![]()
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان
• هيچگونه آسيبي به مغازه نرسيد
• به بركت نام اباالفضل هيچ كدام صدمه نديديم
• يا ابالفضل العباس عليه السلام به داد ما برس
• (گره گشا) لحظههاي بينهايت عشق
• شفاعت حضرت ابوالفضل العباس ( ع)
• پس از چهل سال درس خواندن به اندازه اين بچه معدان …..؟ !
• ظهور كرامت باهره از حضرت ابوالفضل (ع) در بلده اردبيل
▲ هيچگونه آسيبي به مغازه نرسيد
2. حاج حسن تاج كه فعلا هر سال در روز ميلاد صاحب پرچم باني هيئت ميباشد در بازار تهران مغازهاي دارد كه به قول خودش بيمة حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است. چندي قبل، قسمتي از بازار تهران در آتش سوخت، به گونهاي كه مغازههاي اطراف آن بكلي سوخت ولي هيچگونه آسيبي به مغازه ايشان نرسيد! روز بعد كه بازاريان به آن محل مراجعه كردند با كمال تعجب ديدند كه تمام مغازههاي اطراف سوخته ولي به اين يك مغازه آتش سرايت نكرده است و بدينسان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اين مغازه را از آتش مصون نگهداشت.
▲ به بركت نام اباالفضل هيچ كدام صدمه نديديم
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي اكبر قحطاني، در 10 ربيع الاول 1419 هـ ق فرمودند:
يك نفر راننده به نام حاج درويش، اهل بوشهر، نقل كرد: يك روز با ماشين كمپرسي همراه كمك راننده، در حركت بوديم، ناگاه به ماشيني كه تصادف كرده بود برخورد نموديم. از آن گذشتيم و بعد با يك ماشين تريلي روبرو شديم كه در مسير ما برخلاف قانون در حركت بود. خلاصه، به قول معروف، مرگ را به چشم خود در چند قدمي خويش ديديم، كه يكمرتبه من و بغل دستيم فرياد زديم: ياابوالفضل.
با گفتن اين كلام. ناگهان گويي كسي اطاق تريلي را گرفته به آن طرف كه در مسير خودش بود پرت كرد و از جاده خارج شد، در حاليكه ما و ماشين هيچكدام به بركت نام مبارك حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام صدمهاي نديديم.
▲ يا ابالفضل العباس عليه السلام به داد ما برس
جناب دكتر عبدالجليل مسگرزاده در تاريخ 8/2/1372 شمسي از دانشگاه علامه طباطبايي تهران چنين مينويسد:
پدرم در اوان كودكي من فوت نمود و مادرم را با من (كه يك پسر پنج ساله بودم) و خواهر دو سالهام تنها گذاشت. در آخرين لحظات حيات پدرم، مادرم با ناراحتي از وي ميپرسد كه ما را به چه كسي ميسپاري؟! و آن مرحوم در جواب ميگويد:
در تمام عمر، توكل من به خداوند بوده است و چون به كسي بدي نكرده و به ناموس كسي چشم بد نداشتهام، شما را به خداي بزرگ ميسپارم.
مادرم كه در جواني شوهرش را از دست داده بود، از تنهايي بسيار ترس و وحشت داشته، فقر و مسكنت نيز از سوي ديگر باعث ميشد كه اكثر شبها نخوابد و اوقات را به دعا و ثنا به درگاه الهي بگذراند. وي روي اعتقاد و توسل، هر شب چندين بار در تنهايي به زبان جاري ميكرده است كه: «يا اباالفضل العباس عليه السلام، به داد ما برس!». تا اينكه در يك شب زمستاني، بين خواب و بيداري صدايي را از پشت پنجره اتاق ميشنود كه ميگويد:
تا چند يااباالفضل عليه السلام ميگويي؟! اباالفضل العباس من هستم، نترس بخواب، كسي مزاحم تو نخواهد شد!
مادرم ميگويد: از آن شب چنان قوت قلبي به من دست داد كه نه تنها ديگر نميترسيدم، بلكه با اميدواري و شجاعت خاصي به سرپرستي شماها «من و خواهرم» ميپرداختم.
مادرم، كه هنوز در قيد حيات است، هم پدري و هم مادري ما را عهده دار بود. وي با توكل به خداوند، كه پدرم در دم مرگ به آن سفارش كرده بود، و با عنايت حضرت عباس عليه السلام توانست از كودكي پدر از دست داده چون من، يك استاد دانشگاه بسازد (و ما التوفيق الا بالله) و فرزندان خود را افرادي لايق و معتقد به اسلام تربيت كند(1)
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي سيدسجاد عبقاتي، از اعقاب مرحوم آيه الله العظمي ميرحامدحسين هندي صاحب كتاب شريف «عبقات الانوار» (متوفي 18 صفر الخير 1306 هـ ق)، چند كرامت به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده، اين كرامات را زحمت كشيده از كتاب درگاه حضرت عباس عليه السلام ترجمه كرده است چون اين كتاب اردو ميباشد ترجمه فارسي آنرا در اختيار ما گذاشته از ايشان تشكر ميشود:
در نيمه شعبان سال 1418 هـ ق همراه يكي از روحانيون هندي به نام ابوافتخار زيدي، از محصلين حوزه علميه قم، از هند به زيارت سالار شهيدان امام حسين عليه السلام رفتند.
