![]()
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به اهل سنت
|
1 2 |
• مردسني ،ازمشاهده كرامت شيعه شد!
• مانيازي به بزغاله وخروس تونداريم!
• روزتولدش اورابه كنارضريح ابوالفضل(ع)برديم
▲
مردسني ،ازمشاهده كرامت شيعه شد!
حجةالاسلام والمسلمين آقاي سيدمحمدعلي جزايري آلغفور، از مدرسين حوزه
علميه قمنوشتهاند: اين كرامت به خط جداعلاي مامرحوم سيدعبدالغفورنوشته
شده وبه دست مارسيدهاست،كه اينك بااندكي اصلاح درالفاظ وعبارات(بدون
تغييردرمعاني)تقديم ميگردد:
1.طويريج دهي است درسه فرسخي كربلا كه همه ساله روزعاشورادستجات عزاوسينهزنيازآنجاپياده
به كربلاميروندودسته طويريج مشهوراست.باري،زني ازاهل طويريج،حاجتي داشتهاست
،گوسالهاي نذرحضرت عباس ميكندوحاجتش برآورده ميشود.براي زيارت اول ماه
رجبكه به كربلامشرف ميشودگوسالهاي راهمراه خودميبرد.دربين راه يكي
ازمأمورين ژاندارمري ،كهسني بود،اوراميبيندوميپرسدگوساله راكجاميبري؟ميگويد:نذرحضرت
عباس است وبهكربلاميبرم.آن راازاو
ميگيردومي گويدنميخواهدبه كربلاببري!هرچه زن اصراروخواهش ميكند،پس نميدهد.زنمشرف
به كربلامي شود ودرحرم حضرت ابوالفضل(ع)،جريان رابه آقاعرض ميكند،كه من
بهنذرخودوفاكردم ولي آن
مردسني ازمن گرفت ،وازآقاخواهش ميكندكه گوساله راازآن مأمورسني بگيرد.شب
كهميخوابددرخواب خدمت حضرت عباس (ع)رسيده ومجدداًخواهش ميكندكه به
هروسيلهشده حضرت،گوساله راازاوبگيرد.حضرت ميفرمايد:نذرتورسيدوقبول است!عرض
ميكندكهمن دلم ميخواهدازاوبگيريد.ميفرمايد:من گوساله رابه اوبخشيدم
وماخانواده وقتي چيزي بهكسي بخشيديم آن راپس نميگيريم.باززن اصرارمي
كند.حضرت ميفرمايد:آن مردحقي به گردنمن داردومن به تلافي آن حق،گوساله
رابه اوبخشيدم.ميپرسد:آن مردسني چه حقيبرشمادارد؟!
ميفرمايد:مدتيپيش،همين مردروزي به جايي رفت.هوابسيارگرم بود،وتشنگي
براوغالب شدبههدي كه نزديك بودبه هلاكت برسد.پس به كنارنهرآبي رسيدوازآب
آن آشاميد.چون سيرابشد،به يادتشنگي برادرم،امام حسين(ع)،افتادواشك ازچشمش
جاري شدوبرقاتلان آن حضرتلعنت فرستاد.به اين سبب من گوساله رابه
اوبخشيدم.
وقتي زن به طويريج برگشت،بازآن مردسني راديدوجريان خوابش رابراي اونقلكرد.مردگفت:بياگوساله
رابگير!گفت:نميگيرم،حضرت عباس(ع)به توبخشيده.مردگفت:بهخداقسم،ازاين
موضوع بجزخداكسي خبرنداشت.لذاتوبه كردوگفت:اين خانوادهبرحقند.أشهدأنَعلياًوليالله.وي
شيعه شدوهمان روزكربلابه زيارت حضرت ابوالفضل (ع)رفتوطوايف اعراب هم كه
اين خبرراشنيدندهمه به زيارت حضرت مشرف شدندوبعضي ازبستگانآن مردنيزبه
آئين تشيع درآمدند.
