![]()
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان
• حضرت ابوالفضل العباس و علي اكبر به فرمان امام حسين (ع) به استقبال قزويني مي روند
• ناگاه دستي پيدا شد و او را از غرق شدن نجات داد !
• شفاي فلج
• نابينايي كه همه او را مي شناختند شفا يافت
▲
حضرت
ابوالفضل العباس و علي اكبر به فرمان امام حسين (ع) به استقبال قزويني مي روند
مرحوم عراقي در دارالسلام ، مكاشفه آخوند ملا عبدالحميد قزويني را چنين نقل كرده
است :
مي فرمايد : از اول اوقات مجاورت تا حال زيارات مخصوصه حسينيه را مداومت نموده و
ترك نكرده ام مگر آن شب را كه مصمم به بيتوته اربعين مسجد سهله گرديدم و جميع آنها
را پياده رفته و غالب آنها را هم با زوار نبوده ام بلكه بي راه رفته ام و در شب آخر
، وقت عصر بيرون رفته و فردا را در كربلا بوده ام و در ورود آنجا هم غالبا منزل
درست معيني نداشته ام بلكه در ايوان حجرات صحن مطهر يا در خود صحن يا در توابع آن
منزل نمودم چون بضاعتي نداشتم و متمكن از مخارج و كرايه منزل نبوده ام .
اتفاقا روزي به اراده كربلا بيرون رفتم چون به بلندي وادي السلام رسيدم جمعي از
اعزه و اعيان را ديدم كه از براي مشايعت آقا زاده اي بيرون آمده اند پس او را با
كمال احترام سوار كجاوه كردند و دعاي سفر در گوش او خواندند و قدري با او همراه
شدند پس وداع كردند و اذان در عقب او گفتند و ساير آداب آقايي را با او به جا
آوردند و او هم با نوكر وبنه و ساير لوازم سفر روانه گرديد .
چون اين عزت را ديدم و ذلت خود را هم مشاهده كردم ملول و خجل شدم و با خود گفتم كه
اين دفعه هم كه بيرون آمده ام مي روم لكن بعد از اين اگر اسباب مساعدت كرد كه بر
وجه ذلت نباشد مي روم والا نمي روم و آنكه تا به حال رفته ام كفايت مي كند ! پس اين
دفعه را رفتم و برگرديدم و بعد از آن عازم شدم كه ديگر به طريق مذلت نروم و بر همان
اراده بودم تا آنكه وقت زيارت مخصوصه ديگر رسيد و چند نفر از طلاب آمده پرسيدند كه
چه روز اراده زيارت داري كه ما هم با تو بياييم ؟ گفتم من اراده ندارم زيرا كه خرج
منزل و كرايه ندارم و پياده هم نمي روم . گفتند كه تو هميشه پياده مي رفتي . گفتم :
ديگر نمي روم گفتند : اين دفعه را كه ما اراده پياده رفتن داريم برو كه ما هم از را
ه باز نمانيم بعد را خود مي داني .
بالاخره پس از اصرار و انكار ، رفتند و از براي توشه راه خريداري كردند و مرا با
اصرار برداشتند و بيرون آمده با ايشان روانه شديم و چون وقت رفتن تنگ شده و فرداي
آن روز ، روز زيارت بود صبح را بيرون رفتيم كه ظهر را در كاروانسراي شور بخوابيم و
شب را به كربلا برسيم . پس با همراهان كه دو نفر بودند ، روانه شده وارد كاروانسرا
گرديديم در وقتي كه زوار شب صبح بار كرده بودند چون شب زيارتي بود و از زوار كسي
نبود و چونكه آن اوقات كاروانسرا مخروبه بود و هوا هم گرم بود و خانواري هم در
كاروانسرا نبود كسي نمي ماند . به علاوه آنكه كاروانسرا هم از خوف طراران عرب مأمون
نبود بلكه گاه گاه در داخل كاروانسرا مردم را برهنه مي كردند و احيانا اگر از طلاب
و مجاورين وارد مي شدند و استعدادي نداشتند از خوف عرب اسباب و لباس خود را در زير
زباله مستور مي كردند . ما بعد از ورود چون اسباب قابلي نداشتين در داخل طويله صفه
بزرگ مسقفي بود در آن منزل كرديم و پس از صرف غذا خوابيديم . اتفاقا من از همراهان
زودتر بيدار شدم و ابريق را برداشته از براي وضو بيرون آمدم و بعد از مقدمات وضو ،
برصفه اي كه در وسط كاروانسرا بود بالا رفتم و بر لب آن صفه رو به در كاروانسرا
نشسته مشغول وضو شدم . در اثناي وضو كه مشغول مسح پا بودم شخصي را ديدم كه در زي
لباس اعراب پياده از درب كاروانسرا داخل گرديد وي با سرعت تمام نزد من آمد كه گمان
آن كردم كه او از اعراب بيابان است و اراده آن كرده كه مرا برهنه كند لكن چون قابلي
با خود نداشتم چندان خوف نكردم و مسح پا را تمام نمودم . چون نزديك آمد متوجه من
گرديد گفت : ملا عبدالحميد قزويني تو هستي ؟
چون بدون سابقه آشنايي نام مرا ذكر نمود تعجب كردم و گفتم : آري منم آنكه گويي .
