و اقدام وي به تنبيه گستاخان و تأديب غافلان
• يا اباالفضل العباس عليه السلام پرچم تو را مي برند!
• براي وصول طلب خود به قريه رفتم
• بالاخره امر منجر به قسم خوردن گرديد
• اگر چنانچه شما قبول داريد آبروي من برود و الا..
• اگر همان بازو را مي بيني مي شناسي
• دستي به سينه اش خورد و او را چند قدمي به عقب پرت كرد!
• ابوالفضل، مال خودش را گرفت!
• تيري مي آيد و او را سرنگون مي كند
• كليد را روي ضريح حضرت اباالفضل عليه السلام بگذار
20. مرحوم آقا ميراسد ميربابائي، كه يكي از علماي عامل و سادات بزرگوار و از مهاجرين في سبيل الله انقلاب لنين ملعون بود، نقل مي كرد:
ما بين دو نفر مسلمان اهل قفقاز اختلافي رخ داد كه شكايت آن را به دادگاه دولت روسيه بردند. مدعي، ضمن محاكمه گفت: متهم بايد هفت قدم به سمت قبله گام بردارد و حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قسم بخورد كه ( سخنانش از روي صداقت و راستي است و حق با او مي باشد ) اگر چنين كند من رضايت مي دهم.
رئيس دادگاه مسلمان نبوده و قضيه را درست نمي فهمد، مي گويد: چون توافق دارند، از طرف ما بلامانع است. مدعي عليه مراسم قسم را بجا مي آورد و در اثناي آن، در قدم پنجم به زمين خورده و هلاك مي شود. با اين حادثه، وضع دادگاه به هم مي خورد و دكتر رسمي آمده شخص مذكور را معاينه مي كند و برگ فوت وي را صادر مي كند. در پي اين امر، از سوي اولياء امور آگهي رسمي صادر مي شود كه بعد از اين، در اين دادگاه محاكمه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ممنوع مي باشد!
▲ يا اباالفضل العباس عليه السلام پرچم تو را مي برند!
21. سال 1320 شمسي بود و متوفقين به مملكت ما ريخته بودند. با رفتن رضا شاه ملعون از كشور، دستگاه عزاداري پس از سالها ممنوعيت، آزاد شده بود و در ميان عزادارن، و دسته هاي سينه زني كودكان هم برنامه هاي خاص خود را داشتند يك روز كودكي نابالغ جلوي دسته سينه زني پرچم سياه در دست داشته است، پليسي ناقلا ممانعت كرده و آن پرچم را از او مي گيرد. او هم با چشم گريان فرياد مي زند يا ابوالفضل العباس عليه السلام، پرچم تو را مي برند! پليس بدبخت مي گويد: به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام لازم نيست، اما به متكاي من رويه لازم است! كه در آن حال مورد غضب الهي قرار گرفته به زمين مي خورد و هلاك مي شود .
البته اين قضيه ظاهرا در شهر مياندوآب وقوع يافته بود كه از آنجا بوسيله نامه به هر طرف و از جمله شهرستان خوي نوشته بودند و وعاظ و مداحان آن را بالاي منبر مي خواندند .
