عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان

  1   2   3   4   5   6   7   8   9    >>

•   آمده ام تو را شفا بدهم و بروم!

•   آقا قمر بني هاشم(ع) را به كمك طلبيديم

•   يك قطعه چك ولي بدون امضاء

•   چهلچراغي در خور بيت العباس (ع)

•   خير ، من هذيان نمي گويم !

•   دستمزد خود را به ابوالفضل العباس(ع) هديه مي كنم!

•   لياقت اين مكان را داري، بسم الله!

•   قدر زندان كشيدن بدون گناه را بدان!

•   طلاكاري درب سقاخانه در آبادان به نام ابوالفضل(ع)

•   آقايي سراغ مريش شما را مي‌گرفت

 

 

  آمده ام تو را شفا بدهم و بروم!
جناب حجت الاسلام والمسلمين آقاي شيخ حسن علي نجفي رهناني پس از كرامت اخوي محترمشان كرامتي ديگر را كه از سوي قمر بني هاشم(ع) به خانم آقاي موجودي بيان شده است مرقوم داشته اند كه با هم مي خوانيم:
آن شب را من در منزل اخوي خوابيدم. بعد از ظهر آن روز كه عصر چهارشنبه باشد آقاي ابراهيم موجودي كه مريضه اي در بيمارستان داشت وسايل چاي و قليان را به منزل اخوي آورد. من ديدم ايشان مي لرزيد.
گفتم: آقاي موجوددي چرا مي لرزيد؟ گفت همين الان از ملاقات خانم در بيمارستان مي‌آيم. دكترها از بهبودي وي قطع اميد كرده و مي گفتند چند روزي ديگر بيشتر زنده نيست و ما با داشتن بچه هاي خردسال، ناراحت اين قصه بوديم و همه اقوام نيز ناراحت بودند به همين علت ما هيئت را دعوت به منزلمان كرديم تا عنايتي شود. قبلا هر وقت به بيمارستان مي رفتم مي ديدم ايشان روي تخت خوابيده و هيچ حركتي ندارد. ما امروز ساعت 2 بعدازظهر كه به ملاقات وي رفتم ديدم ايشان دم درب ايستاده است. تا چشمش به من افتاد زد به گريه. هر چه گفتم چرا گريه مي كني؟! گفت: ابراهيم، برايم بگو بچه هايم چطور شده اند؟ هر چه مي گفتم بچه ها خوب هستند ناراحتي ندارند قبول نمي كرد.
گفتم: چرا اين سوال را مي كني؟ گفت: بگو بدانم ديشب در منزلمان چه خبر بوده است؟ گفتم براي چه اين سوال را مي كني؟! گفت: ديشب پس از اينكه خوابم برد در عالم رويا ديدم در فضايي باز قرار دارم كه همه اش سرسبز و خرم است و يك جوي آب از وسط سبزه ها مي گذردمن بر لب ان جوي نسته بودم ديدم آقايي سوار بر اسب از روبرو مي آمد آمد و آمد تابه من رسيد پس از آن به من گفت: بلند شو! گفتم آقا مريض هستم توانايي ندارم دكترها از من قطع اميد كرده اند. گفت: من مي گويم بلند شو! باز همان سخن را تكرار كردم مرتبه سوم گفت: من به تو مي گويم بلند شو! من هم اكنون از منزل شما مي آيم جواني را آنجا شفا داده و آمده ام تو را هم شفا دهم و بروم.
از شنيدن اين سخن با خوشحالي از خواب پريده ديدم بر روي تخت بيمارستان خوابيده‌ام. حركت كردم ديدم مي توانم حركت كنم اما ناراحت منزلمان بودم كه چه شده است؟ صبح شد دكتر معالج آمد بهبودي حالم را ديد ولي به او چيزي نگفتم گفتم: آقا دكتر اجازه بدهيد من از بيمارستان مرخص شوم گفت: البته، حالتان خوب بهنظر مي آيد مثل اينكه خوب شده ايد وليكن براي اطمينان بايد يك مرتبه خونتان را آزمايش كنند. اگر حالتان بهبود يافته مرخص مي شويد. آقاي موجودي افزود: و من الان از بيمارستان مي آيم.
باري، فردا كه روز پنجشنبهبود آن خانم هم از بيمارستان مرخص شد وي الان موجود است و مي توان او را هم ديد ولي خداوند به اين خانم و شوهروي صبر جميل و اجر جزيل عنايت فرمايد زيرا از وقتي كه من اين كرامت را به تحرير در آورده‌ام حدودا مدت 20 روز است كه جوان 20 ساله‌اش در اثر تصادف كشته شده و به خاك رفته است. خداوند او را با جوانان بهشتي مقرون و محشور فرمايد و ذخيره آخرت اين پدر و مادر قرار دهد. والسلام علي عباد الله الصالحين.

