عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان

  1   2   3   4   5   6   7   8   9    >>

•   پدرم ، شوهر مادر من است !

•   شيعه شدن فرمانده روسي به عنايت حضرت عباس

•   نجات شيعيان

•   نادرشاه و كرامت قمر بني هاشم (ع)

•   ضمانت و شفاعت

•   اميد است شفايش داده باشند!

•   بايد از زانو قط شود

•   دختري به لطف حضرت عباس(ع) شفا گرفت

•   خنجر ملوكانه، تبرك مي يابد

•   با تعجب گفت چشمت خيلي خوب است!

 

  پدرم ، شوهر مادر من است !
مرحوم آيت الله فاطمي قمي ، پدرش سيد اسحق نقل مي كرد كه كرارا مي فرمود : كرامت زير از حضرت ابوالفضل (ع) را اگر به او چشمم نديده باشم كور شوم و اگر به دو گوشم نشنيده باشم كر شوم . روزي در حرم حضرت ابوالفضل مشرف بودم ناگهان ديدم جمعيت زيادي از اعراب در عقب سر دختري سراسيمه وارد حرم مطهر شدند و حرم مملو از حمعيت شد . آن دختر به ضريح منور چسبيده و با صداي بلند كلماتي جسورانه مي گفت و توجه زائرين را به خود جلب كرده بود . ناگاه ديدم اهل حرم ساكت شدند به طوري كه گويي نفسهاي همگي قطع شد سكمرتبه صدايي كه همه آن را شنيدند برخاست كه گفت : « پدرم شوهر مادر من است » .
صدا از همان طفلي بود كه در جنين دختر بود با شنيدن صدا ، ناگهان صداي هوسه و هلهله در حرم بلند شد و مردم به اين دختر هجوم آور شدند خدام دختر را به زحمت از چنگ و بال مردم بيرون آورده نجات دادند و به بقعه اي كه مركز كليددار آستانه مقدسه حضرت ابوالفضل بود بردند كليد دار آنجا مرحوم سيد حسن پدر مرحوم آقا سيد عباس بود و من با ايشان سابقه دوستي داشتم پس از آنكه آن دختر را بردند و بقعه خلوت شد خدمت ايشان رفتم و قضيه آن دختر را از ايشان سوال كردم.
فرمودند : اين جماعت طائفه اي از اعراب باديه نشين اطراف كربلايند و اين دختر معقوده پسرعمويش بود در بين اعراب قضيه نامزدبازي خيلي زشت و ننگين است و اگر كشف شود چه بسا منجر به خونريزي مي شود به علت محروم بودم جوان از ملاقات با عيال خود يا به علت اينكه با پدر زنش كدورتي پيدا كرده بود مي خواست او را ننگين كند . جوان مراقب دختر بوده و يك موقع در مكان خلوتي وي را ملاقات كرده و با او همبستر شده است و سپس از ترس اذيت پدر زن فرار كرده مدتي مخفي گشته تا حمل دختر ظاهر شده است . بستگان دختر وقتي از حمل دختر مطلع مي شوند در مقام استفسار بر مي آيند و او مي گويد : از شوهرم حمل برداشته ام موضوع را با جوان در ميان مي نهند و او از ترس بر خود يا ايذاي عمويش بكلي منكر قضيه مي شود .
بستگان دختر اراده كشتن دختر را مينمايند و او هر قدر التماس مي كند نتيجه نمي بخشد آخر الامر مي گويد حكمرا حضرت ابي الفضل قرار مي دهيم هر چه ان جناب حكم كند آماده ام . لذا خدمت آن حضرت آمد تا بين او و ديگران حكحميت كند و با عنايت حضرت بچه اي كه در رحم وي بود اقرار به پاكي مادرش نمود .