گفت : تويي كه مي گفتي كه من به اين ذلت و خواري ديگر به كربلا نمي روم ، مگر آنكه
به طريق عزت متمكن و قادر شوم ؟ قدري تأمل كردم كه اين شخص اين واقعه را از كجا
دانست باز در جواب گفتم : آري !
گفت : اينك آماده شو كه مولاي تو ابوالفضل العباس و آقاي تو علي بن الحسين به
استقبال تو آمده اند كه قدر خود را بداني و به اعتبارات بي اعتبار دنيا افسرده و
مهموم نگردي . چون اين سخن شنيدم متحير ماندم و مبهوت گرديدم كه اين شخص چه مي گويد
؟! ناگاه ديدم كه دو نفر سواره با شمايل آن دو بزرگوار كه شنيده و در كتب اخبار و
مصيبت ديده بوديم با آلات و اسلحه حرب – حضرت ابوالفضل در جلو و علي اكبر از دنبال
– از باب كاروانسرا داخل صحن آن گرديدند . چون اين واقعه را ديدم بي اختيار خود را
از بالاي آن صفه پايين انداخته دويدم و خود را به پاي اسبهاي ايشان انداخته بوسيدم
و به دور اسبهاي ايشان گرديدم و زانو و ركاب و پايشان را بوسيدم . بعد از آن با خود
خيال كردم كه خوب است كه رفقا را هم اعلام كنم و از خواب بيدار نمايم كه به خدمت آن
دو فرزند حيدر كرار برسند . پس با سرعت به نزد ايشان رفتم و بر بالين يكي از آنها
كه ملا محمد جعفر نام داشت نشستم و با دست او را حركت دادم و گفتم : ملا محمد جعفر
، برخيز كه حضرت عباس (ع) و علي اكبر (ع) به استقبال آمده اند بيا به خدمت ايشان
شرفياب شو .
ملا محمد جعفر چون اين سخن بشنيد گفت : آخوند چه مي گويي ؟ مزاح و شوخي مي كني ؟
گفتم: نه والله ، راست مي گويم بيا ببين هر دو تشريف دارند چون اين حالت و اصرار
را از من ديد دانست كه چيزي هست برخاست و به زودي دويد . چون رفتيم كسي را نديديم و
از در كاروانسرا هم بيرون رفته و اطراف صحرا را كه هموار و راه آن تا مسافت بسيار
ديده مي شود مشاهده كرديم و اثري يا غباري از آن پياده و دو سوار نديديم . پس متأسف
و متحير بر گرديديم . و از عزم و اراده سابق برگرديده تائب و نادم شده و عازم بر آن
گرديدم كه زيارت آن مظلوم را ترك نكنم اگر چه بر وجه ذلت و زحمت باشد و اگر عذر
شرعي عارض شود تدارك و قضا كنم والي الان ترك نشده و مادام الحيات هم ترك نخواهد شد
ان شاءالله تعالي .
▲
ناگاه دستي پيدا شد و او را از غرق شدن نجات داد !
يكي از علماي موثق اصفهان نقل نمود : شخصي كه از خانواده سيادت و علم بود در اصفهان
در رودخانه اي غرق شده و از همه جا مأيوس توسل به حضرت اباالفضل پيدا كرد ناگاه
دستي پيدا شد و او را از آب عبور داد تا به خشكي رسيد .
