عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان

  1   2   3   4   5   6   7   8   9    >>

•   بي‌گناهي زن و توسل او به حضرت ابوالفضل العباس(ع)

•   حق ندارد درختها را قطع كنيد!

•   فردا عروسي اين دختر است!

•   يكي از خدمه، زنجير را به ضريح قفل زد

•   يا ابوالفضل امروز ماهم فلج آورده ايم!

•   شفاي حاج حسن ترابيان از قم

•   شفاي كودك فلج در هيئت حضرت ابوالفضل(ع)

•   براي سينه‌زن‌ها پيراهن سياه تهيه كن!

•   يا ا بوالفضل، دست اين جوان را قطع كن!

•   آن شب فراموش نشدني كه من ديدم!

 

 

  بي‌گناهي زن و توسل او به حضرت ابوالفضل العباس(ع)
حضرت آيت الله سيد محمدمهدي مرتضوي لنگرودي (عبدالصاحب) از مدافعين حريم ولايت در حوزه علميه قم مرقوم داشته اند:
بعد الحمد و الصلاة بنا به تقاضاي دانشمند محترم علم الاعلام حجت الاسلام جنب مستطاب آقاي حاج شيخ علي رباني خلخالي دامت افاضاته العاليه ب نقل دو واقعه كه از كرامت باهره علمدار كربلا قمر بني هاشم حضرت ابي الفضل العباس(ع) است و اين جانب هر كدام را به يك واسطه از موثقين شنيده‌ام پرداخته و آن دو واقعه را كاملا به رشته تحرير در‌مي‌آوريم:
1. واقعه اول را از شخصي موثق و مورد اعتماد جناب مستطاب شيخ الاسلام فاضل بناني در بيست سال پيش شنيده‌ام و نمي دانم اكنون آن مرد بزرگوار زنده است يا مرده اگر زنده است خداوند او را مؤيد و منصور بدارد و اگر مرده است خدا او را غريق رحمت واسعه اش بفرمايد.
وي گفت: روزي در صحن مطهر حضرت قمر بني هاشم(ع) بودم مشاهده كردم دو مرد يك زن را بالذت و خواري به سوي حرم مطهر حضرت عباس(ع) مي برند. نزديك شدم و سوال كردم كه شما چه نسبتي با اين زن دارد و قضيه از چه قرار است كه او را با اين ذلت و خواري به سوي حرم ميبريد؟!
يكي از آن دو نفر گفت: من پدر اين زن هستم و اين شخص برادر اوست. در قبيله ما رسم چنين است، اگر دختري كه هنور به خانه شهر نرفته آبستن شود او را مي‌كشيم، اين دختر من آبستن شده شكمش بالا آمده خواستيم كه او را بكشيم دختر گفت من بي گناهم من زنا نداده ام مرا به حرم مطهر ابوفاضل ببريد در آنجا بر شما معلوم خواهد شد كه اعداي من درست است يا نه؟ اكنون او را به حرم مطهر ابوفاضل(ع) مي بريم تا بر ما معلوم شود قضيه از چه قرار است.
فاضل بناني گفت: من با آنان وارد حرم مطهر حضرت ابي الفضل العباس(ع) شدم زن به ضريح مطهر متوسل شد و آه جانسوزي از دل بركشيد. وي چون ابر بهاري اشك مي ريخت و صداي دلخراشش گاه در فضاي حرم مطهر طنين‌انداز مي شد به طوري كه توجه اهل حرم را به سوي خود جلب مي نمود. ناگاه ضريح مطهر به حركت آمد و همه اهل حرم دانستند كه كرامتي خواهد شد. سكوت مطلق در حرم حكمفرما شده بود در آن وقت صدايي از شكم آن زن به گوش همه اهل حرم رسيد آن صدا چه بود؟ صدا اين بود: (امي ليست زانيه). سه مرتبه اين صدا به گوش اهل حرم رسيد. در اين موقع چراغهاي مخصوص كرامت علمدار كربلا روشن شده مرد و زن هلهله كردند.
از طرف كليددار حرم يك چادر ويك پيراهن به آن زن داده شد وسپس چادر و پيراهن آن زن را گرفته و قطعه قطعه نموده و به عنوان تبرك به مردم دادند.
فاضل بناني فرمود: يك قطعه از چادر آن زن به اينجانب رسيد. وي افزود: مشاهده نمودم كه پدر و برادر آن زن اين بار با احترامات فائقه آن زن را به سوي خانه اش هدايت مي كردند.

  حق ندارد درختها را قطع كنيد!
2. واقعه دوم را چندين نفر از موثقين مخصوصا سيدي والاتبار كه اكنون نامش را فراموش كرده ام براي من نقل كردند. آنان گفتند:
در مازندران جنگلي است مشهور به جنگل نظركرده حضرت عباس(ع) . همه آنان آن واقعه را براي بنده با مضموني واحد اين چنين نقل فرمودند:
در مازندران جنگلي بود كه اهل مازندران از دور و نزديك در فصل پاييز مي آمدند و با اره و تبر و داس از هيزم آن جنگل براي زمستان خود استفاده مي كردند. عده اي دزد و غارتگر ديدند اگر كار به همين منوال پيش برود تمام درختان اين جنگل از بين مي رود و چيزي نصيب آنان نخواهد شد. لذا با هم توطئه كردند و توطئه اين بود كه در ميان مردم مازندران معروف نمايند كه اين جنگل نظركرده حضرت ابي الفضل العباس(ع) است و كس حق ندارد از درختان اين جنگل استفاده نمايد. از اين رو شبها چند چراغ بغدادي در گوشه و كنار جنگل روشن مي نمودندو آنها را به مردم نشان داده و مي گفتند به آن نورها توجه كنيد و بدانيد كه حضرت عباس(ع) نظر به اين جنگل نموده است! مردم ساده و با ايمان منطقه همين كه آن منظره را در شب مشاهده مي نمودند مي گفتند قربان آقا ابوالفضل و دست از بريدن درختان جنگل برمي داشتند.
مدتي كه از اين واقعه گذشت و آن توطئه گران ديدند ديگر كسي به سوي جنگل نمي آيد و از درختان جنگل استفاده نمي كند در يك شب با اره هاي برقي وكاميون هاي متعدد به سوي جنگل روانه ميشوند ولي همين كه ميخواهند درختان را اره كنند مشاهده مي نمايند شخصي سوار بر اسب كه نور از سر و صورت وي ساطع و لامع اشت جلوي آنان قرار گرفته و به آنان مي فرمايد: به هيچ وجه حق ندارد حتي يك درخت از اين جنگل را قطع نماييد اگر تجاوز نماييد مانند مجسمه سنگ شده و نقش بر زمين خواهيد گشت. يكي از آنان گفت آقا شما كه هستيد؟
فرمود: من ابوالفضل العباس هستم. وي گفت: اين مطلب را كه جنگل نظركرده حضرت عباس(ع) است خود ما جعل نموده ايم و واقعيت ندارد. حضرت فرمود: آري ولي چون اين جنگل را به ما نسب داده ايد اكنون اگر بخواهيد تجاوز كنيد اعتقاد مردم نسبت به ما سست خواهد شد و بنا بر اين حق قطع نمودن درختان را ناريد يكي از آنان جسورانه و گستاخانه به يكي از درختان نزديك شد و همين كه خواست با اره درخت را قطع كند به صورت سنگ درآمده نقش بر زمين شد! ديگران حساب خود را كرده و پا به فرار گداردند. و اكنون هم آن جنگل برقرار بوده و به جنگل نظركرده حضرت عباس(ع) مشهور است.
العبد الفاني السيد محمد مهدي المرتضوي اللنگرودي عبدالصاحب.