  شيعه شدن فرمانده روسي به عنايت حضرت عباس
صاحب گنجينه دانشمندان در جلد سوم چنين مرقوم فرموده اند : حكايت كرد براي ما عالم رباني محدث جليل مرحوم حاج ملا محمود زنجاني مشهور و معروف به حاج ملا آقا جان ، كه پس از جنگ بين المللي اول پياده به عراق براي زيارت عتبات عاليات مسافرت نمودم و در خانقين براي خواندن و اداي نماز به مسجد رفتم در آنجا مرد بسيار سفيد پوست و فربهي را ديدم كه به طريق شيعه حقه نماز مي خواند تعجب كردم زيرا دانستم او از اهالي شمال روسيه است لذا صبر كردم تا از نمازش فارغ شود آنگاه نزدش رفتم و سلام كردم و از لهجه اش دانستم كه روسي است سپس از محل و از اسلام و تشيعش پرسيدم .
جواب داد : من اهل لنينگراد هستم كه در جنگ بين المللي افسر و فرمانده دو هزار سرباز روسي بودم و مأموريت گرفتن كربلا را داشتم در خارج شهر كربلا اردو زده و انتظار دستور حمله به شهر را داشتم كه ناگهان شبي در عالم خواب شخصي روحاني و بزرگوار را ديدم كه به زبان روسي با من تكلم نمود و گفت : دولت روس در اين جبهه شكست خورده و فردا همين خبر منتشر مي شود و جميع سربازان روسي كه در عراق مي باشند به دست اعراب كشته مي شوند حيف است تو كشته شوي بيا مسلمان شو تا ترا نجات دهم.
گفتم : شما كيستيد كه مانند شما را در اخلاق و زيبايي و شجاعت نديده ام ؟ فرمود : من ابوالفضل العباس هستم كه مسلمين به من قسم مي خورند سپس مجذوب و مرعوب بياناتش گرديدم و به تلقين آن بزرگوار اسلام آوردم آنگاه فرمود : برخيز از ميان اردو بيرون برو . گفتم : به كجا بروم ؟ جايي را نمي دانم . فرمود : نزديكي خيمه تو اسبي است سوارش شو تو را به شهر پدرم –نجف –مي برد نزد وكيل ما سيد ابوالحسن اصفهاني . گفتم : من ده نفر سرباز مراقب دارم . فرمود : آنها فعلا مست و مخمور افتاده و رفتن تو را احساس نمي كنند سپس برخاستم و خيمه خود را منور و معطر يافتم بعجله لباس پوشيدم و بيرون آمدم ديدم مراقبينم همگي مست افتاده اند . از ميان آنها بيرون رفته ديدم اسبي آماده مي باشد سوار شدم و آن اسب به شتاب حركت كرد و پس ا زچند ساعت به شهري وارد شد و از كوچه ها گذشت و درب خانه اي ايستاد . متحير بودم كه ناگهان ديدم درب منزل باز شد و سيد پيري نوراني بيرون آمد با شيخي كه با زبان روسي به من تعارف كردند و مرا به منزل بردند گفتم : آقا كيست ؟ جواب داد همان كسي است كه حضرت عباس فرمود و سفارش تو را به آقا نمود . پس مجددا به دست آقا اسسلام آوردم و آقا به آن شخص فرمود كه احكام اسلام را به من تعليم دهد و روز بعد نيز خبر شكست دولت روس به گوش عربها رسيد تمام سربازان روسي به دست عربها نابود شدند و جز من كسي جان به سلامت نبرد . گفتم : اينجا چه مي كني ؟ جواب داد : هواي نجف گرم است آيت الله اصفهاني تابستان مرا اينجا مي فرستد كه هوايش نسبتا خنك است و در ساير اوقات به خرج آيت الله در نجف زندگي مي كنم .