▲ براي وصول طلب خود به قريه رفتم
22. آقاي مهدي احمد، كه الان زنده و در چهار سوق مسجد ملا حسن مرحوم دكان عطاري دارد، نقل مي كرد: در قريه دوزآغل، از توابع شهر ماكو، دكاندار جواني پانصد تومان آنروز به من بدهكار بود و در پرداخت آن تعلل مي كرد. من براي طلب خود به قريه رفتم و متاسفانه وي منكر شد. به پدرش متوسل شدم، آن هم سودي نبخشيد. پذيرفتم كه با اقساط دهگانه پرداخت كند، باز سودي نبخشيد. نهايتا قرار شد به حضرت عباس عليه السلام قسم بخورد و او به دروغ ، قسم به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام خورد كه طلبي به من ندارد من به شهر برگشتم و فرداي آن روز خبر به من دادند كه آن بدبخت دواي سمي ( د. د. ت ) را كه در دكان داشته خورده و مرده است؟
▲ بالاخره امر منجر به قسم خوردن گرديد
23. در روزگار ما، زماني بين دهات اختلاف مرزي ايجاد شده بود كه بر اثر آن، به ادارات دولتي شكايت شده و مسئولين اداري در محل حاضر شدند و بالاخره امر منجر به قسم خوردن افراد گرديد. قرار شد طبق معمول بلد كه قسم ياد كننده هفت قدم رو به قبله برداشته و به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام سوگند خورد، فرد براي اثبات ادعاي خود قسم ياد كند. مراسم قسم انجام گرفت و فرد قسم ياد كننده، در قدم پنجم ناگهان افتاد و مرد، كه اسم همان محل را الان هم ( ايت اولن )، يعني محل مردن سگ، نام نهاده اند.
▲ اگر چنانچه شما قبول داريد آبروي من برود و الا..
مرحوم مبرور حاجي ميرباقر آقا صادقي كه حائز مرتبه اجتهاد بود نقل كرد:
24. دو خانواده بزرگ در كربلا با هم وصلت مي كنند، متاسفانه پس از اندك زماني ميانشان اختلاف سليقه رخ داده، دختر به خانه پدرش بر مي گردد و هر چه ديگران وساطت مي كنند مؤثر نمي شود. پس از يك سال از اين قضيه، وقفه نجف اشرف پيش مي آيد و تمام افراد خانواده دختر، به استثناي او به نجف اشرف مشرف مي شوند. داماد اين مطلب را دانسته به در خانه دختر مي آيد و به هر وسيله كه هست او را قانع نموده وارد خانه مي شود و با قسمهاي دروغ، به او وعده هاي كاذب داده و با وي آميزش مي كند. سپس برمي گردد ولي به وعده هاي خود وفا ننموده و كسي نمي فرستد تا دختر را به خانه او بياورند.
دختر بيچاره حامله شده و آثار حمل در او نمايان مي گردد. كسان دختر وي را تعقيب و تهديد مي كنند و آن بيچاره، قضيه را چنانكه بوده نقل مي كند. ولي پسر انكار نموده بر اصرارش مي افزايد. برادران دختر قصد قتل او مي كنند و بيچاره به ناله و زاري اظهار مظلوميت كرده مي گويد دستم را به دامان او برسانيد تا من صدق گفتارم را به ثبوت برسانم، باز كسان دختر به نزد پسر آمده اظهار مطلب مي كنند و پسر به عناد خود باقي مانده بالاخره مي گويند شما را با همديگر روبرو مي كنيم تا حقيقت امر كشف و روشن گردد برخيز برويم پيش دختر، پسر قبول نمي كنند و بزرگان هر دو طرف مجبورش كرده مي آورند و داخل خانه دختر مي كنند و در اين حال دختر آمده، پس از اعتذار از حضار اول نصيحتش مي كند كه از خدا بترس و آبروي ما را مبر، باز قبول نمي كند يكدفعه با حالت فوق العاده ناراحتي از جاي خود بلند شده گريبان پسر را گرفته مي گويد برخيز من در حضور حضرت ابوالفضل العباس عليه