ابوافتخار زيدي دختري به نام عافيه زهرا داشت كه دو سال از عمرش ميگذشت. يك شب گوش عافيه به سختي درد گرفت و شدت درد وي پدر و مادرش را سخت ناراحت ساخت. نصف شب بود و طبق معمول نه دارويي يافت ميشد و نه دكتري طبابت ميكرد و وضعيت كربلا هم ناجور بود. اينجا بود كه دست توسل به دامان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام زده و گفتند:
اي اباالفضل العباس عليه السلام، ما به زيارت شما و برادرتان آمدهايم. ما ميهمان شما هستيم و توجه داريد كه دخترمان سخت ناراحت است و ما جز شما طبيي نداريم. پدر و مادر كودك، حضرت سكينه عليها السلام را نزد حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام واسطه قرار دادند و به توسل و گريه پرداختند، كه يك دفعه بچه كه دائما گريه ميكرد ساكت شد و كاملا آرام گرفت و خوابيد. وقتي صبح بيدار شدند ديدند ديگر ناراحتي ندارد. تاكنون نيز كه تقريبا يك سال از آن ماجرا ميگذرد ديگر هيچ دردي نگرفته است!
اين است شخصيت والاي حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام، كه اگر كسي به صدق دل به آن حضرت متوسل بشود طوري درمان ميشود كه ديگر نه احتياج به دكتر دارد و نه دارو.
▲ (گره گشا) لحظههاي بينهايت عشق
خانم سارا اميني مينويسد:
شوهرم با قاطعيت گفته بود: نه ! ميبرمش خانه، حالا كه هيچ اميدي به زنده ماندنش نيست پس بهتر است در خانه بميرد دلم ميخواهد لحظههاي آخر عمرش را توي همان اتاقي بگذرونه كه حسرت داشت اتاق بچهمان باشه.
كادر بيمارستان وقتي ديده بودند شوهرم به هيچ وجه نميپذيرد كه من در بيمارستان بمانند عليرغم ميل باطنيشان مرخصم كرده بودند و من را با حال اغماء به خانهيمان آورده بودند. خودم هيچ چيزي از آن روزهايي كه قرار بوده بميرم و حتي خوش بين ترين آدمها هم يك سر سوزن به زنده بودن اميد نداشتهاند در خاطرم نيست. اما شوهرم، مادرم و تمامي آنهايي كه به انتظار مرگم نشسته بودند ميگويند كه مردنم حتمي بوده است.
خانوادة ما در زمرة يكي از خانوادههاي مذهبي شهرقم هستند اما نميدانم چرا هيچ كدام به انديشهشان خطور نكرده كه دست به دامان اهل بيت عليهم السلام بشوند و بروند به سراغ آن خاندان با كرامت.
تا اينكه آن اتفاق به وقوع ميپيوندد . پدر بزرگ مرحومم در بيت آيت الله... مشغول به خدمت بوده است. يكي از روزها حضرت آيت الله... ميبيند كه پدر بزرگم غمگين است علت را ميپرسد و پدربزرگم تمام حرفهاي دلش را ميگويد.
- نوهام، اولين فرزند دخترم، ميخواست بچهدار بشوند همه خانواده خوشحال بودند كه دخترم نوه دار ميشود روز موعود كه فرا ميرسد قابله به خانهشان ميآيد و نوهام فرزندش را به دنيا ميآورد اما... بچه ميميرد و مادر بچه ـ نوهام - نيز رو به قبله است دكترها جوابش كردهاند. شوهرش هم كه دل نداشته مردن زنش را در بيمارستان ببيند او را به خانه آورده و حالا ما به انتظار مردن او نشستهايم.
پدربزرگم حرفهايش را در حضور آيت الله ... با گريه تمام ميكند. آيت الله كه پدربزرگم را به خوبي ميشناخته آنروز درس را تعطيل ميكند و خطاب به طلبههاي حاضر كلاس ميگويد:
ـ امروز درس تعطيل است، همگي متوسل بشويد به ائمه، بلكه شفاي نوه اين پيرمرد را بگيريم.
طلبهها سخنان آيت الله ... را بگوش ميشنوند و توسل ميجويند خبر اين كار را پدربزرگم به خانه ميآورد، نور اميدي در دل خانواده ميدرخشد. همة اهل خانه نيز متوسل ميشوند، پدرم مسمم ميشود كه يك گوسفند نذر كند و به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شود. همه، چشم اميد به خاندان با كرامت اهل بيت عليه السلام داشتهاند. حال من آنقدر وخيم ميشود كه عدهاي بر مردنم صحه ميگذارند و مرا مرده تلقي ميكنند. خانهمان مملو از شيون ميشود، مادرم در فراق من كه فرزند اولش بودهام و هفده سال بيشتر سن نداشتهام بيتابي ميكند. گرد عزا از آسمان خانهيمان ميبارد اما...