 نجات شيعيان
شيعيان از دست مهاجمين افغان (كه با اشغال ايران و نابودي رژيم صفويه دست به قتل و غارت ايرانيان گشوده بودند ) به علماني نجف شكايت كردند سيدي از علماي نجف در خواب به حضور پيغمبر اكرم (ص) و اميرالمؤمنين (ع) رسيد در محضر آن دو بزرگوار بود كه عباس بن علي در حاليكه قلاده حيواني را در دست داشت وارد شد علي فرمود : به زودي شيعيان نجات خواهند يافت .
روز يكه نادرشاه به زيارت اميرالمؤمنين مشرف شد سيد نامبرده به وسيله چارپا به ملاقات نادر آمد و الله اكبر گفت نادر شاه علت تكبير را پرسيد سيد خوابش را بيان كرد نادر امر كرد قلاده اي به گردنش انداخته و كشان كشان وي را به حرم برند وي اين عمل را تكرار كرد و از اين جهت ايمان مخصوصي به حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) پيدا كرد و گنبد و ايوان مطهر را تعمير و طلا كاي نمود ومهر خود را : كلب آستان علي نادر قلي (نادرشاه ) انتخاب كرد .

 نادرشاه و كرامت قمر بني هاشم (ع)
خطيب بزرگوار و مدافع مكتب اهل بيت آقاي سيد حسين فالي اظهار داشتند : جد مادري اين جانب مرحوم حاج شيخ حسم حائري ، كه در كربلا معروف به شيخ حسن كوچك بود از منبريها ن خدمتگزاران با اخلاص حضرت اباعبدالله الحسين بود كه مردم او را به تقوي و ايمان مي شناختند ايشان مي فرمود در كتاب اسرارالسلاطين كه نسخه خطي آن در خزانه حضرت ابوالفضل العباس موجود است خواندم : نادر شاه وزيري شيعه به نام ميرزا مهدي داشت . زماني كه نادر هند را فتح كرد ميرزا مهدي از او اجازه خواست كه از هند براي زيارت عتبات مقدسه به عراق مشرف گردد . نادر شاه او را به مسخره گرفت كه شما شيعيان مرده پرستيد شخصي را كه صدها سال است از دنيا رفته بر سر قبرش مي رويد و بر وي سلام مي كنيد ……….الخ .
ميرزا مهدي وزير گفت : اينها گرچه بظاهر مرده اند ولي كارهايي مي كنند كه از عهده زنده ها بر نمي آيد و مردم آن را كرامت و معجزه مي نامند . از جمله كرامات مولا امير المؤمنين علي (ع) شاه نجف ، اين است كه سگ چون حيواني نجس است به قبر مطهر ايشان نزديك نمي شود و از آن عجيبتر خمر (شراب ) است كه چون به آنجا مي برند فاسد مي گردد و اثر خمريت و مستي از آن زايل مي شود .
نادر شاه پس از شنيدن اين مطلب گفت : اگر چنين است كه تو مي گويي من هم با تو مي آيم تا از نزديك اين كرامت و معجزه را مشاهده نمايم چندي بعد نادر به طرف عراق حركت كرد چون به محدوده حرم مطهر مولا اميرالمؤمنين علي (ع) رسيد شرابي را كه از قبل در ظرفي مخصوص گذارده و در آن را مهر كرده بودند تا كسي نتواند در آن تصرف كند طلب كرد . زماني كه آن را آوردند ديد بوي تندي همچون بوي سركه از آن متصاعد مي شود وچون آن را چشيد ديد سركه است ! سپس يك سگ طلب كرد سگ را آوردند ولي هر چه سعي و تلاش كردند تا آن حيوان را وارد محوطه و محدوده حرم كنند نتوانستند حيوان دستهاي خود را به زمين فشار ميداد و هر چه مأمورين ريسمان وي را مي كشيدند فايده اي نداشت تا اينكه ريسمان پاره شد و حيوان آزاد شده و به عقب برگشت . نادر شاه كه اين صحنه را ديد در مقابل عظمت اميرالمؤمنين حضرت علي (ع) سر تعظيم فرود آورد و گفت حال كه چنين شده مي خواهم به جاي اين حيوان زنجيري به گردن خود من بيفكنيد و به كنار قبر مطهر مولااميرالمؤمنين ببريد زنجيري از طلا تهيه شد زيرا فكر مي كردند او اكنون احساساتي شده و چنين مي گويد ولي بعد كه به خود مي آيد و حالش آرام و طبيعي گردد آن كس را مجازات مي كند .
در اينجا بود كه ناگهان شخصي ناشناس ، ولي بسيار با هيبت نزديك شد و زنجير طلا را به گردن نادر انداخت و او را به طرف قبر اميرالمؤمنين علي (ع) كشانيد وقتي نادرشاه به كنار قبر مطهر رسيد تاجي را كه از پادشاه هند گرفته و بسيار قيمتي بود روي قبر مطهر نهاد و عرض كرد شاه تويي و من يك ياز بندگان تو هستم بلكه من سگ درب خانه تو مي باشم . سپس در نجف اشرف ماند و دستور داد تا گنبد حضرت را كه كاشي بود طلا كردند و بعد هم به كربلا و زيارت حضرت سيدالشهدا مشرف شد و چون حوادث عاشورا و صحنه هاي دلخراش كربلا و مصائب جانسوز حضرت اباعبدالله و يارانش را برايش گفتند متأثر شده و بشدت گريست . در اين ميان از علمدار كربلا حضرت ابوالفضل العباس نيز سخي به ميان آمد و گفته شد كه آن بزرگوار در روز عاشورا با چه رنجها و مشقتهايي روبرو شد ؟ نادر شاه گفت قبر او در كجاي حرم امام حسين است ؟ گفتند : وي قبري جداگانه دارد و نادر را به حرم حضرت قمر بني هاشم هدايت كردند وقتي كه چشم نادر شاه به دستگاه باشكوه و حرم با صفاي قمر بني هاشم افتاد و ديد دست كمي از حرم مولايش امام حسين ندارد از حاضرين پرسيد علت و حكمت ايجاد اين تشكيلات جداگانه چيست ؟ و چرا حضرتش را در حرم امام عظيم حسين بن علي دفن نكرده اند ؟ گفتند : اين امر به علت وصيت خود سردار كربلا قمر بني هاشم بوده است كه به حضرت سيدالشهدا گفت : مولا جان مرا به خيمه مبر چون به بچه هاي حرم وعده آب داده ام و آنها انتظار آب مي كشند و اينك اگر با اين وضع به خيمه بر گردم شرمنده آنان خواهم بود اما هرچه علما و حاضرين برايش توضيح دادند او قانع نشد كه بايد براي حضرت عباس گنبد و بارگاه جدايي باشد در اين اثنا ناگهان صداي فريادي همه را متوجه خود كرد . ديدند جواني با حالت آشفته و پريشان كنار ضريح مطهر فرزند رشيد مظلوم تاريخ اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب فرياد مي زند و با لهجه محلي مي گويد اي برادر زينب به فريادم برس . نادر شاه گفت : ببينيد مطلب از چه قرار است و آن جوان چه مي خواهد ؟ جوان گفت : من از قبيله مسعود هستم و محل سكونت ما در همين دو سه قرسخي شهر كربلا مي باشد در ميان ما رسم بر اين است كه يك روز قبل از عروسي داماد همراه عروس به حرم حضرت ابوالفضل مي آيند و سوگند مي خورند كه به يكديگر خيانت نكنند و حضرت را حكم قرار مي دهند كه هر كس به ديگري خيانت كرد حضرتش او را مجازات كند .
امشب هم شب عروسي و زفاف من است لذا با همسرم از منزل بيرون آمديم تا به حرم حضرت بياييم ولي در بين راه هفت نفر سواركار مسلح به ما حمله كردند و زنم را از من گرفتند و بردند اكنون آمده ام كه از حضرت قمر بني هاشم كمك بگيرم . نادر شاه بسيار متأثر شد و گفت من تا شب همسرت را به تو باز مي گردانم ولي جوان عرب كه گويا با نادر و شكوه و هيبت وي آشنايي نداشت گفت من از تو كمك نخواستم من از برادر زينب كبري كمك مي خواهم و بايد هر چه زودتر همسرم را به من بر گرداند و آن دزدها را به كيفر برساند نادر شاه از سخنان گستاخانه آن جوان و اينكه كمك او را رد كرده بر آشفت و گفت بسيار خوب اگر فمر بني هاشم قبل از امشب همسرت را به تو نرساند من ترا كيفر خواهم كرد و به حسابت خواهم رسيد . جوان با مشكل دوم كه همان تهديد نادرشاه بود روبرو شد و خود را به روي قبر مطهر حضرت ابوالفضل انداخت و در حاليكه فرياد مي زد گفت : اي پناه بي پناهان اي پسر اميرالمؤمنين علي به دادم برس .
ناگهان صداي هلهله و فرياد زني توجه همه را جلب كرد كه صدا مي زد : « رأيتك عاليه يبو فاضل ، مشكور ، يخو زينب » !
آن زن با لهجه محلي مي گفت : پرچمت بلند است اي ابوالفضل سپاسگزارم اي برادر زينب ! نادر شاه دستور داد جوان و همسرش را نزد او آوردند و ماجرا را از زن پرسيد او هم مانند شوهرش رسم جاري قبيله و حمله دزدان را بيان كرد و اضافه كرد كه چون دزدان مرا با خود بردند و شوهرم از من جدا و دور شد فرياد بر آوردم و حضرت ابوالفضل را به حق خواهرش زينب كبري قسم دادم تا مرا نجات دهد ناگهان سواري از سوي كربلا نمايان شده با عجله و شتاب بسيار نزديك ما آمد و به دزدان دستور داد كه مرا رها كنند ولي آنها نپذيرفتند و حتي بهه آن سوار حمله كردند كه يكمرتبه ديدم برقي همانند برق شمشير به طرف دزدان حركت كرد و سرهايشان را از بدنها جدا كرد و اكنون جسدها وسرهاي آنها در آن بيابان افتاده است اينك نيز خودم را در اينجا مي بينم .
نادر شاه از ديدن اين كرامت قانع شد كهمقام والاي حضرت ابوالفضل (ع) اين مقدار هست كه به پاداش وفا و ايثاري كه در زندگي نشان داده دستگاهي در كنار برادر عزيزش امام حسين داشته باشد . لذا دستور به توسعه حرم مطهر حضرت ابوالفضل داد و مسجد بالا سر حضرت و مسجد رواق پشت سر را هم احداث نمود و صحن و ايوان را تزيين و تعمير اساسي كرد .