▲
مانيازي به بزغاله وخروس تونداريم!
جناب آقاي صالح جوهر،امام جماعتمحترم مسجدامامحسين(ع)ازكشورهمسايةكويت،دوكرامت
رابه واسطة
حجته الاسلام والمسلمين آقاي شيخ عبدالأميرصادقي ارسال كردهاند كه ميخوانيد:
2.دكترمهدي،كه اهل بصره (عراِ)ودندانپزشك است ودريكي ازمدارس كويت همكارمنميباشد،برايم
نقلكرد:زمانيگرفتاريكمشكل بسيارپيچيده وسخت شدم.
قضيه ازاين قراربودكه سازمان امنيت عراِ،اورامتهم ساخته بودكه به
رهبرورئيس جمهورآنكشورتوهين كرده است.ازاينروبه صورت يك شخص فراري درآمده
بودكه هيچ گاه آراموقرارنداشت وپيوسته ازاين شهربه آن شهرميگريخت
تاشناسايي نشودوبه چنگال آن دژخيمانجنايتكارگرفتارنگردد.مدتي بعدبه اين
فكرافتادكه عراِ رابراي هميشه ترك كند،اما ازطريقدوستانش اطلاع يافت كه
نامش درليست افرادتحت تعقيب واردشده ودرهمةمرزهاپخش گرديدهاست،بنابراين
اقدام وي به خروج،بدون هيچ ترديدي،مساوي بادستگيري بود.دوستماازهرجهت
درتنگناواقع شده بود،به طوري كه ازشدت اندوه وناراحتي به فكرافتادكه دست
بهخودكشي بزندوازآن وضع مشقتباررهايي يابد...
دراين بين،يكي ازآشنايان به اوتوصيه كردحاجت خودراازابوالفضل العباس(ع)بخواهدواو،كه
بيدرنگ احساس كردراه نجاتي پيش پايش گشوده شده است،بلافاصله گفت:
-اي سرور من،اي اباالفضل العباس،به توروي ميآورم وحاجتم راازتوميخواهم
كه جزتوپناهيندارم،تورابه حق برادرمظلوم وشهيدت حسين(ع)مرادرياب!
سپس به خواب فرورفت ودرعالم رؤيامشاهده كردكه دريك دشت گسترده وخرم،زيردرختسرسبزي
ايستاده است،دراين هنگام شخصي نوراني كه براسب سفيدي سوارونيزةبلندي
زيربغلگرفته بودبه اونزديك شدوخطاب به اوگفت:«مهدي،حاجت توبرآورده
شدوازاين پس ديگرهيچمشكلي نخواهي داشت».
مهدي گفت:توكه هستي كه مشكل مراميداني؟!
سوارگفت:توچه كسي راخواستي وبه چه كسي متوسل شدي؟
مهدي گفت:توابوالفضلي!توابوالفضلي!
سوارگفت:بله،ولي بدان كه ماهيچ نيازي به بزغاله وخروس تونداريم،ولازم
نيست آنهارابرايماذبح كني!
مهدي ازخواب برخاست وبي درنگ براي قرباني كردن بزغاله وخروس به راه
افتاد!چراكهآنهارابراي امام حسين وابوالفضل(ع)نذركرده بود.
بزغاله وخروس درباغ پدرمهدي،توسط باغباني كه درآنجاكارمي كرد،نگهداري ميشد.مهدي
بهباغ رفت وباغبان راصدازدوبه اودستوردادكه بزغاله وخروس
راحاضركندوآنهارابراي وفاي بهنذري كه كرده بود در راه امام حسين وحضرت
ابوالفضل(ع)قرباني نمايد.باغبان كه ميدانستمهدي ازاهل سنت است،گفت:مگرشمابه
حسين وعباس(ع)عقيده داريد،كه براي ايشاننذرميكنيد؟!وبعدبه شوخي اضافه
كرد:حسين وعباس،نيازبه قرباني شماهاندارند!مهدي بهيادآوردهنگامي كه
ازابوالفضل خواست دستهاي آن حضرت راببوسد،اودستهاي بريدهاشرانشان دادوگفت:ميداني
بامن وبرادرم وخاندانم چه كرديد؟!ميداني شمادست راست وچپمراقطع
كرديد،درحاليكه من ازخانوادةپيامبرخدادفاع ميكردم؟!
