جوابم كرده اند)‌ و مدارك را به طرف ضريح مطهر پرت كرد. سپس، بدون اختيار،‌ بلند شد كه بدود و خودش را هم از روي چرخ ويلچر پرت كرد، و ناگهان مردم متوجه شدند كه حضرت او را شفا داده و وي از عنايات حضرت شفا گرفته است. مردم تمام لباسهايش را پاره پاره كردند و تبركا با خود بردند.

 

   عجب مجلس توسلي برپا مي كنيد؟!

جناب حجه الاسلام مروج و حامي مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام،‌ آقاي حاج شيخ عبد الاوحد خورشيدي بخشايشي طي مكتوبي چنين نوشته اند:

31. جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي قاسمي غريبدوستي مي فرمود:‌ در تاريخ 1338 هجري شمسي بنده در ركاب حضرت آيه الله حاج شيخ هدايت الله غروي ( ره )‌ به مناسبت برگزاري جلسه صلح بين يك نفر روحاني و مالك به گرمرود مسافرت نموديم. بعد از برگشت از روستاي جيران چند روز در غريبدوست منزل پدر غروي مانديم. علماي محترم روستاي غريبدوست به ديدن مرحوم حاج شيخ آمدند و حاج شيخ مرحوم از ايشان بازديد نمودند. شبي از شبها، كه پدران طلاب آن روستا در محضر حاج شيخ حضور داشتند،‌ شخصي به نام مشهدي اسماعيل كمالي به خدمت حاج شيخ آمد و به ايشان عرض كرد:‌ ما در منزل روضه داريم. حاج شيخ مرحوم به بنده و حجه الاسلام و المسلمين فاضل دانشمند آقاي حاج شيخ عمران عليزاده فرمودند: خانه ايشان منبر برويد. ما عرض كرديم آقا جان تا به حال ما منبر نرفته ايم. فرمودند: اين مي شود منبر اول شما. وظيفه ما طبعا اطاعت از فرمايش حاج شيخ بود. و لذا براي روضه خواندن به منزل آقاي كمالي رفتيم. و در بين راه بنده به آقاي عليزاده گفتم: شما، بايد منبر برويد. زيرا من صلاحيت منبر ندارم. بعد از مذاكره،‌ ايشان قبول كردند. قرار شد من هم به ايشان اجمالا كمك كنم و البته منبر را ايشان تشريف ببرند. آقاي مشهدي اسماعيل گفت به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام توسل پيدا كردند. من هم چند قطعه شعر خواندم. چوم اولين منبر ما بود خجالت مي كشيديم و وقت ذكر مصيبت چشممان را بسته بوديم. يكوقت متوجه شديم كه مردم مي خندند، عوض اينكه گريه بكنند!‌ در خاتمه نيز چند ( ريال )‌ اجرت توسل به ما دادند.

  با ناراحتي زياد نزد حاج شيخ مرحوم برگشتيم، ولي حاج شيخ مرحوم ما را تشويق كردند و مرتبا مي گفتند:‌ بارك الله پسرانم! ولي از ناراحتي دروني ما خبر نداشتند. آن شب را صبح كرديم و فرداي آن روز ديديم كه صاحب منزل،‌ اول صبح،‌ وارد اطاق ما شده و مي گريد. حاج شيخ علت گريه وي را پرسيد و وي توضيح داد كه ديشب در خواب ديده است آقا حضرت اباالفضل العباس قمر بني هاشم عليه السلام در حال غضب به وي فرموده است: عجب مجلس توسلي برپا مي كنيد؟! سپس افزود: من از ترس به پاي آقا افتاده و به ايشان عرض كردم:‌ آقا جان اشتباه شده است. تا زنده هستم هر سال يك گوسفند مي كشم و مجلس توسل برپا مي كنم، مرا ببخشيد. فرمودند:‌برويد در مجالس توسل مواظب خودتان باشيد! وي گفت: وقتي از خواب بيدار شدم ديدم مثل آدم بيدار گريه مي كنم. آن بنده خدا تا زنده بود،‌ هر ساله يك گوسفند مي كشت و براي حضرت اباالفضل العباس عليه السلام اطعام مي داد. و بعد از فرزندانش نيز همان برنامه را ادامه مي دهند.

سپس مرحوم حاج شيخ به آن بنده خدا و حاضرين توصيه فرمودند كه،‌ هميشه مواظب باشيد محبت اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را براي خودتان جلب نماييد و اين نمي شود مگر اينكه انسان در مجالس سوگواري ايشان مؤدب داخل شود و مؤدب خارج گردد و همواره متوجه اين باشد كه اين مجالس،‌ نظاري دارد.