 ضمانت و شفاعت
در كتاب دارالسلام مذكور است : يكي از تلاميذ صاحب رياض گفت : والده يكي از اهل علم در تهران فوت كردهبود جنازه اش را به كربلا آوردند تا دفن كنند. هنگامي كه وي جنازه مادر را ديد متوجه شده كه دماغ او شكسته است. چون از سبب آن سوال كرد؟‌ گفتندلله تابوت از بالاي اسب بر زمين افتاد و دماغ او شكست. فورا جنازه را براي طواف به حرم حضرت ابوالفضل (ع) آورد و عرض كرد: آقا، نماز مادرم صحيح نبود، شما شفاعت كنيد كه او را عذاب نكنند من ضامن هستم كه پنجاه سال نماز او را بدهم بخوانند. اين را گفت و جنازه را دفن نمود.
مدتي گذشت شبي در خواب ديد مادرش را بر درختي آويخته و مي زنند. گفت: چرا مادر مرا مي زنيد؟! گفتند: ابوالفضل العباس(ع) حكم فرموده است . گفت آخر براي چه؟!‌ گفتند: اگر مي خواهي وي نجات يابد فلان مبلغ را بده تا او را نزنيم. چون از خواب بيدار شد و اجرت پنجاه سال نماز استيجاري را به قرار مرسوم آن زمان حساب كرد ديد مطابق با همان مبلغ است كه در خواب گفته اند!‌ لذا آن وجه را به نزد صاحب رياض مرحوم آقا سيدعلي طباطبايي برد كه ايشان بدهند براي مادرش نماز بخوانند.
در اين خواب عبرتي براي توجه به حقوق الهي و ترك مسامحه در اداي آنها براي هر كه به ديده اعتبار در آن نگرد.

