و اقدام وي به تنبيه گستاخان و تأديب غافلان
• عجز ولابة دانشمند گستاخ در مورد علم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
• مامور گستاخ دچار غضب اباالفضل عليه السلام ميشود
• زني از زمين به طرف هوا بلند شده و...
• كليد مسجد را به معتمدين مسجد تحويل داد
▲ عجز ولابة دانشمند گستاخ در مورد علم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
گويند: در مجلسي سخن از فضل و عظمت علمي حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به ميان آمد. يكي از علماي زاهد غير شيعه كه در آنجا حضور داشت، به زهد و علم و آثا رعلمي خود مغرور شده خود را در رديف حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام يا عالمتر از او دانست. حاضران او را سرزنش كردند و مجلس ختم شد.
بعد از چند روزي او را در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ديدند كه ريسماني به گردن خود بسته و سر ديگر ريسمان را به ضريح مطهر گره زده، گريه ميكند و با عجز و لابه خود را سرزنش مينمايد. ماجرا را از او پرسيدند، در پاسخ گفت: «شب گذشته در عالم خواب ديدم مجلس با شكوهي از علما و برجستگان تشكيل شده است، شخصي خبر داد كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به مجلس شما ميآيد. پس از لحظاتي نور تابان آن حضرت بر آن مجلس تابيد و با شكوه بينظيري وارد مجلس شد. حضرت در صدر مجلس روي صندلي نشست و حاضران همه در برابرش خضوع نمودند. ترس و وحشت، مرا به خاطر جسارتي كه كرده بودم فرا گرفت. آن بزرگوار به همة افراد حاضر با نظر مهرانگيز نگريست و صحبت كرد. وقتي كه نوبت به من رسيد، فرمود: «تو چه ميگويي؟!»
من از گفتهام اظهار پشيماني كردم. فرمود: «من در نزد پدرم و برادرانم حسن و حسين عليهم السلام درس آموختهام و در دين خود و آنچه كه آموختهام به مرحلة يقين رسيدهام، ولي تو در شك و ترديد به سر ميبري و در امامت امامان حق عليهم السلام شك داري، آيا چنين نيست؟!»
و پس از بيان ديگر با دست مبارك، ضربتي به دهانم زدند كه از خواب بيدار شدم. اكنون به جهل و گمراهي خود اعتراف ميكنم و به آستان مقدسش براي درخواست عفو و لطف آمدهام.[1]
نظير اين ماجرا، قضية زير است: در مجلسي، يكي از افرادي كه ظاهرا اهل اطلاع به نظر ميرسيد ميگفت: سلمان از نظر علمي بر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برتري دارد، زيرا حضرت علي عليه السلام در شأنش فرموده:
سلمان بحر لاينزح؛
سلمان درياي بيپايان است.[2]
شخص گوينده شبي در عالم خواب ديد در مجلس با شكوهي حضور دارد، كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در صدر آن مجلس نشسته و سلمان دست به سينه براي خدمتگزاري آن حضرت ايستاده است و به او ميگويد: «اي مرد، چرا اشتباه ميكني، افتخار من اين است كه خدمتگزار فرزند علي عليه السلام، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ميباشم».
جناب آقاي حاج هاشم توتونكار زاهدي تبريزي (دامت توفيقانه) طي مرقومهاي به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام نوشتهاند: در امتثال امر دانشمند محترم، نويسندة توانا حجه الاسلام جناب حاج شيخ علي رباني، كرامتي را كه حدود پنجاه سال پيش از ناحية مقدس حضرت باب الحوائج عباس بن علي عليهما السلام رخ داده و توسط يكي از مؤلفين شهر تبريز براي اين جانب نقل شده به تحرير در ميآورم و به خدمت ايشان تقديم ميكنم تا چنانچه صلاح ديدند در كتاب پر ارج خويش كه راجع به كرامات آن حضرت است، درج فرمايند. خداوند ايشان و جميع دانشمندان را كه از علم خود در راه ترويج دين مبين اسلام و معارف حقة جعفري عليه السلام استفاده ميكنند و شب و روز از زحمات طاقت فرسا دريغ ندادند، موفق و مؤيّد گرداند، ان شاءالله.