مرحوم ملا حسينقلي تكمداشي نيز هميشه مي فرمود:‌ اي مردم،‌ صاحب مجلس، مولا حضور دارند، ايشان، كه از بني اعمام مرحوم آيه الله حاج ميرزا فتاح شهيدي بود،‌ از اين روستا به آن روستا مسافرت مي كرد و در بيابان آب را بهانه قرار داده،‌ يك مساله به آن دهاتيها ياد مي داد به آنان مي گفت كه اگر تمايل داريد، در اين بيابان يك توسل به مولانا امام حسين عليه السلام پيدا كنيم. اگر آن باغبان يا زارع اظهار تمايل مي كرد،‌ وي در آن بيابان توسلي مي جست. سپس عرض مي كرد:‌ ( خدايا در اين بيابان به يك نفر يك مساله ياد دادم ) و سپس در بين منازل راه، زمزمه مي كرد و مي گريست.

روحاني نبايد بيكار بنشيند، بلكه بايد هميشه در حال انجام ماموريت ابلاغ باشد. براستي كه آن مرحوم، وصفا نه اسما، روحاني بود.

 

   جوان رشيدش به طور ناگهاني از دنيا رفت!

جناب حجه الاسلام و المسلمين حامي و مروج مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام،‌ آقاي حاج سيد محمد علي طبسي حائري در تاريخ 21 ربيع الاول 1415 هجري قمري نقل كردند:‌

32. جد ما،‌ حضرت آيه الله آقاي سيد محمد كاظم طبسي، مي فرمودند:‌

در كربلا،‌ خادم حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام زوار شش امامي كه (‌ قائل به مهدويت اسماعيل پسر امام صادق عليه السلام هستند و به شش امامي معروفند ) داخل سرداب زيرزمين قبر حضرت قمر بني هاشم اباالفضل العباس عليه السلام مي برد تا قبر آن حضرت را زيارت كنند. هر چه مردم او را نهي مي كردند كه اين كار را نكند،‌ او گوشش بدهكار نبود ( و در حقيقت، حاضر نبود از ليره هايي كه بابت اين كار به او مي دادند بگذرد ). آخر الامر جوان رشيدش به طور ناگهاني از دنيا رفت و داغش به دل وي ماند،‌ و خودش نيز پس از چندي از دنيا رفت.

 

   تصادف كرد و دست و پايش خرد شد!

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ محصل يزدي، صاحب مجله معارف جعفري، در نقلي چنين فرمودند:

33. روزي چند نفر در مهريز يزد براي تقسيم ارث پدر پيش من آمدند. يكي از اين وراث كه زن بود به برادرها گفت:‌ حضرت عباسي،‌ به همديگر خيانت نكنيد! يكي از برادرها زبان به گستاخي گشود با كمال بي شرمي گفت:‌ اگر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قدرت داشت دست خودش را حفظ مي كرد ديري نگذشت كه اين فرد گستاخ تصادف كرد و دست و پايش خرد شد، در نتيجه به وضع فلاكت باري افتاد و تمام زندگيش از بين رفت.

   عمامه ام را روي ضريح انداختم

جناب آقا ميرزا هادي در كتاب دعوه الاسلام حكايت نموده است:

34. در سنين سابقه،‌ سيد جليلي از اصفهان به زيارت عتبات عاليات مشرف شد و در كربلاي معلي قصه غريب و حكايت عجيبي نقل نمود كه به اختصار آن را نقل مي كنيم. گفتني است كه سيد مزبور،‌ بعد از وقوع قضيه و نقل آن براي ما،‌ و ظهور علائم و نشانه هاي مختلف بر صدق آن،‌ شهادت ما را در ورقه اي به خط و مهر اين حقير و تصديق جناب آقا سيد عبدالحسين كليددار گرفت.