  آقا قمر بني هاشم(ع) را به كمك طلبيديم
آقاي حاج حمزه برازنده، از موسسان بيت العباس گچساران، برخياز كرامات باهره پرچمدار كربلا(ع) در آن بيت شريف را ثبت كرده اند كه به وسيله حجت الاسلام حاج شيخ عبدالامير صادقي به دفتر مكتب الحسين(ع) رسيده است ايشان نوشته اند:
بيان كرامات را از روز پايه گذاري ستونهاي فلزي ساختمان بيت العباس(ع) آغاز ميكنم:
1. اولين كرامت روز پايه‌گذاري ستونهاي فلزي و بتون ريزي بروز يافت به يان صورت كه چون استفاده از دستگاه مكانيزه بالابرنده ستونها به علت كمي عرض كوچه و مواجه شدن با خطر برق شبكه در اين مكان امكان پذير نبود لذا نصب ستونها به وسيله طناب و نيروي انساني انجام مي گرفت كه پس از بالا بردن و تماس با ورقه‌هاي فلزي كف، جوشكاري و پس از اطمينان كامل طنابها باز و به ستون ديگري انتقال داده مي شد. يكي از ستونهاي فلزي در حين استقرار با كمي سست و محكم شدن طنابها از جا كنده شد و بر روي نگهبان مصالح ساختماني بيت العباس، به نام حمدالله كاوياني كه فعلا در قيد حيات نيست فرود آمد. ستون مزبور 6 متر طول داشت و همگي ما كشته شدن او را حتمي مي دانستيم ولذا با حالتي مشوش ونگران از صميم قلب صاحب خانه (آقا قمر بني هاشم(ع) ) را به كمك طلبيديم.
پس از فرود آمدن ستون و پرت شدن آقاي كاوياني به سوي ديگر مشاهده كرديم كه الحمدلله بجز كمي خراش در لاله گوي او هيچ گونه آسيبي به او وارد نشده است! ما اين حيات مجدد او را مديون عنايت و كرامت حضرت عباس(ع) مي د انيم كه دعاي اين حقيران مورد اجابت واقع شد و به شكرانه رفع خطر فورا گوسفندي در محل ذبح،‌ و بين فقرا توزيع نموديم.