ناقل داستان مزبور، يكي از بازاريان متدين و ثقة بازار تبريز به نام آقاي حاج حسين آقا نشورچي است، كه به پاكي و اهل اللهي بودن معروف و با اينكه بازاري بود مردم او را جلو انداخته در نماز به وي اقتدا مي كردند. ايشان در يكي از مساجد تبريز شخصا امام جماعت بود و ضمنا به مداحي آل محمد نيز اشتغال داشت و اغلب مردم متدين تبريز كه عمر پنجاه و شصت ساله دارند ايشان را ميشناسند.
1. آقاي نشورچي كه مسافرتهاي مكرّري به عتبات داشتند، حدود چهل سال پيش براي اين جانب نقل كردند كه روزي، هنگام چاشت در حرم مبارك حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس عليه السلام مشغول زيارت بودم. ناگاه دو جوان عرب، نزاع كنان، وارد حرم شدند. يكي از اينها، در حال غضب، چيزهايي ميگفت كه چون بازبان عربي آشنا نبودم مفهوم آن را نميفهميديم. در همان حال دست برد و ضريح را گرفت من ديدم اين جوان سياه شده، قدّش طولاني گرديد، تا بالاتر از ضريح مقدس ، و سپس خم شد و به زمين خورد. از ديدن اين صحنة هولناك، عدهاي از مردم بيهوش افتادند، عدهاي فرار كردند. و عدهاي نيز مبهوت ماندند. تا اينكه مأمورين حرم و خداّم آمده آن جوان غضب شده را جابجا كردند. زماني كه اين قضيه را از جناب نشورچي شنيدم، برايم خيلي جالب و سودمند آمد و با اينكه به وقوع حادثه يقين داشتم، چون موضوع در نظرم بسيار اهميت داشت، با عرض معذرت از آقاي حاج حسين آقا سؤال كردم كه آيا كس ديگري هم از آشنايان آنجا بودند؟ ايشان فرمودند:
بلي، خوشبختانه آقاي حاج حسين آقا سمسار هم در همان زمان در حرم مبارك شاهد ماجرا بودند. آقاي سمسار هم از تجّار متدين تبريزند. بنده فرداي همان روز منزل حاج حسين آقا سمسار رفتم تا ماجرا را از زبان ايشان نيز بشنوم. چون در را باز كردند، گفتند: متأسفانه ايشان دو سه سال است خانه را فروخته به تهران رفتهاند. خلاصه، در فكر ماجرا و آقاي سمسار بودم كه ناگهان ديدم ايشان از جلوي مغازه رد شد! فوري پايين پريدم و با كمال احترام ايشان را به مغازه آوردم و عرض كردم: قضيهاي راجع به وقوع معجزه در كربلا شنيدهام ميخواهم از زبان شما نيز مجددا آن را بشنوم. فرمودند: من چهل بار به زيارت عتبات عاليات رفتهام و در اين مدت معجزات مكرري مشاهده كردهام. شما مختصرا عنوان ماجرا را بگوييد، اگر شاهد آن بودهام، عرض ميكنم. عرض كردم قضية دو جوان عرب در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را... ايشان فوري شروع كرد قضيه را عين فرمودة آقاي حاج حسين آقاي نشورچي برايم تعريف كرد و دست آخر فرمود: ضمنا از اهل تبريز، جناب آقاي حاج حسين آقاي نشورچي هم آنجا بودند، ميتوانيد از ايشان هم سؤال كنيد. گفتم : اتفاقا قضيه را نخست ايشان نقل كردند.
البته براي ما شيعيان كه به نعمت ولايت اين خانواده مفتخريم، اين گونه قضايا عادي است، ولي بايد توجه كنيم كه اگر براي دشمنان ما از اهل كفر، يك چنين قضييهاي رخ داده باشد كه يك هزارم آنها برايشان نفعي در بر داشته باشد، ابدا از آن نگذشته و چنان آنرا در بوق و كرنا ميكنند كه گوش عالم كر ميشود! پس ما نيز بايد حتي الامكان قضاياي ثابت شده را كتبا و شفاها به گوش آيندگان برسانيم.