▲
شفاي فلج
عالم جليل القدر شيخ حسن فرزند علامه شيخ محسن از نوادگان صاحب جواهر «قدس السره »
از حاج منشيد بن سلمان از اهل فلاحه كه شخصي عارف و بصير و مورد اعتماد بوده و خود
اين كرامت را مشاهده كرده بود نقل مي كند كه گفت :
مردي از طايفه «براجعه » در خرمشهر به نام مخيلف به مرضي در پا دچار شد كه همه
پاهايش را فرا گرفت و آنها را از حركت انداخت سه سال بدين ترتيب گذشت و اكثر مردم
خرمشهر او را مشاهده مي كردند كه در بازار و مجالس سوگواري سيدالشهدا در حاليكه خود
را بر روي دست و پاهايش مي كشيد و از مردم در راه رفتن كمك مي گرفت در رفت و آمد
بود . شيخ خزعل كعبي در خرمشهد حسينيه اي داشت كه دهه اول محرم در آن مجلس عزاداري
برپا مي ساخت و جمع بسياري از جمله زنان كه در طبقه بالاي حسينيه مي نشستند در آنجا
حضور مي يافتند . در آن منطقه رسم بود كه چون شخصي مديحه خوان در نوحه خود به ذكر
شهادت مي رسيد اهل مجلس به پا مي خاستند و با لهجه هاي مختلف به سر و سينه مي زدند
. مخيلف در اين مجلس شركت مي جست و چون نمي توانست پاهاي خود را جمع كند در پاي
منبر مي نشست .
در روز هفتم محرم كه رسم بود مصيبت حضرت ابوالفضل خوانده شود زماني كه خطيب به ذكر
سوگواري قمر بني هاشم پرداخت حضار از مرد و زن برخاستند و به شيوه معمول بگرمي به
عزاداري پرداختند در آن حال ناگهان مخيلف را هم مشاهده كردند كه بر روي پا ايستاده
و بر سر و رو مي زند و چنين نوحه مي خواند : «منم مخيلف كه عباس مرا بر سر پا داشت
» مردم كه اين معجزه را از حضرت ابوالفضل مشاهده نمودند بر او هجوم آورده او را در
آغوش گرفتند و بوسيدند و لباسهايش را هم براي تبرك پاره كردند شيخ خزعل كه چنين ديد
به خدمتكارانش دستور داد او را از ميان مردم خارج كرده به يكي از اطاقهاي مجاور
برند . آن روز در خرمشهر از روز عاشورا پرغوغاتر گشت و گريه و فرياد و فغان از زن و
مرد شهر را به لرزه در آورد ملا عبدالكريم خطيب از اهل منبر خرمشهر برايم تعريف كرد
كه شيخ خزعل هر روزه براي حضار مجلس طعامي فراهم يم ساخت و ان روز به سبب گريه و
سوگواري مردم تا ساعت 9 افتادن سفره غذا به تأخير افتاد . از مخيلف سوال شد كه قضيه
چگونه اتفاق افتاد ؟ گفت : آن هنگام كه مردم در عزاي عباس بر سر و صورت مي زدند من
در حاليكه پاي منبر بودم به خوابي كوتاه رفتم در خواب مردي نيكو و بلند قامت و سوار
بر اسبي سپيد و درشت هيكل را در مجلس ديدم كه به من فرمود : مخيلف چرا در عزاي حضرت
عباس بر سر و صورت نمي زني ؟ گفتم : اي آقاي من در اين حال توانايي ندارم . فرمود :
برخيز بر سر و صورت بزن !
گفتم : مولايم نمي توانم برخيزم .
فرمود : برخيز بر سر و صورت بزن !
گفتم : سرورم دستت را به من بده تا برخيزم .
فرمود : من دست ندارم .
گفتم : چگونه برخيزم ؟
فرمود : ركاب اسب را بگير و برخيز . من ركاب اسب را گرفتم و است وي جهشي كرد و مرا
از پاي منبر خارج نمود و سپس از من غايب شد و من ديدم كه سلامت خود را باز يافته ام
.