   يك قطعه چك ولي بدون امضاء
2. درسال 1355 هنگامي كه صندوق نذورات نصب شده در جلوي بيت العباس(ع) را تخليه مي‌كرديم در بين وجوهات داخل صندوق يك قطعه چك به مبلغ 600 تومان در عهده بانك صادرات ولي بدون امضاي صاحب حساب توجه ما را به خود جلب كرد. چون چك بدون امضا فاقد ارزش حقوقي مي باشد و از طرفي صادر كننده آن را نيز نمي شناختيم با توجه به حساب جاري ايشان به بانك مربوطه مراجه كرديم و از طريق بانك شخص مورد نظر با نشاني كامل محل سكونت براي ما مشخص گرديد.
پس از چند روز كه ايشان را ملاقات كرديم و جريان امتناع از امضاي چك را جويا شديم ضمن اظهار تشكر از ما گفتند:
(بابي انت و امي يا اباالفضل العباس(ع) ) كه ما هر چه داريم از اين خانواده با عظمت و كرامت است. مسئله چك بدون امضاي بنده داستاني بس طويل دارد كه هم نشات گرفته از عنايات وتوجهات آن حضرت مي باشد. شرح كامل ماجرا چنين است:
مدت چند ماه بود كه همسرم از ناحيه سينه اظهار ناراحتي مي نمود و بعضي از اوقات به خود مي پيچيد. به هر كدام از پزشكان و اطباي شهر مراجعه كردم و عكس‌برداري و نمونه‌برداري و آزمايشات متعددي انجام شد اما هيچ كدام مثمر ثمر واقع نگرديد. هر روز از روز پيش شدت درد بيشتر مي شد و قواي جسماني او به تحليل مي‌رفت.
لاجرم او را به شيراز اعزام نمودم در آنجا هم پس از چند روز معطلي و آزمايشات مجدد او را بستري كردند و تحت درمان و نظارت مستقيم بيمارستان قرار گرفت. اندكي بعد متخصص مربوطه بنده را احضار و به طور خصوصي اظهار داشت كه خانم شما مبتلا به سرطان پستان مي باشد و بهبودي او با خداست ولي از نظر ما 20 درصد احتمال بهبودي وجود دارد لذا براي اطمينان بيشتر و نيز انجام آزمايشات مجدد و استفاده از داروهاي مفيد تا نتيجه كلي حداقل بايد دو ماه در اين بيمارستان بستري شود.
من حالتي مضطرب داشتم روحم در آسمانها مشغول پرواز و جسمم در اطاق نزد دكتر بود. هر كلمه صحبت او مانند پتكي بر مغز و استخوانم فرود آمد و نفهميدم چه موقع و چه ساعتي اطاق را ترك كرده و مايوسانه به نيت و داع آخر مجددا نزد عيال بازگشتم ولي البته بر حسب ظار او را دلداري داده و باعث تقويت روحي او شدم. پس از ساعتي به او گفتم: من براي تهيه پول و سركشي به بچه‌ها به گچساران مي روم ولي زود برمي‌گردم. همسرم با كمال ياس و نااميدي فت از نزد من دور نشو چون من مرگ را نزديك خود مي بينم اگر مي روي چون اين ملاقات ممكن است آخرين ديدار ما باشد مرا حلال كن و پس از من از بچه ها هم مانند مادر و پدر مواظبت كن ونيز اگر سرپرستي براي خانه انتخاب نمودي سعن كن زني عفيفه و محجبه و متدينه باشد تا با دينداري و داشتن ايمان كمتر موجبات آزار و اذيبت بچه ها را فراهم كند.
من بر خلاف غوغاي دروني خود كه تمام وجودم در غم و اندوه بود با خنده‌هايي مصنوعي وحالتي اميدوار‌كننده به تمام تقاضاهاي او مهر تاييد مي زدم تا بتانم اين حالت ياس را از خاطر او محو كنم.
سرانجام او را ترك كرده و با اتوبوس به مقصد گچساران به راه افتادم در اين فاصله زماني 5 ساعت تمام افكار خود را به چه كنم، چه نكنم؟ به چه كسي پناه بياورم؟ و آخر چه خواهد شد؟!‌ مشغول داشته و نهايتا به اين نتيجه رسيدم كه بايد از معصومين(ع) ياري بطلبم تا با معجزه‌اي عيسي‌گونه حيات از دست رفته مجددا به اين كالبد اعطا شود. در يك لحظه به نظر مي رسيد كه پس از بازگشت به شيراز او را از بيمارستان مرخص كرده و به پابوسي و زيارت يكايك امامزاده ها ببرم و لحظه اي بعد با خودم مي گفتم چگونه ممكن است با زني عليل كه حمل و نقل او مشكل است بتوانم اين اعمال را انجام دهم؟ و تصميم عوض شد.
اضطراب خاطر و نداشتن تصميمي راسخ مرا عذاب مي داد تا بالاخره به گچساران رسيدم و در آنجا، در حالي كه از خود بي خود بودم ناگهان متوجه شدم كه در كوچه بيت العباس به سوي منزلم در حركتم! با خود گفتم من هم چند روز در اوايل بناي اين ساختمان، كارهاي جوشكاري آن را انجام داده ام پس چه بهتر كه از صاحب بيت باب الحوائج آقا قمر بني هاشم(ع) مدد جسته و به وي التجا نمايم، تا مرحمت آن حضرت عايدم شود. اين را گفتم و دست در جيب بردم پول قابل توجهي نديدم ولي دسته چك را يافتم و با اينكه وجهي در حسابم نبود مع هذا يك فقره چك به مبلغ 600 تومان به عنوان گروگان وصول نتيجه بدون امضا به صندوق تقديم كردم و پس از راز و نياز و گريه زياد به منزل خود رسيدم .
بچه ها به محض مشاهده من مانند حلقه انگشتر دور من جمع شدند و احوال مادر را جويا شدند آنها را نوازش كرده و تسكين دادم و خواربار و مواد غذايي لازم را براي چند روز آنها تهيه كردم در خلوت از غم بي سرپرستي و بي مادري بچه ها به گريه و راز و نياز و التماس با خدا مي پرداختم و چون بهيچوجه نمي توانستم در مورد تقاضاي بچه ها مبني بر ملاقات مادرشان جواب رد دهم هفته بعد يك روز كه به مناسبتي تعطيل رسمي بود بچه ها را به شيرا ز بردم و آنها از نزديك مادرشان را لمس و ديداري تازه كردند من هم به سراغ متخصص مربوطه كه كشيك شب بيمارتان بود رفتم و جوياي احوال بيمار شدم اظهار داشت فقط يك نوع آزمايش مانده بود كه امروز انجام شد و نتيجه فردا مشخص خواهد شد اگر نتيجه مثبت بود روز شنبه او را مرخص خواهيم كرد و ديگر ادامه دارو و درمان بي نتيجه خواهد بود بايد او را به منزل برده و هزينه و خسارت ديگري را متحمل نشويد و افزود : خواه ناخواه ؟ انسان به دنيا مي آيد و روزي هم از دنيا مي رود .
آن شب و آن روز آرام و قرار نداشتم و خواب به چشمانم راه نيافت غم و اندوه تمام وجودم را فرا گرفته بود مخصوصا مشاهده صحنه اي كه مادر فرزندانش را نوازش و محبت مي كرد و با يكايك آنها وداع مي گفت دلم را آتش مي زد .
دقايق و لحظات بكندي سپري مي شد و من منتظر يك معجزه بودم تا اينكه پرستاري مرا صدا زد و گفت : دكتر تو را احضار كرده است در ميان راهرو ساعت ديواري را ديدم كه عقربه هاي آن ساعت 4 را اعلام مي كرد با قدمهاي لرزان كه توان تحمل جسمم را نداشتند و در حالتي بين خوف و رجا به طرف اطاق دكتر حركت كردم پس از عرض سلام كه با صداي مرتعش صورت گرفت ملاحظه كردم كه دكتر با صورتي بشاش و لباني خندان رو به من كرد و اظهار كرد كه آقاي محترم : در نهايت خوشحالي و مسرت به شما مژده مي دهم كه نتيجه نهايي آزمايش بيمار شما پس از تأييد سه مركز مهم آزمايشگاهي دانشگاه پزشكي مطلوب بوده و ما اينك 50/ به بهبودي كامل ايشان اميدوار شده ايم مگر شما در اين مدت چه كار نيك و خيري را انجام داده ايد كه تمام معادلات پزشكي ما را در اين مدت به هم ريخته است ؟ !
در حاليكه از خوشحالي بغض گلويم را فشار مي داد و اشك شوق در چشمانم حلقه زده بود گفتم : آقاي دكتر ، من كار نيكي كه مهم باشد انجام نداده ام ولي از متخصصترين متخصص عالم حضرت ابوالفضل العباس تقاضا كردم كه به پاس آبرو و مقام رفيعي كه نزد خدا دارد شفاي عاجل اين مريضه را از درگاه الهي در خواست كند اكنون هم خداوند قادر منان از سر ترحم به حال اين طفلان بي سرپرست خواسته مرا اجابت فرموده اند !
بنا به دستور دكتر مبني بر خلوت بودن مكان استراحت بيماران فرداي آن روز بچه ها را به وسيله يكي از بستگان به گچساران فرستادم و يك هفته ديگر در شيراز ماندم . الحمدلله به عمل مي آيد وضع او رضايتبخش بوده و هيچ گونه آثار و علائم سرطاني در وي وجود ندارد و وضع مزاجيش از روز قبل از بيماري هم بهتر و شادابتر مي باشد .
در خاتمه با حالتي محزون گفت : ما هر چه داريم از ولايت آقا اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب و فرزندانش بلا فصل اوست اگر همين قدر كه به دكتر و دارو و قرص و شربت اعتقاد داريم با نيتي پاك و قلبي شكسته اين بزرگواران را به كمك طلبيم و آنان را در درگاه خداوند سبب ساز و سبب سوز شفيع سازيم هرگز نياز به دارو و درمان نخواهيم داشت « يا من اسمه دوا و ذكره شفا»