دراينجامهدي ازشدت تأثربه گريه افتاد.سپس ازباغبان خواست كه بزغاله وخروسرابياوردوآنهاراقرباني
نمايد...اندكي بعد،شگفتي و وحشت عجيبي آنان رافراگرفت.زيراآندوحيوان
را،درحاليكه مرده بودندوبوي تعفن ازآنهابرمي خاست،درگوشهاي يافتند،باآنكه
باغبانتأكيدداشت ساعتي پيش هردورازنده ودرحال غذاخوردن ديده است!
پس ازاين جريان،دوست ماازطريق هوايي ازعراِ خارج شد،بي آنكه كسي مزاحماوبشوديافردي
به اوچيزي بگويد،وبعدهانيزبه طورمكرربه عراِ ميرفت وبازميگشتوپروندةاتهام
او،همچون دفترزندگي بزغاله وخروس،براي هميشه بسته شد!
▲
روزتولدش اورابه كنارضريح ابوالفضل(ع)برديم
3.ده سال پيش،هنگامي كه خانةكنوني خودراميساختيم،يك بارفردي نزدمن
آمدتاصورتحساب درهاي آلومينيومي راكه براي خانه سفارش داده بودم به من
ارائه كند.او كارت ويزيتخودرانيزبه همراه صورت حساب مذكورروي ميزمن گذاشت
تادرصورت لزوم بااوتماسبگيرم.كارت رابرداشتم تاببينم روي آن چه نوشته
شده است؟تاچشمم به كارت افتاد به طورمعنيداري به خنده افتادم،واوبي
درنگ گفت:«توازپيروان اهل بيت هستي؟»وپيش ازاينكه من چيزيبگويم،خودش
پاسخ خود را دادوگفت:«توجعفري هستي ودراين موضوع هيچ ترديديندارم،چون
درغيراين صورت،به اسم من نميخنديدي!».
گفتم:اسم روي كارت،«معاويه ابوالعباس»است واين يعني پريشانيوسردرگمي،آخرچطورميشودشب
وروز راباهم جمع كردوآسمان وزمين رابه هم دوخت؟!
گفت:اين اسم داستاني داردكه تورابه حق ابوالفضل العباس سوگندميدهم آن
رابشنوي !آنمردخودش راروي صندلي انداخت وپس ازآنكه نفس عميقي كشيدچنين
تعريف كرد:
هفده سال بودكه ازدواج كرده بودم وهنوز خداوندفرزندي به من نبخشيده
بود.به همة كشورهاييكه گمان داشتم درآنجاممكن است راه حلي براي مشكل من
وجود داشته باشدسفركردم ودرتماماين مدت درچهرة همسرم،كه توانايي حامله
شدن نداشت،جزاندوه واشك مشاهده نميشد.همةپزشكان ومتخصصان دراروپاوآمريكا
وديگركشورهايي كه به آنهاروي آورده بوديم تأكيدداشتندكه همسرم نازاست وهيچ
گاه امكان بارداري نخواهديافت ومن بايدبه اين وضع رضايتبدهم.امامن آرام
ننشستم وبارهاوبارهابه اميديافتن راه حلي براي اين مشكل،به اتفاِ همسرم
بهجاهاي مختلف سفركردم.گاهي به پزشكان مراجعه ميكرديم وزماني به عطاران
ومدعيان طبسنتي روي ميآورديم.سالهاگذشت،ولي ازآن همه تلاش وكوشش
طاقتفرساهيچ نتيجهاينگرفتيم...