آقاي غروي همچنين نقل كرد كه، مرحوم آيت الله حاج شيخ مجتبي لنكراني(ره) ميفرمودند:
2. با عدهاي از طلاب، براي زيارت از نجف اشرف به كربلاي معلي رفتيم. قبل از اينكه به كربلا برسيم بعضي از رفقا گفتند: اول، به زيارت حضرت اباعبدالله الحسين(ع) برويم. بعضيها گفتند: نه، اول به زيارت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام خواهيم رفت. يكي از دوستان گفت : خير، به زيارت امام حسين عليه السلام ميروم و افزود زيارت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام اهميتي ندارد؛ رفتيم، رفتيم؛ نرفتيم هم نرفتيم، هيچ مهم نيست!
وي رفت وضو بگيرد تا همراه ما به زيارت امام حسين عليه السلام بيايد در وضوخانه به بيت الخلاء افتاد و غرق در نجاست شد دوستانش پس از آنكه او را درآوردند به وي گفتند با اين قصد بدي كه داشتي، توبه كن! گفت: من با حضرت شوخي كردم! يكي از آقايان در جوابش گفت: حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هم با تو شوخي كرد والا بيت الخلاء مقبرة تو ميشد.
چنين نقل فرمودهاند بعضي از اجلاي عصر و علماي معظم شهر، كه خبر داد مرا مشهدي حسين نظري فرزند مرحوم حاج نظرعلي عطار، پسر عموي حاج رضاي نظري مشهور، در ماه صفر 1392 هجري قمري كه يكي از ثقات مؤمنين شوشتر است نقل كرد:
3. تقريبا در سال 1255 ق خود در حرم مطهر حضرت اباالفضل عليه السلام حاضر بودند، كه ديدند يك نفر عرب را به علت سرقت برنج در نزد ضريح حضرت عباس عليه السلام حاضر كردند، تا او را قسم بدهند. با چشمان خود شاهد بودم كه وقتي ميخواست براي قسم خوردن لب به سخن باز كند، ناگاه صداي هولناكي به گوش مردم رسيد، به طوري كه همه متوحش كرديدند؟! ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام تكان خورد و آن شخص به ارتفاعي شايد بالاتر از ضريح، به هوا بلند شد و سپس بر زمين خورد و سخت بيحال و بيحس گرديد.
شورتهها او را بلند كردند و به او گفتند چرا نزد حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قسم دروغ ميخوري؟! و او با آواز خيلي ضعيف گفت: «شيطان قلبني» آنگاه در حالي كه به هيچ وجه اختيار اعضاي خود را نداشت او را به اتاق متولي شورتهخانه بردند تا از او سؤالاتي كنند او فوت شد و مردم سه شبانهروز جشن گرفتند.[3]
▲ مامور گستاخ دچار غضب اباالفضل عليه السلام ميشود
4. در زمان ناصرالدين شاه، در تبريز، يكي از مامورين دولت از يك مغازهدار ماليات طلب ميكند. مغازهدار امروز و فردا ميكند. مامور، يك روز صبح زود درب مغازه آمده و ميگويد: امروز تا ماليات را از تو نگيرم از اينجا نميروم. مرد كاسب ميگويد تو را به حضرت ابوالفضل مرا معاف دار. مامور گستاخ ميگويد: اگر ابوالفضل قدرت دارد شّر مرا از تو كم كند!
كاسب آهي ميكشد و ميگويد: يا ابوالفضل، به دادم برس! فورا اسب مامور، سركشي ميكند و آنقدر بالا و پايين ميرود كه مامور را به زمين ميزند. بعد از آن نيز با دستهايش شروع به كوبيدن بر سينه مامور ميكند. او هم صداي سگ (عوعو) ميكند وقتي ميآيند ميبينند فك بالاي وي پايين آمده و فك پائينش جلو رفته است و وضع بسيار زاري دارد. ديري نگذشت كه با اين وضع اسفبار، به درك واصل شد.