   چهلچراغي در خور بيت العباس (ع)
3. در سال 1368 شخصي به ما مراجعه كرد و اظهار داشت كه من نيتي در دل دارم و با آقا قمر بني هاشم عهد كرده ام كه اجابت حاجت شرعيه ام را از خداوند بخواهد تا من هم هديه اي ناقابل به بيت العباس تقديم نمايم اكنون شما بگوييد كه ساختمان به چه وسايلي نياز دارد ؟ ما هم چند مورد را به ايشان پيشنهاد كرديم و گفتيم هر گونه كه خود صلاح مي داني عمل كن چون ممكن است امكان پرداخت كل وجه در تو نباشد و الزام به آن جنبه تحميل پيدا كند و ما راضي نيستيم كمي فكر كرد و گفت : به نظرم مي آيد كه يك عدد لوستر آبرومند كه در خور اين بيت باشد خريده و نصب نمايم .
11 ماه پس از آن تاريخ او كارتن بزرگي را همراه خود به بيت العباس آورد كه محتوي همان لوستر بود فورا به كمك برادران هيئت و استاد برقكار به سقف آويخته شد و مورد بهره برداري قرار گرفت . از او خواستم كه حاجت خود را بيان نمايد تا ما هم براي اهل ايمان اجابت اين گونه حاجات را با واسطه قراردادن ائمه معصومين صلوات الله عليه بازگو نماييم . نامبرده گفت : پس از ازدواج خداوند پسري به ما عطا فرمود كه پس از تولد و ي عيالم كسالتي جزئي پيدا كرد بعد از دارو و درمان زياد كسالتش رفع گشت ولي ديگر باردار نشد مدت 17 سال به هر كدام از پزشكان متخصص زن و زايمان در سراسر كشور و استفاده از داروها گياهي و قابله هاي محلي مراجعه كردم هيچ نتيجه اي را نگرفتم .
آخرالامر كه از همه جا رانده و مأيوس شده بودم فهميدم كه باسد از كمكهاي غيبي استمداد كنم و به ائمه اطهار توسل جويم نزد خودم با باب الحوائج آقا قمر بني هاشم در خانه اش اين گرفتاري و مشكل را بيان نموده و از او خواستم كه عنايتش را از من گداي مسكين و محتاج حمايت دريغ نورزد در نتيجه پس از 17 سال واندي چند روز پيش خداوند رحمان پسري ديگر به من عنايت فرمود و اينك اين هديه را به شكرانه و سپاس از مرحمت صاحب بيت به عنوان برگ سبزي است تحفه درويش تقديم مي دارم .

   خير ، من هذيان نمي گويم !
4. در سال 1355 شمسي در بين عمله و كارگراني كه در ساختمان بيت العباس مشغول كار بودند شخصي روستايي از سادات موسوي به علت صداقت و احتياط و امين بودن و رفتار خوبش توجه ما را به خود جلب كرد به همين جهت او را مشغول تهي مواد غذايي و حراست از اثاثيه و ابزار ساختماني و نظارت در كار بناها و عمله ها كرديم و توصيه نموديم يك روز مانده به اتمام مواد غذايي و لوازم ساختماني ما را مطلع كن تا براي تهيه آنها اقدام شود و در گردش كار ساختمان توقف و ركودي پيش نيايد .
5. بعد از ظهر يك روز تابستاني كه براي سركشي و پرداخت حقوق كارگر و بنا به بيت العباس رفتم كارگران را مشغول نوشيدن چاي و عصرانه ديدم ضمن سلام و خسته نباشيد جوياي سيد شدم گفتند احتمالا در آشپزخانه باشد امروز براي نوشيدن چاي نزد ما نيامده و آثار ناراحتي و خستگي از همان اول صبح در چهره او نمايان بود گفتم مگر سيد خودش براي شما صبحانه و عصرانه تهيه نكرد ؟ گفتند : بلي ولي سيد امروز با سيد روزهاي قبل بسيار تفاوت كرده و به نظر مي رسد كه مريض است ولي به دكتر هم نرفته است من براي احوالپرسي و نيز جويا شدن وضعي پيشرفت كار روز نزد او به آ شپزخانه رفتم سيد را ديد م كه زانوي غم در بغل گرفته و در كنجي به ديوار تكيه داده است سلام كردم سر برداشت و جواب سلام داد صورتش بر افروخته و چشمانش حالت عجيبي پيدا كرده بود.
به او گفتم برادر من مرد خدا شما اگر مريض هستي و ناراحتي داري چرا انكار مي كني و خود را به اين قيافه در آورده اي ؟ فورا همين الان به دكتر مراجعه كن و برو در منزل به استراحت بپرداز در اين چند روز كه شما استراحت كامل نمودي و بهبودي اوليه را به دست مي آوري فرد ديگري را جايگزين شما مي نمايييم كه كمبودي احساس نشود .
با شنيدن صحبتهاي من از جا برخاست و دست مرا گرفته و به بيرون بيت العباس چند قدمي درب ورودي در داخل كوچه برد و گفت صاحب بيت العباس همين جا بود و من كور بودم چرا هذيان مي گويي ؟ شايئ هم تب شما بالا رفته !‌از شما خواهش مي كنم براي استراحت به منزل برو و فردا هم نيا
سيد گفت من سالمم منتهي آن موقع من كور بودم لال بودم من كر بودم من تب ندارم و هذيان نمي گويم . من فردا كه مي آيم هيچ ، بلكه تا آخر هم هر روز بايد بيايم .
گفتم سيد ماجرا چيست ؟ گفت : طبق برنامه اي كه شما تنظيم كرده ايد و من تا امروز بر اساس آن عمل كرده ام ديروز بايد از شما مي خواستم كه قند و شكر امروز را تهيه كنيد ولي بكلي آن را فراموش كردم صبح ساعت 9 كه بايد به كارگران صبحانه بدهم متوجه شدم كه چاي تمام شده و مثقالي از آن باقي نمانده است تصميم گرفتم صرف صبحانه به بازار نزد شما بيايم و چاي تهيه كنم فورا كتري را روي اجاق گاز گذاشتم و به قصد خانه از درب بيت العباس خارج شدم اما در همين نقطه ، به شخصي برخوردم كه از روبرو مي آمد . وقتي به من رسيد ايستاد و پرسيد : بيت العباس همين است ؟ گفتم : بله آن آقاي بزرگوار گفت : شما خادم او هستي ؟ گفتم آري ، فرمودند : مقداري قند و شكر و چاي براي بيت العباس آورده ام اين را گفت و آنها را روي همين زمين گذاشت من خم شدم و كيسه هاي محتوي قند و شكر و چاي را از جلوي پاي ايشان برداشتم موقعي كه بلند شدم نگاه كردم كه از ايشان تشكر و برايش دعاي خير نمايم اما كسي را نزد خود نديدم ! به اين سو و آن سو نظر انداختم و تا آخر كوچه دويدم اما اثري از آن بزرگوار نديدم و تمام اين قضيه از اول تا آخر حتي يك دقيقه هم طول نكشيد . اينك من به حال خودم تأسف مي خورم كه چرا به پاي او نيفتاده و بر آن بوسه نزدم ؟! چرا زير قدمش را نشانه نكردم كه خاك كف پايش را سرمه چشم خود و عموم رهروان مكتبش نمايم ؟ ! آري اي خواننده گرامي من نمي دان اين آقا چه كسي بود چون هم ممكن است آقا ابوالفضل العباس باشد و هم آقا مهدي موعود ولي همين قدر بايد بگويم كه ما از آن سال تاكنون به بركت دست آن بزرگوار با وجود داشتن مجالس سنگين و پر جمعيت حتي يك كيلو قند و شكر و 100 گرم چاي هم نخريده ايم و هميشه مقادير قابل توجهي در انبار ذخيره داريم .