▲
شفاي
درد بي درمان
من در اوايل ذي القعده سال 1351 هجري قمري ازدواج كردم و بعد از گذشت يك هفته به
زكام و تب گرفتار شدم . براي معالجه نزد اطباي نجف رفتم اما اقدامات آنان سودمند
واقع نشد و بيماري شدت گرفت . در اول جمادي الاولي سال 1353 هجري قمري به كوفه رفتم
و تا ماه رجب آنجا ماندم در حاليكه هنوز تب قطع نشده و ضعف بر بدنم مستولي گشته و
قادر به ايستادن نبودم . سپس به نجف باز گشتم و تا ذي القعده آن سال بدون مراجعه به
طبيب در آنجا به سر بردم زيرا مي دانستم كه مداواي ايشان مؤثر واقع نمي شود .
در ذي الحجه همان سال دكتر مشهور نجف محمد زكي اباظه كه قبلا نيز نزد او معالجه
كرده بودم با دكتر محمد تقي جهان و دو طبيب ديگر از بغداد به نجف آمدند تا مرا
مداوا كنند اما بيماري به حدي رسيده بود كه مبفقا اعلام داشتند مرض غير قابل بهبود
است و سرانجام تا يك ماه ديگر مرا به كام مرگ خواهد انداخت .
محرم سال 1354 هجري قمري فرا رسيد و پدرم براي اقامه عزاي سيدالشهدا عازم قريه اي ك
شاهزاده قاسم فرزند حضرت امام موسي كاظم در آنجا دفن بود گشت و فقط مادرم كه دائما
در حال گريه بود نزدم ماند و به پرستاري از من پرداخت شب هفتم ماه ، مردي با هيبت
را در خواب ديدم كه داراي سيمايي نوراني و دلفريب بود و شباهت بسياري به سيد مهدي
رشتي داشت وي از حال پدرم پرسيد گفتم كه به قاسم آباد رفته است .
فرمود : پس چه كسي در مجلس ما در روز پنجشنبه اقامه عزاداري خواهد نمود ؟ و آن شب
پنجشنبه بود سپس فرمود : پس تو بيا نوحه بخوان و عزاداري را بر پا دار . سپس از
مقابلم در گذشت و بعد از اندكي مجددا نزدم آمد و گفت : فرزندم سيد سعيد به كربلا
رفته است تا براي اداي نذري كه كرده است مجلس مصيبتي براي مصائب ابوالفضل بپا دارد
تو هم به كربلا برو و مصيبت عباس را بخوان و سپس از من پنهان شد .
از خواب بيدار شدم و مادرم را نگريستم كه بالاي سرم مشغول گريه است . مجددا به خواب
رفتم و باز ان سيد مذكور آمد و گفت مگر نگفتم كه فرزندم سعيد به كربلا رفته و تو
بايد در مجلسش مصيبت ابوالفضل را بخواني چرا نمي پذيري ؟
باز بيدار شدم براي بار سوم كه به خواب رفتم سيد مزبور باز مراجعت نمود و با تندي و
شدت گفت : مگر نمي گويم به كربلا برو پس اين تأخير براي چيست ؟ اين مرتبه ترس مرا
فرا گرفت و بيمناك از خواب برخاستم و ماجرا را براي مادرم بازگو كردم . ان مسرور شد
و تفأل زد كه آن سيد ابوالفضل بوده است .
صبح كه فرا رسيد مادرم بر آن شد كه مرا به حرم حضرت عباس در كربلا ببرد اما هر كس
از اين تصميم او آگاه شد به خاطر ضعف بسياري كه در من بود به حدي كه حتي قادر به
نشستن در وسيله نقليه نبودم او را از اين كار باز مي داشت لذا با وجود اصرار مادرم
سفر به كربلا تا روز دوازدهم محرم صورت نگرفت يكي از خوشان كه چنين ديد گفت : مرا
بر تخت رواني بگذارند و بدينگونه حركت دهند اين امر انجام شد و مرا در آن حالت به
حرم مطهر حضرت عباس بردند و در كنار ضريح به خواب رفتم . شب سيزدهم محرم در حالت
اغما بودم كه سيد مذكور آمد و فرمود : چرا روز هفتم كه سعيد چشم انتظار تو بود در
آن مجلس حاضر نشدي ؟ حال كه روز هفتم حضور نيافتي به جاي آن امروز ك روز سيزدهم ، و
روز دفن عباس است برخيز و مصيبت حضرت عباس را بخوان . سپس از مقابلم ناپديد شد و
چندي بعد مجددا نزد من آمد و مرا به مصيبت خواني فرا خواند .