  فردا عروسي اين دختر است!
حجت الاسلام والمسلمين خطيب بزرگوار آقاي حاج سيد ابوالفضل يثربي طي يادداشتي براي مولف اين كتاب چند كرامت از حضرت ابوالفضل عباس بين علي(ع) را چنين نقل كرده است:
1. درسال 1345 شمسي به حرم حضرت عباس(ع) در كربلاي معلي مشرف شدم در حين تشرف ناگهان دختر خانمي را در حال رعشه و پريشان حال به حرم آوردند. خانم ديگري كه بعدا معلوم شد مادر اوست خطاب به حضرت ابوالفضل(ع) كرده و عرضه داشت فردا عروسي اين دختر است جواب خانواده شوهرش را چه بگويم. خواننده خود خواهد فهميد كه چه منظره منقلب كننده اي براي زائرين حاصل شده است. باري من مشغول زيارت پيش روي مبارك شدم و بعد عازم زيارت كوتاه بالا سر شدم. ناگهان صداي هلهله شادي همراه با به هوا ريختن نقل بلند شد مشاهده كردم كه دختر خانمي به حالت ارتعاش در حالي به اطراف خد توجهي نداشت زير چادر خويش مخفي شده است تا خدمه حضرت براي وي چادر آوردند. آن را به سر انداخت او و همراهانش با وقار و حجاب تمام با رضوه منور و صاحب سخاوت وفتوت واسعه شفعاء عندالله، ابوالفضل العباس(ع) وداع نمودند.

  يكي از خدمه، زنجير را به ضريح قفل زد
2. در همان تشرف ديدم چند نفر از افراد قوي هيكل جوان قوي و رشيدي را كه ديوانه شده بود براي بستن به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل(ع) به حرم آوردند با زنجير به ضريح بستند و يكي از خدمه زنجير او را به ضريح قفل رد. كسي جرات نمي كرد به قسمت بالا سر حضرت رود چون حتي با دندانهاي خود پنجره هاي ضريح را فشار مي داد. ناگاهان مشاهده كرديم كه زنجير باز شده و آن فرد ديوانه متوسل سر به زير انداخته با يك دنيا تعادل و اطمينان عقب عقب گام برمي‌دارد تا پشتش به ضريح نباشد! به يكي از خدمه گفتم: او زنجير را پاره كرد!‌ خادم گفت:‌ نه، شفا گرفته است! شخص متوسل هم با حالتي پرشكوه و معنوي قطرات اشك بر گونه جاري مي ساخت خداوندعالم توفيق توسل مؤثر به همه محبين عطا فرمايد.

  يا ابوالفضل امروز ماهم فلج آورده ايم!
3. هيئت محترم قمر بني هاشم(ع) كه قريب 100 سال از تاسيس آن در شهر مقدس قم مي گذرد و در حرم مطهر حضرت معصومه(س) عرض ادب مي نمايند همه ساله روز تاسوعا به نخل امامزاده حمزه رفته و در آنجا عزاداري با شكوه و وصف‌ناپذيري دارند به طوري كه مورد توجه اقشار مختلف واقع شده و حتي از ساير محلات قم در آن شركت مي كنند و به همين مناسبت هم كساني مورد عنايت خاص واقع شده و كراماتي ديده اند. اين جانب كه در سالهاي اخير از طرف مرحوم والد حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد زين العابدين يثربي رحمة الله عليه، و اهالي محل براي خوش آمدگويي به عزاداران به حالت ايستاده در روي منبر نسبت به ساحت قدس ابوالفضل(ع) عرض ادب مي‌كردم مشاهداتي داشته ام كه به يكي دو مورد از آنها اشاره مي‌كنم:
قريب هجده سال قبل در تاريخ 1355 شمسي در حالي كه هيئت عزادار مذكور وارد صحن امامزاهد حمزه مي شد و مرحوم سلالة السادات حاج سيدتقي كمالي قمي با خلوص مخصوص به خود فرياد مظلوم واي برمي كشيد پسر بچه فلجي را كه پدش بالاي سر او ايستاده بود مشاهده كردم كه وسط درب صحن نشسته بود. پدرش، حاج غلامرضا يزدان دوست گوسفندي را قرباني كرده و از خون گوسفند قرباني به پيشاني او پاشيده بود. منظره تاثرانگيزي بود. حقير هم علي المعمول در حال عزيمت به منبر بودم كه والد محترم او كه در ارادت به خاندان عصمت و طهارت معروف است به بنده التماس دعا گفت. رفتم منبر دو داستان مخيلف (يكي از شيوخ فلجي كه با توسل به حضرت عباس شفا گرفته است) را به عنوان مقدمه توسل مطرح كردم سپس در حالي كه جمعيت در صحن و پشت بامها ناظر جريان بودند طفل فلج را بر روي دست گرفته و عرض كردم: يا ابوالفضل امروز ما هم فلج آورده ايم!
صداي شيون و زاري از زن و مرد بلد شد . كودك دقايقي روي دست من بود وقتي او را زمين گذاردم روي پاي خويش ايستاد اين نوع كرامات كه مشهور همگان بوده مورد توجه بيشتر مردم به اين مجلس سالانه شده است به طوري كه همه ساله از ساير محلات براي عرض اخلاص و توسل در روز تاسوعا به محل امامزاده حمزه مي آيند. خداوند عالم به بركت اولياي عظيم الشان اسلام و حضرت ابوالفضل(ع) همه بلاد مسلمين به خصوص اين كشور امام زمان(ع) را حفظ فرمايد.