ديدي كه خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد كه شب را سحر كند
جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي اكبر قحطاني، از جناب آقاي حاج صادق خوشحالت نقل كردند كه شخصا كرامت زير را از حضرت قمر بنيهاشم عليه السلام ديدهاند:
5. روزي در صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عبور ميكردم، ديدم عدهاي از اعراب، شخصي را كه متهم به سرقت يك گاو است، به ايوان صحن مطهر حضرت عليه السلام آوردهاند تا به اصطلاح قسم بدهند. يكي از خادمين حرم مطهر به فرد متهم گفت: اگر گاو را سرقت كردهاي پس بده و قسم به حضرت نخور كه برايت خطر دارد!
گفتني است كه جريان قسم خوردن در حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام، تشريفات خاصي دارد. با ادامة انكار متهم از اعتراف به دزدي، به او گفته شد كه سه قدم برو جلو و سپس بازگرد شخص مزبور كه نصيحت خادم را گوش نكرده بود، تشريفات قسم خوردن را انجام داد و پس از آن در همان مكان مقدس نصف صورتش برگشت و برزمين افتاد. با وقوع اين حادثه، بستگانش به سرقت گاو توسط او اعتراف كردند و او را نيز براي توسل به حرم مطهر حضرت سيدالشهداء امام حسين(ع) آورده و به ضريح مطهر بستند و مادرش متوسل حضرت عليه السلام شد. چندي بعد در اثر توجهات حضرت سيدالشهداء عليه السلام حال سارق خوب شد و از آن بزرگواران معذرتخواهي كرد و گفت: گاو را من دزديده بودم.
▲ زني از زمين به طرف هوا بلند شده و...
مرحوم حجه الاسلام و المسلمين آقاي جواد افضل هرندي فرمودند:
6. حدود بيش از سي سال قبل، روزي در حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مشغول زيارت بودم، كه ناگاه ديدم همهمهاي بلند شد. هر چه به اطراف نگاه كردم علت اين همهمه معلوم نشد. تا اينكه ديدم نزديك ضريح مطهر، زني از زمين به طرف هوا بلند شده و در هوا معلق مانده است و متصل وق وق ميكند. كم كم بالا رفت تا به سقف گنبد رسيد و در فضا معلق شد؛ گاهي بالا ميرفت و گاهي تا نزديك ضريح مطهر پايين ميآمد. در اينجا بود كه از زائرين حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام، فرياد تكبير و تسبيح همراه با گريه بلند شد. خدمة حرم چهارپاية بلندي را كه براي غبار روبي از آن استفاده ميكردند آوردند و زن را گرفته از حرم بيرون بردند. بعدها كه سّر ماجرا را پرسيدند، گفتند اين زن دو سه روزي بود كه در حرم مطهر دزدي ميكرد و ما او را پيدا نميكرديم، تا اينكه پيمانة صبر حضرت قمر بني هاشم لبريز شد و چنانكه ديديد به او غضب كردند. وي را از حرم بيرون انداختند. سپس خبر از هلاكت آن زن دادند.
▲ كليد مسجد را به معتمدين مسجد تحويل داد
جناب حجهالاسلام و المسلمين آقاي شيخ باقر حسيني زفرهاي چنين اظهار داشتند:
7. در يكي از روستاهاي گرگان، به نام مرزنكلاته، مسجدي است كه به نام مبارك ابوالفضل العباس عليه السلام نامگذاري شده است. خادم آن مسجد، آقاي اختري، روزي بر اثر مشاجرة لفظي كه بين او و يكي از اهالي قريه پيش آمده بود از خدمت مسجد استعفا كرد و كليد مسجد را به معتمدين روستا تحويل داد. شب هنگام در خواب ديد كه سوار ماشين شده و از جادة هراز به سوي تهران در حركت است. نرسيده به امامزاده هاشم عليه السلام. ماشين به سوي دره منحرف شد. در همان حين، خادم مسجد با ديدن چنين صحنهاي به حضرت قمربنيهاشم عليه السلام متوسل ميشود و ماشين سالم در ته دره قرار ميگيرد، بيآنكه كوچكترين لطمهاي به سرنشينان آن وارد آيد.