الصلا و السلام اثبات خواهم كرد، پسر خودداري مي كند و طرفين اجبارش مي نمايند بالاخره به همان طريق كه دختر او را گريبانگير كرده كشان كشان به حالت زاري و تضرع و عصبانيت و ناراحتي تا به حرم مبارك برده و به محض ورود يك دست به ضريح مقدس و يك دست به يقه پسر فريادي كشيده در حالتي غير عادي مي گويد: آقا اگر چنانكه شما قبول داريد آبروي من برود و الا حكم كن بين من مظلوم و اين ظالم. ناگهان ضريح مقدس به حركت آمده پسر بدبخت به مقدار چند متر به طرف بالا رفته و به زمين زده مي شود و مردم رو به فرار گذاشته و بعد از مدتي خدمه و غير ذلك وارد شده مي بينند بدن آن بدبخت خورد شده و آثار استخوان پيدا نيست و رنگش سياه شده، دختر را با نهايت عزت و احترام برمي گردانند و موقع خروج از درب حرم مطهر مي گويد: آقا خانه احسانت آباد و بدن نحس پسر را بيرون مي برند ولوله اي در شهر ايجاد و تمامي مردم به حرم مبارك ريخته اجتماع عجيبي رخ داده به تمام روستاهها و شهرستانها خبر مي رسد و چراغاني هاي خيلي مفصل كرده بالاي ماذنه ها بشارتها داده اشعاري خوانده و كرامات و فضايلي نقلي مي كنند و رو به سوي كربلا مي نهند و اين قضيه زمان استيلاي دولت تركيه بر عراق بوده، كه بغداد مقر قدرت و حكومت ايشان بوده و خبر به آنجا مي رسد. بزرگان ايشان آمده پس از تحقيق به دولت متبوع خود خبر مي دهند و از آناطولي ( نام شهري است در تركيه ) كه تمام قواي نظاميشان لباس تازه پوشيده به كربلا آمده فوج فوج پي در پي با ادب و نظم مخصوص از درب ورودي آمده مقابل حرم مطهر شعارهاي مخصوص داده و از جمله اين اشعار را به زبان تركي مي خواندند:
الصلاه و السلام عليك يا مولاي يا اباالفضل العباس و رحم الله و بركاته[5]
▲ اگر همان بازو را مي بيني مي شناسي
مرحوم مبرور حاج شيخ هلال كشك سرايي كه از موثقين علما بوده نقل مي كند:
25. شيخي مجرد مقيم كربلا در وقفات به ميان قبيله اي مي رفته و امرار معاش مي كرد. روزي تصميم مي گيرد به حرم حضرت اباالفضل العباس مشرف شده درباره خانه مسكوني متوسل بشود. بدين منظور حركت نموده، وارد حرم مبارك شده به ضريح مقدس نزديك مي شود. مي بيند زني دستش را بلند كرده، ضريح مبارك را گرفته و مشغول دعا و زيارت است. ولي آستين او پايين آمده و بازويش نمايان شده و خلخالي دارد اين منظره جلب توجه او را نموده، بي اختيار دستش را بر روي بازوي آن زن مي گذارد و به دست ديگر ضريح مبارك را گرفته عرض مي كند: خدايا، به حق اين بزرگوار اين زن را نصيب من بكن. در اين حال زن متوجه شده به حال غضب به شيخ نگاه كرده مي گويد: خدايا، به حق اين بزرگوار دست اين مرد را قطع كن!
شيخ ناگهان به خود آمده از عمل خود نادم و ناراحت مي شود از غضب آن بزرگوار وحشت كرده به قصد پناهنده شدن به حضرت ابي عبدالله الحسين عليه السلام برگشته و با حالت اضطراب و سرعت به سوي حرم آن بزرگوار رهسپار مي گردد. در وسط راه مي بيند يكي از دوستانش با يك نفر ديگر درگير است، لكن اعتنا ننموده و مي گذرد و پس از چند قدم راه رفتن به خيال اينكه بعدا از من گله كرده برگشته ميانجگري مي كند. در اين اثنا خنجر يكي از ايشان به همان دستش فرود آمده، خون جاري شده و مي افتد. مردم از اطراف جمع شده پليس مي آيد و او را به اداره نزد قاضي مي برند لكن او پيش قاضي مي گويد من شكايتي ندارم، زيرا مرا حضرت ابوالفضل العباس زده و قضيه را نقل مي كند. بالاخره وي را به بيمارستان حمل و بستري مي كنند و پس از مدتها خارج مي شود.
