![]()
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان
• معجزه ماه بني هاشم(ع) را من به چشم خود ديدم!
• يا ابالفضل(ع) شفاي پسرم را از تو ميخواهم!
• مرض يرقان مزمن توسط حضرت ابوالفضل العباس(ع) شفا داده شد!
• حضرت ابوالفضل(ع) به ديدن شماها تشريف آوردهاند!
• يا اباالفضل من بچه ام را از تو مي خواهم!
• ما همه وسيلهايم، شفادهنده كس ديگر است!
▲
معجزه ماه بني هاشم(ع) را من به چشم خود ديدم!
آقاي تبرائي افزودهاند: اما مطلب دوم كه در روز 11 فروردين ماه 1372 برايم
اتفاق افتاد بسيار جالب بود و در اين مرحله عينا معجزه ماه بني هاشم(ع) را با
چشم خود ديدم. در ساعت 5 بعد از ظهر روز مزبور از مسافرت به قم برگشتيم. همه
اعضاي خانواده جز پسر بزرگم همراه من بودند. وقتي به درب منزل رسيديم ديديم در
بسته است و لذا به منزل پدر عيالم رفتيم. آنها اصرار كردن شام را بايد اينجا
بمانيد و ما هم قبول كرديم اما بعد از صرف شام يك مرتبه به قلبم الهام كه زود
به منزل مراجعه كنيد از جا برخاستم و همراه خانواده به اتفاق آمديم به منزل.
وقتي درب حيات را باز كردم ديدم درب داخل ساختمان باز است و همه برقها روشن مي
باشد. به همسر گفتم: مواظب بچهها باش كه دزد داخل منزل است. خلاصه پس از آماده
شدن وارد ساختمان شدم كه ديدم دزد از داخل به بيرون ميآيد. ناگهان فرياد يا
ابوالفضل، كه ديدم دزد سر جايش خشكش زد و بلافاصله تسليم شد و او را به آگاهي
تحويل داديم. بعدا معلوم شد وي تا پيش از سرقت از خانه ما پنجاه فقره دزدي
داشته و هيچ جا جز در منزل ما گير نيفتاده است كه اين هم از الطاف الهي و به
بركت نام قمر بني هاشم(ع) بود.
اين دو جريان را نوشتم كه خوانندگان عزيز بدانند ما شيعيان مولا اميرالمومنين
علي(ع) هر چه داريم خداوند به بركت خانواده نبوت و ولايت به ما عطا فرموده است
و لذا بايد هميشه در تمام امور خدا را به ياري بطلبيم و از انمه معصومين
استمداد بجوييم.
▲
يا ابالفضل(ع) شفاي پسرم را از تو ميخواهم!
حجتالاسلام والمسلمين جناب آقاي شيخ ابوالفتح الهينيا تهراني در تاريخ
15/11/72 مرقوم داشتهاند: در سال 1370 شمسي هجري با عده اي به حج بيت الله
الحرام مشرف شديم زائي كه از نظر سر و وضع ظاهري تناسبي با اين سفر نداشت توجه
مرا به خود جلب كرد با خود مي گفتم چرا به اين سفر آمده است؟ پس از زيارت حضرت
ختمي مرتبت و فاطمه زهرا و ائمه بقيه ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ و احرام و
رسيدن به مكه معظمه وانجام عمره تمته ديدم اين آقا دگرگون شده است لاجرم انس
بيشتري با هم پيدا كرديم وي كرامتي از حضرت ابوالفضل العباس(ع) برايم نقل كرد
كه ذيلا تحرير مي گردد. او مي گفت:
با اينكه پدر بزرگ بنده ژنرال كنسول رضاشاه در تفليس بود و زندگي مرفهي داشت
ولي روزگار بازيگر زندگي پسران او را خراب كرد به گونه اي كه ما با سه عمويم در
يك خانه چهار اطاقه اجارهاي زندگي مي كرديم. در ميان اين چهار خانوار زندگي ما
از همه بدتر بود. من از كسالت فتق رنج فراوان مي بردم و بدون فتقبند هرگز نمي
توانستم راه بروح حتي در حمام وقتي فتقبندم را باز مي كردند ديگر قدرت نداشتم
قدم از قدم بردارم. فقر مادي همراه با اين كسالت خانواده مرا بسيار ناراحت كرده
بود.