  اميد است شفايش داده باشند!
جناب حجت الاسلام والمسلمين عالم متقي آقاي حاج سيد محمدعلي ميلاني فرزند آيت الله العظمي آقاي حاج سيدمحمدهادي ميلاني قدس سره (متوفي آخرين روز ماه رجب سال 1395 ق) طي نامه اي كه براي اينجانب علي رباني خلخالي ارسال داشته اند كراماتي جالب نقل كرده اند كه از اين سيد بزرگوار تشكر وسپاسگزاري ميكنم خداوند او و ما را از ياران حضرت امام مهدي قائم آل محمد عجل الله تعالي فرجه الشريف قرار دهد. ايشان مي‌نويسد:
1. اين جاب در دوران شيرخوارگي به دل درد شديدي مبتلا شدم كه از درد آن بسيار گريه ميكردم به نحوي كه همه از گريه ام عاجز شده و به تنگ آمدند و اطبا هم از معالجه‌ام نااميد شدند . مادرم كه من براي يك دانه و شايد دردانه بودم مرا از نجف اشرف به كربلا برده و در حرم مطهر حضرت ابوالفضل(ع) مي‌گذارد وكنار ضريح مطهر به حضرت عرض مي كند: آقا يا شفايش بدهيد و يا ببريد!
پدرم مرحوم آيت الله العظمي ميلاني مرا برمي‌دارند و به مادرم مي دهند و مي فرمايند اميد است شفايش داده باشند. به مجرد اينكه در آغوش مادر قرار مي گيرم ساكت مي شوم و دل دردم خوب ميشود.

  بايد از زانو قط شود
2. ايضا در سن تقريبا ده سالگي بودم كه پايم ميسوزد ايام جنگ جهاني دوم بود و اطبا و دكترها را به جبهه برده بودند. يك حكيم‌باشي قديمي در معالجه پايم اشتباه مي كند و پايم چركين گرديده و در آن هواي كربلا گوشتهاي آن متعفن مي شود به حدي كه كسي نمي توانست از بوي تعفن به منزل ما وارد و از من عيادت نمايد. مرا به بيمارستان بردند دكترهاي بخش جراحي مي ويند نه تنها گوشت و پوست فاسد شده بلكه بر استخوان پا هم اثر گذاشته و بايد از زانو قطع شود. خوب يادم است كه وقت عمل را هم براي دو روز ديگر معين نموده بودند. در خدمت پدرم مرحوم آيت‌الله العظمي ميلاني و مادرم بودم مرا سوار درشكه كرده و به خياباني بردند كه دَرِ قبله صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع) بود.
مادرم به حضرت عرض كرد: آيا راضي مي شويد من يك پسر داشته باشم و آن هم يك پا نداشته باشد؟!
مرا به منزل بردند. دو روز گذشت مجددا مرا به بيمارستان بردند. دكتر متخصص گفته بود عجيب است! پاي او دارد گوشت تازه مي آورد و از خطر مسلم نجات پيدا كرده است!