  شفاي حاج حسن ترابيان از قم
4. قريب سه سال است در تاريخ 1370 شمسي قريب 2 ساعت بود كه هيئت مذكور در روز تاسوعا مشغول عزاداري بودند. من كه با پاي برهنه دوان دوان از مجلس بين مرحوم آيت الله العظمي گلپايگاني‌(ره) مي آمدم تا به ملس مذكور رسيده و تشريف حضور يابيم يكي از اهالي به نام آقاي حاج حسين ترابيان را كه هم اكنون نانوايي محل سفيداب را دارد ديدم كه به سرعت خود را به من رسانده و گفت يثربي من التماس دعا دارم پس فردا قرار است عمل جراحي مهمي روي من انجام شود. عرض كردم: چشم و با عجله به طرف منبر رفتم . ناگهان متوجه شدم با التهاب خاصي از عقب سر دويد و مرا در بغل گرفت و فرياد زد: بايد شفاي مرا بگيري فرزندان من يتيم مي شوند!
حالت ايشان من و اطرافيان را منقلب كرد. من هم در منبر خواسته او را مطرح و دعا كردم.
روز دوازدهم محرم موعد عمل حراجي بود. به مناسبت برگزاري مجلس ترحيم يكي از اقوام دم درب مسجد ايستاده بودم كه مشاهده كردم حاج حسن ترابيان روبروي من كنار ديوار ايستاده است و آرام آرام اشك مي ريزد! باصداي بلند گفتم مگر مرد هم در برابر درد و عارضه اين قدر بي تابي مي كند؟! ناگهان عقده دلش باز شد و فرياد زد: نه! نه! از درد نيست، گريه شوق و توسل است من خوب شده و شفا گرفتم!
سپس مرا بغل كرد و در حالي كه مي بوسيد گفت: فلاني روز تاسوعا به خانه رفتم و بعد از ظهر خوابيدم. در عالم رويا ديدم يك آقاي بزرگوار وارد منزل ما شدند شما هم با حال احترام همراه او بوديد و نزديك اطاق من آمدند. به آن آقا گفتند: آن مريض ايشان است (و اشاره به من كردند) فرمودند: بسيار خوب،‌برخيز! از شدت خوشحالي برخاستم و مشاهده كردم اثري از درد تورم وغيره نيست. به جراح مخصوص مراجعه كردم گفت: نه، الحمدلله شفا گرفته‌اي!

  شفاي كودك فلج در هيئت حضرت ابوالفضل(ع)
متصدي هيئت حضرت ابوالفضل العباس(ع) در مسجد بالاي سر حضرت معصومه(س) جناب آقاي حاج فضل الله ناظري در تاريخ 19 جمادي الاول سال 1414 هجري قمري براي مولف اين كتاب چند جريان نقل كردند كه ذيلا مي خوانيد:
1. تقريبا 37 سال قبل بود كه همراه هيئت محترم حضرت ابوالفضل(ع) طبق سنوات سابق روز نهم محرم الحرام از آستانه مقدسه حضرت معصومه(س) به سمت حرم مطهر شاهزاده حمزه(ع) برادر بزرگوار حضرت معصومه(ع)، حركت كرديم.
وقتي كه مي‌خواستيم وارد صحن مطهر ا مامزاده حمزه بشويم ديديم در راهرو صحن مطهر بچه‌اي تقريبا12 ساله فلج را خوابانده و پدر و مادر و برادران او اين طرف و آن طرف راهرو ايستاده و اشك مي ريزند. منظره را كه ديدم اشك از چشم من جاي شد وارد صحن مطهر شديم و من بالاي منبر رفته و نوحه خواني كردم و مردم بر سر و سينه زدند. سپس حضرت حجت الاسلام خطيب ارجمند جناب آقاي حاج سيد ابوالفضل يثربي براي گفتن فضايل و مناقب حضرت به منبر رفتند.
پس از صحبت و توسل گفتم: جناب آقاي يثربي ما امروز بايد شفاي اين كودك فلج را بگيريم و نوكريمان را ثابت كنيم. پس از منبر ايشان هيئت عزادار به طرف حرم حضرت معصومه(س) حركت كرد تا به بي بي عرض تسليت گفته و توسل جويد. در حرم مطهر مشغول دعا كردن بودم و حضرت آيت الله العظمي آقاي نجفي مرعشي قدس سره هم به دب ايوان طلايي تكيه كرده و اشك مي‌ريختند كه يك دفعه يكي از افراد شاهزاده حمزه(ع) جلوي ايوان طلا آمد و بنده را صدا كرد و گفت: آقا فضل الله شما كارتان را امروز كرديد!
يك دفعه آيت الله مرعشي قدس سره متوجه جريان شده و فرمودند: چه شده است؟! خدمتشان عرض كرديم كه بچه فلج در حرم حضرت حمزه(ع) شفا يافته و تمام لباسهايش را از باب تبرك بردند. آقا، دوباره گريه طولاني نموده و سپس دست به جيب كرده مبلغ پانصد تومان به بنده دادند و فرمودند: فلاني شما همه ساله همين روز بفرستيد اين مبلغ را به نام حضرت ابوالفضل العباس(ع) از ما بگيريد.