عموهايم عازم زيارت كربلا شدند ما هم خواستيم همراه آنان حركت كنيم ولي به علت
بيپولي مورد ملامت قرار گرفتيم. مارم هر طور بود با آنها همراه شد. هنگام
حركت، پدرم گفت: پسر، سه حاجت براي من از خدا بخواه، پول و منزل و ماشين. به هر
حال با زحمات فراوان به كربلاي معلي رسيديم و پس از زيارت سيدالشهداء(ع) به حرم
مطهر حضرت عباس(ع) وارد شديم. در درب حرم مطهر ابتدا مادرم فتقبند مرا باز كرد
و با چشم گريان گفت: يا ابوالفضل(ع)، من ديگر اين فتقبند را نميبندم و شفاي
پسرم را از تو ميخواهم من متحير شدم و با كمال تعجب ديدم قادر بر حركت هستم
خودم را به كنار ضريح رساندم و با دستهاي كوچك شبكههاي ضريح را گرفتم و سه
حاجت پدرم را بيان نمودم. ديگر بماند كه در كربلا هم به بي مهري همراهان و توجه
آن جناب مفتخر شديم.
وقتي به تهران برگشتيم ديدم پدرم ماشين خريده و پولدار شده به گونهاي كه
ظرفهاي نقره تهيه كرده است. حدود پنجاه سال قبل ماشينسواري و رانندگي فقط مال
اشراف مملكت بود كه پدرم به آن رسيده بود و اين از كرامات جناب ابوالفضل
العباس(ع) بود كه شامل حال من و خانوادهام گشت.
▲
با توسل نجات يافت
حجتالاسلام والمسلمين آقاي مهدي علوي بخشايشي، صاحب تاليفات كثيره و از
علماي برجسته و مدرسين والامقام حوزه علميه قم، نوشتهاند:
حدود چهارده يا پانزده سالگي كه مشغول تحصيل علوم ديني و معارف اسلامي بودم در
يك روز تعطيل با جمعي از دوستان براي آبتني به رودخانهاي رفتيم. دوستان شنا
بلد بودند و از اين رو به جاهاي گود و عميق مي رفتند و شنا مي كردند اما من چون
شنا بلد نبودم در كنار رودخانه كه عمق آب كم بود مشغول شستشوي خود بودم كه
ناگهان احساس كردم زير پايم خالي شد و آب از سرم گذشت داشتم خفه مي شدم مرگ را
در برابر چشمانم مي ديدم و فهميدم كه چند لحظه بعد خواهم مرد.
فكرم كار نمي كرد و نمي دانستم چكار كنم. همچنان در آب غوطهور بودك كه يك
مرتبه به ياد قمر منير بني هاشم، حضور ابوالفضل العباس(ع) افتادم. به حضرتش
متوسل شدم و عرض كردم: اي ابوالفضل، من دارم غرق مي شوم به فريادم برس! در اين
هنگام احساس كردم كه سرم از آب بيرون آمد و ديگر فرو نرفتم. به اطراف نگرسيتم و
چون از ترس زبانم بند آمده بود نتوانستم دوستانم را صدا كنم از اين رو با لكنت
زبان و صداهاي بي معني آنان را به خود متوجه كردم. آنها آمدنمد و مرا از آب
بيرون آوردند.
از حسن اتفاق، نوشتن اين كرامت حضرت ابوالفضل (ع) مصادف با ولاد پرشكوهترين
بانوي دو جهان پاره تن و ميوه دل پيامبر اكرم(ع) همسر مؤمنان و مادر والاي
امامان معصوم فاطمه زهرا(ع) بود.
▲
مرض يرقان مزمن توسط حضرت ابوالفضل العباس(ع) شفا
داده شد!
حجتالاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ محمدعلي برهان طي نامهاي سه كرامت زير
را مرقوم داشتهاند:
1. خانواده اين حقير مسمي به معصوم. برهاني در سال 1345 شمسي مدت هفت ما ه تمام
به مرض يرقان مزمن مبتلا شده بودند به طوري كه بارها به اطباي قديم و جديد
مراجعه كرديم اما هر چقدر معالجه و مداوا نموديم بهبودي حاصل نشد و كسالت و
مريضي او بشدت بيشتر گشت. تا اينكه شبي خود اين حقير بدون اطلاع همسر مريضم
عريضه اي به حضرت ابوالفضل(ع) نوشتم و آن را در چشمه آب امامزاده محل در فريدن
انداختم و شفاي او را از آن حضرت خواستم. خيلي مضطرب بودم چون كه دو بچه خردسال
هم داشتيم. به هر حال خود مريضه مرقومه هم مكرر مي گفت: يا اباالفضل العباس(ع)
تو به دادم برس و شفايم بده!
تا اينكه يك روز صبح كه براي خواندن نماز بيدار شدم ديدم به خواب رفته است و
ديگر صداي ناله و يا ضجه و خلاصه صدايي همانند بهاي قبل از او به گوش نمي رسد.
پس از اداي نماز صبح مريضه نامبرده بيدار شد و مكرر صلوات ميفرستاد و مي گفت:
قربان حضرت ابوالفضل(ع) بشوم كه شفايم داد. آثار يرقان بكلي از جسم او محود شده
بود. آري با سلامت كامل بلند شد و مشغول امور خانهداري و سرپرستي بچهها گرديد
و غذارا هم با كمال ميل خورد.
از او پرسيدم: چطور شد كه شفا گرفتي؟ جواب داد: ديشب با نهايت اضطراب، پي در پي
صدا مي زدم يا ابالفضل العباس(ع) به دادم برس تا آنكه خوابم برد. در عالم خواب
ديدم در بياباني وسيع هستم كه منتهي مي شد به كنار دجله. آبي كه نهري عريض و
طويل بود و مخلهاي خرمايي هم در كنار آن ديده مي شد و افزون بر اين همه يك
ساختمان خيلي بزرگ و عالي به چشممي خورد كه دو طبقه بود هر طبقه آن چنيدين اطاق
داشت و عده زيادي جمعيت دنبال يكديگر يا اباالفضل گويان، به سوي آن قصر با شكوه
مي رفتند. من از آنها سوال كردم كه شما كيستيد و كجا مي رويد و اين قصر از چه
كسي است؟ در پاسخ من گفتند: ما همه مريضيم و حاجتمنديم و گرفتاري داريم و اين
قصر با شكوه هم شفاخانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) است. الان هم خود آن حضرت به
همين قصر تشريف آورده اند و ما مي رويم دست به دامن آن حضرت بشويم.
من هم در پي آن جمعيت به طرف آن قصر با شكوه راه افتادم. به ايوان قصر كه رسديم
متحير و خسته حال و با شدت مرضي كه داشتم پيش خود مي گفتم: آيا آقا ابالفضل
العباس(ع) در اين طبقه پايين تشريف دارند يا طبقه بالا؟ و باز مكرر مي گفتم: اي
مولا و اي آقاي بزرگوار، ابالفضل، يك نگاهي و توجهي هم به جانب من بفرماييد. من
كه نمي دانم در كدام از اطاقهاي اين عمارت هستيد. باري، سر پلهاي نشستم كه
ديدم از ايوان طبقه دوم يك آقاي معمم و نوراني و داراي عمامه سبز از سر نردههاي
طبقه بالا خم شد و فرمود: من خودم اباالفضلم، بيا از پلهها بالا و به اطاق اول
دست راست برو، يك خانم بزرگواري هم آنجا هست، خدمت او باش تا بيايم شفاي ترا هم
از خدا بخواهم.
من از پلهها بالا رفته وارد طبقه دوم شدم و داخل همان اطاق اول كه فرموده بود
گشتم. ديدم خانمي مجلله و نوراني در آنجا نشسته است. به من فرمود: بيا داخل
اطاق، بنشين. به آن خانم سلام كردم و نشستم و عرض كردم: اي بي بي، شما كيستيد؟
فرمودند: ام البنين مادر اباالفضلم. چند روز است پسرم را نديده ام از بس كه
مردم مريض و گرفتار به او مراجعه مي كنند. تو هم غصه مخور همين حالا پسرم عباس
مي آيد و تو را هم به اذن خدا شفا مي دهد.