اگر سائلي با هزار اميد و آرزو به سراغ صاحب خانهاي برود كه شهرة وفاداري و شجاعت است مگر دست خالي برميگردد؟
نه! آن صاحب خانه خيلي با وفاست مگر آن زن نامسلمان - كه شما حكايتش را در مجلة خودتان نوشتيد ( قدر اشكهايتان را بدانيد) به همان مظهر وفاداري و دلاوري متوسل نشد؟ مگر مرادش را نگرفت؟ مگر من كه يك مسلمان و ريزه خوار درگاه ائمه اطهار عليهم السلام هستم، به اندازة آن زن نامسلمان، نزد ائمه عليهم السلام آبرو نداشتم؟ مگر ميتوان به اين خاندان كه بر دشمن رأفت و مهرباني نشان ميدهند اميد نيست؟
نه! اگر كسي دست به دامان اين خاندان نشود از كم سعادتي اوست، ماييم و اين خاندان بزرگوار، ماييم و علي عليه السلام كه مظلوم بود و دردهايش را درون چاه زمزمه ميكرد، ماييم و حضرت فاطمه سلام الله عليها، ماييم و امام حسن عليه السلام، ماييم و سالار شهيدان امام حسين عليه السلام كه حماسة كربلايش سند آزادگيمان شده است ماييم و... ماييم و آن علمدار بي دست كه مشك آب را ، حتي به دندان گرفت كه كودكاني را سيراب كند.
باور كنيد دلم نميآيد حكايت زندگيم را كه با آن علمدار بيدست گره خورده است برايتان بگويم ميدانيد؟! هرگاه به ياد آن لحظههاي عارفانه ميافتم ـ مثل حالا ـ تمام تنم ميلرزد و شور و شعفي به دلم مينشيند، روحم صيغل ميخورد، از قيد و بند زمانه رها ميشوم دلم ميخواهد آن لحظهها را همواره مزه مزه كنم. آخر، آن لحظهها كه از جنس اين دنيا نبودهاند، آن لحظهها آسماني بودند و مرا شفا دادند، آن لحظهها، نهايت عشق بود و نهايت صفا.
مادرم بالاي بسترم نشسته بوده و گريه ميكرده، پدرم زار و نزار نگاهي اميدوارانه به آسمانه داشته، و لبههاي درس آيت الله... درسشان را تعطيل كرده و بخاطر من متوسل شده بودند، پدر بزرگم گوسفندي را نذر كرده كه شفاي مرا از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بگيرد و در همان حال...
مادرم به يكباره ميبيند كه من در بسترم تكان ميخورد متحير ميشود (زهرايي) كه همه منتظر مرگش بودهاند و مثل مردهها توي بستر بوده تكان ميخورد و مادر را متعجب ميكند . مادر مينشيند به تماشا و غرق در حالاتم ميشود، حالاتي كه ...
... من بودم و يك صحراي خشك، كران تا كران صحرا هيچ خبري نبود، اما احساس ميكردم آن صحرا حس و حالي ديگر دارد، غرق در حيراني و سرگرداني آن صحرا بودم كه نسيمي خوشبوي به مشامم رسيد، خواستم به سويي بنگرم كه نسيم آمده بود اما عطر آن نسيم همه جا را گرفته بود و من در ميان آن غوطه ميخوردم. به يك باره حس كردم نسيم از مقابلم ميآيد، به روبرويم خيره شدم، هالهاي از نور به چشمم آمد، نور انگار نزديك و نزديكتر ميشد، نور به جلوي قامتم رسيد، خوابيده بودم كف صحرا، از سوي نور صدايي به گوشم رسيد:
(چرا خوابيدهاي)
ناله كردم
(بيمارم)
همان صدا با مهرباني و آرامش پرسيد: (بيماريت چيست؟)
پاسخ دادم:
(بچهام به دنيا آمد و مرد، دكترها جوابم كردهاند، دست به دامان ائمه شدهايم).
نوايي مملو از عشق و مهرباني به انديشهام نشست:
(بلند شو، خوب شدي)
ناليديم و گفتم:
(نه! توانايي ندارم بلند شوم)
همان نداي مهربان بار ديگر دلم را نوازش داد و گفت :
(تو خوب شدهاي ، بلند شو) باز هم ناليدم اما اين بار شنيدم:
(مگر از ما شفا نخواستهاي؟)
حس و حال عجيبي يافته بودم. دلم مملو از اميدواري بود تا آنجايي كه در ياد داشتم گاه و بيگاه كه چشم ميگشودم ميفهميدم كه ميان و مرگ و زندگي دست و پا ميزنم اما حال به خوبي ميفهميدم كه در عالمي ديگر سير ميكنم و حالتي معمولي گريبانگيرم نيست.
با التماس و گريان گفتم :
(ميخواهم بلند بشوم اما...)
قامت رعناي آن (آقا ) را ديدم و گفتم:
(شما كمك كنيد و دست مرا بگيريد كه بلند شوم).
آن آقا آمدند جلوتر، رخصارة مهربان و نورانيشان را ديدم و دلم اميد گرفت. منتظر بودم كه ايشان دستشان را به سوي من بگيرند و مرا از زمين بلند كنند، نگاهشان كردم، نگاهم مات و نيمه مات بود(آقا) را ميديدم و نميديدم كه به يك باره شنيدم :
(دخترم، من دست در بدن ندارم كه تو را از زمين بلند كنم).
و سپس نگاهم به بدن بيدست آن (آقا) افتاد و...
مادرم داشت ضجه ميزد، پرسيدم :
ـ مادر ! آن آقا كو؟
مادرم گريان و نالان گفت:
ـ كدام آقا؟
در حاليكه چشمم به دنبال يافتن آن آقا بود گفتم :
ـ همان (آقا)يي كه بدنش بيدست بود...