براي بار سوم دست روي كتف راستم ، كه بر آن مي خوابيدم گذاشت و فرمود تا كي در خواب
؟ ! برخيز و مصيبتم را ذكر كن ! من در حاليكه هيبت او سرا پاي وجودم را به لرزه
افكنده بود بپا خاستم و سپس مدهوش انوار او گشته و به زمين افتادم و اين امر را هر
كس كه در حرم مطهر بود مشاهده نمود . پس از مدتي در حاليكه عرق بر بدنم نشسته بود
به هوش آمدم ولي ديگر هيچ آثاري از ضعف و بيماري در بدنم به چشم نمي خورد و اين امر
در شب سيزدهم محرم الحرام سال 1354 هجري قمري 5 ساعت از مغرب گذشته اتفاق افتاد .
مردم كه چنين ديدند از حرم و صحن و بازار گردم جمع شدند و شروع به تكبير و تهليل
نموده و لباسم را پاره كردند . مأمواران حرم آمدند و مرا به يكي از حجره هاي صحنن ،
كه مقابل حرم بود بردند و من تا صبح در آنجا به سر بردم . چون فجر طالع شد وضو
ساختم و با صحت و سلا مت كامل در حرم نماز خواندم و سپس شروع به ذكر مصائب ابوالفضل
نمودم به سببت اين كرامت سيد سعيد كتابي بالغ بر 400 صفحه در احوال حضرت ابوالفضل
نگاشت كه براي نگارش آن تلاش بسيار كرد و در جمع و تبويب آن شبهاي فراواني را به
صبح رساند . خداوند به او پاداشي جزيل دهد .
▲
سلام بر تو اي خادم عباس (ع)
مؤلف كتاب الوقايع از آيت الله العظمي حاج ميرزا حسن شيرازي نقل كرده كه فرمودند:
من از سامرا براي زيارت حسين بن علي رهسپار شدم . در بين راه به منزل يك نفر رئيس
قبيله وارد شدم ضمن پذيرايي زني پيش من آمد و گفت : « السلام عليك يا خادم العباس »
درود بر تو اي خادم عباس . من از اين طرز سلام تعجب نمودم از رئيس قبيله پرسيدم اين
زن كيست ؟ و چرا اينجور سلام مي دهد ؟
جواب داد : اين زن خواهر من است .
زماني من سخت مريض شدم به گونه اي كه حالم وخيم گشت و به حالت احتضار رسيدم در آن
حال ديدم كه خواهرم بالاي تپه اي كه جلوي منطقه سكونت ايل ما قرار دارد رو به سوي
قبر مولاي ما عباس كرده و با گيسوي پريشان و چشم گريان مي گويد : ابالفضل ، از خدا
بخواه برادرم را شفا دهد . سپس دو آقاي بزرگوار را مشاهده كردم يكي از آنان به
ديگري گفت : برادرم ، حسين ببين اين زن مرا وسيله شفاي برادر خود قرار داده است از
خدا بخواه تا او را شفا دهد امام حسين فرمود اين شخصي است كه نزديك است دنيا را
بدرود گويد و كار ا زكار گذشته است . خواهرم براي بار دوم و سوم با لحن تند از
مولاي ما عباس خواست تا از خدا براي من درخواست شفا نمايد .
مجددا ديدم كه عباس با ديده اشكبار به امام حسين عرضه مي دارد : برادرم ، از خدا
بخواه كه اين مريض را شفا دهد و گرنه لقب باب الحوائج را از من سلب نماييد . امام
حسين با توجهي كامل فرمود : برادرم ، خدايت سلام مي رساند و مي فرمايد اين موقعيت
تا روز قيامت براي تو باقي است . ما به احترام تو اين مريض را شفا داديم .
درگاه تو چو قبله ارباب حاجت است باب الحوائجش همه جا گفتگو كنند
▲
شفاي طفل بيمار
سيد جليل آقاي حاج سيد محمد علي ضوابطي نقل كرد كه : به اتفاق خانواده و فرزند زاده
ام به زيارت عتبات عاليات مشرف شدم نوه چهار ساله ام كه با ما همرا ه بود بيمار شد
ون بتدريج حال او وخيم شده به حال بيهوشي افتاد . دكتر حافظه الصحه را به بالين وي
آورديم . پس از معاينه نسخه اي نوشت و به دست ما داد و حركت كرد . بيرون اطاق ، در
حال بدرقه به من اظهار كرد حال اين بچه بسيار بد است و اميد بهبودي در باب او نمي
رود من نخواستم نزد خانم شما حرفي بزنم همسرم از اطاق ديگر حرف دكتر را شنيد بي
درنگ چادر بر سر كرده و گفت : اكنون مي روم و كار را درست مي كنم .