يك روزمادرهمسرم ازشخصي سخن به ميان آوردكه ميگفت ازخانمي شنيده است
براي حاملهشدن دست به دامن اوشده وخيلي زودبه نتيجه رسيده است.نام آن
شخص«عباس(ع)»ومرقدشريفش دركربلادركشورعراِ واقع شده است.ازآنجاكه اين دوست
مااهلسوريه بودوروابط سوريه وعراِ نيز بحراني وغيرعادي مينمود،جزگريه هيچ
چارهاي به ذهنشنميرسيد...زيراحالاهم كه پس ازسالهاجستجو،راه حلي براي
مشكل اوپيداشده بوداين راه حلدركربلاقرارداشت ومسلماًعراقيها از وروداوبه
كشورشان جلوگيري ميكردند...دوست ماشروعميكند به توسل جستن وگريه بر بخت
واژگون خويش كردن...ودرهمان حال به خواب ميرود.
درخواب،شخص باهيبت وبلندقامتي رامي بيندكه به اومي گويد:اي معاويه!به
سوي مابيا كهباهيچ مشكلي مواجهنخواهي شد!دوست ماشتابان ازخواب برمي
خيزدوبي درنگ به فراهمآوردن مقدمات سفرميپردازد.مدتي بعداو وزن ومادرزنش
واردعراِ ميشوند،بي آنكه بامانعيبرخوردكننديامورد سؤال وجواب واقع
شوندوفوراًخودرابه كربلا ميرسانند.درآنجابه حرممشرف شده وباگريه خودشان
راروي ضريح مقدس مياندازندوبه توسل والحاح ميپردازند.
دوست ماميگويد:وقتي به شخصيت بزرگ آن حضرت پي بردم ونقش شجاعانه
وقهرمانانةاورادرصحراي كربلادانستم،ازاوخواستم كه فرزندي چون خودش نصيب من
گرددونذركردم كهنامش راعباس بگذارم وهمچنين نذركردم هرساله به زيارت مرقد
شريفش بروم وهيچ گاه آنراترك ننمايم.
يك ماه گذشت.اندك اندك حالات وحركات همسرم دگرگون شد،چنان كه گويي چيز
تازهايبرايش رخ داده باشد.اورانزدپزشك برديم وآنجابودكه دانستم معجزة
الهي به وقوع پوستهاست،زيرا دكترگفت:مبارك باشد،خانم حامله است!تنهاخداميداندكه
درآن لحظاتچقدراحساس خوشبختي وشادماني وسروركرديم،وباشنيدن اين مژده،بي
درنگ برايسپاسگزاري ازخداوندبزرگ به سوي كربلابه راه افتاديم.مهم اين
است كه نُه دركربلاتوقفكرديم،بي آنكه كسي مزاحم ماشود.دراين مدت هرروزبه
زيارت حضرت عباس وامامحسين(ع)مشرف ميشديم،تااينكه خداوندفرزندي به
مادادكه اوراعباس ناميديم وبرايتشكروتبرك درهمان روزتولدش اورابه كنارضريح
ابوالفضل(ع)برديم.
اين كه فرزندماهفت ساله است وازترس چشم مردم نميتوانيم اورا ازخانه
بيرون بياوريم،چراكهچهرة چون ماه اوآنچنان ميدرخشدوچشم ومووقدوقامتش به
اندازهاي زيباوموزون است كهاگرببيني نميتواني باوركني كه اوفرزندمن است!