پس از مدتي باز وقفه رسيده و به قرار سابق به ميان همان قبيله رهسپار مي شود. در آنجا طبق معمول سنوات سابق به چادر مضيف وارد مي شود. بعد از چند روزي به مهماني دعوتش مي كنند و بعد از چند نفر از مهمان سؤال مي كند: علت اين مهماني ها چيست؟ جواب مي دهند حقيقت امر اين است كه يكي از اهل قبيله عيالش سه طلاقه شده و محتاج به محلل است، آن هم از اهل قبيله صلاح نمي باشد، ما اين خواهش را از شما داريم. او قبول مي كند و وكالت مي گيرند و عقد جاري مي شود و خيمه اي برپا مي كنند و هر دو را وارد همان خيمه مي نمايند.
در خيمه، زن متوجه مي شود كه شيخ يك دستش را نزديك نمي آورد. علتش را مي پرسد شيخ مي گويد حادثه اي بوده و هنوز بهبود كامل حاصل نشده وضعيف است. زن قضيه را تعقيب كرده مي بيند همان دستي است كه نفرينش كرده است. مي گويد: اگر همان بازو را ببيني مي شناسي؟ مي گويد شايد. زن بازويش را نشان مي دهد، شيخ مي بيند همان بازوست. يكديگر را مي شناشند و مي گويند: خداوند ما را به احترام آن بزرگوار به همديگر رسانيده است و نبايد از هم جدا بشويم. پس از چند روز اهل قبيله تقاضاي طلاق مي كنند، ايشان ماجرا را نقل مي كنند و مي گويند: اگر شما ميل داريد مجددا با هم وصلت كنيد ما از يكديگر جدا مي شوم و الا فلا. اهل قبيله هم انصاف كرده به ادامه وصلت ايشان راي موافق مي دهند.
پس از چند روزي، خبر مرگ پدر زن را كه در قبيله ديگري بوده با آنان مي دهند و اينها با يكدسته از اهل اين قبيله به آنجا رفته و چند روزي در مجالس ترحيم آنان شركت مي كنند. موقع مراجعت، برادران زن سهم الارث پدري او را محاسبه نموده تحويلش مي دهند و شيخ با همان وجه در كربلا خانه اي مي خرد و متمول مي شود. چه خودش بود كه بر آيد به يك كرشمه سه كار! به يك توسل، دست شيخ قطع شد و همان زن نصيب او گرديد و بالاخره نيز صاحب خانه اي شد. السلام عليك يا مولاي يا اباالفضل و رحمه الله و بركاته. [6]
▲ دستي به سينه اش خورد و او را چند قدمي به عقب پرت كرد!
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيد عبدالله ميري دربندي طي يادداشتي به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين نوشته اند:
26. نقل مي كنند يكي از استادان حوزه علميه هيچگاه به زيارت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام نمي رفت. از او پرسيدند علت نرفتن شما به حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام چيست؟ اين بدبخت، با كمال بيشرمي جواب داد كه من از حضرت بيشتر درس خوانده ام! پس از چندي شاگردان، استاد را مجبور كردند به زيارت برود. زماني كه استاد،به حالت اكراه از زيارت، همراه جمعي وارد صحن مطهر شد، ناگهان دستي به سينه اش خورد و او را چند قدمي عقب پرت كرد و بيهوش ساخت. اطرافيان متوجه نشدند كه بر استاد چه گذشت. وقتي وي به هوش آمد سؤال كردند ماجرا چه بود؟ او قضيه را آشكار ساخت و معرفتش زياد شد و فهميد كه اشتباه كرده است و بايد از روي شوق و تواضع به زيارت حضرت ابوالفضائل عليه السلام برود.
آري ( ان اكرمكم عند الله اتقاكم ) شخصيتي كه آنچنان در برابر امام خاضع باشد كه در سخت ترين شرايط زندگي مترنم به بيت زير شود، بايد هم در برابر او به خاطر خدا كرنش كرد:
▲ ابوالفضل، مال خودش را گرفت!