او رفت و پس از لحظاتي ديدم طفل بيمار سر از بستر برداشته مي گويد : آقا جان مرا در
آغوش بگير. ! تعجب كردم كودك بي هوش چگونه يكباره به هوش آمد ؟ او را در بر گرفتم
آب خواست به او دادم . گفت : بي بي خانم (همسرم ) كجاست ؟ گفتم : الان مي آيد .
هنوز در عالم تعجب بودم كه خانم وارد شد و با ديدن كودك در آغوش من گفت : ديدي كار
را به سامان آورده و براي مريض در خطر مرگ شفا گرفتم ؟ گفتم چه كردي ؟ و كجا رفتي ؟
گفت : به حرم مطهر مولانا العباس رفتم و گفتم : يا اباالفضل ، من زوار تو هستم اگر
باب الحوائج نبودي من بدين آستان روي نمي آوردم اينك بچه ام در خطر مرگ است شفاي او
را از تو مي خواهم و گرنه من جواب پدر او را چه دهم ؟ اين سخن را گفتم و از حرم
بيرون آمدم اينك فهميدم كه در اثر توجه خاص مولانا العباس بيمار شفا يافته است .
▲
نابينايي كه همه او را مي شناختند شفا يافت
شيخ و عالم جليل القدر آقا شيخ مهدي كرمانشاهي حكايت كرد : يك مرد كاسب كوري بود كه
در بازار بين الحرمين دكان داشت و همه او را مي شناختند . تا ياد داشتيم او را
نابينا ديده بوديم يك روز در مقبره وابسته به خودمان كه در رواق پايين پاي بارگاه
حسيني مي باشد خوابيده بودم و چون هوا كمي گرم بود لاي درب مقبره را باز گذاشته
بودم تا باد بيايد .
در اين حين ، .ناگهان صداي هياهو شنيدم . سگاه كردم ديدم از سمت صحن گوچك مردم
زيادي داخل حرم شدند . چون درب مقبره ما باز بود جمعيت به سوي مقبره ما هجوم آوردند
. در ان ميان عده اي دور مردي را گرفته داخل مقبره ممودند و در را بستند . خوب كه
نگاه كردم ديدم آن مرد نابيناي معروف و مشهور است كه هر دو چشم او به درشتي باز شده
مثل كاسه خون سرخ مي درخشد ! مردم لباسهاي او را پاره پاره كرده و فوج فوج براي
ديدن او هجوم مي آوردند آنان انگشت جلو چشم او مي گرفتند و مي پرسيدند : اين چند تا
است ؟ و او درست جواب مي داد به همين حال مدتي در مقبره ماند فشار و ازدحام مردم
آرام گرفت . از او سوال كردم معلوم شد حضرت اباالفضل چشم او را بينا و روشن و قلب
مؤمنين را از سرور چون گلشن نموده اند .
▲
عبور از قرنطينه
علامه شيخ محمد باقر نويسنده كبريت احمر مي نويسد : زماني كه در نجف بودم وبا
وطاعون شيوع افته بود و مردم مي مردند ناچار شدم از نجف خارج شوم شوق زيارت حضرت
سيدالشهدا ابو عبدالله الحسين و برادرش حضرت ابوالفضل العباس مرا بي تاب نموده بود
ولي قرنطينه مانع از تشرف به آستان آن حضرت بود و عبود امكان نداشت مع ذلك پياده
بيرون رفتم شب را در خانه اي نزديك به كاروانسرا خوابيدم و چون صبح شد عازم كربلا
شدم در راه مردي نوراني كه عمامه كوچكي به سر داشت با من ملا قات كرد و فرمود : به
كربلا مي روي ؟ عرض كردم : بلي ،
فرمود : چون تنها هستي من رفيق تو هستم . بسيار خوشحال شدم با يكديگر روانه شديم .