▲
هدايت مردگمراه
4.علامة متحبر،شيخ حسن دخيل ،براي مرحوم سيد عبدالرزاِ مقرم ماجراي
شگفتي را نقلميكندكه خودشاهدآنبوده است.ميگويد:
دراواخردولت عثماني ،حرم سيدالشهداء(ع)رادرغيرايام زيارت ،درفصل تابستان
زيارت نمودم.سپس نزديك ظهر،متوجه حرم حضرت ابوالفضل (ع)شدم .درحاليكه به
سبب گرمي هواكسيدرصحن وحرم مطهرنبودوتنهامردي ازخدام كه عمري نزديك شصت
سال داشت وگويي ازحرممحافظت ميكردكناردرب اول ايستاده بود.من بعداززيارت
نمازظهروعصرراخواندم وسپسدربالاي سرمقدس نشسته ،دربارة عظمتواُبُهت قمربني
هاشم(ع)،كه به سبب آن جانبازيوايثاركري عظيم به دست آورده بود،به
تفكرپرداختم .
دراين اثنا،زني راديدم كه وارد وارد حرم شد،ودرحاليكه سراپامحجوب وآثاربزرگيازاوآشكاربودوپسري
حدوداًشانزده سالهباصورتي زيباولباس اشراف كُرد به دنبالش حركتميكرد،شروع
به طواف اطراف قبر نمود.سپس مردي بلندقدباصورتي سرخ وسفيد،محاسنحنائي
وهيئتي كُردي واردشد،امارسومات شيعه يااهل سنت راكه فاتحه ميخواننددرموردزيارتبه
جانياورد.وي پشت به قبرمطهركرده وشروع به تماشاي شمشيرها وخنجرهاوزرههايي
كه بالايضريح آويزان بودكرد،بدون اينكه هيچ گونه توجهي به عظمت وجلال
صاحب حرم مقدسنمايد.
من ازاين رفتاراوبسيارتعجب كردم ومتوجه هم نشدم كه ازچه قوم وطائفهاي
ميباشد،جزاينكهحدس زدم ازخانوادة آن زن وپسراست،وتعجب من آنگاه
زيادترشدكه ديدم زن آنگونه دربالايسرمطهرادب ميورزدواواينگونه بي احترامي
مينمايد!درانديشة گمراهياووصبرابوالفضل(ع)بودم كه ناگهان مشاهده كردم آن
مردبلندقامت،اززمين بلندشدونديدم كه چهكسي وي رابلندنمود.وي درحاليكه به
ضريح مطهر ميخوردوفريادمي كشيد،دورقبرباشدت تمامشروع به دويدن كرد.
چرخ ميزدوخيزبرمي داشت ،درحاليكه نه به قبرچسبيده بودونه ازآن
دوربود!گويي برِ ويراگرفته وانگشتان دستش تشنج گرفته بود.دراين حالت ،صورتش
ابتداروبه سرخي رفت وسپسرنگ نيلي به خودگرفت.ساعتي داشت كه زنجيرنقرهاي
آن رابه گردن آويخته بودوهرگاه كهخيزمي گرفت ساعت به قبرشريف ميخوردتاشكست.نيزازآن
سوكه دستش راازعبابيرونميآوردتاحمايل كندوزمين نخورد،زمين نميافتادبلكه
طرف ديگرش به زمين فرودميآمدوعبايش بااين خيزگرفتن هاپاره شد.آن خانم
چون اين كرامت راازحضرت ابوالفضل مشاهدهنمود،خودرابه
ديوارچسباندوپسررادرآغوش گرفت وشروع به تضرع وانابه كردوپياپي ميگفت:
-ابوالفضل،من وپسرم دخيل شماييم.
من نيز كه چنين ديدم ،ازاين حال بيمناك شده وايستادم؛درحاليكه نميدانستم
چه كنم.آنمردبدني تنومندداشت وكسي هم درحرم نبودكه مقابلش رابگيرد.دوباره
دورحرم،چون عقربةساعت كه ازخوداختيارندارد،باشتاب چرخيد.درآن هنگام خادم
حرم واردشد وبامشاهدة آنوضعيت ،بيرون رفت ويكي ديگرازخدام ،به نام
جعفر،راصدازدوبه كمك هم آن مردراگرفتندوريسماني راكه طولش سه ذراع بودبه
گردنش بستند.اومطيع ايستاداماهنوزفريادميكشيدوازحالعادي خارج بود.او را از
حرم حضرت عباس(ع)بيرون بردند وبه زن هم گفتندكه همراه آنهابه حرمحضرت
سيدالشهدا(ع) بيايد.