  براي سينه‌زن‌ها پيراهن سياه تهيه كن!
2. هيئت حضرت ابوالفضل (ع) در مسجد بالاي سر حضرت معصومه(س) در ايام محرم الحرام و شبهاي جمعه و شهادت امام موسي كاظم (ع) عزاداري به پا مي كنند. تقريبا 32 سال قبل در يكي از شبهاي جمعه مشغول سينه زني بوديم كه يكدفعه ديدم حاج آقا تقي كمالي كه در بقعه آقا فخر نشسته بود مرا صدا زد و گفت:‌ فلاني اين آقا كه آمده و اينجا نشسته حاجتي دارد. يكي از خدام به ايشان گفته است برويد به هيئت حضرت ابوالفضل العباس(ع) متوسل بشويد. شم هم برايش دعا كنيد تا حاجتش برآورده شود. ضمنا ايشان به من گفت اگر حاجتم برآورده شد چه چيز براي حضرت ابوالفضل العباس(ع) بدهم بنده گفتم هيچ چيز لازم نيست فقط مي توانيديك توپ پارچه سياه بگيريد تا از آن براي سينه زنهاي هيئت پيراهن تهيه شود.
بعد از يك هفته شب جمعه آن آقا با يك توپ پارچه سياه به هيئت آمد و مبلغ يكصد و پنجاه تومان هم براي دوخت پيسراهن‌ها پول داد بنده گفتم قضيه شما چه بوده است؟ او گفت:
من رئيس دفتر دارايي كل كشور در تهران بودم مدت دو سال ما را از كار بركنار ساختند به هر مقامي متوسل شدم كاري صورت داده نشد. يكي از رفقا فرمودند برويد قم حرم آل محمد(ص) توسل بجوييد. براي توسل به قم آمدم يكي از خد ام حرم شما را معرفي كردند و من نزد شما آمدم و شما در حين توسل برايم دعا كرديد.
شب به تهران رفتم صبح شنبه نامه رسان نامه آورد كه رئيس اداره شما را ميخواهد رفتم او گفت: من ديشب براي يافتن شما در پرس و جو بودم و آدرس شما را گرفتم اينك شما با تمام قدرت برويد سر كارتان حقوق دو سال شما را هم گفته ام به مرور بپردازند. من فرداي آن روز سر كارم رفتم و تمام آشناها و نيز دست اندركاران تعجب كردند. آبدارچي اداره چاي برايم آورد يكدفعه من گريه ام گرفت گفتند: گريه ديگر براي چيست؟ گفتم بلي من در حل مشكلم از همه جا قطع اميد كردم و به قم حرم مطهر حضرت معصومه(س) رفتم و از طريق هيئت حضرت ابوالفضل العباس(ع) به آن حضرت توسل جستم و عقده كارم حل شد.
لذا اين هفته رفتم بازار پارچه مقرر را گرفتم و براي هيئت حضرت ابوالفضل العباس(ع) آوردم.

چرا نوحه ابوالفضل العباس را نمي خواني؟
امسال يك ماه قبل از محرم الحرام 1414 شب چهارشنبه خواب ديدم كه هيئت محترم ابوالفضل (ع) در صحن كهنه حضرت معصومه(س) معروف به ايوان طلا آماده عزاداري مي باشد. در حين عزاداري د يدم مرحوم حاج آقا تقي كمالي ومرحوم عمويم ميرزا شكرالله ناظري به طرف هيئت آمدند. بنده به آنها خوشآمد گفتم.
عمويم فرمود: فضل الله چرا اين نوحه را نمي خواني؟ من گفتم عمو جان همه نوحه ها را ميخوانم. گفت نه، اين نوحه حضرت ابوالفضل العباس(ع) را. گفتم آخر كدام نوحه را؟ گفت:
چرا اي غرقه خون از خاك صحرا برنمي‌خيزي حسين آمد به بالينت تو از جا برنمي‌خيزي
اين را كه گفت من بدنم لرزيد و از خاب بيدار شدم. پس از بيدار شدن بيت را فورا يادداشت كردم تا از يادم نرود. صبح كه شد كل آن را از صندوق اسناد مسوده پيدا كردم:
چرا اي غرقه خون از خاك صحرا برنمي خيزي حسين آمد به بالينت تو از جا برنمي خيزي
نماز ظهر را با هم ادا كرديم در مقتل بود وقت نماز عصر آيا برنمي خيزي
خيام كودكان خالي بود از آب و پر غوغا تو اي سقاي من از پيش دريا برنمي خيزي
منم تنها و تن هاي عزيزانم به خون غلتان چرا بر ياري فرزند زهرا برنمي خيزي
شكست از مرگ تو پشتم برادر، داغ تو كشتم كه مي دانم دگر از خاك صحرا برنمي‌خيزي
به دستم تكيه كن برخيز با من در بر زهرا كه مي بينم ز بي سستي تو از جا برنمي‌خيزي