سيد مي گفت:‌ مدتي متوسل به ضريح مقدس حسيني ـ‌ علي مشرفه السلام ـ‌ شده، درخواست تشرف به حضور مبارك آن حضرت يا به حضور مبارك ولي عصر ارواحنا له الفدا مي نمودم،‌ تا آن كه در يك شب جمعه طاقتم طاق شد،‌ آمدم و در پيش روي مبارك،‌ شالي را برداشته يكسر آن را به گردن و سر ديگرش را به ضريح بسته و تا نزديكيهاي صبح به گريه و زاري مشغول گشتم. نزديك صبح شد و مردم دوباره به حرم آمدند. سيد، كه از اول شب به حضرت عرض كرده بود امشب بايد مراد مرا بدهيد،‌ چون ديد وقت گذشت،‌ نوميدانه از جا برجست و عمامه خود را از سر گرفت و بالاي ضريح مقدس پرتاب كرد و گفت:‌ ( اين سيادت هم مال شما،‌ الحال كه مرا نااميد كرديد من هم رفتم! )‌ و پشت به ضريح،‌ از حرم بيرون آمد!‌ در ميان ايوان سيد بزرگواري به او رسيد و فرمود:‌ بيا برويم زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام. به مجرد استماع،‌ گويي همه ناراحتيها و اوقات تلخيهاي خويش را فراموش كرده، بكلي مجذوب آن سيد بزرگوار گرديد با هم از كفشداري مقابل باب قاضي الحاجات طرف قبله كه در يمين خارج است كفش خويش را گرفته پوشيدند و روانه حرم شدند. حين صحبت،‌ فرمودند:‌ چه مطلبي داشتي؟ عرض كردم:‌ مي خواهم خدمت حضرت سيد الشهداء‌ عليه السلام برسم. فرمودند:‌ ممكن نيست. در اين وقت عرض كردم به خدمت حضرت صاحب الامر عجل الله تعالي فرجه الشريف برسم،‌ فرمودند: اين ممكن است. سپس بعضي مطالب را عرض كردم و جواب شنيد. نزديكيهاي بازار داماد،‌ كه نزديك صحن است،‌ فرمودند:‌ سرت برهنه است. عرض كردم:‌ عمامه ام را بر روي ضريح انداختم. در آن حين، به دكان بزازي يي رسيديم كه طرف يمين بازار بود،‌به صاحب دكان فرمودند:‌ چند ذرع عمامه سبز به اين سيد بده!‌ يك توپ پارچه سبز فنطازي آورد و از آن پارچه عمامه‎اي به من داد،‌ بر سر بستم. سپس به زيارت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام رفتيم و از در جلو مشرف به زيارت پيش رو شديم و نماز زيارت و بقيه اعمال را به جا آورديم.

فرمودند:‌ دو مرتبه،‌ به حرم حضرت سيد الشهداء‌ عليه السلام مشرف شويم. آمديم بازار و از همان كفشداري داخل شديم. مشغول زيارت بوديم كه صداي اذان بلند شد. آمديم سمت بالاسر، فرمودند:‌ آقا سيد ابوالحسن نماز مي خواند. برو با او نماز بخوان. من از گوشواره بالاي سر آمدم در صف اول يا دوم (‌ ترديد از مؤلف است )‌ ايستادم،‌ لكن خود آن سرور در جلوي صف در كنار گوشواره ايستادند. و آقا سيد ابوالحسن نزديك به ايشان بود،‌ گويي اوست كه امامت آقا سيد ابوالحسن اصفهاني را برعهده دارد. مشغول نماز صبح شديم.

در بين نماز،‌ آن جناب را مي ديدم كه نماز مي گذارد. در دل گفتم يعني چه،‌ چرا به من فرمود با آقا سيد ابوالحسن نماز بخوان ولي خودش جلوي آقا سيد ابوالحسن ايستاده فرادي نماز مي خواند؟! در اين فكر بودم تا نماز تمام شد. گفتم بروم تحقيق كنم كه اين سيد بزرگوار كيست؟‌ نظر كردم آن جناب را در جاي خود نديدم. سراسيمه اين طرف و آن طرف نظر انداختم ايشان را نديدم. دور ضريح مقدس دويدم،‌ باز كسي را نديدم. گفتم بروم به كفشداري بسپارم،‌ آمدم پرسيدم گفت:‌ الان بيرون رفت!‌ گفتم:‌ او را نشناختي؟‌ گفت:‌ نه،‌ شخص غريبي بود. دويدم،‌ گفتم بروم نزد دكان بزازي،‌ از او بپرسم. آمدم بازار،‌ ديدم همه بسته اند و ابدا دكاني باز نيست!‌ همين قسم رفتم تا به صحن حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ابدا اثري از ايشان نديدم. پس فهميدم من به شرف حضور باهر النور روح عوالم امكان رسيده و نفهميده ام!

