![]()
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان
• يا اباالفضلِ مسافران، مرا از خواب بيدار كرد!
• دكتر گفت: حضرت عباس(ع) خوب عمل كرده است!
• آقا در عالم خواب، آدرس اين مسجد را داد
• به بركت حضرت عباس(ع) بچهدار شد
• حضرت عباس(ع) شوهرم را شفا داده است!
• پرچمي به نام قمر بني هاشم(ع)
• تنها كسي كه ميتواند دخترم را شفا دهد شماهستيد!
▲
كودك مرده زنده شد!
حجتالاسلام والمسلمين جناب آقاي سيد محمود حسني
طباطبايي بروجردي دو كرامت از كرامات بابالحوائج قمر بني هاشم(ع) ذكر كردهاند
كه از ايشان تشكر ميشود,
1. از پدرم، مرحوم مغفور حاج سيد ضياءالدين حسني طباطبايي (قدس سره) شنيدم كه
ايشان فرمودند: در دوران جواني، كه به قصد زيارت اعتبا متبركات عراق همچون مولي
الموالي علي(ع) و سالار شهيدان حضرت ابي عبدالله الحسين(ع) به ن ديار رفته بودم،
روزي به قصد زيارت قمر بني هاشم(ع) همراه جمعي وارد صحن مطهر شديم.
ما عدهاي زن و مرد بوديم كه مي خواستيم وارد حرم مطهر شويم. در آن روزها
سيمهاي قطور برق در كنار صحن مطهر قرار داشت و چند سيم لخت برق با فاصله اي
اندك از كنار هم ميگذشت. در عرق آن روزها تازه بادبادك آمده بود. چند طفل عرب
تعدادي بادبادك داشتند و با هم بازي مي كردند. آنها دو عدد از اين بادبادكها را
به هوا كرده بودند كه يك عدد آنها روي سيم برق گير كرده بود. يكي از اين بچه ها
مي رود بالاي بام كه خم شود و بادبادك خود را بردارد از بالاي بام روي اين
سيمهاي لخت افتاده و در آنجا خشك ميشود.
پدرم فرمودند: به چشم خودم ديدم زني اعرابي سراسيمه خود را به جلوي ايوان
رسانيد و در حالي كه انگشت ابهام را به حالت تهديد حركت مي داد و فرياد مي زد و
به ضريح قمر بني هاشم(ع) اشاره مي نمود، سخناني گفت. سپس به سوي كودكش برگشت و
جمعيت هم به دنبالش به راه افتاد. هنوز دو سه قدم فاصله بود تا به زير جنازه
فرزندش كه بالاي سيمهاي برق بود برسد كه ناگاه مثل اينكه كسي كودك را بردار و
جلوي مادر بر زمين بگذارد كودك آن زن از بالا جلوي مادرش افتاد و شروع به فرار
نمود اما جمعيت به او مجال نداده و بر او هجوم آوردند و در مدت كوتاهي تمام
لباسهاي اين كودك تكه تكه گرديد و آنها را به عنوان تبرك بردند.
▲
اباالفضلِ مسافران، مرا از خواب بيدار كرد!
2. راقم اين سطور (سيد محمود حسني طباطبايي) خود جرياني
را كه اعجب از كرامت فوق است از رانندهاي شنيدم. او مي گفت: يكي از شبها كه از
جاده هراز عازم شمال بودم هنگامي كه اتوبوس را از گردنهاي بالا ميبردم ناخودآگاه
خوابم برد.
وضع جاده، به اين ترتيب بود كه بعد از صعود بر بالاي گردنه جاده شيب پيدا مي كرد و
درست مقابل سرازيري گردنه، دره بسيار گودي وجود داشت كه بايد وسيله نقليه اي كه از
بلندي سرازير مي شد در انتهاي سرازيري كاملا گردش به چپ كند و الا در دره سقوط مي
كرد. راننده مزبور مي گفت: من كه به رفته بودم، يا ابوالفضلِ مسافرين مرا از خواب
بيدار كرد تا چشم بار كردم دستي بزرگ را ديدم كه گويا زير اتوبوس رفت و اتوبوس را
بلند كرد و پايين دره سالم بر زمين گذاشت! وي قسم ياد مي كرد كه حتي شيشههاي
اتوبوس هم در آن پايين دره سالم بودند!
جمعيت با سلام و صلوات از عنايات قمر بني هاشم(ع) استقبال كرده و هر يك با زباني از
حضرت تشكر مي كرد. مسافرين با ماشينهاي مختلف از آنجا به سوي مقصدشان حركت كردند و
ما پس از دو روز ماشين را با وسايل مختلف بالا آورديم.
▲
دكتر گفت: حضرت عباس(ع) خوب عمل كرده است!