من بودم و آغوش مادر و هاي هاي گريهمان. جاي همه شما خالي، من لحظههاي بينهايت عشق را حس كردهام.
سلامتيام را به دست آوردم و بعد از آن خداوند فرزنداني به من عطا كرد كه هر كدام از آن ديگري برازندهتر شدند يكي از فرزندانم دانشجوي پزشكي است و ديگران هم تحصيلات عاليه را طي ميكنند. شما هم اگر حس و حالي به دست آوردهايد و دلتان كربلايي شده است مرا دعا كنيد.
التماس دعا (1)
شخصي به همسر خود، كه حامله بود، شك كرده گفت: بچهاي كه در شكم داري از من نيست بلكه از كسي ديگر است. نزاع آنها به جايي رسيد كه شوهر آمادة قتل همسر خود گشت همسرش گفت: به من مهلت بده به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بروم. شوهر به اين امر راضي شد. هر دو نفر به حرم حضرت قمر بني هاشم عليه السلام رفتند . زن و حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عرض كرد :
ـ مولاي من عنايت كنيد اين بچهاي را كه در شكم من است خود گواهي دهد كه از آن كيست تا ثابت شود كه من بيگناه هستم .
البته دعايي كه از صميم قلب انجام شود، تأثير دارد. حضرت قمر بني هاشم عليه السلام محبت فرمودند، بچه در رحم مادر به پاكدامني مادرش گواهي داد و آن مؤمنه با كمال عزت و احترام از حرم ابوالفضل العباس عليه السلام به خانه برگشت. شوهر آن زن خيلي خجالت زده شد و از همسر خويش طلب عفو كرد.
▲
منم عباس بن علي عليه السلام
آيت الله ملا حبيب الله كاشاني (متوفي 23 ج 2 سال 1340 هجري قمري ) در تذكرت الشهدا
آورده است:
در عباس آباد هند جمعي از شيعيان در ايام عاشورا جمع شدند تا به اصطلاح شبيه حضرت
عباس را در آورند . شخصي كه تنومند و رشيد باشد نيافتند ، تا آنكه جواني را پيدا
كردند كه پدرش از دشمنان اهل بيت بود . او را شبيه كردند و چون شب شد و به خانه آمد
و موضوع را با پدر در ميان گذاشت ، پدرش گفت : مگر عباس را دوست داري ؟
گفت : آري جانم به فداري او باد !
گفت : اگر چنين است ، بيا تا دستهاي تو را به ياد دست بريده عباس قطع كنم . جوان
دست خود را دراز كرد و پدر دستش را بريد . مادرش گريان شد و گفت : اي مرد چرا از
فاطمه زهرا شرم نكردي ؟
آن مرد گفت : اگر فاطمه را دوست داري بيا تا زبان تو را هم قطع نمايم . پس زبان آن
را هم بريد و در آن شب هر دو را از خانه بيرون كرد و گفت : برويد و شكوه مرا پيش
عباس نماييد ! پس آن دو به عباس آباد آمدند و در مسجد محل ، نزديك منبر ، تا به
سحر ناله كردند . آن زن مي گويد : چون صبح نزديك شد ، زناني چند را ديدم كه آثار
بزرگي از جبهه ايشان ظاهر بود . يكي از آنها آب دهان بر زخم زبان من ماليد و في
الحال زبانم التيام يافت . دامنش را گرفتم و عرض كردم ، كه : جواني دارم ، دستش
بريده و بي هوش افتاده است ، بفريادش برس .
فرمود كه آن هم صاحبي دارد .
گفتم : تو كيستي ؟
فرمود : من فاطمه ، مادر حسين (ع ) اين بگفت و از نظرم غايب شد . پس به نزد فرزندم
آمدم ديدم دستش خوب شده ، پرسيدم چگونه چنين شد ؟
پسر گفت : در اثناي بي هوشي ، جوان نقايداري را ديدم كه به بالينم آمد و به من
فرمود : دستت را به جاي خودگذار . پس نظر كردم ، هيچ اثر زخمي در آن نديدم . گفتم :
مي خواهم دست تو را ببوسم . ناگاه اشكش جاري شد و فرمود : اي جوان معذورم دار كه
دستم را كنار نهر علقمه جدا كرده اند .
عرض كردم تو كيستي ؟ فرمود : منم عباس بن علي (ع ) سپس از نظرم غايب گرديد .
حكايتي عجيب در توسل به فاطمه زهرا
در جلد هفتم گنجينه دانشمندان از مرحوم حجت الاسلام آخوند ملا عباس سيبويه يزدي نقل
شده است كه گفت:
من پسر عمويي به نام حاج شيخ علي داشتم كه از علما و روحانيون يزد بود . يك سال آن
مرحوم با چند نفر از دوستان يزدي براي تشرف به حج به كربلا مشرف شده و به منزل ما
وارد شدند و پس از چند روز به مكه عزيمت نمودند . من بعد از انجام مراسم حج ،
انتظار مراجعت پسر عمويم را داشتم ولي مدتها گذشت و خبري نشد. خيال كردم كه از مكه
برگشته و به يزد رفته است . تا اينكه روزي در حرم مطهر حضرت سيدالشهدا به دوستان و
رفقاي او برخوردم اصرار كردم مگر چه شده ، اگر فوت كرده است بگوييد .