بعد از دو سه روز،‌ خدام عمامه سياه سيد را از روي ضريح پايين آوردند و من يك وصله از عمامه سبز سيد را گرفتم و مدتها آن را همراه تربت مبارك در تحت الحنك خود داشتم،‌ اينك چند روز است كه مفقود شده است. [8]

 

   به ذهنم رسيد كه او اباالفضل العباس عليه السلام است

35. سيد محسن شبر خودش فرزند علامه بزرگوار سيد ابراهيم شبر ( ابو عدنان ) كه هم اكنون ساكن قم مي باشد نقل كرد:‌ هنگامي كه توسط عمال صدام در نجف دستگير شدم بعد از مدتي از نجف مرا به ساواك بغداد منتقل كردند و در سلول انفرادي مورد شكنجه روحي و جسمي قرار دادند. بعد از شش ماه شكنجه هاي وحشتناك، قدري تخفيف به من داده،‌ مرا به زندان عمومي منتقل ساختند.

بعد از مدت كوتاهي در يكي از روزها سه جوان از نجف (‌ اهالي نجف )‌ را بر ما وارد كردند كه يكي از آنها را قبلا مي شناختم. او از خانواده آل حبيب بود، هنگامي كه از ايشان پرسيدم كه براي چه تهمتي زنداني شده ايد؟ گفتند:‌ ما را به تهمت قتل يكي از دانشجويان دانشگاه مستنصريه، از دانشگاه گرفته و به اينجا آورده اند،‌ در حالي كه به خدا قسم ما هيچ گونه اطلاعي از قتل وي نداريم.

سيدمحسن شبر مي‎گفت: هنگامي  كه وقت نماز مي‎شد با كمال خضوع و خشوع به درگاه خداوند متوسل مي‎شدم و خصوصا در قنون متوجه خدا بودم. لذا آن سه جوان از من خواسته بودند در اين ساعات براي رهاييشان دعا كنم، زيرا آنها گنهكار نبودند.

گفت: بعد از نيمه شب برخاستم، وضو گرفتم براي نجات و گشايش در كار آنها دو ركعت نماز قربه الي الله تعالي خواندم و سپس به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شدم چون قبل از اين به حضرت سيدالشهداء عليه السلام متوسل شده و نتيجه نگرفته بودم و پس از نماز و توسل به علت تنگي جا و ضيق مكان، به همان حالت سخت و مشكل اول زمين نشستم، يك مرتبه خواب بر من غلبه كرد و در عالم رؤيا مشاهده كردم گويا در اتاقي هستم كه چهارده شخصيت در آن حضور دارند(من خود آنها را يكي بعد از ديگري شمردم). نزديك درب اتاق نيز مرد با هيبت و درشت اندامي قرار داشت كه داراي محاسني انبوه بود و چفيه برسر داشت. به ذهنم رسيد كه او ابوالفضل العباس عليه السلام است. پس روبرويش نشسته، او را با لهجه‎اي ساده و عاميانه مخاطب قرار دادم و گفتم:

يا عباس، تو چرا ما را از اين زندان رها نمي‎كني؟! چرا چاره نميكني؟! مي‎گويند تو شجاعي، چرا ما از دست مجرمين رها نمي‎كني؟!

حضرت لبخند زد و با روي باز به من نگريست ولي من با چهره غضبناك به او گفتم: آيا مي‎خندي و ما در آتش مي‎سوزيم؟! يك مرتبه استوار نشست و اشاره به آقايي نمود كه در كنار او نشسته بود و گمان بردم حضرت سيدالشهداء عليه السلام مي‎باشد. با همان زبان ساده عرضه داشتم: مرا با حضرتش كاري نيست. شش ماه هست كه به او متوسل شدم و توسلم را اجابت نفرمود! اين مرتبه توسل به شما كرده‎ام براي بار دوم لبخند زد، و من نيز مجددا در حالي كه ناراحت ودم به وي گفتم : آيا مي‎خندي، در حالي كه ما در آتش سوزانيم؟ بعد از آن به من گفت حاجتت چيست؟ گفتم: اين بيچاره‎ها(سه جوان) به تهمت قتل گرفتار شده‎اند، در حاليكه بي‎گناهند، آنها را از اين گرفتاري برهان، كه صبرشان پايان يافته است. سپس از خواب بيدار شدم. صبح روز دوم نگهبانان آمدند، سه جوان را صدا زدند و گفتند كه به خانه‎هايتان برويد. و به اين ترتيب خدا به بركت ابوالفضل العباس عليه السلام دعاي ما را و آنان را مستجاب كرد.[9]

 

   قاضي به جرم خود اقرار كرد.