هيئت محترم حضرت ابوالفضل العباس(ع) در مسجد بالاسر حضرت معصومه(س)
سابقه اين هيئت به يك قرن مي رسد. ابتدا مرحوم ملا ابراهيم شمايي اين هيئت را بنيان گذاشت سپس آقا ميرزا حسين مدير و ميرزا شكرالله فرش فروش (ناظري) در اين مقام انجام وظفه نموده اند و حاليه سرپرستي هيئت مذكور به عهده آقاي حاج فضل الله ناظري كه خود از مداحان پيشكسوت قم مي‌باشد گذاشته شده است.
در سالهاي گذشته به غير از روضه خواني برنامه عزاداري و زنجيرزني اين هيئت از قرار ذيل بوده است:
1. شب اول محرم حركت عزادارناز منزل آقاي فتوره چي به طرف حرم مطهر صورت مي‌گرفت.
2. روز پنجم عزاداران اين هيئت از مسجد بالاسر به طرف بازار رفته و پس از نوحه‌خواني و زنجيرزني باز مي گشتند.
3. روز ششم براي عزاداري و زنجيرزني عازم تكيه توليت مي شدند.
4. روز هفتم محرم براي عزاداري و زنجيرزني به منزل آقا سيد عبدالله برقعي كه از علماي بزرگ قم بود و دستگاه روضه خواني مفصلي داشت مي‌رفتند.
5. روز هشتم جمع عزادارن هيئت مذكور به منزل آيت الله العظمي بروجردي قدس سره مرجع بزرگ شيعه رفته و پس از عزاداري و زنجيرزني مراجعت مي نمودند.
6. صبح روز نماز نهم (تاسوعا) هيئت زنجيرزنان براي عزاداري و اداي احترام به طرف زيارتگاه حضرت موسي مبرقع(ع) و شاهزاده حمزه(ع) حركت مي كردند.
7. شب عاشورا جمع عزادارن اين هئيت از منزل پهلوان حاجي سيد تقي كمال (واقع در كوچه اي كه منتهي به گذرخان ومنسوب به شخص پلهوان مي‌شد) به طرف حرم مطهر حضرت معصومه(ع) حركت مي نمودند و ذكر دم آنان چنين بود:
امشب حسين مظلوم،‌ مهمان خواهران است فردا ميان ميدان، جسمش به خون طپان است
آقاي حاج فضل الله ناظري مسئول اين هيئت بحر طويل ارزشمندي را پنجاه و چهار سال قبل يني در سال 1316 شمسي از وصاف كاشي به عنوان يادگار گرفته اند كه در مواقع حساس با صداي مطبوع خويش براي مستمعين و سينه‌زنان مي خوانند. ايشان بنا به درخواست نگارنده تمامي بحر طويل را (براي ثبت در اين كتاب) با شور و هيجان خاصي كه ويژه شخص خودشان مي باشد همراه با اشك ديده از بر قرائت فرمودند كه ذيلا به خوانندگان عزيز تقديم مي شود:

بحر طويل در رشادت و شهادت آقا قمر بني هاشم(ع)
اي طبيب دردمندان اي پناه خاص و عام
كن نظر بر دوستان حق ابت اول امام
يا ابوالفضل السلام اي پناه خاص و عام

بند اول:
مي كند از دل و جان ورد زبان غمزده (وصّاف) حزين، وصف مهين، يكه سوار فرس شيردلي فارس ميدان يلي زاده سلطان ولي حضرت عباس علي ماه بني هاشم و سقاي شهيدان ز فوا، شير صف معركه كرب و بلا، مير وعلمدار برادر كه شه تشنه لبان را همه جا يار و ظهير است به هر كار مشير است گه بزم وزير است گه رزم چو شير است به رخسار منير است زهي قوت باز و زهي قدرت نيرو كه به پيكان عدو چون فرس عزم برون تاخت ز سهم غضبش شير فلك زهره خود باخت ز هول سخطش گاو زمين ناف بيانداخت اميري كه اگر روي زمين يكسره لشگر بود و پشت به هم دردهد و بهر دالش بستيزند زك يك نعره او زهره بريزد بدين قوت و شكوكت بنگر بهر برادر به صف كر و بلا تا به چه حد برد وبه سر شرط وفا را.

بند دوم:
ديد چون حال شه تشنه و بي يار و مددكار،‌ جگر گوشه و آرام دل احمد مختار، سرور جگر حيدر كرار در آن وادي خونبار نه يار و نه مددكار، بجز عابد بيمار و بجز عترت اطهار همه تشنه لب و زار كشنده آه شرربار فروريخته لخت جگر از ديده خونبار كه ناگاه سكينه گل گلزار برادر ز سرا پرده چو بلبل به نوا آمد و چن در يتيم از صدف خيمه به بيرون شد و در دست يكي مشك كه اي عم وفادار، ابوالفضل، تو سقاي سپاي و فلك رتبه و جاهي به حسب غيرت ماهي به نسب زاده شاهي چه شود گر به من امروز نگاهي كني و بهر حرم جرعه اي آب آري و سيراب كني تشنه لبان را …؟

بند سوم:
چو ابوالفضل نهنگ يم غيرت، اسد بيشه همت، دُرِ درج فتوت، سمكت بحر شهادت، يل ميدان شجاعت، بشنيد اين سخن از طفل عزيز پسر شافع امت، چو يكي قلزم ذخّار به جوش آمد و چون ضيغم غران به خروش آمد و بگرفت از از مشك، فرو بست به فتراك،‌ چنان شير غضبناك،‌ عرين گشت و مكين، بر زبر زين و بزدهي به سمندي كه گرش سست عنان خواني و خواهد كه به يك لحظه‌اش از حيطه امكان بجهاند به جهان دگرش باز رساند كه جهان هيچ نماند به دو صد عزت و فرّ، ميردلار، چو غضنفر به عدو تاختن آورد. دليران ويلان سپه از صولت آن شير رميدند، ره چاره به جز مرگ نديدند. ابوالفضل سوي شط فرات آمد و پر كرد از آن مشك و به رخ كرد روان اشك و ربود آ بكه خود را از عطش سازد سيراب، كه ناگاه به ياد آمدش از اهل حريم پسر ساقي كوثر! به جوانمردي آن شيردلار بنگر؛ بهر برادر، چو يم باز بجوشيد چو ضيغم بخروشيد از آن دجله به بيرون شد و هي زد به تكاور كه تو اي اسب نكوفر چه تو برقي و تو صر صر، هله امروز بود نوبت امداد ببايد كه به تك بگذري از باد، كني خاطر ناشاد مرا شاد كه ناگه پسر سعد دغا، پيشرو اهل زنا، بانگ برآورد كه: اي لشگر كه جرئت و ترسنده سراپا، زچه از اين يك تن تنها ، بهراسيد و فراريد ؟ ! چرا تار نياريد ؟ ! ايا اسلحه داريد فرسها بدوانيد سر راه بر آن شاه زبردست كه گر از كفتان رست ، نيابد بر او دست ، برد آب و شود شاه گلو سوخته سيراب ، بتازد به صف معركه چون باب ، نياريد دگر تاب جدال پسر شير خدا را …….