  دختري به لطف حضرت عباس(ع) شفا گرفت
3. اصحب قنادي مجلسي اصفهان دختري داشت كه مبتلا به صرع و لغوه شديد بود تمام بدن دختر مي لرزيد به طوري كه حتي ديدگان او نيز آرام نداشت. اطباي تهران و اصفهان از معالجه او عاجز شدند. دختر را براي استشفا به كربلا بردند. روز عرفه بود بسيار شلوغ و ازدحام جمعيت با زحمت زياد او را به صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع) برده پاي ايوان گذاردند. طولي نكشيد كه آن دختر پدر و مادرش را صدا زد به سويش رفتند ديدند تمام بدن و سر آرام گرفت و شفا يافته است!‌ زوار كه متوجه اين كرامت شدند بنا كردند به هلهله زدن و اطرافش جمع شده و تبرك مي‌جستند. زوار اصفهاني كمك كردند او را از ميان غوغاي جمعيت نجات داده به منزلگاه اصفهاني‌ها بردند كه تحت سرپرستي پدرم مرحوم آيت الله العظمي ميلاني تاسيس شده بود سه روز متوالي جشن گرفتند از اطراف و اكناف زنهاي زائر و زوار مجاور كربلا براي ديدن او مي آمدند و اشك شوق مي‌ريختند.

  خنجر ملوكانه، تبرك مي يابد
4. روزي همزمان با تعويض صندوق خاتم حضرت ابوالفضا العباس(ع به حرم مطهر مشرف شده بودم كه ديدم افسري وارد شد و خنجري كه قاب آن از طلا و نقره بود در دست داشت. اظهار مي كرد بنا است ملك فيصل دوم تاجگذاري نمايد و بايد به رسم عرب ها خنر به كمر ببندد. به من گفته اند اين خنجر را آورده و به صندوق حضرت ابوالفعضل(ع) تبرك نمايم تا ملك فيصل از شر دشمنان و ديگر خطرات در امان باشد.
تا آنجايي كه اين جانب خبر دارم موقعي كه ملك فيصل در خانه اش كشته شد آن خنجر مبارك به كمر او نبود!

  با تعجب گفت چشمت خيلي خوب است!
5. آقاي حاج يوسف حارس كه مردي اديب است و كتابخانه مهم خود را به مكتبه اميرالمونين(ع) در نجف اهدا نموده و فعلا مسئول آن كتابخانه مي باشد اين قضيه را برايم نقل كرد:
ايشان رفيقي دارد به نام عاد، فرزند عبدالعباس آل مزهر كه وكيل پايه يك دادگستري در بغداد است و پدرانش از شيوخ مهم فرات الاوسط مي باشند و در استقلال عراق نقش مهمي داشته‌اند. اين آقاي عاد چشم راستش نابينا شد و به اطباي بغداد مراجعه كرد چون خللي در شبكه داخل چشم بود او را مايوس نمودند. براي معالجه عازم لندن گرديد.
آنجا به او گفتند احتمال شفا و معالجه 5 درصد است و ما هيچ تعهدي براي معالجه به شما نميدهيم، اگر حاضريد به مسئوليت خودتان اقدام به عمل نموده و ورقه را امضا كنيد او امضا كرد. شبي كه صبح آن بناد بود عمل انجام شود از روي تخت بيمارستان به حضرت ابي الفضل(ع) متسول شده و بنا به رسم و عادت جاري 5 عدد گوسفند هم براي حضرت عباس(ع نذر كرد و با حالت اضطراب به خواب رفت.
در عالم رويا به محضر حضرت ابوالفضل(ع) شرفياب شد به وي فرمودند: نگران نباش چشمت خوب مي شود و من گوسفند نمي خواهم فقط چيزي كه قصد زيارت حضرت سيدالشهداء(ع) به نيابت من و چون به حرم مطهر رسيدي مي‌گويي: اباعبدالله، مرا حضرت ابالفضل فرستاده كه شما را از طرف ايشان زيارت نمايم.
عمل جراحي انجام شد روز بعد وقتي كه پروفسور جراح كه چشم او را عمل نموده بود چشم او را باز نمود و فهميد كه چشمش خيلي خوب عمل شده خوشحال شد با تعجب گفت چشمت خيلي خوب است! مريض قصه خواب خود را براي او نقل كرد. دكتر متحير ماند و بر تعجبش افزوده گرديد.
اين مختصري بود از كرامات حضرت ابوالفضل باب الحوائج(ع)، اميد است خدمات شما مورد قبول درگاهش گردد. سيد محمدعلي ميلاني غره رجب 1414 هجري قمري.