جناب حجه الاسلام آقاي حاج شيخ ابراهيم صدقي چنين نقل مي‎كند:

36. يكي از كرامات مهم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام همانا پرهيز مردم از قسم خوردن دروغ به آن حضرت است. توضيح آنكه در بين عشاير و قبايل مرسوم است كه براي حل اختلافات فيمابين و روشن شدن قضايا(مانند قتل و سرقت و غيره) متهم را به حضرت ابوالفضل عليه السلام قسم مي‎دهند، و غالبا هم متهم حاضر به قسم خوردن نشده و به گناه خود اقرار مي‎كند. چون مي‎داند قسم دروغ به آن حضرت چه عاقبت سوئي برايش دارد و اين امر به تجربه رسيده است.

براي نمونه اين قضيه را از يك وكيل دادگستري در كربلاي معلي نقل مي‎كنم، ايشان نقل مي‎كرد: فردي به قتل يك نفر متهم شده بود، اما چون بينه و شاهدي در كار نبود تا اتهام وي نزد قاضي ثابت شود، فرد مزبور شركت در قتل را انكار مي‎كرد. قاضي ناگزير خواست او را به قرآن كريم قسم بدهد و متهم هم حاضر شد قسم بخورد، و من از قاضي! اجازه خواستم كه اجازه دهد متهم را به صحن حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برده و به آن حضرت قسم بدهم(آن وقت‎ها دادگستري در خيابان حضت عباس عليه السلام قرار داشت. قاضي اجازه داد من دست متهم را گرفتم از دادگستري بيرون آوردم و او را در مقابل حرم ابوالفضل العباس عليه السلام قرار دادم و به او گفتم: به حضرت عباس عليه السلام قسم بخور كه اين قتل از تو صادر نشده است. ديدم فرد متهم، كه منكر قضيه بوده و حتي حاضر شده  بود به قرآن كريم قسم بخورد، حاضر نيست چنين قسمي بخورد! و بالاخره نيز نزد قاضي به جرم خويش اقرار كرد و حق ظاهر شد.

اين تنها يكي از كرامات حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بوده و از اين گونه قضايا بسيار است، و اين جانب چون متولد شهر مقدس كربلا هستم و در آنجا سكونت داشته‎ام، خيلي از اين قضايا، را هم ديده و هم شنيده‎ام كه مجال نوشتن آنها نيست، آنچه كه نوشتم تنها به عنوان نمونه بود.

 

   ظهور كرامت، در پل سازي عباسيه شهر بخشايش

جناب حجه الاسلام و المسلمين، دانشمند محترم، نويسنده توانا و صاحب تأليفات كثيره آقاي حاج شيخ عبدالرحيم عقيقي بخشايشي طي مكتوبي به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين مرقوم داشته‎اند:

37. مؤلف محترم (چهرة درخشان قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام) جناب آقاي شيخ علي رباني خلخالي، از اين جانب درخواست فرمودند كه پيرامون عنايات و كرامات سقاي با وفا و جوانمرد كربلا، حضرت قمر منيز بني‎هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام كرامت يا عنايت خاصه‎اي را كه به خود به رأي العين ديده يا به نقل موثق شنيده است، به تصوير قلم بياورم و جهت درج در كتابي كه به اين منظور در دست تهيه دارند، تقديم نمايم.

گرچه حقير خود را لايق و شايستة آن مقام نمي‎بيند كه از شأن و بزرگواري‎هاي مولا و مرادش سخن بگويد و قلم خود را به وصف فضائل آن جناب مزين و منور سازد، ولي چه بايد كرد؟ مؤمني تلاشگر كه مي‎خواهد شأن سرور نامي اسلام را به ثبت رسانده و به افكار عامه و جهانيان نشان دهد درخواست نقل كرامتي از آن حضرت را نموده باشد و نگارنده نيز نمونه‎اي مطمئن از اين كرامات را در اختيار داشته باشد، دريغ بود كه مكتوب و پوشيده باقي دارد و دعوت را نپذيرد. خصوصا آنكه انبوه شاهدان عيني آن كرامت، هنوز زنده هستند و مي‎توان صحت و سقم آن را بررسي و تحقيق نمود. افزون بر‌آن پلي كه امروز به نام نامي آن سقاي بزرگوار در شهر بخشايش تأسيس يافته است شاهده زنده و معتبر اين واقعه هست، كه هنوز برپا مي‎باشد، و رخداد آن واقعه چنين است:

در سال 1368 ش به لطف الهي موفق به احداث يك باب دبيرستان 12 كلاسه پسرانه با همكاري مردم در شهر نوبنياد بخشايش شدم كه شديدا مورد نياز اهالي بود و دبيرستان را نيز به نام نامي مولا علي عليه السلام نامگذاري نموديم. پس از احداث دبيرستان، جمعي از اهالي و كشاورزان بي‎پناه منطقه، درخواست نمودند پلي نيز بر روي رودخانة (اوجان چاي) زده شود. چون رودخانة مزبور هر سال شش و هفت ماه زندگي و عبور و مرور آنان را فلج مي‎كرد و نمي‎توانستند از اراضي و مزارع خود، خوب بهره‎برداري نمايند و چون دولت گرفتار جنگ تحميلي عراق بود و امكان تأسيس يا تأمين چنين پلي را در آن گيرودار نمي‎توانست اهالي را يك ساعت زودتر به شهرستان تبريز برساند. اين جانب، به عنوان روحاني و با اين اعتقاد  كه روحانيان در كارهاي دنيوي نيز همچون امور اخروي بايد به كمك و مساعدت مسلمانان برخيزند، دعوت مردم را پذيرفتم، و مصمم شدم كه مقدمات آن را فراهم سازم و چون تفاوت كار يك فرد روحاني با ديگران در اين است كه كارهاي او بايستي تحت يك عنوان و يك شعار دين و مذهبي مردم در راه سازندگي نيز بهره‎گيري نمايد، از اين رو به مناسبت آب ورود، يك مرتبه به ياد شريعة‌ فرات و نهر علقم و صحنه‎هاي جانبازي مولا قمر بني هاشم عليه السلام در ذهن جلوه‎گر گشت، تصميم گرفته شد كه نام زيباي آن سردار،‌زينت بخش  اين عمليات ساختماني قرار گيرد، يعني نام آن عباسيه باشد به خصوص از اين جهت كه مردم منطقه همانند اغلب دوستداران اهل بيت عليهم السلام عشق و علاقه وافري به نام و كار و هدف قمر بني هاشم عليه السلام دارند. در واقع،‌با اين نام زيبا، تأسيس و تكميل اين پروژه، بيمه و تضمين مي‎گرديد،‌ زيرا هيچ كسي را ياراي مقابله و معارضه با اين نام نبوده و نيست.

براين اساس پس از اخذ نقشه از راه و ترابري استان، به نام نامي آن بزرگ، پرچمي در مسير رودخانه، محل تأسيس اين پروژه، بر زمين نصب گرديد و تبليغات ساختماني آن شروع شد. پرچم مزبور در وسط  رودخانه روي تلي از شن‎ها قرار گرفته بود و اهتزاز آن دلهاي مؤمنان را مبتهج و متأثر مي‎ساخت و افكار عمومي مردم شهر را به خود جلب و جذب مي‎كرد. آنان مي‎پرسيدند: پرچم وسط رودخانه يعني چه؟ و مطلعين هدف و فلسفة آن را براي آنان بازگو مي‎كردند و در نتيجه، اين امر در بين مردم يك نوع آمادگي ذهني ايجاد مي‎كرد و شور و شوق لازم را مي‎آفريد.

مع الأسف، روزي يكي از مخالفان ناآگاه و نادان، كه از سوي جمعي از مخالفين آگاه و سياه دل اين برنامه عمراني، تحريك و تقويت مي‎شد به عنوان ابراز مخالفت و نشان دادن كينه و بغض خويش از تأسيس اين پل (كه في المثل چرا به دست فلان كس صورت مي‎گيرد، نه به دست ديگران؟!) صبحگاهان موقع عبور از آن محل،‌ پرچم را از جا كنده با بي‎احترامي بر زمين افكنده بود، تا به اين ترتيب مخالفت خود و همفكران و دستور دهندگانانش را نشان داده باشد! آري، او پرچمي را به نام نامي سردار كربلا و سرافرازندة پرچم رشادت و شجاعت در سرزمين كربلا برافراشته شده بود، برزمين افكنده بود و بد و بيراهي هم گفته بود؛ پرچمي كه در بخشايش به نيت انجام يك امر خير يعني سازندگي و عمران و آباداني به اهتزاز درآمده بود. پرچم روي شنها بود شخص جسارت كننده به پرچم(كه نامش ذكر نمي‎شود ولي در محل، بسيار معروف و شاخص به بدكرداري است) پس از اين عمل، به منظور كمك به يكي از كشاورزان خويشاوند خويش كه در حال درو كردن يونجه و علوفه بوده است مي‎رود. خويشاوند وي به وسيله دستگاه كانوا مشغول چيدن يونجه بوده است كه يك مرتبه يونجه در دهنة تيغ كانوا گير مي‎كند و دستگاه را از كار باز مي‎دارد. اين آقا به عنوان بازگشودن تيغ كانوا دستش را جلوي تيغ مي‎برد تا به اصطلاح مانع را از جلوي آن رد كند، ناگهان تيغ رها و آزاد مي‎گردد و در دم، چهار انگشت او را قطع كرده به زمين مي‎افكند! كشاورزان به سرعت او را همراه انگشتان قطع شده به تبريز مي‎رسانند ولي پزشكان معالج موفق به معالجه قطعي وي نمي‎گردند و او پس از چند روز اقامت در شهر، به حالت يأس به آبادي برمي‎گردد، در حاليكه چهار انگشت را از دست داده و در آبادي شهرت يافته بود كه آقا ابوالفضل العباس عليه السلام دست او را بريده است! اعاذنا الله من شرور أنفسنا.