چيزي نگذشت كه ديدم آن آقاي بزرگوار يعني حضرت ابوالفضل العباس(ع) تشريف آوردند
و به مادرشان سلام كردن و فرمودند: مادر، نگران نباشيد كه چند روز است نزد شما
نيامدهام از بس شيعيانمان گرفتارند و به من در خانه خدا متوسل مي شوند من هم
از جدم رسول الله(ص) و پدرم علي(ع) و مادرم فاطمه زهرا(س) و برادرانم امام حسن
و امام حسين(ع) در جلسات متعدد دعوت مي كنم تشريف مي آورند و براي شفاي مريضها
و نجات گرفتاران و حاجتمندان دعوت مي كنيم و خداوند متعال هم دعاهاي ما را در
حق متوسلين به ما خانواده اجابت مي كند و گرفتاريهاي آنها رفع مي شود و مريضها
را شفا عطا مي فرمايد. سپس رو به من كرد و فرمود: براي شما هم اي خانم (يعني به
مريضهاي كه عرض شد) در جلسه امروز دعا شد و خداوند به شما هم شفا عطا فرمود،
نگران نباشيد!
نيز ديدم كه آن خانم بزرگوار كه فرمود: من ام البنين(ع) هستم مثل پروانه به دور
آن حضرت مي گرديد و از ملاقات با فرزندش اظهار خوشحالي مي كرد و مي فرمود: بله،
خداوند به بركت پسرم همه مريضها را كه به خلوص نيت به او متوسل مي شوند شفا مي
دهد و در همان حال از نظرم محو شدند و من از خواب بيدار شدم به بركات و عنايات
حضرت ابوالفضل العباس(ع) خود را سالم و شفا يافته ديدم.
▲
نذر حضرت ابوالفضل(ع)
2. اين حقير در خرداد 1342 هجري شمسي، كه مصادف با ايام محرم بود در تهران
منبر ميرفتم يكي از اين جلسات كه در آن منبر مي رفتم از ساعت 10 آغاز و در
ساعت 12 ختم مي شد. در ميان اعضا و كارگردانهاي هيئت مزبور شخصي به نام محمد
بود كه نام خانوادگي او از خاطرم رفته است ولي كه اهل فريدن و مقيم تهران بود
خيلي عاشق امام حسين(ع) بود و علاقه زيادي به اقامه عزاداري براي حضرت
سيدالشهداء(ع) داشت. بيشتر مرد و زن شيعه مقيم آن محل نذوراتي را كه براي
عزاداري امام حسين(ع) داشتند به او كه مورد اعتماد آنان بود تحويل مي دادند.
شخص مذكور نقل ميكرد كه در يكي از قران فريدن شخصي بود كه همه ساله يك گوسفند
نر دو ساله نذر حضرت ابوالفضل(ع) داشت و آن را ايام تاسوعا و عاشورا ذبح كرده و
مردم عزادار را اطعام نمينمود. در يكي از سالها گرگهاي گرسنه به گله گوسفندهاي
ناقيه حمله مي كنند و چند گوسفند را ميدرند و چند تا هم با خود مي برند و
چوپان نمي تواند جلوي گرگها را بگيرد. از جمله گوسفندهايي كه گرگها برده بودنمد
يكي نيز همان قوچ 2 ساله نذري وي بوده است. زمان مي گذرد و پس از 4 ماه از آن
تاريخ ماه محرم الحرام فرا مي رسد. با كمال شگفتي در همان غروب روز هشتم محرم
اهالي روستا مي بينند گوسفند نذر مذكور، چاق و فربه وسالم با شتاب از سمت
بيابان به درب خانه صاحب خود ميآيد و داخل جايگاه گوسفندان مي شود! با اينكه
از پيدا شدن آن حيوان مايوس شده و هر چقدر هم گشته بودند نتيجه نگرفته بودند!
سرانجام، همان شب تاسوعا گوسفند را ذبح كردند و به نذرشان عمل كردند.
▲
حضرت ابوالفضل(ع) به ديدن شماها تشريف آوردهاند!