  دستمزد خود را به ابوالفضل العباس(ع) هديه مي كنم!
5. در سال 61 قسمتي از قيرگوني سقف دوم بين العباس پوسيده بود و احتياج به مرمت و بازسازي داشت. اين كار را به فردي كه شغلش نصب قيرگوني بود واگذار كرديم.
استاد كار گفتند آيا شما قير و گوني تهيه كرده ايد؟ گفتم: چند بشكه قير موجود است و مقداري هم گوني داريم گفتند گوني ها برا بايد اندازه بگيرم كه اگر وجود داشت شما تهيه نمايدي تا در وسط كار لنگ نشويم.
گونيهاي موجود در انبار را به وسيله يك كارگر به پشت بام طبقه دوم آورديم. استادكار تمام آنها را براي اندازه‌گيري روي سطح مورد نياز فرش نمود و قسمت خالي را متر كرد، سپس رو به من كرد و گفت 15 گوني كسر داريم اما براي اطمينان بيشتر و نيز لايه‌اي كه بايد به لبه ديوار كشيده شود و فورا 20 متر گوني خريداري كرده و با اين كارگر آن را بفرستيد.
من به 3 مغازه فروش گوني مراجعه كردم ولي چيزي عايدم نشد. زماني كه افسرده و مايوس از مغازه دوم خارج مي شدم صاحب مغازه روبرويي كه گفت و شنود ما را شنيده ونياز ما را درك كرده بود ـ رو به من كرد و گفت: فلاني چون گونيها را براي بيت العباس لازم داري من يك طاقه گوني براي كارهاي منزل خودم موجود دارم و فعلا هم نيازي به آن ندارم آن را به اسم امانت به شما مي دهم كه بعدا همين طاقه گوني را به من برگرداني.
با توافق بنده آن طاقه گوني، كه 33 يارد بود به وسيله عمله تحويل گرفته شد و به بيت العباس حمل گرديد. به عمله هم تاكيد نمودم كه بقيه را نظيف نگهداري كنيد تا براي كارهاي بعدي به انبار ببريم. ساعت 5 بعد از ظهر كه براي پرداخت دستمزد به استاد و سركشي به بيت العباس آمدم در كوچه بشكه‌هاي خالي قير توجه مرا جلب كرد و خوشحال شدم كه كار آنها تمام شده است. چون به بالاي سقف نگاه كردم استاد و عمله‌ها را در طبقه دوم روي لبه ديوار ديدم. از پله ها خود را به سقف رسانيدم پس از سلام و عليك و خسته نباشي ديدم استاد با حالتي بهت زده به سويي خيره شد و حرف نمي زند. من به مسيري كه او خيره شده بود نگاه كردم ديدم طاقه گوني روي لبه ديوار گذاشته شده است.
گفتم: استاد چرا اين اضافه گوني را به انبار نبرديد؟ ايشان سري تكان داده آهي كشيد و گفت اصلا ما از گوني طاقه استفاده نكردم و حتي 2 متر هم از گونيهاي قبلي اضافه داريم. گفتم مگر شما آنها را پهن نكرديد؟! گفت بله و خودت هم ناظر بودي ولي به بركت آقا ابوالفضل العباس(ع) ما هر قدر كار كرديم با ز هم گوني باقي بود و بر ما ثابت شد كه هيچ چيزي جز معجزه امكان ندارد واقع شده باشد و من به همين مناسبت دستمزد خود را هديه به آقا ابوالفضل العباس(ع) مي كنم ولي اگر عمله ها دستمزد مي خواهند پرداخت نماييد. من زندگي و رفع خطرات از خود و خانواده ام را از آن آقا مي طلبم و از همين ساعت عهده ميكنم كه هر موقع اين ساختمان كار داشت به صورت رايگان انجام وظيفه نمايم.
استادكار پس از عذرخواهي خداحافظي كرد و پس از بوسه زدن بر در و ديوار از آنجا خارج شدند ما هم طاقه گوني را كه امانت گرفته بوديم به صاحبش عودت داديم.