درميان راه كه ازبازارمي گذشتيم ،صداي فريادواضطراب وي توجه مردم رابه
خودجمع كردهوآنهارابه دنبال خودمي كشيد.
چون او را واردآن بارگاه قدسي مكان نمودندوبه ضريح مطهر حضرت علياكبر(ع)بستند،حالشآرام
شدوخوابيد،بعدازربع ساعت ،درحاليكه عَرَِ بسياري برچهرهاش نشستهبود،بيدارشدوباحالتي
مرعوب وترسان شروع به شهادت به يگانگي خداوندونبوت حضرترسول(ع)وامامت
عليبنابيطالب(ع)تاحضرت حجت-عجل الله تعالي فرجه الشريف-نمود.
موضوع راكه ازاوپرسيدند،گفت:هماكنونرسول خدا(ع)رادرخواب ديدم كه به من
فرمودبه اينحقايق اعتراف كن وآنهارابرايم برشمردوافزودكه،اگرچنين نكني
عباس تراهلاك مينمايد!اينكمن شهادت به ولايت آنان ميدهم وازغيرآنان
تبري ميجويم .
سپس ازآن اُفت وخيزعجيبش درحرم حضرت عباس(ع)پرسيدند،گفت:درحرم حضرتعباس(ع)بودم
كه مردبلندقامتي مراگرفت وگفت:اي سگ،هنوزدست ازگمراهيت برنميداري؟آنگاه
مرابه قبركوبيد وباعصاازپشت سرمرابزدوآنچه ميديديد صحنة فرارمن ازدستاوبود!
از خانم،ماجراراجوياشدند،گفت:من شيعه وازاهل بغدادم ،واين مردشوهرم ميباشدكه
ازاهلسليمانيه وساكن بغداداست.وي سني ميباشد،امادرمذهب خودمتدين بوده،گناه
ومعصيتانجام نميدهد،صفات نيك رادوست داردوازخصال زشت دوري ميجويد.پيش
ازآنكه منزوجة اوشوم به تجارت توتون مشغول بودومن نيز دوبرادرداشتم كه
شغلشان خريدتوتون ازاووفروش آن به ديگران بود.زماني دويست ليرة عثماني به
اوبدهي پيداكردندوچون ازعهدةآنبرنمي آمدندتصميم گرفتندكه خانة خودرادرمقابل
به اوبدهندوخودازبغدادمهاجرت كنند.ازاينرواوراهنگام ظهربه خانه
فراخواندندونظرشان رابه اوگفتند واظهارداشتندكه بدهكاري ديگرينيزندارند.درآن
هنگام ناگاه اوشهامتي عجيب ازخودنشان داد:اوراِ بدهي آنان رابيرونآوردوابتداآنهاراپاره
نمودوسپس سوزاندوبدانان اطمينان دادكه هرمقدارهم پول نيازداشتهباشندميتوانندازاوبگيرند.آنان
چون چنين ديدند،بسيارخوشحال شدندوتصميم گرفتندكهدرهمانجااوراپاداش دهند.