گفتند واقع قضيه اين است كه روزي حاج شيخ علي به عزم طواف مستحبي و زيارت خانه خدا
، از منزل بيرون رفت و ديگر نيامد . ما هر چه انتظار برديم و درباره او تجسس كرديم
، از او خبري به دست نياورديم . مأيوس شده حركت نموديم و اينك اثاثيه او را با خود
به يزد مي بريم كه به خانواده اش تحويل دهيم : احتمال مي دهيم كه اهل سنت او را
هلاك كرده باشند . من از شنيدن اين خبر بسيار متأثر شدم . بعد از چند سال روزي ديدم
در منزل را مي زنند . در را باز كردم ، ديدم پسر عموست . بسيار تعجب كردم و پس از
معانقه و روبوسي گفتم : فلاني كجا بودي و از كجا مي آيي ؟
گفت : اكنون از سزد مي آيم .
گفتم : چنانچه نقل كردند تو در مكه مفقود شده بودي ، چطور از يزد مي آيي ؟
گفت : پسر عمو ، دستور بده قليان را حاضر كنند تا رفع خستگي كنم ، شرح حال خود را
براي شما خواهم گفت.
بعد از صرف قليان و استراحت ، گفت : آري روزي پس از انجام مراسم حج از منزل بيرون
آمدم و به مسجدالحرام مشرف شدم . طواف كرده و نماز طواف خواندم و به منزل باز گشتم
. در راه ، مردي با ريش تراشيده و سبيلهاي بلند ديدم كه با لباس افنديها ايستاده
بود . تا مرا ديد قدري به صورت من نگاه كرد و بعد جلو آمد و گفت : تو شيخ علي يزدي
نيستي ؟ گفتم : چرا .
گفت : سلام عليكم ، اهلا و مرحبا ، و دست به گردن من انداخت و مرا بوسيد و دعوت كرد
كه به منزلش بروم . با آنكه وي را نمي شناختم با اصرار مرا به منزلش برد و هر چه به
او گفتم شما كيستيد ، من شما را به جا نمي آورم ، گفت : خواهي شناخت ، مرا فراموش
كرده اي ، من از دوستان و رفقاي شما هستم . خلاصه ظهر شد خواستم بيايم نگذاشت . گفت
: مكه همه جاي آن حرم است . همين جا نماز بخوان و برايم ناهار آورد و من هر چه گفتم
رفقايم نگران و ناراحت مي شوند ، گفت : چه نگراني ؟ اينجا حريم امن خداست . خلاصه
شب شد و نگذاشت من بيايم . بعد از نماز عشا ديدم افراد مختلفي به آن منزل مي آيند
تا جماعتي شدند و آن شخص شروع كرد به بد گفتن و مذمت كردن شيعه ها . گفت : اين شيعه
ها با شيخين ميانه خوبي ندارند ، مخصوصا با خليفه دوم ، و اينها شبي را در ماه ربيع
الاول به نام عيدالزهرا دارند كه مراسمي را در آن شب انجام مي دهند و از وي برائت و
تبري مي جويند و اين هم يكي از آنها است و اشاره به من نمود و چندان مذمت از شيعه
كرد و آنها را بر عليه من تحريك نمود كه همه آنها بر من خشمناك شده و بر قتل من
متفق گرديدند . من هر چه مطالب او را انكار كردم ، وي بر اصرار خود افزود و در آخر
گفت : شيخ علي ، مدرسه مصلي يزد يادت رفته ؟ تا اين جمله را گفت به خاطرم آمد كه در
زمان طلبگي در مدرسه مصلي همسايه اي به نام شيخ جابر كردستاني داشتم كه سني بود و
از ما تقيه مي كرد و در شب مذكور كه طلبه ها جلسه جشن داشتند او به حجره خود مي رفت
و در را به روي خود مي بست ، ولي بعضي از طلبه ها مي رفتند و در حجره او را باز مي
كردند و او را مي آوردند و در مقابل او شوخي مي كردند و بعضي از حرفها را مي زدند و
او چون تنها بود سكوت و تحمل مي كرد .
پس گفتم : تو شيخ جابر نيستي ؟
گفت : چرا شيخ جابرم !
گفتم : تو كه مي داني ، من با آنها موافق نبودم .
گفت : بلي ، اما چون شيعه و رافضي هستي ، ما امشب از تو انتقام خواهيم گرفت . هر چه
التماس كردم و گفتم خدا مي فرمايد : ((و من دخله كان آمنا)) گفت : جرم شما بزرگ است
و تو مأمون نيستي .
گفتم : خدا مي فرمايد : ((و ان احد من المشركين استجارك فاجره …….)))، گفت : شما از
مشركين بدتر هستيد! و خلاصه ، ديدم مشغول مذاكره درباره كيفيت قبل و كشتن من هستند
، به شيخ جابر گفتم : حالا كه چنين است پس بگذار من دو ركعت نماز بخوانم . گفت
بخوان .
گفتم : در اينجا ، با توطئهچيني شما براي قبل من ، حضور قلب ندارم . گفت : هر كجا
مي خواهي بخوان كه راه فراري نيست!