روز بعد ديديم كه آقاي اختري ، خادم مسجد حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام، كه روز گذشته با عصبانيت كليد را تحويل داده بود، با چشم گريان و دل بريان و عرض معذرت به پيشگاه حضرت قمربنيهاشم عليه السلام آمده است كليد را تحويل بگيرد و به خدمت صادقانة خود ادامه دهد! اينجا بود كه مردم با ديدن و شنيدن چنين كرامتي از حضرت قمربنيهاشم ابوالفضل العباس عليه السلام سخت تحت تأثير قرار گرفتند.
حجه الاسلام و المسلمين جناب آقاي حاج شيخ اسدالله اسماعيليان(ره) در تاريخ 24 صفر الخير 1415 ق نقل كردند:
8. بنده به اتفاق شيخي، از نجف اشرف به كربلاي معلي رفتيم. وسيلة حركت، ماشينهايي بود كه زوار را پس از زيارت به جاي اول برميگرداندند. وقتي وارد كربلا شديم، شيخ گفت من به زيارت حضرت امام حسين عليه السلام ميروم، و افزود: اما به زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام وقت نميرسد؛ شد و شد، و نشد هم نشد، چون آن حضرت كه امام نيست.
زماني كه وي از زيارت امام حسين عليه السلام فارق شد و آمد تا سوار ماشين شود، ماشين از مسافرين پر شده و در حال حركت بود عدهاي از مسافرين داخل ماشين سوار بودند و عدهاي هم بالاي ماشين مينشستند. باري، شيخ دستي به نردبان زد كه سوار شود، اما ماشين نايستاد و حركت كرد و او نيز هر چه فرياد زد، سودي نبخشيد...
شيخ با مشاهدة اين صحنه به طرف كربلا برگشت و گفت: يا اباالفضل العباس عليه السلام، غلط كردم، اين دفعه ديگر از اين بيادبيها نميكنم! ارگ اين دفعه به كربلا آمدم حتما به پابوس شما خواهم آمد.
اينجا بود كه پس از لحظاتي ماشين توقف كرد و شيخ سوار شد.
حجه الاسلام جناب آقاي حاج شيخ علي اكبر قحطاني حفظه الله تعالي، از قول يكي از دوستانش چنين نقل ميكند:
9. مرحوم والدم، حاج حسين اسماعيلي، كه فرد بسيار ثقهاي بوده، بارها برايم نقل كرد كه، در راه مسافرت به مشهد مقدس با يك شيخ پيرمرد از اهالي شيراز همسفر شدم. در ضمن راه به من گفت: تاكنون چند نوبت به كربلاي معلي رفته است. از او سؤال كردم : آيا در طول اين مسافرتها، كرامتي از اين بزرگواران ديدهاي؟ گفت: بلي ، بعد از سفرهاي زيادي كه رفته بودم، در يك نوبت عرض كردم : اي اباالفضل العباس عليه السلام، دلم ميخواهد در كربلا بميرم و همين جا به خاك روم. فورا مريض شدم و حالم رو به وخامت گذاشت، تا شب جمعه پيش آمد. به رفقا گفتم: امشب مرا كنار قبر آقا ببريد و صبح بياييد، چنانچه مرده بودم دفنم كنيد و چنانچه زنده بودم با شما برميگردم. رفقا مرا كنار مرقد حضرت بردند. نيمههاي شب بود كه از مردن در كربلا پشيمان شدم و هواي وطن در سرم افتاد. عرض كردم : آقا پشيمانم، با شما بنيهاشم نميشود يك شوخي كرد؟! من شوخي كردم و نميخواهم اينجا بميرم. بيهوش شدم و در اثني بيهوشي ديدم كه آقا از ضريح مبارك بيرون آمد و با جلوي پاي خود به بدنم اشاره كرد و فرمود : شيخ، اگر پشيماني بلند شو! بيدار شدم و ديدم ديگر هيچ آثار كسالتي در من نيست.