  لياقت اين مكان را داري، بسم الله!
6. در سال 1364 بنايي كه قبلا براي بيت العباس كار مي كرد اظهار داشت اگر به من نيز به اندازه اين پيمانكار حقوق بپردازد كار مي‌كنم وگرنه از فردا كار نخواهم كرد.
چون از نظر بودجه ما نمي توانستيم خواسته او را اجابت كنيم لذا عذر او را خواستيم و بناي ديگري را آورديم تا كارهاي باقيمانده را تكميل كند. مدتي گذشت بنا را ديدم. پس از احوالپرسي به من گفت چنانچه كار ساختماني داشتيد من تصميم گرفته ام چندروز مجاني كار كنم! به او گفتم از چه موقع اين همه با گذشت شده‌اي؟! شما به آن حقوق منصفانه اعتراض كردي و ما را ترك نمودي ولي حالا مي خواهي مجاني كار كني؟! گفت هر موقع آمدم در بيت العباس كار كنم ماجرا را بيان مي كنم.
يك هفته پس از اين ملاقات براي انجام برخي تعميرات از ايشان خواستيم به عهد خود وفا كند. صبح روز بعد با وسيال بنايي آمد و مشغول كار شد.
آرام آرام او را به اعتراف وادار كرديم. بنا گفت پس از چند روز كه به علت اضافه حقوق از نزد شما رفتم شب در عالم خواب ديدم دسته ها و هيئتهاي مختلف عزاداري و سينه‌زني وارد بيت العباس مي شوند و پس از انجام مراسم خارج مي شوند.
من هم با ذوق و اشتياق زايدالوصفي، ارد بيت العباس گرديده و در دسته سينه زني مشغول عزاداري شدم كه ناگهان متوجه شدم يك نفر در بين جمعيت به طرف من مي آيد. وي كه از حيث قدرت و شجاعت و صلابت ممتازتر از ديگران بود با گامهاي پرشتاب خود را به من رسانيد و فرمود: استاد (با ذكر اسم) اينجا جاي تو نيست تو بايد بروي در منزل … پيمانكار! (اسم پيمانكار را نيز به زبان آورد). سپس دست مرا گرفت و از بيت العباس خارج كرد پس از خروج نيز فرمود: اينجا براي ما سينه مي زنند و عزاداري مي كنند ولي آنجا براي پول برو. هر موقع خودت احساس كردي كه تنبيه شده اي و سعادت و لياقت ورود به اين مكان را داري، بسم‌الله!
از خواب كه بيدار شدم نيمه هاي شب بود. تا صبح به خاب نرفتم و پس از گريه و لابه و اظهار ندامت نيت كردم كه آقا قمر بني هاشم(ع) از تقسير من درگذشته و مراد مورد عنايت قرار دهد و من نيز هر موقع كه مناسبتي بود مجانا در خدمت بيت آن حضرت باشم.