آمدم در حياط كوچك منزل ، و دو ركعت نماز استغاثه به حضرت زهر صديقه كبري خواندم و
بعد از نماز و تسبيح به سجده رفتم و چهار صد و ده مرتبه ((يا مولاتي يا فاطمه
اغيثيني )) گفتم و التماس كردم كه راضي نباشيد من در اين بلد غربت به دست دشمنان
شما به وضع فجيع كشته شوم و اهل و عيالم در يزد چشم انتظارم بمانند .
در اين حال روزنه اميدي به قلبم باز شد ، به فكرم رسيد بالاي بام منزل رفته خود را
به كوچه بيندازم و به دست آنها كشته نشوم و شايد مولايم اميرالمومنين علي بن ابي
طالب با دست يداللهي خود مرا بگيرد كه مصدوم نشوم . پس فورا از پله ها بالا رفتم كه
نقشه خود را عملي كنم . به لب بام آمدم بامهاي مكه اطرافش قريب يك متر حريم و
ديواري دارد كه مانع سقوط اطفال و افراد است . ديدم اين بام اطرافش ديوار ندارد .
شب مهتابي بود . نگاهي به اطراف انداختم ، ديدم گويا شهر مكه نيست ، زيرا مكه شهري
كوهستاني بوده و اطرافش محصور به كوههاي قبيس و حرا و نور است ولي اينجا فقط در
جنوبش رشته كوهي نمايان است كه شبيه به كوه طرز جان يزد است لب بام منزل آمدم كه
ببينم نواصب چه مي كنند ؟ با كمال تعجب ديدم اينجا منزل خودم در يزد ميباشد ! گفتم
: عجب ! خواب مي بينم ، من مكه بودم ، و اينجا يزد و خانه من است ! پس آهسته بچه ها
و عيالم را كه در اطاق بودند صدا زدم . آنها ترسيدند و به هم گفتند : صداي بابا مي
آيد . عيالم به آنها مي گفت: بابايتان مكه است چند ماه ديگر مي آيد .پس آرام آنها
را صدا زدم و گفتم : نترسيد من خودم هستم بياييد در بام را باز كنيد بچه ها دويدند
و در را باز كردند همه مات و مبهوت بودند .
گفتم : خدا را شكر نماييد كه مرا به بركت توسل به حضرت فاطمه زهرا از كشته شدن نجات
داد و به يك طرفت العين مرا از مكه به يزد آورد سپس مشروح جريان را براي آنها نقل
كردم .
نماز استغاثه به حضرت بتول (ع)
پس از نقل اين كرامت شگفت از حضرت فاطمه زهرا لازم دانستم دستور نماز حضرت فاطمه
زهرا را در اينجا بياورم تا علاقمندان نماز اولين شهيده و مظلومه عالم اسلام را در
گرفتاريها بخوانند و ان شاءالله نتيجه بگيرند و نگارنده را نيز از دعاي خير فراموش
ننمايند .
مرحوم محدث قمي مي نويسد: روايت شده كه هر گاه ترا حاجتي باشد به سوي حق تعالي و
سينه ات از آن تنگ شده باشد پس دو ركعت نماز بگذار و چون سلام نماز گفتي سه مرتبه
تكبير بگو و تسبيح حضرت فاطمه بخوان ، پس به سجده برو و بگو صد مرتبه : ((يا مو
لاتي يا فاطمه اغيثيني )) ، پس جانب راست رو را بر زمين گذار و همين را صد مرتبه
بگو پس به سجده برو و همين را صد مرتبه بگو پس جانب چپ رو را بر زمين گذار و صد
مرتبه بگو . پس باز به سجده برو و صد و ده مرتبه بگو و حاجت خود را ياد كن . به
درستي كه خداوند بر مي آورد آن را ان شاءالله .
▲
شفاعت حضرت ابوالفضل العباس ( ع)
آيتالله حاج ميرزا هادي خراساني در كتاب معجزات و كرامات مي نويسد : چنين فرمود
عالم رباني شيخ مرتضي آشتياني ، از حجت الاسلام استادش حاج ميرزا حسين خليلي طهراني
– اعلي الله مقامه – كه گفت : خبر داد ما را شيخ جليل و رفيق نبيل كه با همديگر در
دروس «صاحب جواهر » حاضر مي شديم ، كه يكي از تجار حه رئيس خانواده «الكبه » در
زمان خود بود پسري دارد جوان خوش منظر و مؤدب ، والده اش علويه محترمه اي است و
منحصر است اولاد ايشان به همين جوان ، در كربلا مريض شد و شايد ناخوشي او حصبه
«تيفوس » بوده و به قدري سخت شد كه به حال مرگ و احتضار افتاد ، بلكه فوت كرد و چشم
و پاي او را بستند . پدرش از اندرون خانه به بيروني رفته و بر سر و سينه مي زد .
علويه محترمه مادر آن جوان ، به حرم مطهر حضرت ابوالفضلالعباس (ع) مشرف و از
كليددار آستانه خواهش كرد كه اجازه بدهد شب را تا صبح در حرم بماند . نخست كليددار
قبول نمي كرد ولي وقتي علويه خود را معرفي كرد و گفت : پسر من محتضر است و چاره اي
جز توسل به حضرت باب الحوائج ندارم كليددار قبول كرد و به مستخدمين دستور داد علويه
را در حرم بگذارند بماند.