حجتالاسلام والمسلمين آقاي حاج سيد جعفر مير عظيمي،
موسس كتابخانه و مسجد حضرت ابوالفضل العباس(ع) در محله زندآباد قم مي باشند كه در
جلد دوم اين كتاب شريف در باب مسجد و كتابخانه ياد شده مفصل بحث خاد شد. ايشان چند
كرامت را به شرح زير مرقوم داشته اند كه مي خوانيد:
1. روزي شخصي به نام قربان عروجي به مسجد حضرت ابوالفضل(ع) آمد و يك انگشتر طلا
داده و گفت: مال حضرت عباس(ع) است. او گفت: نذري است و ماجرا را چنين توضيح داد:
شب سيخ كباب به چشم دخترم فرو رفت. وقتي او را به خدمت آقاي دكتر كرماني چشمپزشك
در قم بردم گفت: فردا بياوريد كه بايد عمل بشود. از مطب دكتر به طرف منزل روانه
شديم. مقابل مسجد كه رسيديم دخترم پرسيد بابا دكتر چه گفت: گفتم: دخترم فردا چشم
شما را عمل خواهد كرد. دخترم به طرف مسجد توجه نموده و گفت: اي علمدار كربلا، اي
ابوالفضل العباس(ع) مرا شفا بده كه فردا لازم به عمل جراحي نباشد يك انگشتر طلا به
مسجد شما تقديم مي دارم.
فردا وقتي به بيمارستان كامكار قم نزد دكتر رفتم وي دستور داد دختر را در اطاق عمي
بيهوش كردند ولي وقتي چشم را دوباره معاينه كردند خيلي با تعجب گفت: اين همان دختر
است؟! گفتم: بلي. گفت: از ديشب تا به حال چه كردهايد؟ گفتم هيچ! فقط شب وقتي كه از
كنار مسجد حضرت ابوالفضل(ع) عبور مي كرديم متوسل به حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل
العباس(ع) شديم دكتر كرماني گفت حضرت عباس(ع) خوب عمل كرده است!
▲
آقا در عالم خواب، آدرس اين مسجد را داد
2. روزي، جواني از اراك يك فرش با دو هزار تومان پول، به
مسجد حرت ابوالفضل العباس(ع) آورد و گفت: من مريض بودم دكترهاي معالج گفتند شما
ديگر صحت نمي يابيد و من هم از همه جا نااميد شده و متوسل به حضرت ابوالفضل(ع) شدم.
در خواب، جمال زيباي حضرت قمي بني هاشم(ع) را زيارت كردم. حضرت فرمود: اين فرش و دو
هزار تومان پول را براي مسجد حضرت ابوالفضل العباس(ع) واقع در قم، خيابان امامزاده
ابراهيم، ببر؛ من ترا شفا دادم.
وقتي از خواب بيدار شدم ديدم خوب شده ام و من اصلا اين مسجد را نميشناختم خود آقا
در عالم خواب به من آدرس اين مسجد را داد!
▲
به بركت حضرت عباس(ع) بچهدار شد
3. داستان سوم مربوط به شخصي به نام حاج رضا شفايي است
كه مردي بسيار خوب و باتقوي ميباشد. يك سال پس از بازگشت از مكه معظمه با دوست
عزيز جناب آقاي جاع علي نهار به منزل ايشان رفتيم.
وقتي نهار صرف شد آقاي حاج علي گفت: آقاي شفايي 10 سال است كه ازدواج كرده و بچهدار
نشده است. در همين جا يك دعا در حق ايشان بكنيم. ما هم همانجا متوسل به ابوالفضل
العباس(ع) شديم. همان سال خداوند به بركت حضرت ابوالفضل العباس(ع) يك دختر به ايشان
عنايت فرمود.
▲
حضرت عباس(ع) شوهرم را شفا داده است!
4. در سال 1355 شمسي به حج واجب رفته بودم. در مدينه
منوره شب جمعه در مسجد النبي(ص) مشغول دعاي كميل بوديم كه حاجيه خانمي با گريه و
ناله گفت: شوهرم رو به قبله است دكترهاي مدينه و دكترهاي ايران او را جواب گفتهاند
اگر شوهرم بميرد من جواب بچه هايش را در ايران چه بگويم؟! مي گفت و گريه مي كرد و
از گريه اش همه را به گريه انداخت.
من به آن خانم گفتم: يك مسجدي در قم وجود دارد كه به نام حضرت ابوالفضل العباس(ع)
نامگذاري شده است نذري براي آن مسجد بكن. خانم گفت: اگر شوهرم خوب شد منيك فرش براي
آن مسجد مي دهم. روز بعد كنر قبرستان بقيع مشغول روضه بودم كه يك مرتبه آن خانم و
شوهرش آمدند و گفتند: حضرت عباس(ع) شوهرم را شفا داده است!