وقوع اين حادثه دلخراش كه بلافاصله در پي اهانت وي به پرچم عباسي عليه السلام رخ داده بود،‌ باعث گرديد كه اعتقاد و تصميم مردم به اين پروژة‌ عمراني بيشتر جلب شود و كارها را با عزم و ارادة مذهبي و مردمي به سرعت و تلاش اقل چند سال به طول مي‎انجاميد، به بركت كرامت و عنايت ويژة آن بزرگوار (يك پل صدمتري ده دهنه طول و هشت متر و 10 سانت عرض با بهترين وسايل روز و نقشه مهندسي تيپ اداره راه و ترابري) در مدت 9 ماه و با هزينة 9 ميليون تومان ساخته و پرداخته شود، به گونه‎اي كه سرعت عمل و در عين حال استحكام فني كامل پل، موجب اعجاب و تحسين مهندسين بازديد كننده به ويژه معاونت محترم وزارت راه و ترابري وقت جناب آقاي مهندس دهگان و معاونش مهندس عطاريان و ديگران واقع گردد. در حال حاضر، پرچم مزبور هنوز روي پل عباسيه(واقع در بخشايش، 100 كيلومتري تبريز، مركز دهستان مهران رود شمالي كه اخيرا مبدل به شهر شده است) در اهتزاز است و هم اكنون نيز مردم آن منطقه، به ويژه رانندگان ، نذورات خويش را به صندوق نصب شده مي‎ريزند تا صرف چراغها و هزينه‎هاي نگهداري آن پل گردد. ضمنا در طول تأسيس اين پل،‌نه از دماغ كسي خون آمد و نه حادثه‎اي رخ داد و اين پل از اعتبار و احترام خاصي برخوردار مي‎باشد. حقير كه متصدي انجام و تأمين آن پل بودم با لطف الهي و با استمداد از نام اين بزرگ مرد شجاع آنچنان به سهولت و آساني انجام مي‎پذيرفت كه ساختن آن آسانتر از احداث يك بام كوچك 4 * 3 به نظر مي‎آمد و هيچ نوع حادثه‎اي هم در طول عمليات پيش نيامد با اين كه هر روز بيش از صد نفر از افراد غيرحرفه‎اي مشغول كار مي‎شدند كه اصولا از شيوه‎هاي ايمني مطلع نبودند، همه اين مسايل را از عنايات خاصة آن بزرگ ايثارگر صحنه كربلا مي‎دانيم از اين رو اين پل هم به نام نامي او (پل عباسيه عليه السلام) ناميده شده است و پرچم‎هاي منصوب به آن بزرگ هم بر فراز آن پل در اهتزاز و هر سال تجديد مي‎گردد. اين بود واقعه و خاطره‎اي كه از كرامت و عنايت و نام نامي آن بزرگ پرچمدار در خاطر داشتم. خدا ما و شما را از شفاعت و عنايت آن بزرگوار بهره‎مند سازد! آمين.

   دژبان گستاخ وارد حرم شد.

جناب مستطاب آقاي حاج صادق زنجاني كربلائي كتابفروش نقل كردند :

38. جواني سرباز در كربلا بود كه از سربازي فرار كرده بود. او آمده بود درب صحن حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ايستاده بود، دژبانها درصدد برآمدند او را دستگير كنند، او به حرم حضرت مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام پناهنده شد. دژباني كه سرباز را تعقيب مي‎كرد اتفاقا اسمش عباس بود. وي در پي سرباز فراري به درون حرم مطهر رفت كه او را بگيرد،‌ با اينكه رسم عرب اين است اگر كسي پناه به منزل بزرگي برد ديگر وي زده و گفت: چرا حيا نمي‎كني؟! در نتيجة اين ضربه، دچار پهلو درد شد و او را به بيمارستان بردند. دكترها شوراي پزشكي تشكيل پرسيدند و او خود اين قصه را نقل كرد. پدر و مادرش او را از بيمارستان به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برده دخيل بستند و نذر كردند اگر خوب بشود از اين كار دست بكشد. الحمدلله شفا پيدا كرد و از شغل مزبور دست كشيد.