در بين راه مرا به صحبتهاي شيرينش مشغول داشت از او پرسيدم از كجا آمدي ؟
فرمود : از اين بيابان . پس از اندك زماني خود را نزديك چادرها ديدم چون قرنطينه را
ديدم ترس بر من غلبه كرد.
فرمود : من با تو هستم خاطر جمع باش كسي به تو كاري ندارد چيزي از طلا با خود داشتم
در دل خود گفتم طلاها را مخفي كنم او خنديد و فرمود چون من با تو هستم احتياجي به
اين كارها نيست ولي من غافل بودم و توجه نداشتم كه چه شد به اين زودي به كربلا
رسيديم و ترس من باقي بود .
گفتم : بياييد از سمت حرم حضرت ابوالفضل العباس برويم و توجه كردم به قبه مطهره آن
حضرت كه نزديك به آن بوديم و چون خيمه هاي قرنطينه را در وسط راه زده بودند از همان
درب خيمه ها عبور كرديم گويا كور و گنگ شدند و اصلا با ما حرف نزدند . در كربلا آن
مرد از من جدا شد و نفهميدم به كدام سمت رفت و هر چه هم به دنبال او گشتم ديگر او
را نديدم .
▲
روضه بخوانم شايد فرجي حاصل شود !
سيد اجل آقا سيد ولي الله طبسي حكايت كرد كه: ده سال قبل تقريبا كربلا در بلا غرق و
مبتلا بود و اواخر دولت عثماني بود . اهالي در مجادله با حكومت در « واقعه حمزه بيك
» كه معروف مي باشد گرفتار بودند من در نهايت فقر و سختي با چند سر عائله به سر مي
بردم ولي هر هفته عصر جمعه روضه مي خواندم و هر چه ميسر مي شد ولو خرما در مجلس مي
آوردم يك هفته قدري خرماي زاهدي براي مجلس ذخيره كرده بودم كه از قضا چند نفر از
اعراب « قصبه شفاته از توابع كربلا »شفاثه ، به مهماني وارد منزل ما شدند آنان از
ترس جنگ به حضرت عباس پناه آورده بودند و چون منزل ما در جوار آن حضرت بود به خانه
ما آمدند چيزي در بساط نبود و مجبور شدم با خرماهاي مذكور از ايشان پذيرايي كنم .
چند روزي گذشت صبح جمعه شد و در فكر روضه و تهيه وسائل آن افتادم به در خانه يكي از
رفقا رفتم و گفتم دو قران قرض بگيرم نداشت در راه بازگشت وارد صحن حضرت سيد الشهدا
شدم گفتم غنيمت است زيارتي بكنم بعد از بيرون آمدن با هجوم مردم از سمت خيمه گاه به
طرف صحن مواجه شدم منزل سيد علي مسئله گو كه از صدمه توپ متزلزل گرديده بود خراب شد
و از صداي تخريب آن مردم خيال كردند توپ ديگري زده اند و لذا به در و ديوار دالان
صحن فشار آوردند و در نتيجه پوست ساق پايم خراش برداشت ناچار از طرف كوچه و بازار
به منزل برگشتم در آنجا با حال زار و نهايت انكسار گفتم : بهتر آن است كه به حرم
حضرت ابوالفضل مشرف شوم و عرض حال نمايم محل جراحت را شستم و به حرم محترم پناه
جستم هيچ ذي حياتي ، جز دو كبوتر در حرم نديدم . عرض كردم : مولاي من پايم مجروح
شده تا مخارج خود را از آن عاليجناب نگيرم دست بردار نيستم و بيرون نخواهم رفت .
مجلس روضه دارم و وسائل آن مهيا نيست . سپس با خود گفتم : دو كلمه روضه بخوانم شايد
فرجي شود ايستادم و شروع به خواندن روضه كردم در همانحال ملتفت شدم كه اگر كسي
بيايد و بگويد براي كه روضه مي خواني ؟ چه بگويم ؟ روضه را ترك كردم و مشغول نماز
هديه شدم از نماز كه فارغ گرديدم ديدم متصل به من كنار ديوار مانند صراف كه روي
صندوق خود پول را مرتب مي چيند يك دسته دو قراني گذارده اند !
گفتم : به به ! ملا ابوالفضل مرحمت فرمود زيرا اگر از جيب كسي ريخته شده بود به اين
وضع دسته كرده روي زمين قرار ن