زن ادامه دادكه:برادرانش ازمن نظرخواهي كردندوچون رأي مرا،باتوجه به اين
جوانمردي كهدرحق برادرانش رواداشته بودونيزتدين ودوريش ازگناه،باخودموافق
ديدند،من رابه عقدويدرآوردند.پس ازمدتي ازاوخواستم كه مرابه زيارت كاظمين،مرقدمطهرحضرت
امام موسيكاظم(ع)وحضرت امام جواد(ع)ببرد،امااونپذيرفت ومدعي خرافه بودن
آن شد.چون آثارحملدرمن پديدارگشت ازشويم درخواست كردم نذركنداگرفرزندي
نصيبش شدبه زيارت رويم واوهمموافقت نمود.هنگامي كه فرزندبه دنياآمد،وفاي
به نذر راازاوطلب كردم اماوي ازقبول آنسرباززدوآن راموكول به زمان بلوغ
فرزندش نمود.برخورداومرانااُميدساخت،تااينكه پسربه سنتكليف رسيدوازمن خواست
كه براي فرزندمان همسري بيابيم ،امامن به وي گفتم تاهنگامي كه بهنذرش
وفانكندچنين نخواهم كرد.
ازينروبودكه وي بااكراه قبول نمودومارابه زيارت آورد.هنگام زيارت آن
دوامام همام (ع)،ازآنبزرگواران درخواست نمودم كه وي رابه تشيع هدايت
نمايد.اماآثاري كه ماية سروراوشودمشاهدهننمودم ،بلكه ازاسائة ادب واستهزاي
همسرم بسيارمغموم ومحزون شدم.سپس وي مارابه زيارتحضرت امام هادي وحضرت
امام عسگري(ع)درسامرابرد،ودرآنجاهم دعاكردم ولي مستجابنشدواستهزاواسائة ادب
شويَم افزون گشت .
چون به كربلارسيديم گفتم:به زيارت حضرت ابوالفضل (ع)ميروم ،اگراو،كه
باب الحوائج است،حاجتم رانداد،ديگربرادرش سيدالشهداوپدرش اميرالمؤمنين (ع)رازيارت
نميكنم وبهبغدادبرمي گردم .
چون به حرم حضرتابوالفضل (ع)رسيديم ،جريان رابه عرض قمربني هاشم(ع)رساندم
وقصةخودرااعلام داشتم ،كه ناگهان درياي خروشان كرم وجودحضرت عباس (ع)به
جوش آمدودعايماستجابت يافت وشوهرم به سعادت ابدي نايل گشت.
▲
بايك شمشير،دونيمت خواهم كرد!
آقاي محمدكريم محسني ،آموزگاردبستانهاي شهرستان خرم آباد،كه ازمعلمين
كوشاوعلاقمند بهفرهنگ ميباشد،تعريف ميكند:
5.درايام محرم سال 1346شمسي ،مردم قريهاي درنزديكي شهردرود،آمادة عزاداري
براي امامحسين(ع)وشهداي كربلا بودهاند ومخارج و وسايل لازم نيز تهيه شده
بود،ليكن يكي ازمأموريندولتي ،كه نفوذي درمحل داشت وگوياسني مذهب بود،به
هيئت عزاداران پيغام ميدهدكهبايدازاين كارمنصرف شوندوعزاداري نكنند.سكنة
قريه،كه ازطرفي نميتوانستندمراسم همه سالة خودرا برگزار نكنند و از طرفي
ديگر از نفوذ و خشم آن مأمور دولتي بيمناك بودند، سرگردان وبلاتكليف ميمانند،
ولي برخلاف انتظار، فردا صبح مشاهده ميكنند كه آن مأمور، خودش لباسسياه
عزا پوشيده و مشكي پرآب بر دوش انداخته و با سروپاي برهنه و ايماني غير
قابل تصوّرزودتر از ديگران به عزاداري مشغول شده است!
پس از تحقيق، معلوم ميشود كه وي شب گذشته بابالحوائج حضرت ابوالفضل
العبّاس (ع) رادر خواب زيارت كرده است و حضرت در حاليكه بشدّت غضبناك
بوده است، به آن مأمورميفرمايد: اگر جلوي عزاداري دوستان مارا بگيري با يك
ضربت شمشير دو نيمهات خواهم كرد!و بر اثر اين خواب آن مأمور به مذهب شيعه
روي ميآورد و بر خلاف تصميم قبلي، خود نيز درمراسم عزاداري شركت ميكند.