3. اين حقير در سال 1336 يا 37 شمسي كه جواز سفر به عتبات مقدسه مبلغ
پانزده تومان بود بعد از دهه محرم به اتفاق يك نفر زائر از طريق خرمشهر با
موتور آبي به حله و از آنجا به نجف اشرف و ساير اعتبا مقدسه (كربلا ،كاظمين و
سامرا) مشرف شديم. مدتي را به قصد زيارت خصوصا در كربلا معلي مانديم و پس از
زيارت امام حسين(ع) يا حضرت اباالفضل(ع) به نماز جماعت مرحوم آيت الله العظمي
آقاي آميرزا مهدي شيرازي ـ طاب ثراه ـ و هكذا به نماز مرحوم آيت الله زاهد آقاي
شيخ محمدعلي سيبويه ـ رحمة الله عليه ـ حاضر مي شديم. يك روز كتابي را كه
تاليف مرحوم آقاي سيبويه بود مطاله مي كردم ديدم ايشان مرقوم داشته اند كه:
كارواني از ايران به قصد زيارت به كربلا آمده بودند كه يك نفر روحاني نيز به
نام ملاعباس را همراهي ميكرد. ملاعباس، كه خيلي اهل ولاء و داراي خلوص نيست
بود نقل كرد كه در همان روزي كه به كربلا وارد شديم و به زيارت حضرت امام
حسين(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) رفتيم، شب آن رز در عالم رويا ديدم آقايي با نوكر و
نفرات دارند به اطاق ما تشريف مي آورند. پرسيدم اين آقا كه جلوي همه مي آيند و
آن قدر نوراني هستند كيست؟ ديدم يكي از همراهانش كه گويا از اصحاب امام حسين(ع)
بودند گفت: اين آقا، همه كاره دربار امام حسين(ع)، حضرت ابوالفضل(ع) هستند كه
به ديدن شماها تشريف آوردهاند.
من از جا بلند شدم و به استقبالشان رفتم و عرض كردم: آقا، ما چه قابليتي داريم
كه شخصيتي مثل شما بزرگوار و همراهان محترمتان به ديدن ما بياييد و زحمت بكشيد؟!
فرمودند: شما شيعيان و محبين ما هستيد و خيلي در نزد ما احترام داريد. من و اين
اصحاب برادرم به امر برادرم امام حسين(ع) به ديدن زوارمان مي آييم و سر چهار
فرسخي كه مي خواهند به سرزمين كربلا وارد بشوند حربنيزيد رياحي را به
استقبالشان مي فرستيم.
من از شدت خوشحالي و گريه شوق از خواب بيدار شدم و به رفقايم گفتم: ما بايد
خيلي قدرداني كنيم از عنايات الهي كه نعمت ولايت و دوستي اهل بيت(ع) بويژه
توفيق زيارت ائمه عراق(ع)و بالاخص زيارت حضرت امام حسين (ع) و برادر رشيد و با
وفايش حضرت ابالفضل(ع) را به ما عطا فرموده است و قدر خودمان را هم بدانيم.
▲
يا اباالفضل من بچه ام را از تو مي خواهم!
حجتالاسلام والمسلمين حاج شيخ عبدالكريم شرعي خطيب تواناي حوزه علميه قم
طي يادداشتي دو مورد از كرامات حضرت ابوالفضل(ع) را ذكر كرده اند:
1. اين كرامت حضرت ابوالفضل باب الحوائج(ع) را از مرحوم حجت الاسلام والمسلمين
حاج شيخ علي اكبر تربتي واعظ پر سوز و با اخلاص شنيدم و زماني كه خود اين جانب
آن را در كاشان بر سر منبر نقل كردم بعضي از پير مردان كه مستمع بودند تاييد
كردند و گفتند ما هم حضور داشتيم. مرحوم تربتي نقل ميفرمود:
در كاشان خياباني را جديدا احداث كرده بودند و هنوز كف خيابان آماده نشده بود.
دبستاني در آن منطقه تعطيل شد و بچه ها از آن خيابان عبور مي كردند. ناگهان
نقطهاي فرو رفت و يكي از بچهها زير خاك مدفون شد.