شيخ جليل مي فرمايد : همان شب من مشرف به كربلا شدم و ابدا از جريان حال تاجر
«الكبه» و بيماري فرزندش اطلاعي نداشتم . در همان شب خواب ديدم ، كه مشرف به حرم
حضرت سيدالشهدا گشتم ، از طرف مرقد حبيب بن مظاهر وارد شدم ديدم فضاي بالا سر حرم
از زمين و آسمان فضا تمام مملو از ملائكه است و در مسجد بالا سر تخت گذاشته اند
حضرت رسالت ماب (ص) و حضرت شاه ولايت اميرالمؤمنين علي (ع) بر تخت نشسته اند . در
آن اثنا ملكي پيش رفت و عرض كرد : «السلام عليك يا رسول الله ، السلام عليك يا خاتم
النبيين» پس عرض كرد حضرت باب احوائج ابي الفضل (ع) عرض مي كند: يا رسول الله ،
علويه ، عيال حاجي الكبه ، پسرش مريض است به من متوسل شده شما به درگاه الهي دعا
كنيد كه حق –سبحانه تعالي – او را شفا عطا فرمايد. حضرت ختمي مرتبت دست به دعا
برداشتند . بعد از لحظه اي فرمودند : موت اين جوان مقدر است . ملك برگشت . بعد از
لحظه اي ديگر ، ملك ديگر آمد و سلام كرد و پيغامي به همان قسم آورد .
دو مرتبه ، حضرت رسالت ماب دست به دعا و روي به درگاه حيضرت باريتعالي كردند . پس
از لحظه اي سر فرود آوردند ، فرمودند : نااه ديدم ملائكه حاضرين در حرم يك مرتبه به
جنبش آمدند ، ولوله و زلزله در آنها افتاد. گفتم : چه خبر شده ؟! چون نظر كردم ديدم
حضرت ابي الفضل (ع) خودشان تشريف آوردند با همان حالت وقت شهادت در كربلا !
مؤلف گويد : جهت اضطراب ملائكه همين است كه تاب ديدار آن حالت را نداشتند . عباس
پيش آمد و عرض كرد :
السلام عليك يا رسول الله ، السلام عليك يا خير المرسلين ، علويه فلانه توسل به من
كرده و شفاي فرزندش را از من مي خواهد شما به درگاه كبريائي عرض نماييد كه ، يا اين
جوان را شفا عنايت فرمايد و يا آنكه مرا باب الحوائج نگويند و اين لقب را از من
بردارند !
چون آن سرور اين سخن را به خدمت پيغمبر اطهر عرضه داشت ناگاه چشم مبارك آن حضرت پر
از اشك شد و روي مبارك به حضرت امير نمود فرمود : ياعلي تو هم با من در دعا همراهي
كن . هردو بزرگوار ، روي به آسمان و دست به دعا برداشتند . بعد از لحظه اي ملكي از
آسمان نازل گرديد و به خدمت حضرت رسالت ماب مشرف گشته سلام نمود و سلام حق – سبحانه
و تعالي – را ابلاغ نمود ، عرض كرد حق متعال مي فرمايد : «باب الحوائج» را از عباس
نمي گيريم ، و جوان را شفا عطا فرموديم .
شيخ راوي كه اين خواي را ديده مي گويد : فورا از خواب بيدار شدم چون اصلا خبري از
اين قضيه بهيچوجه نداشتم بسيار تعجب نمودم . گفتم : البته اين خواب ، صدق و صحيح
است و در آن اسراري است . برخاستم ديدم الان سحر است و يك ساعت به صبح مانده است .
فصل تابستان بود . به سمت خانه حاجي الكبه روانه شدم .
مؤلف گويد : گوينده قصه ، آدرس خانه حاجي مذكور را – كه در مقابل درب صحن سلطاني مي
باشد – گفتند و مرحوم علامت العلما حاج محمد حسن كبه ، برادر مرحوم حاج مصطفي كبه ،
اولاد مرحوم حاج صالح كبه كه بزرگترين تاجر شيعه در بغداد و صاحب خيرات و مبرات
بودند در همان خانه منزل مي كردند و اين جانب در همانجا به ديدن مرحوم علامه مذكور
رفتم . سالهاي متمادي در بحث مرحوم استاد حجت الاسلام تقي الدين شيرازي با آن مرحوم
كمال انس را داشتيم.
شيخ گوينده گفت : چون وارد خانه شدم ، پدر آن جوان را ديدم ميان خانه راه مي رود و
بر سر و صورت ميزند ، و جوان را در اطاقي تنها گذاشته اند زيرا مرگش محقق و محسوس
بود و چشم و انگشت پاهاي او را بسته بودند . به حاجي گفتم تو را چه مي شود ؟ گفت :
ديگر چه مي خواهي بشود ؟ دست او را گرفتم ، گفتم آرام بگير و بيا همراه من ، پسرت
كجاست ، حق تعالي او را شفا داد و ديگر خوفي و خطري در او نيست . تعجب كرد مرا برد
در اطاق بيماري كه مي پنداشتند چند لحظه ديگر زنده نخواهد بود و يا آنكه چند دقيقه
بود كه مرگ او را ربوده بود . وارد شديم ديدم به قدرت كامله الهيه جوان نشسته است و
مشغول باز كردن چشم خود مي باشد ! پدرش كه اين حالت را ديد دويد او را در بغل گرفت
. جوان فريادش برآمد كه گرسنه ام خوراك بياوريد چنان مزاجش رو به بهبودي مي رفت كه
گويا ابدا مرض والمي او را عارض نگرديده بود .