بند چهارم
بدانيد ابوالفضل دلير است در اين معركه شير است بلا مثل و نظير است ولي يك تن و تنها به ميان صف هيجا چه كند قطره به دريا ؟ گرتان قدرت ياري برابر شدنش نيست مر اين وحشت و بيچارگي از چيست ؟ بيكباره بر او تير بباريد زپايش بدر آريد به هر حيله كه باشد نگذاريد برد جان و خورد آب ……..

القصه
چون آن لشگر غدار ز سردار خود اين حرف شنيدند چو سيلاب سيه جانب آن شاه دويدند ز هر خيل و ز هر فوج بباريد بر او بارش پيكان و نناليد ابوالفضل ز انبوهي آن موج لعيني ز كمينگاه يكي تيغ بر او آخت كه دستش ز سوي راست بينداخت ولي حضرت عباس وفادار چو مرغي كه به يك بال برد دانه سوي لانه به منقار به دست چپ او تيغ شرربار، هم شمشك به دندان و بدريد ز عدوان زره و جوشن و خفتان،‌ كه ناگاه لعين دگر از آل زنا، دست چپش ساخت جدا، شد به ركاب هنر از كوشش تا كرد دليران دغا از بر خود دور، تنش از زخم بُديخانه زنبور، بُد او خرم و مسرور، كه شايد ببرد آب بر كودك بي تاب، سكينه كه بُد آرم دل باب كه ناگاه لعيني ز كمينگاه دغا، تير زها كرد بر آن مشك و فرو ريخته شد آب نياورد دگر تاب سواريش نماند از زبر زين بهزمين گشت نگونسار يكي ناله برآوردكه اي جان برادر چه شود گرم به دم باز پسين شاد كني خاطر ناشادم و بستاني از اين لشكر كين دادم ، سر وقت منم ايي كه سرم شق شده از ضربت شمشير، دگر گه به تن اندر رمقي هست كه فرصت روداز دست. دگر اي غمزده (وصّاف) مكن وصف شه تشنه لب كرب و بلا را …
در خاتمه يك رباعي نيز از آقاي حاج آقاي ناظري به خوانندگان عزيز تقديم مي گردد:
تا نسوزد جگرت، ديده نگريد اي دوست اشك بر هر غمديده و هر درد نكوست
تا نسوزي زغم خسرو لب تشنه حسين دل نداري به خدا، ديده و دل هر دو از اوست

  يا ا بوالفضل، دست اين جوان را قطع كن!
حاج فضل الله ناظري همچنين داستاني را نقل كردند كه در سالهاي 54 ـ 55 شمسي از يك كاظميني بزاز شنيده اند:
3. جواني از اهل كاظمين بود كه در بغداد شغل نجاري داشت. وي روزي براي ساختن درب و پنجره به منزل يك تاجر بغدادي رفته و در آنجا نگاهش به دختر تاجر مي افتد و عاشق او مي شود. به پدر و عموهايش مي گويد برويد دختر تاجر را برايم خواستگاري نماييد. آنها نزد تاجر مي روند ولي او در جواب مي گويد: ما با شما معامله مان نمي شود.
در ايام اربعين امام حسين(ع) معمولااز شهرهاي عراق براي زيارت حضرت حسين بن علي ابي طالب(ع) مي روند. اين جوان اطلاع پيدا مي كند كه تاجر با زن و بچه اش در ايام اربعين براي زيارت به كربلا رفته است.
جوان هم در پي آنان به كربلا رفته آن خانواده را پيدا مي كند و به تعقيب آنها مي پردازد تا وارد حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) ميشوند. در آنجا يكدفعه متوجه مي شود كه دختر دست به ضريح مطهر گذاشته و با حضرت اباالفضل العباس(ع) راز و نياز مي كند.
پسر نيز فرصت يافته دستش را بر روي دست دختر مي گذارد و عرض ميكند يا اباالفضل من اين دختر را از شما مي خواهم در همين اثنا دختر چون جسارت دست درازي در حرم مطهر حضرت را مي بيند مي گويد: يا اباالفضل دست اين جوان را قطع كن!
اين دختر مقداري طلا همراه داشته است. يكدفعه متوجه ميشود كه طلاهايش نيست داد و فرياد راه مي اندازد. پدر ومادر دختر به دختر مي گويند چه شده است؟ ميگويد: اين پسر طلاي مرا دزديده است پدر دختر به خدام اطلاع مي دهد جوان را ميگيرند و به شرطه‌خانه ميبرند و از وي بازجويي مي‌شود. در يكي ازسوال و جوابها اشتباهي رخ مي دهد و جوان محكوم به قطع دست ميشود.
قاضي حكم مي كند كه بايد دست جوان دزد قطع بشود. دست وي را قطع مي كنند. مدتي از اين جريان مي گذرد. يك روز دختر در منزلشان مشغول جاروب كردن اطاقها بوده كه يك دفعه متوجه مي شود پايين پالتو سنگيني ميكند دست مي زند مي بيند طلاهاي اوست.
دختر با پيدا كردن طلاها و تذكر خاطره حرم حضرت ابوالفضل(ع) داد مي زند و غش مي‌كند و بي هوش مي افتد. وقت يكه پدر و مادر او را به هوش مي آورند ميگويد طلاي من پيدا شد و من به خاطر آنها باعث قطع دست يك جوان شدم و نمي دانم كه جواب خدا را چه بايد بدهم؟! پدرش مي گويم من مي روم رضايت پسر را جلب مي كنم به قسمي كه كار تمام بشود. تاجر همراه برادرش به دكان نجاري آن جوان در كاظمين رفته و با پدر آن جوان قضيه را در ميان مي گذارند و درخواست مي كنند قضيه فيصله پيدا كند. دختر از نظر وجدان ناراحت است. پدر مي گويد اشكالي ندارد من بايد با پسرم در اين باره صحبت كنم و نظرش را به دست بياورم. اما وقتي جريان را با پسر در ميان گذاشتند پسر در جواب مي گويد: رضايت دادن به دختر امكان ندارد مگر اينكه دختر را به عقد من درآورند!
وقتي قضيه به پدر دختر گفته مي شود او هم مي گويدمن بايد از دخترم نظرخواهي بنمايم تا مسئله حل شود.
پدردختر وقتي جريان را به دخترش مي گويد در جواب مي گويد: حاضرم زن او بشوم تا پيش خدا و ائمه اطهار(ع) خجالت زده نباشم.
باري بعد از چند روز وسايل عقد را مهيا كرده و دختر را به عقد آن جوان درمي‌آورند و براي جلب رضايت بيشتر جوان مذكور شخس تاجر يك خانه مسكوني هم براي داماده تازه مي‌خرد!