پس از بازگشت از مكه معظمه آنها يك فرش 12 متري بافت كاشان براي مسجد حضرت ابوالفضل
العباس(ع) آوردند كه حاليه در مسجد مزبور مورد استفاده نمازگزاران قرار دارد.
▲
پرچمي به نام قمر بني هاشم(ع)
حجتالاسلام والمسلمين جناب آقاي سيد جعفر طباطبايي
شندآبادي فرمودند:
در ماه مبارك رمضان سال 72 شمسي، در يكي از قراي جاده قزوين ـ رشت، كه به گردنه
كوهين معروف است، مشول تبليغ بودم. يكي از اهالي آنجا، به نام حاج تقي غفوري نقل
كردند:
در اواخر سلطنت پهلوي اول (كه وسايل حمل ونقل بين شهرها منحصر به ارابه بود كه به
اسب ميبستند) از شهرستان ابهر به زنجان گندم بار كرديم و از آنجا مامورين ما را به
شهرستان ميانه فرستادند. وقتي كه در بين راه به كوه رسيديم ديديم كه در آنجا كوه به
صورت دماغه جلو آمده و به لب رودخانه رسيده است. به طوري جاده باريك شده بود كه
امكان عبور با وسيله مشكل بود. فكر كرديم كه به چه نحور بايد عبور كنيم؟ يكي از
رفقا گفت: گونيها را با ماسه پر كنيد بچينيم به طرف رودخانه، تا چراغ ارابه روي
گونيها قرار گيرد و عبور آسان گردد. پيشنهاد او را اجرا كرده و در حالي كه جلوي هر
كدام از ارابه ها پرچمي به نام قمربنيهاشم(ع) نصب كرده بوديم ارابه ها را حركت
داديم. در حين عبور ناگهان يكي از رفقا گفت: آن سوار را كه در سينه كوه به آن نگاه
مي كند مي بينيد؟ همگي گفتند: آري. جوان زيبايي سوار بر اسب سفيد ديده مي شد كه
گويا يك سكويي در كوه بودو او در آنجا مستقر شده بود. وقتي آن چند ارابه را با
موفقيت عبور داديم و وارد جاده شديم ديديم جوان بزرگوار از نظر غائب شد. معلوم گشت
كه صاحب پرچم، حضرت قمر بني هاشم(ع) ناظر عبور ما بوده است.
▲
تنها كسي كه ميتواند دخترم را شفا دهد شماهستيد!
مدّاح اهل بيت عصمت و طهارتعليهالسلامدر قم،
جناب آقاي حاج حسن كوچك زادة قنّادميكند:
تقريبًا20 سال قبل براي زيارت عتبات عاليات به كربلا مشرّف شدم. پس از
زيارت امامحسينعليهالسلامبراي زيارت حضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلامرفتم.وقتي
كه از درب قبلهوارد حرم مطهّر حضرت شدم، ديدم كنار ضريح مطهّر جمعيت زيادي
ايستادهاند. رفتم به طرفضريح مطهر ببينم چه خبر است؟
وقتي به ضريح مطهر نزديك شدم، ديدم تمام مردم به نقطهاي توجه دارند كه
خانمي زائر همراهدختر 14 يا 15 سالة خويش ايستاده و به نحوي با حضرت
ابوالفضلعليهالسلامگفتگو ميكند كهتوجه تمام زائرين را به خود جلب كرده
است و مردم از زيارت باز ماندهاند و اين منظره را تمتشاميكنند. بنده از يك
زن كربلايي پرسيدم اين زن به زبان عربي به آقا چه عرضه ميدارد؟
در جواب گفتند كه ميگويند: آقا جان، من بيمارستانها رفتهام، بلد بودم باز
بروم تنها كسي كهميتوانند اين دختر مرا شفا بدهد شما هستيد؛ لذا من از اين
حرم با بركت شما بيرون نميروم.دخترم را شفا بدهيد و گرنه وي را همينجا ميگذارم
و ميروم.
به زن كربلايي گفتم: به آن مادر بگو دخترش را به زمين بنشاند،او كه سر پا
نميتواند بايستد.اوگفت: «السّاعة يفكّه».گفتم: يعني چه؟ گفت: الان خود
آقا،بازش ميكند!ناگفته نماند كه برادرشهم در گوشهاي با حضرت قمر بني هاشمعليهالسلامگفتگو
ميكرد،ولي ما متوجه نبوديم. باري،طولي نكشيد كه يكدفعه از جا بلند شد و به
مادرش گفت:«يُمّه طوّفي اختي».يعني، مادر خواهرمرا طواف بده، ناگهان
توجهم به دختر جلب شد و ديدم وي كه قبلا آن همه ارتعاش و ناراحتي دردهن
داشت، حال از آن ارتعاش بيرون آمده است و برادرش زير بغلهايش را گرفته هي
او را طوافميدهد و خطاب به حضرت ابوالفضلعليهالسلام ميگويد: يا أبا فاضل
أشكرك ممنونين مرحباًبكم يا أبا فاضل!