بچههاي ديگر درب منزل آن مفقود رفتند و خبر دادند. مادر بچه تا شنيد كه فرزندش
به زمين فرو رفته نگاهي به پرچم هيئت اباالفضل كه درب منزل نصب شده بود انداخت
و با دل سوخته اي گفت: يا اباالفضل، من بچه ام را از تو مي خواهم (در شهر كاشان
هيئت اباالفضلي(ع) زياد است و قرار بوده آن شب هيئت به منزل آنها بيايد). تا
بزرگترها وسايل لازم را آماده كرده و به كند و كار و جستجو پرداختند، مدت زيادي
طول كشيد. احتمال آنكه بچه در چاهي افتاده باشد يا زير آوار جان داده باشد زياد
بود. اما پس از مدتي كند و كاو و خاكبرداري، ديدند بچه زير زمين در حفرهاي (مانند
زير پلهاي) سالم نشسته است! بيرونيش آوردند و از وي پرسيدند چه شد؟ گفت:
وقتي در زمين فرو رفتم نفس كشيدن برايم مشكل بود چون خاك و غبار در حلقم رفته
بود. فضا تاريك بود و وحشت مرا گرفته بود داشتم مي مردم. ناگهان آقا و خانمي در
نظر ظاهر شدند آقايي نوراني با لباسي كه روي دوش انداخته بود به من گفتند: پسرم
نترس ما نزد تو هستيم تا پدر ومادرت ترا بيرون بياورند. همچنين پرسيدند: چيزي
نميخواهي؟ گفتم: بسيار تشنهام. آقا از آن خانم خواستند به من آب داد يا به
لبم چيزي كشيد و تشنگيم برطرف شد (ترديد از نويسنده است). تشنگيم رفع شد قلبم
آرام گرفت ترسم برطرف شده نفسم آزاد شد. با خود فكر كردم چرا آقا خودش به من آب
نداد؟
جناب شرعي در خاتمه افزودند: من مي گويم اگر اين پسر از آقا همين مطلب را مي
پرسيد آقا چه جوابش مي دادند؟ لابد مي گفتند: پسر جان! من دستهايم را در راه
امام حسين(ع) دادهام.
▲
ما همه وسيلهايم، شفادهنده كس ديگر است!
2. آقاي خليل تاج الديني (داماد آقاي رضواني) ساكن خيابان چهارمردان قم كه
از افراد متدين و مورد وثوق مي باشد برايم نقل كرد:
دختري داشتم حدودا 4 ساله كه از بالاي نورگير به زيرزمين افتاد و در اثر ضربه
اي كه ديد حالش وخيم شده و سه شب در بيمارستان نكويي بستري گرديد.
پزشكان گفتند: بايد وي را به تهران ببريد. او را به تهران برده و در بيمارستان
بوعلي بستري كرديم. من به رئيس بخش التماس كردم و گفتم: آقاي دكتر، اول خدا؛
دوم شما. او گفت: علم و دين فرق دارد! دلم شكست اما من متوسل به عنايات غيبي
بودم دختر حالتي متغير داشت چند روز گذشت. يك شب آن قدر حالش بد شد كه ديگر
اميدي به بهبودي نمي رفت. من تا ساعت 10 شب در بيمارستان بودم و بعد مادرش
بالاي سر او مانده و من به منزل آمدم. در اطاقي تنها دو ركعت نماز خواندم. كنار
اطاق يك پوستر ابوالفضل(ع) بود. نگاهم به وي افتاد به گريه افتادم وگفتم: آقا
جان شما باب الحوائجيد كاري كنيد از خدا بخواهيد بچه ام به من برگردد. همين طور
كه اشك مي ريختم و تضرع مي كردم نميدانم چه موقع شب بود كه به خواب رفتم.
در خواب ديدم روي تپهاي نشستهام و نوري از دور به من نزديك مي شود. نزديك آمد؛
اسبسواري بود به من كه رسيد گفت: چرا اينجا نشسته اي؟ گفتم: شما ا زكجا مي
آييد؟ گفتند: از تركيه به ايران مي آيم و مي روم و رفت. پس از چند لحظه برگشت و
گفت: چرا هنوز اينجا نشستهاي؟ برو بچهات خوب شده. گفتم: آقا بچهام خيلي حالش
وخيم است ديگر اميدي به خوب شدنش نيست. باز گفت: برو بچهات خوب شده. باز سوار
نور شد و رفت و من از خواب بيدار شدم. گريه ام گرفت.