حجه الاسلام جناب آقاي شيخ محمد رضا خورشيدي مازندراني طي مكتوبي به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين نوشته است:
27. مرحوم حاج كريم جعفري، فردي از اهالي شهرستان بابل بود كه شديدا متدين و عاشق اهل بيت عليهم السلام بود و هر ساله با شور زائد الوصفي در منزل خود مجالس حسيني برپا كرده اطعام مي نمود و با يادآوري سفر خود به كربلا، مخصوصا زيارت حرم و قبر دوطفلان حضرت مسلم عيلهم السلام، بي اختيار مانند ابر بهار اشك مي ريخت. بالاخره نيز به اين سعادت بزرگ نائل شد كه در روز عاشوراي سال 1368 شمسي پيش از فرا رسيدن ظهر عاشورا ( حدود ساعت 10 صبح ) در مجلس عزاي حسيني عليه السلام به مولاي خويش بپيوندد. آري، پس از آنكه از اول صبح در يك مجلس روضه شركت كرد و پس از آن نيز در دستجات حسيني عرض ادب نمود، مجددا در مجلس روضه ديگري حضور يافت و در آن جا، در حاليكه به منبر مولايش ابا عبدالله عليه السلام تكيه داده بود، چشم از جهان فرو بست ( با اينكه تا لحظه قبل از مرگ هيچ مرضي نداشت و كاملا سالم بود) و به زيارت مولايش حسين و علمدار باوفاي وي ابوالفضل عليهما السلام نائل شد.
از خود آن مرحوم شنيدم كه مي فرمود: روزي در حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام مشرف بودم. ناگهان سروصداي زوار مرا متوجه خود كرد. دقت كردم، ديدم زوار اطراف زائري ايراني را گرفته اند و او هم مانند اشخاص ديوانه، در حاليكه دستهاي خود را بالا و پايين مي برد، مرتب مي گويد:
- ابوالفضل مال خودش را گرفت، ابوالفضل مال خودش را گرفت!
همه از كار وي تعجب كردند و زماني كه علت اين امر را پرسيدند، بالاخره جواب داد: هنگام عزيمت من به سمت كربلاي معلي، شخصي نزد من آمد و ظاهرا دوتومان ( ترديد از حقير است، مرحوم جعفري مبلغ را يادآور شد ) به من داد و گفت پس از تشرف به كربلا يك تومان ( يا نصف پول ) را بده و پارچه مخمل خريداري كن و به نيابت از من بالاي ضريح حضرت ابوالفضل عليه السلام بيانداز، يك تومان ( يا نصف ديگر ) را نيز براي خودت ـ مثلا به عنوان اجرت اين زحمت ـ بردار. اكنون كه مشرف شده بودم، قطعه پارچه مخملي را كه به نيابت از او خريده بودم و نذري بود، آوردم كه بالاي ضريح بياندازم، اما هنگام زيارت شيطان مرا گول زد و با خود گفتم: ( حالا چه كسي متوجه مي شود كه تو پارچه نذري آن بنده خدا را به حضرت ابوالفضل نداده اي؟! او كجا از ايران متوجه اين عمل مي شود؟! بنابراين بهتر است قطعه مخمل نيز مال خودت باشد ) و لذا از انداختن مخمل بر روي ضريح منصرف شدم، كه ناگهان پارچه مخمل نذري كه در دستم بود ( ظاهرا زير بغل ) مانند كبوتري به پرواز درآمد و مستقيم به طرف بالاي ضريح آقا رفت و روي ضريح قرار گرفت...!