  قدر زندان كشيدن بدون گناه را بدان!
آقاي فرج الله كرمي مرقوم داشته اند: در سال 1345 هجري شمسي در روستاي قمشه جزء دهستان ماهدشت از توابع كرمانشاه يكي از خوانين شيرخان به حقوق مردم تجاوز مي كرد.
پدرم كه شخي مذهبي و متدين بود و ريش سفيد محل محسوب مي شد بارها او را نصيحت نمود و از او تقاضا كرد كه دست از ظلم و تجاوز به مردم بردار و نيز كمتر در ملا عام مرتكب فسق وفجور و عياشي و باده‌گساري بشود ولي اصلا گوشش بدهكار نبود و حرف امثال مرحوم پدر بنده وقعي نمي گذاشت. حتي گاهي خشمگين هم مي شد و جسارتهايي مي كرد. خلاصه كلام آنكه سرانجام بعيي از اشخاص غيور و شرافتمند كه از ظلم خان به تنگ آمده بودند با زمينه‌چيني‌هاي زياد موفق شدشن شير خان ستمگر را به قتل رسانند و روح خبيثش را به درك واصل كنند.
وراث و اطرافيان خانم چون بارها شاهد اعتراض پدرم به تجاوزات خان بودند و از طرفي پدرم را نيز خيلي مسن و سالخورده مي‌ديدند به خيال خودشان براي انتقام از پدرم، بنده كه نوجواني هفده ساله بودم به قتل شيرخان متهم كردند و چون در دوائر دولتي خيلي نفوذ داشتند چند نفر آدم بي سر و پا را هام به عنوان شاهد عيني عَلَم كردند. مخلص كلام: از آنجا كه نظام ستمشاهي با اشخاص مذهبي ميانه خوبي نداشت و بستگان خان هم اعمال نفوذ كرده بودند دادگاه (يا بهتر بگوييم بيدادگاه طاغوت) طي يك محاكمه تشريفاتي حكم اعدام بنده را صادر كرد. بنده هم نوجواني روستايي بودم نه سن و سال و پختگي‌يي داشم كه بتوانم از حقوق خودم دفاع كنم و بي‌گناهيم را به اثبات برسانم و نه پول و پارتي داشتم كه اين و آن را ببينم، پدرم هم پيرمرد مذهبي كم‌بضاعتي بود كه هيچ كس حرفش را نمي‌خريد.
مدتها از ماجرا گذشت و من هچنان در زندن به سر مي بردم و پرونده ام هم به اصطلاح در ديوان عالي كشور جريان تشريفات قانوني خود را مي گذراند و هر شب كه در زندن به سر مي بردم احتمال مي دادم كه سحرگاه همان شب حكم را به اجرا بگذارند و به اصطلاح، سر بي‌گناه خود را بر فراز دار مي ديدم كه نظاره‌گر اين دنياي پر از ستم و تباهي و حق‌كشي است.
از آنجا كه در دوران بچگي همراه پدرم چند بار به كربلا رفته بودم در يكي از شبهاي طولاني زمستان كه احتمال قوي مي‌دادم در سحرگاه آن اعدام خواهم شد و از اين تصور دلم سخت گرفته بود سخت به ياد آن روزها افتادم كه بچه بودم و همراه پدرم وقت اذان صبح اول به حرم مطهر ابوالفضل العباس(ع) مشرف مي شديم و بعد از عرض ادب و زيارت مرقد آن بزرگوار به حرم مطهر حضرت سيدالشهداء(ع) مي رفتيم.
شب بود و سكوت مرگبار زندان و همه زندانيهاي هم اطاقيم در خاب و فقط من بيدار بودم. خيلي دلم شكسته بود. با تمام وجودم متوسل به حضرت ابوالفضل العباس(ع) شدم همين طور ناخودآگاه يك برگ كاغذ از ميان دفتر يكندم و شكايتي خطاب به آن بزرگوار نوشتم. بعد از سلام و عرض ادب به محضر ايشان اظهار داشتم كه: اي ابوفاضل، خودت مي‌داني و من بي گناهم ولي به طروي براي من صحنه‌سازي شده است كه راه نجاتي وجود ندارد و اميدم از همه جا قطع شده است، به هر كس و هر مقامي هم شكايت مي كنم كس گوش به حرفم نمي‌دهد و اكنون تنها روزنه اميدم تويي و نجاتم را از تو مي خواهم. غربت و مظلوميت و تنهايي برادر بزرگوارش در ظهر عاشوار با يادآور شده و درخواست كردم كه عنايتي به من بكند.
فرداي آن شب نامه شكوائيه را در پاكتي گذاشتم و مخفيانه به آقاي فلاحي پاسبان نگهبان داخله كه در ميان تمام پرسنل شهرباني تنها او را مي ديدم كه نماز مي خواند و شخصي سليم النفس بود دادم و اين آدرس را روي پاكت نوشتم: عراق، كربلا، حرم مطهر ابوالفضل العباس(ع)،‌و به او گفتم اين نامه را تمبر يزن و پست كن.! آقاي فلاحي در حالي كه اشك توي چشمانش حلقه زده بود نامه را از من گرفت و قول داد كه برايم پست كند.
درست يك هفته از اين تاريخ گذشته بود. شب جمعه كه اميد داشتيم فرداي آن كسي از بستگان به ملاقات بيايد خيلي ناميد و اندوهناك بودم. قلبم سخت گرفته بود. به قدري تنگدل بودم كه محال است بتوانم ميزان اندوه خودم را توصيف بكنم. تا نزديكي‌هاي صبح خوابم نبرد و بي اختيار گيج منگ شده بودم كه بين خواب و بيداري براي يك لحظه احساس كردم تمام فضاي زندان خوشبو و عطرآگين شده است. آن بوي خوش به قدري دل‌انگيز بود كه وصفش را نمي توانم بكن. براي يك لحظه دست بلند و نوراني‌يي را ديدم كه از كتف برده و جدا بود همان نامه اي را كه نوشته بودم به دستم داد نگاه كردم روي پاكت نامه تصوير گنبد ابوالفضل(ع) را ديدم.
پاكت را باز كردم ديدم به خر عربي نوشته شده است. من آن وقتها با زبان عربي آشنا نبودم ولي در عالم خواب آن عبارات زيبا را از فارسي هم راحت‌تر مي خواندم و بهتر متوجه مي شدم. نوشته شده بود: قدر زندان كشيدن بدون گناه را بدان! شكايتت رسيد دستور آزاديت را داده‌ام. قبل از اينكه اين ماه به آخر برسد آزاد خواهي شد؛ پدرم را ديدم كه سجاده‌اي پهن كرده و دو شيشه عطرپاش در دو طرف سجاده گذاشته است و يك مهر كربلا نيز در وسط آنهاست به من گفت پاشو، اذان بگو!
به پدرم گفتم من هيچ وقت موذن نبوده ام و صداي خوبي هم ندارم. پدرم گفت دستور حضرت است؛ آن كسي كه به او شكايت كرده اي. من بلند شدم و در حالي كه مي ترسيدم صدايم خوب نباشد شروع به اذان گفتن كردم. صدايم به قدري بلند و زيبا شده بود كه خودم عاشق صداي خوب شده بودم. تا رسيدم به جمله (حي علي الفلاح) كه از طنين صداي خودم از خاب پريدم. ديدم تازه سپيده صبح دميده و صداي اذان صبح از گلدشته مسجد عمادالدوله كه نزديك زندان بود بلند است.
مخلص كلام: همان روز ساعت 9 صبح صدايم زدند. پدرم به ملاقاتم آمد و خيلي خوشجال بود و گفت: پرونده ات نقض شده و قاتل اصلي هم شناخته شده و دستگير گرديده است و درست روز بست و نهم همان ماه بود كه مرا به دادگاه بردند و چند تا سوال از من كردنمد كه مضمون آنها درست يادم نيست و ساعتي بعد هم حكم برائت مرا صادر كرده و با مامورين به زندان برگشتم. حكم دادستاني را به افسر زندان دادند و منم از دوستان زندانيم خداحافظي كردم و بيرون آمدم و همه از تعجب هاج و واج شده بودند چون مي دانستند من محكوم به اعدام بودم و حالا آزاد شده ام!!