  آن شب فراموش نشدني كه من ديدم!
حجت الاسلام شيخ حسنعلي نجفي رهناني مرقوم داشته اند:
در اواخر ماه صفر الخير سال 1362 شمسي بود كه اين كرامت شگفت در شهر رهنان اصفهان واقع شد. شخصي به نام عبدالحسين نجفي فرزند محمد كه جواني 35 ساله بود دو مرتبه در جبهه زخمي شده بود مرتبه اول زخمش سطحي بود، ولي مرتبه دوم دچار وج زدگي شده و به تشخيص اطبا يك رگ يا دو رگ وي در قسمت ستان فقرات قطع شد بود وي مبتلا به خونريزي شديد گرديده بود و پس از معاينات كه در اصفهان و تهران صورت گرفت تشخيص داده شد كه بايد روياو عمل جراحي انجام شود. دكتر اصفهاني گفته بود اگر عمل شود ناچار كمرش خميدگي پيدا ميكند و تا آخر عمر بايد خميده راه برود ولي دكتر تهراني معتقد بود اينكه گفته اند خميدگي پيدا مي شود صحيح نيست. لذا ايشان در بيمارستان اصفهان بستري شدند و مورد عمل جراحي قرار گرفتند.
بعد از چند روز از بيمارستان مرخص شده و پس از آن در منزل مداوا مي كردند. مدت 50 روز گذشت ولي اثري از بهبودي احساس نشد. جوان رزمنده از شدت درد آرام و قرار نداشت و هر چه به بيمارستان مراجعه ميكرد ميگفتند دكتر خصوصي كه او را جراحي كرده بود به مسافرت خارج از كشور رفته است. بهر حال پس از آمدن دكتر از مسافرت و مراجعت ايشان وي براي مرحله دوم تشخيص داد كه يكي از رگها به كنار ستون فقرات چسبيده و بايد دو مرتبه عمل شود.
حدودا چند روزي بيشتر از صدور نسخه مزبور نگذشته بود كه بنده از گچساران به اصفهان آمدم و براي ديدن ايشانبه منزلشان رفتم حال خوبي نداشت هر كه براي عيادت مي آمد متاثر مي شد بهر حال دو سه روزي از ده روز باقي مانده بود كه در هيئت حضرت اباالفضل(ع) مورد لطف و عنايت قرار گرفت و حضرتش او را شفا مرحمت فرمود:
چگونگي ماجرا بدين قرار بود:
در هيئت مذكور رفقا هر شب در منزلي جمع مي شدند و زنجير مي زدند. اين جانب هم در آن هيئت حضور داشتم براي شفاي او از هيئت تقاضا كردم يك شب هيئت را به منزل او بيندازند و در آنجا زنجير بزنند. شب دوشنبه اي بود آمدند و زنجير زدند و بعد آن هم از من خواستند دعاي توسل بخوانم. بنده هم اجابت كردم مجلس بسيار با حالي بود همه دعا مي كردند ليكن آن شب خبري نشد.
در همسايگي منزل ايشان شخصي بود به نام ابراهيم موجودي كه خانمش در همان ايام در بيمارستان هزار تختخواب اصفهان بستري بود. وي پس از ختم جلسه آمد و گفت: يك شب هم به منزل ما بياييد. ما هم نذر كرده ايم و مريضه اي داريم. برادران هيئت نظر به اينكه برنامه شب بعد را ـ كه شب سه شنبه باشد ـ قبلا اعلام كرده بودند شب چهارشنبه را براي ايشان در نظر گرفته و به ديگران اعلام كردند. اين شخص هم از من دعوت كردند كه حتما در جلسه اش شركت كنم. بنده هم قبول كردم و گفتم ان شاء الله اگر عمري باقي باشد حتما شركت مي كنم.
شب موعود كه شب چهارشنبه باشد فرا رسيد. از صبح سه شنبه بنده مبتلا به سردرد شدم و رفته رفته بر سر دردم افزوده شد. اخوي، كه مريض بود و به حالت خميدگي راه مي رفت و همه مردم محله او را ديده و مي شناختند به منزل ما آمد و ظهر را با همديگر نهار صرف كرديم. وقتي ديد حال من بد است و مبتلا به سردرد شديد هستم گفت: من مي روم منزل اگر شب توانستي در آن مجلس شركت كني به يك نفر از بچه ها خبر بده تا من هم شركت كنم بنده جواب دادم : اگر حام به همين كيفيت باشد معلوم نيست بتوانم شركت كنم ولي اگر انشاءالله حالم خوب شد چشم، مي فرستم تا بيايي و در مجلس شركت كني. او رفت و درد سر من شدت گرفت به طوري كه قادر نبودم نماز ظهر و عصر را بخوانم. تا نزديك غروب آفتاب نماز نخواندم و پس از آن از روي ناچاري اداي وظيفه كردم.
يكي ديگر از رفقا به نام احمد سهرابي به منزل آمد و گفت ابراهيم موجودي كه باني مجلس امشب است به من گفت و برو و فلاني (يعني بنده را) ببين و به او بگو هر طوري هست بايد امشب به منزل ما تشريف بياوري. به ايشان عرض كردم فعلا كه حالم مساعد نيست انشاءالله اگر تا بعد از مغرب حالم مساعد شد حتما شركت مي كنم. نمي دانم چه شد كه وقتي نماز مغرب و عشار را خواندم به خودم آمده و متوجه شدم من كه مبتلا به سر دردي شديد بودم الان هيچ اثري از سر درد حس نمي كنم! لذا يكي از بچه ها را به دنبال اخوي فرستادم و پيغام دادم كه من حالم خوب شده و به منزل موجودي مي روم اگر حالش را داري به هيئت بيا. بعد از نيم ساعت ديدم اخوي آمد. البته هر وقت حالش مساعد بود به هيئت مي آمدند ولي كناري مي نشست و به قول معروف تماشاچي بود. باري برادران هيئت آمدند و مشغول زنجير زدن شدند.