نزديك صبح بود. صبر كردم، نماز خواندم و به بيمارستان آمدم. از خانمم حال بچه
را پرسيدم گفت: از نزديكيهاي صبح حالش بهتر شده است. گفته گرسنه ام نان و پنير
و آب مي خواهم. همسرم چنين گفت: من خواب ديدم شما در حسينيهاي در قم سينه مي
زنيد. فهميدم عنايتي شده است. دكترها دستور آزمايش و عكسبرداري دادند. جواب همه
خوب بود و از ضايعات و ناراحتيهايقبلي خبري نبود. دكترها گفتند چه كردي كه بچه
است خوب شده؟! ماجرا را گفتم همه به گريه افتادند و گفتند: ما همه وسيلهايم آن
كس كه شفا مي دهد كس ديگر است. بچهام شفاي كامل گرفت.
▲
ترك قفقازي از اعتياد به چاي نجات يافت!
مرحوم آيت الله حاج شيخ مرتضي حائري ـ رضوان الله عليه ـ (متوفي 24 ج 2 سال
1406ق) در ضمن شرح حال پدرشان مرحوم آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري،
(متوفي سال 1355 ق) از قول ايشان نقل كرده اند كه ميفرمود:
شخصي از اشراف قفقاز ميهمان ميرزاي شيرازي شده بود. وي كه به علت ظلم شيخ
عبيدالله مهتدي در قفقاز به سامرا آمده و در خانه ميرزاي شيرزاي بزرگ مهمان بود
خيلي چاي مي خورد به حدي كه چايخانه منزل ميرزا او را اشباع نمي كرد! هنگام
افطار مي رفت منزل حاج ميرزا اسماعيل، پسر عموي ميرزاي شيرازي كه اخوالزوجه
مرحوم ميرزا بود و در آنجا چند جام چاي آماده بود. يك روز هنگام غروب ترك فوق
الذكر به منزل حاج ميرزا اسماعيل مي رود. آنها از وي غافل شده و همگي از منزل
بيرون رفته بودند. حتي نوكرها نيز در منزل نبودند. شخص قفقازي ترك اعيانمنش،
در هواي گرم تابستان و زبان روزه دچار حالت غشوه و بيهوشي مي شود و در همان
حالت غشوه و بيهوشي سواري را مي بيند كه در همان عالم درك مي كند وي حضرت
ابوالفضلالعباس (ع) است. ايشان به ترك مزبور جامي ميدهد او آن را مي گيرد و
مي آشامد و به هوش مي آيد و پس از ديگر براي هميشه از چاي سير مي شود!
مرحوم آيت اله حاج شيخ عبدالكريم حائري مي گويد: من قبل از اين جريان، ديده
بودم كه چاي منزل ميرزاي شيرازي كفاف ايشان را نمي كرد ولي بعد از آن اصلا به
چاي لب نمي زد.
▲
دست نياز به دامن قمر بني هاشم ابوالفضل العباس(ع)
ياور شاه شهيدان چون به ميدان بلا دست پاكش شد جدا
حجتالاسلام والمسلمين جناب آقاي شيخ محمدهادي اميني، فرزند فاضل و دانشمند
مرحوم آيتالله حاج شيخ عبدالحسين اميني (قدس سره) (متوفي روز جمعه 28 ربيع
الثاني سال 1390 هجري قمري مطابق 1350 شمسي هجري) صاحب كتاب شريف الغدير، مرقوم
داشته اند:
بانو زهرا بيگم، دختر حاج احمد آقا، فرزند شيخ محمدقلي تسويجي هندي، متوفي به
سال 1390 هجري از بانوان شاعر و اديب و فاضل بوده و در شعر خود (مخلص) تخلص مي
كرده است. وي در نجف اشرف متولد شدو پس از فرا گرفتن مقدمات و ادبيات نزد پدرش
به سال 1343 هجري به هند مسافرت كرد و از طرف وزارت آموزش و فرهنگ آن كشور
مامور به تعليم زبان فارسي شد و در مدارس به تدريس پرداخت. مع الاسف، در آنجا
با مشكلاتي روبر گشته و فرزندان خويش را از دست دارد و علاوه بر آن بيماريهاي
گوناگوني نصيب او گرديد.