  طلاكاري درب سقاخانه در آبادان به نام ابوالفضل(ع)
حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي موسي فخر روحاني در يادداشتهاي خويش آورده‌اند: در سالهاي آخر عمر رژيم سابق‌، مخلص غالبا از سوي حسينيه اصفهانيهاي مقيم آبادان براي سخنراني دعوت مي شدم و گهگاه نامه‌هايي از اعضاي فريبخورده گروهكهاي وابسته به قدرتهاي خارجي مي رسد كه به لحاظ ايرادهاي مندرج به اسلام غالب آنها خود را موظف به پاسخگويي و رفع اشكال مي دانستم.
در يكي از آنها نويسنده پرسيده بود: چرا آن همه پول صرف طلاكاري در سقاخانه حسنيه شده است؟…
با توجه به وضع رقت‌آور فقرا و تهيدستان جامعه گفتم: بهتر است با هيئت امناي حسينيه در اين خصوص صحبت شود. يكي دو تاي از آنها در همان مجلس حضور داشتند آنان پاسخ دادند: بهتر است با كسي كه اين درب را خريده و آورده است صحبت كنيد! اتفاقا باني آن اقدام هم در مجلس بود وقتي مشاراليه مورد سوال قرار گرفت پاسخ داد:
من در يكي از سفرها به هنگام بازگشت به آبادان يكباره متوجه شدم كه بر اثر سرعت زياد اتومبيل لاستيك جلو تركيده است و اين در حالي بود كه تقريبا همه افراد خانواده‌ام با من در همان سواري نشسته بودند ماشين از كنترل من خارج شد و مي دانستم اكثر خواهيم مرد. در همان حالي كه سواري شروع به غلتيدن من كرده بود اين جمله از قلبم گذشت: يا اباالفضل، از خدا طلب بخواه ما را از خطر حفظ كند من هم درب سقاخانه حسينيه اصفهانيها را طلاكاري مي‌كنم.
ماشين چندين بار غلتيد و به صورتي درآمد كه حاضر نشدم آن را با وسايل ممكن به آبادان ببرم و لذا همانجا رهايش كردم اما حتي يك نفر از سرنشينان آن هم خراشي برنداشت. همه مي‌گفتند: چه شد كه بعد از آن همه غلتيدن و از بين رفتن هيچ كس طوري نشد؟!
لذا من هم به محض رسيدن به آبادان به حسينيه آمدم و با گرفتن اندازه ابعاد درب سقاخانه طرح عمل به نذر خودم را شروع كردم و اين چيز ناقابل را تقديم سقاخانه كردم.

  آقايي سراغ مريش شما را مي‌گرفت
آقاي جواد تبرائي معلم آموزش و پرورش قم طي مرقومه‌اي چنين نوشته اند:
سپاس بيكران خداوندي را كه ما را از نيستي به هستي آورد. اين بنده سراپا تقصير به پيشگاه ايزد منان، جواد تبرائي، معلم آموزش و پرورش شهرستان قم مي باشم. مطالبي را كه در زير از نظر خوانندگان عزيز مي گذرد در مورد معجزه حضرت ابوالفضل العباس(ع) بزرگ‌پرچمدار صحراي كربلا مي باشد چون او يكي از بندگان بزرگ الهي است زيرا با مردانگي و شجاعت بي نظيرش نهال دين اسلام را در بدترين لحاظات تاريخ آبياري نمود.
اما مطلب مورد نظر: خانم اين جانب در مهرماه سال 1370 شمسي يك ناراحتي زنانه پيدا كرد كه مجبور شد عمل جراحي انجام دهد عمل بخوبي انجام شد و پس از چند روز اقمات در بيمارستان به منزل آمد ولي چند روي از آمدن وي به منزل نگذشته بود كه يك مرتبه فرياد زد پايم سياه شده است. بلافاصله او را نزد دكتر جراحش برديم ايشان گفتند: خون در پاي ايشان لخته شده و خطرناك است هر چه سريعتر او را به يك پزشك قلب برسانيد. فورا او را نزد دكتر قلب برديم و ايشان با فوريت پزشكي نامبرده را در بيمارستان شهيد بهشتي قم بخش (سي.سي.يو) بستري نمود. ساعت 10 شب بود. پس از بستري شدن بنده به منزل آمدم ديدم بچه ها خيلي ناراحتند و گريه مي كنند. در دل توسلي به قمر بني هاشم(ع) پيدا كردم و با خود گفتم كه در محرم آينده در هيئت حضرت ابوالفضل العباس(ع) (در محل خودمان در نطنز ، كوي مزرعه خطير) شب تاسوعا شام مي‌دهم. هنوز چند روزي از اين قرار نگذشته بود كه ديدم از نطنز زنگ زدند و گفتند: يكي از بستگان خواب دسده است كه در خواب آقايي سراغ مرش شما را مي‌گرفت و آدرس مي خواست كه برود و به او سر بزند.
خلاصه بعد از چند روزي دكتر مريض را مرخص نمود و و روز به روز بهبودي حاصل مي شد تا روز وعده ما رسيد، يعني محرم روز هشتم محرم سال 1371. مشغول تهيه شام شديم در سال 5/4 بعدازظهر وقتي مشغول پختن غذا بوديم يكي با روحيه‌اي ناراحت آمد و گفت خانم شما پايش درد عجيبي گرفته است. من سراسيمه به منزل آمدم ديدم دست است اما چون من خودم يكي از نوكران اين خانواده هستم پيش خود گفتم امروز مي خواهد يكي از آن مطالبي را كه خود گاهي در هيئت مي‌گويي برايت اتفاق بيفتد. به همسرم گفتم شما ناراحت نباشيد من مي‌روم تا بقيه غذا را آماده كنم.
در موقع برگشتن به جايگاه هيئت در بين راه به خداي توانا عرض كردم: خدايا به بزرگ‌پرچمدار صحراي كربلا قسمت مي‌دهم كه نگذاري آبروي من و ايشان در خطر باشد. در راه اين زمزمه‌ها را داشتم تا به پاي ديگهاي غذا رسيدم. پس از اتمام كار و تهيه غذا مجددا به منزل برگشتم. اذان مغرب را گفته بودند ديدم همسرم بسيار خندان و خوشحال است. گفت شما برويد مشغول باشيد الحمدلله حالم خوب شد و خودم نيز به هيئت مي‌آيم.
خدا را سپاس مي گويم كه از آن روز به بعد با معجزه قمر بني هاشم(ع) پاي ايشان شفا گرفته و ديگر هيچ گونه ناراحتي ندارد.