سپس آن جوان به بازار رفته و چند كيلو نقل گرفت و آمد به ضريح مطهر پاشيد
و در حاليكه مردمهلهله ميكردند و او و مادرش زير بغل خواهر را گرفته بودند و
مدام تشكر ميكردند از حرم مطهرخارج شدند.اين كرامت با عظمت را، كه دختري
مريض را به ضريح مطهر بسته بودند و او شفاگرفت، من به چشم خود ديدم. شب
11 شعبان المعظم 1414 ه ِ .
▲
آرزو دارم حرم آقا را ببينم، و بميرم!
جناب حجّةالاسلام آقاي سيد محمد جواد موسوي اصفهاني، از جناب آقاي حاج
شعبانهاشميان، كه فعلاً در يكي از نواحي اصفهان سكونت دارد و چند سالي در
عتبات مقدسه اقامتداشته است، نقل كرد كه آقاي هاشميان يكي از مشاهدات
عيني خود را به تربيت ذيل بيانداشت:
روزي وارد صحن مطهر حضرت اباالفضل العبّاسعليهالسلام شدم، ناگاه در گوشهاي
از صحنچشمم به جسد مردهاي در كنار درب قبله افتاد كه گويا در همان لحظه
از دنيا رفته بود. بعد ازلحظهاي دوستانش آمدند و از مشاهدة اين صحنه بسيار
متأثّر شدند.
وقتي كه از آنها جريان امر را سؤال كردم، گفتند: متوفّي، يكي از زوّار حضرت
عبّاسعليهالسلام بودكه خداوند او را به فيض زيارت آقا قمر بني هاشمعليهالسلام
نايل گردانيد.و افزودند: وي وقتي كهدر حال حيات دعا ميكرد، چنين ميگفت:
خداوندا، تنها آرزوي من اين است كه حرم آقا قمر بنيهاشمعليهالسلام را
ببينم و بميرم.لذا خداوند متعال دعاي وي را به اجابت رسانيد، و در آستانمقدس
علمدار كربلا جان به آفرين تسليم كرد.
▲
لباسهاي دامادي را به عنوان تبرك بردند!
حجةالسلام والمسلمين آقاي شيخ ابراهيم وحيد دامغاني از حاميان و
مروّجين مكتب پر بارمحمد و آل محمد صَلي اللهِ عَليهِ و آلهِ وَ سَلَم ميباشند
كه مديريت جريدة وزين «نداي قومس» رانيز بر عهده دارند. جناب آقاي حسين
طوسي سبزواري طي نامهاي به ايشان، چنين مرقومداشتهاند:
دايي اين جانب، كربلايي حسن مطواعي، ساكن فعلي صلح آباد (بخش امير آباد)
دامغان، قريب80 سال دارد. ايشان در سن 3الي 4 سالگي همراه مادرم، كه 2
سال از وي بزرگتر است، و نيز پدربزرگ و مادر بزرگم، با پاي پياده واسب، از
دامغان عازم كربلا ميشوند.
در كربلا دايي من سخت مريض ميشود تا به حد مرگ ميرسد، مادر بزرگم با
ناراحتي او را بهحرم مطهّر حضرت قمر بني هاشمعليهالسلام ميبرد و مادرم هم
در حرم با برادرش ميماند و آندو، شب را در حرم ميگذرانند.
فردا صبح كه مادر بزرگ به حرم حضرت ابوالفضل العبّاس عَليهِالسَلام ميرود،
ميبيند پسرشحسن به عنايت حضرت شفا گرفته و متولّي حرم حضرت عبّاسعليهالسلام
او را در دست گرفته ودخترش هم كنار متولّي ايستاده است. زائرين حضرت
ابوالفضل العبّاسعليهالسلام لباسهاي داييرا به عنوان تبرك تكه تكه كرده
و بردهاند و متو لّي هم با صداي بلند داد ميزند كه: صاحب بچّهشفا گرفته
بيايد بچّهاش را ببرد! مادر بزرگم از خوشحالي گريه كنان فرياد ميزند كه
بچّهاز مناست. ميبينند توي يك دستش 2 عدد كشمش و در دست ديگرش 2 عدد
نخودچي قرار دارد وميگويد: از آن تنگ بلوري كه در حرم، آن بالا بوده، آب
خوردهام و حالا هم از آن آب ميخواهم.