   اباالفضل  العباس عليه السلام قضاوت به حق مي‎كند

جناب حجه الاسلام سلاله السادات آقاي سيدسجاد عبقاني، در مكتوبي به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام دو كرامت ارسال داشته ‎اند كه ذيلا مي‎خوانيد:

39. شخصي از اهل سنت، از يك شيعه مبلغي طلبكار بود و هر چه طلب خود را از وي مطالبه مي‎كرد، آن فرد شيعه بدهي خود را نمي‎پرداخت و حاشا مي‎كرد. آن دو با هم مشاجرات زيادي داشتند تا كار به اينجا كشيده شد كه مرد سني گفت: بايد اين آقاي شيعه به درگاه حضرت ابالفضل العباس عليه السلام رفته و دست به علم مبارك حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بگذارد و بگويد كه من مقروض نيستم، تا من از طلب خود صرفنظر كنم.

بدهكار حاضر شد به درگاه رفته و قسم ياد كند كه به فرد سني بدهكار نيست. و پيش خود مي‎انديشيد كه : من شيعه هستم، و او سني، بنابراين حضرت قضاوت را به سود من انجام خواهد داد! مرد سني باز تكرار كرد كه اگر او دست به علم گذاشته بگويد من مقروض نيستم، من هم از تعقيب وي خودداري مي‎كنم.

همسر بدهكار به شوهرش گفت: خير، اين كار را نكن، صلاح نيست، ولي او نپذيرفت و به زنش گفت: حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هيچ وقت شيعه را در مقابل سني سرافكنده نخواهد ساخت. بالاخره مرد شيعه به درگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام رفت و دست به علم مبارك گذاشت و بدروغ گفت: من به اين مرد سني بدهكار نيستم و پولي از وي نگرفته‎ام. از آنجا كه برگشت هنوز به صحن مبارك درگاه كنار حوض نرسيد بود، كه پسرش را صدا زد و دست خود را بر كتف وي گذاشت و آهسته به راه افتاد. بزودي معلوم شد كه مورد غضب حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قرار گرفته و نابينا شده است.

اين است نتيجة قسم دروغ و نمونه‎اي از عدالت حضرت قمر بني هاشم اباالفضل العباس عليه السلام

        عباس‌ مرا زد!

1. يكي‌ از علماي‌ موثّق‌ اصفهان‌ نقل‌ كرد: در سُرَّ مَن‌ْ رَأي‌ (سامرّا) جمعي‌ از دوستان‌ آل‌محمّدصلي‌الله‌ عليه‌ و آله‌وسلم‌ سينه‌ مي‌زدند، شخصي‌ سنّي‌ به‌ آنها استهزاء مي‌كرد. يكي‌ ازعزادارها به‌ او مي‌گويد:
ـ عبّاس‌ يضربك‌، يعني‌ عبّاس‌ ترا مي‌زند.
آن‌ سني‌ نگون‌ بخت‌ كلمه‌اي‌ توهين‌آميز مي‌گويد و جسارت‌ مي‌كند. امّا بعد به‌ منزل‌ خود رفته‌ ومي‌گويد:
ـ عَبّاس‌ٌ ضَرَبَني‌ وَ امُوت‌ُ، يعني‌ عبّاس‌ مرا زد و من‌ مي‌ميرم‌.
و مي‌خوابد. چون‌ به‌ بالين‌ او مي‌روند مي‌بينند مرده‌ است‌. بعد از آن‌ بستگان‌ او برايش‌ مجلس‌ترحيمي‌ مي‌گذارند و از طلاب‌ شيه‌ در سامرّا براي‌ شركت‌ در جلسة‌ ختم‌ وي‌ دعوت‌ مي‌كنند، ولي‌آنها از رفتن‌ ابا مي‌كنند.

 

 

[8] ـ العبقري الحسان في احوال مولانا صاحب الزمان، ج 1 ، ص 109 و 110 ، مرحوم حاج شيخ علي اكبر نهاوندي ، 20 محرم الحرام سال 1366 هـ‌ق از انتشارات كتابفروشي دبستان مروي تهران.

[9]ـ جلد دوم ذكرياتي: ص 120.