▲ تيري مي آيد و او را سرنگون مي كند
جناب مستطاب حجه الاسلام مرحوم حاج شيخ محمد تقي اميني اراكي انجداني ( ره ) دو كرامت به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده بودند كه مي خوانيد:
28. چهل سال قبل كه مردم مسلمان نوعا به طور قاچاق به عتبات عاليات مي رفتند، يك ماشين اتوبوس پر از مسافر، به طور قاچاقي، عازم كربلا مي شود. در گردنه سرسرخ، كه در نزديكي صحنه كرمانشاه قرار دارد، ژاندارمي به نام نريمان جلوي ماشين را مي گيرد و دستور مي دهد كه راننده زوار را برگرداند. هر چه زوار به او التماس مي كنند كه بگذار ما به زيارت امامان شيعه در عراق برويم، او اعتنايي نمي كند، تا اينكه زوار او را قسم مي دهند به حق حضرت قمر بني هاشم اباالفضل العباس عليه السلام بگذار ما برويم. آن خبيث مي گويد: عباس كيست؟ او هم مثل من يك چكمه پوشي بوده است ( نعوذ بالله ). به محض اينكه اين كلام زشت و كفر آميز از زبان ژندارم مزبور بيرون مي آيد، تيري مي آيد و او را سرنگون مي كند. معلوم نشد كه تير از كجا آمد و تيرانداز كه بود؟ پس از اين واقعه، زوار به سمت كربلا حركت مي كنند و از آن پس آن گردنه به گردنه نريمان كش معروف مي شود. حقير اين قضيه را از زبان يكي از موثقين شنيدم.
▲ كليد را روي ضريح حضرت اباالفضل عليه السلام بگذار
29. در جنگ بين المللي يكي از سركرده ها آمده بود كه خزانه و موزه حرم سيدالشهدا عليه السلام را به غارت ببرد. كليددار از دادن كليد به وي خودداري مي كند، و او هم اصرار مي كند، كليددار ناگزير متوسل به امام حسين عليه السلام مي شود. شب در عالم خواب امام حسين عليه السلام را مي بيند كه به وي مي فرمايد: فردا كليد را ببر روي ضريح مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بگذار!
وقتي فردا سركرده مزبور براي گرفتن كليد مي آيد، كليددار مي گويد: كليد را روي ضريح مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام قرار دارد، برو بردار. آن خبيث براي برداشتن كليد با چكمه وارد حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مي شود، كه ناگهان شمشير او را دو قطعه مي كند و جسد پليدش را در صحن مي افكند. [7]
[5] ـ ارمغان مور، جلد يازدهم، از حاج شيخ حسن بصيري، ص 182.
[6] ـ ارمغان مور، جلد يازدهم، از حاج شيخ حسن بصيري، ص 183.
[7] ـ مرحوم اميني افرودهاند:
اين حقير ـ اميني ـ به جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي رباني خلخالي سفارش كرده بودم موقعي كه كتاب چهرة درخشان قمر بني هاشم اباالفضل العباس عليه السلام از چاپ بيرون آمد يك جلد از آن را به حقير بدهد.
در شب هشتم ماه محرم الحرام 1416 هجري قمري در حسينيه آيت الله العظمي سيدشهاب الدين نجفي مرعشي(ره) نشسته بودم كه آقاي رباني تشريف آوردند و جلد اول چهرة درخشان قمر بني هاشم عليه السلام را به حقير دادند. حقير روي جلد كتاب را كه نگاه كردم، يك عدد دويست و چهل ديدم، گمان كردم قيمت كتاب اين است. لذا دويست تومان را كه بابت يك منبر به حقير داده بودند، به ايشان دادم. ايشان گفت: اين پول كتاب نيست و افزودند اگر ميخواهي پول كتاب را بدهي بايد هشتصد تومان بدهي. من هم پول كتاب را با كمال اشتياق و طيب خاطر به آقاي رباني دادم. مشغول مطالعه كتاب بودم به فاصله پنج دقيقه جناب حجه الاسلام واعظ شهير آقاي شيخ محمدعلي رسولي اراكي تشريف آوردند و مرا صدا زدند. وقتي خدمتشان رفتم، مبلغ پنج هزار تومان پول منبر از دفتر آيت الله العظمي آقاي حاج سيدعلي سيستاني(دام ظله) براي حقير آوردند. اين از خود اهل بيت عليهم السلام بود. محمدتقي اراكي انجداني.