تقريبا ساعت از يازده شب گذشته بود كه شخصي از طرف باني آمد و گفت آقاي موجودي دلش مي خواهد كه شما يك دعاي توسل بخوانيد بنده وقتي ساعت را ملاحظه كردم ديدم از ساعت يازده گذشته است و افراد جلسه هم همه كارگر و كاسب بودند گفتم وقت گذشته به ايشان بگوييد اگر اجازه ميدهيد بنده يك مصيبت بخوانم و مجلس را ختم كنم. رفت و برگشت و گفت ايشان مي گويند هر جور صلاح مي دانيد انجام دهيد. چراغها را خاموش كردند و ميكرفون را به دست اين جانب دادند.
گهگاهي كه بنده ذكر مصائب اهل بيت عصمت و طهارت(ع) را در هيئت مي نودم به حال نشسته بود؛ ولي آن شب چه بگويم؟! شبي كه هرگز فراموش شدني نيست!‌ ـ وقتي خواستم شروع كنم ايستادم لكن متحير كه كدام يك از مصائب را متذكر شوم؟ همين كه عرض كردم: (السلام عليك يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك) ناگهان به فكر آمدم كه مصيبت حضرت اباالفضل(ع) را بخوانم. چراغها خاموش عرض كردم: رفقا نمي دانستم چه مصيبتي را برايتان بخوانم ولي الان به نظرم آمد كه مصيبت حضرت قمر بني هاشم(ع) را بخوانم. ازهمين جا دلها را روانه نهر علقمه ميكنيم و عرضه مي داريم: (السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لاميرالمومنين).
همين كه به اينجا رسيدم صداي مهيبي را شنيدم كه كسي مي گفت: اباالفضل! اباالفضل! توجهي نكردم زيرا شبهاي ديگر هم بعضي از افراد در اين مجلس غش مي كردند. به خودم گفتم شايد يكي از برادران هيئتي است كه حالش منقلب شده است. در همين اثنا آقايي به نام احمد سهرابي كه خداوند او را هم شفا مرحمت فرمايد زيرا ساليان سال است كه مبتلا به مرض قلب است و يك مرتبه هم عمل جراحي روي ويصورت گرفتهو هنوز ناراحت است آمد و در گوشم آهسته گفت: ناراحت نباش برادرت عبدالحسين حالش منقلب شده و غش كرده است. وقتي اين جمله را شنيدم ديگر نتوانستم روضه بخوانم. مجلس حالي داشت بالاخره ناچار شدند چراغهارا روشن كردند. ديدم برادرم غش كرده و عزيزان دورش را گرفته اند و او را به هوش مي آورند. هيچ كس خبر نداشت چه شده اما همه گريه ميكردند. باوركنيد بچه ها جوانها پير مردها ـ همه و همه ـ مي‌گريستند معلوم بود عنايتي به مجلس شده است. بعد از چند دقيقه برادرم چشمانش را باز كرد و با صداي خفيف گفت رفت رفت! از اين كلمه هيچ كس هيچ چيز نمي فهميد ولي همه زدند زير گريه و بلند بلند گريه مي كردند.
خواهرم، دامادي دارد به نام سهراب عليجاني كه هنگام مراجعه اخوي به دكتر هميشه وي را همراهي ميكرد. وي از اينكه مي ديد اخوي به اين نحو روي زمين قرار گرفته ناراحت بود زيرا ميگفت دكتر به او گفته ابدا نبايد روي زمين بنشيني، پياپي مي گفت: عبدالحسين، اين نحو نشستن برايت ضرر دارد! ليكن او مدهوش بود و چيزي نمي فهميد.
پس از چند لحظه عبدالحسين به هوش آمد و گفت: برادران من خوب شدم! سپس گفت آقا ابوالفضل(ع) آمدند هر چه كردم جلويش بلند شوم نتوانستم خودش را به من رساند و دستش را به سر شانه من زد و رفت تو خوب شدي برو دنبال كسب و كارت. ظاهرا شوكه شده بود سپس بلافاصله بلند شد با قامت راست و گفت: دروغ نمي گويم من خوب شدم و شفا گرفتم. وقتي كه برادرم گفت به نظر آمده مصيبت آقا قمر بني هاشم(ع) را بخوانم، من دل دلم گفتم آقا جان اگر امشب مرا شفا دادي فبها و الا به خودت قسم از اين پس ديگر در جايي كه مجلس شما و برادرت حسين(ع) باشد پا نمي گذارم!
اين جملات را با صداي خفيف و با فاصله مي گفت و هر كلمه اي كه مي گفت همه بلند بلند گريه مي كردند. آري اين كرامت آن شب فراموش نشدني بود كه اين جانب شيخ حسنعلي نجفي رهناني، ساكن قم به چشم خود ديدم. البته چنانچه بعضي از جملات از قلم افتاده باشد به علت اين بوده كه مي بايست همان روزهاي اول ماجرا را يادداشت ميكردم كه متاسفانه موفق نشدم تا اينكه دوست بسيار عزيز و ارجمند جناب حجت الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ علي رباني خلخالي از بنده خواستند كرامت حضرت قمر بني هاشم(ع) را كه به سبب آن برادرم شفا يافتهاست بنويسموبنده پس از اين كه مشار اليه را اذيت و آزار نمودم نوشتم وتسليم ايشان نمودم. اميدوارم كه مشاراليه ما را از دعا فرامش نفرمايند و حلالمان كنند. البته تاخير به جهت اين بود كه اخوي كويت بودند و بايد از كويت مي آمدند و من مي خواستم يك بار ديگر ايشان بيان كنند تا چيزي از قلم نيفتد ولي متاسفانه موفق نشدم. 21/7/73.