از اين روي متوسل به وجود قمر بني هاشم حضرت ابوالفضل(ع) گرديد و دست نياز به
دامن آن حضرت زد. در پي اين امر، پس از چند روز بيماريهايش برطرف مي شود خدا
اولادي به او مي دهد و از چنگال مشكلات وگرفتاريها نجات مي يابد. شاعره مزبور،
به عنوان عرض سپاس به محضر حضرت قمر بني هاشم(ع) مرثيهاي در سوك و مصبت وي مي
سرايد كه در ديوان وي چاپ شده است. قصيده مزبور به قدري مشهور و معروف بوده و
مورد توجه دوستان اهل بيت قرار دارد كه در عراق و ايران همه جا به منظور
استجابت دعا و برآوردن حاجات خوانده مي شود.
قصيده اين بانوي خير و صلاح و عفت و تقوا، كه به سبك سينهزني خوانده مي شود
جهت استفاده عموم درج مي گردد و به خوانندگان توصيه مي شود كه در حوائج و
گرفتاريهاي خويش آن را فراموش نكنند:
نوحه حضرت اباالفضل(ع)
آسمان بگريست بر حال شهنشاه هدي ليك خونينش بكا
حضرت خاتمالنبيين بركشد از دل فغان در بهشت جاودان
گفت نور هر دو عينم شد غريب و مبتلا در زمين كربلا
مرتضي اندر عزاي آن دل آرام رشيد صيحه از دل بركشيد
از حسن هم شد بلند افغان بانگ وا اخا زد به سر خير النسا
چون ز زين افتاد افغان بركشيد آن محترم سوي شاه بي حشم
رس به دادم از شكست دست افتادم زپا اي به عالم مقتدا
جان رسيده بر لب و چشمم بود در انتظار اي امين كردگار
بر سرم بگذر به پايت جان خود سازم فدا آرزو باشد مرا
ناله يا مستغاث آن عزيز بو تراب با كمال اضطراب
شد چو مسموع شهنشاه ديار كربلا هوش رفت او را زجا
شد جهان تاريك در چشم امير خافِقَين يعني آقايم حسين
دست زد بر شبت و گفتا قامتم آمد دو تا از فراقت يا اخ
حيف از ماه بني هاشم كه شد غلتان به خاك گشتم از داغش هلاك
هست بي نور جمالش محو از چشم حسينا تو گواهي اي خدا
شد سوار ذوالجناح آن شهسوار شرع دين ذوالفقارش در يمين
جانب ميدان روان شد تاجدار هل اتي چون هما اندر هوا
بود اندر جستجو شهزاده شاه نجف اشكريزان هر طرف
تا كه آمد بر سر آن كشته راه خدا آن امام رهنما
شد پياده از فرس با عالمي غم شاه دين بر سر آن نازنين
سر نهادش روي سانو بوسه زد بر ديدهها رفت آهش تا سما
گفتش اي روح روان و وي مرا آرام جان وي به بازويم توان
چون كنم بعد از تو با اين دشمنان بي حيا؟ خيز و ياري كن مرا
من به بالين تو و ، خوش خفتهاي بر روي خاك اي شهيد سينه چاك
چون شد آخر رسم حرمتداري اين شاه حيا با برادر از وفا؟!
بس كه سلطان امم افغان و زاري مي نمود ديده از هم برگشود
گفتش اي جان جهان، آتش مزن بر جان مرا گريه كم كن سرورا
اشك مي باري چنين از ديده اي فخر بشر بر سر اين مختصر
مي شوم شرمنده من از حضرت خير النسا و ز رسول كبريا
(مخلص) مسكين، دگر بس كن فغان و نوحه را آه و سوز و گريه را
در صف خدمتگزاران داشتت رب علا بهر شاه كربلا