در نتيجة اين حادثه، مراسم عزاداري در آن سال با شكوه و حشمتي بيشتر از هر
سال در آن قريه،برگزار ميشود.
▲ هديهي
حضرت عباس(ع)
آيت الله حاج سيد محمد علي آل سيد غفور از اساتيد مبّرز حوزه در جلسهي تدريس خود
فرمودند:
جد ما مرحوم سيد عبدالغفور نقل كرد:
زني از اهل «طُوَيريج» (در سه فرسخي كربلا) گوسالهاي را نذر حضرت قمر بنيهاشم
كرده بود. چون حاجتش برآورده گشت براي اداي نذر حركت نمود ولي در ميانهي راه يكي
از مأمورين امنيتي كه سُنّي بود، جلوي زن را گرفت و گفت:
«با اين گوساله به كجا ميروي؟»
گفت: «اين گوساله نذر حضرت عباس(ع) است و من براي اداي نذر به كربلا ميروم».
مرد سني فرياد زد: «دست از اين مسخره بازيها و خرافات برداريد» و راه را بر زن
بيچاره ميبندد و گوساله را از او ميگيرد.
اصرارهاي زن تأثيري نميكند و به ناچار، خود به تنهايي به كربلا و حرم حضرت باب
الحوائج مشرف ميشود و ميگويد: «آقا جان! من به نذر خود وفا كردم، ولي آن مرد
سُنّي مانع شد. شما بر مرد سني غضب كنيد و او را ادب نماييد».
شبانگاه همان روز، زن در خواب ميبيند كه خدمت حضرت عباس(ع) رسيده است.
حضرت(ع) ميفرمايد: «نذر تو به ما رسيد و قبول كرديم»!
زن ميگويد: «خدا را شكر، اما من تقاضامندم كه گوساله را از مرد سنّي باز پس گيريد
و بر او غضب فرماييد».
حضرت(ع) ميفرمايد: «من آن حيوان را به مرد سنّي بخشيدم و ما خانداني هستيم كه
هرگاه چيزي به كسي داديم بازپس نميگيريم»!
زن ميگويد: «اما مرد سنّي دل مرا شكست و مرا آزرده ساخت» و تقاضاي خود را تكرار
نمود.
حضرت(ع) فرمود: «آن مرد سنّي حقي بر گردن من داشت كه بايد أَدا ميكردم»!
حضرت (ع) فرمود: «اين مرد سني در روزي بسيار گرم، در راهي ميرفت. شدت گرمي هوا به
قدري بود كه مرد مشرف به هلاكت گشت . پس چون به كنار نهر آب رسيد با اينكه بسيار
تشنه بود، اما لحظهاي درنگ كرد و به ياد تشنگي برادر مظلومم حسين افتاد و اشك ريخت
و بر قاتلان آن حضرت نفرين و لعنت نمود. من به پاس اين عمل خير، گوساله را به او
بخشيدم»!
چون زن به سوي منزل بازگشت به طور اتفاقي، مجدداً با مرد سنّي مواجه گشت و جريان
خوابش را براي او بيان نمود.
مرد سني در حاليكه اشك ميريخت گفت:
«به خداي بزرگ سوگند كه تمام آنچه گفتي عين واقعيت است و من آنرا تا كنون براي
احدي بازگو نكرده بودم. اينك بيا و گوساله را پس بگير»!
زن نپذيرفت و گفت: «اين هديهي حضرت عباس(ع) است به تو، و من حق ندارم آن را از تو
بپذيرم».
مرد سنّي كه دلش به نور حقيقت روشن شده بود توبه نمود و فوراً به زيارت حضرت
ابوالفضل (ع) شتافت و در كنار قبر مطهر آن بزرگوار به آيين حقهي تشيع مشرف گشت و
عّدهاي از بستگان او نيز به واسطهي اين كرامت شيعه شدند.