▲
پس از چهل سال درس خواندن به اندازه اين بچه
معدان …..؟ !
مرحوم شيخ عبدالكريم دزفولي ، همشهري شيخ انصاري كه مردي عالم و مورد وثوق بوده است
نقل مي كند :
من دو حاجت مهم داشتم كه كسي از آنها آگاه نبود و در درگاه احديت قضا و اجابت آن را
التماس مي كردم و همواره حضرت اميرالمومنين (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) را شفيع قرار
دادم تا اينكه در يكي از زيارات مخصوصه از نجف به كربلا رفتم و باز در حرم شريف آن
دو مطلب را درخواست نمودم ولي اثري نبخشيد. روزي در حرم مطهر ابوالفضل (ع) جمعيت
بسياري را ديدم از قضيه سوال كردم گفتند : پسر يكي از اعراب صحرا نشين مدتي است فلج
شده او را به قصد شفا ب اين حرم شريف آورده اند و مشمول الطاف آن بزرگوار واقع شده
و شفا يافته است اينك مردم لباسهاي او را پاره كرده و براي تبرك مي برند .
مي گويد: من از اين واقعه حالم دگرگون شد آه سرد از نهاد بر كشيدم و به ضريجح مطهر
نزديك رفته عرضه داشتم : يا ابوالفضل ، مرا دو حاجت مشروع بو كه مكرر نزد پدر و
برادر و خودت عرض كردم و اعتنا نكرديد، ولي اين بچه معدان (باديه نشين ) به محض
اينكه دخيل آورد اجابت نموديد و از اين معامله چنين فهميدم كه پس از چهل سال زيارت
و مجاورت و اشتغال به علم به قدر يك بچه معدان در نظر شما ارزش ندارم ، لذا ديگر در
اين بلاد نمانده و به ايران مهاجرت مي كنم . اين سخن بگفتم و در حرم مطهر حضرت ابي
عبدالله نيز مانند كسي كه از آقاي خود قهر باشد سلام مختصري عرض كرده به منزل باز
گشتم و مختصر اسبابي را كه داشتم گرفته روانه نجف اشرف شدم به اين قصد كه عيال و
اسباب خود را برداشته به شهر خويش بر گردم .
چون به نجف رسيدم از راه صحن مطهر به سوي خانه روانه شدم در صحن ملا رحمت الله –
خادم شيخ انصاري – را ديدم و با هم مصافحه و معانقه نموديم . گفت : شيخ تو را مي
خواهند.
گفتم : شيخ از كجا مي دانست كه حالا وارد مي شوم
گفت : نمي دانم ، اين قدر مي دانم كه به من فرمود : برو در صحن شيخ عبدالرحيم از
كربلا مي آيد او را نزد من بياور !
چون اين را شنيدم با خود گفتم شايد به ملاحظه اينكه مجاورين فرداي روز زيارت مخصوصه
در كربلا از آن شهر خارج و فرداي آن روز به نجف مي رسند و اغلب هم از راه صحن وارد
مي شوند از اين جهت به ملا رحمت الله فرموده كه مرا در صحن ببيند در هر صورت به
خانه شيخ روانه شديم چون وارد بيروني شديم كسي نبود ملا درب اندروني را كوبيد شيخ
صدا زد كيستي ؟ ملا رحمت الله عرض كرد : شيخ عبدالرحيم را آوردم. شيخ تشرف آوردند و
به ملا فرمودند تو برو چون او رفت به من فرمود : شما فلان و فلان حاجت را داري ؟ و
به آنها تصريح فرمود در صورتي كه به احدي اظهار نكرده بودم ، عرض كردم : آري چنين
است.
فرمود: اما فلان حاجت را من بر مي آورم و ديگري را خودت استخاره كن اگر خوب آمد
مقدمات آن را فراهم مي نمايم و خود آن را به جا بياور من نيز رفتم و استخاره كردم
خوب آمد نتيجه را به شيخ عرض كردم انجام داده شد.
▲
ظهور كرامت باهره از حضرت ابوالفضل (ع) در
بلده اردبيل
مرحوم خياباني در كتاب وقايع الايام بخش مربوط به محرم الحرام مي نويسد :
چون مقارن اختتام اين كتاب مستطاب ، كرامت باهره اي از حضرت ابوالفضل العباس در
بلده اردبيل ظاهر شد كه خصوصيت و اهميت تمامي دارد لذا لازم ديدم كه داستان آن براي
روشني چشم مؤمنين و مزيد اميدواري محبين اهل بيت طاهرين در اين نسخه نفيسه درج شود
.
قبل از اينكه اين كرامت در تبريز معروف و منتشر شود جمعي از اكابر تجار در مجلسي از
براي حقير تفصيل را نقل كردند بنده منتظر شدم تا مكاتيب متواتر و در مجامع مذكور و
منتشر گرديد . و حقير بعضي از آن مكاتيب را كه از موثقيين تجار از اردبيل ايفاد
داشته بودند خواستم كه بعد از اتمام كتاب در اختتام ثبت كنم . از حسن اتفاق سه نفر
از سادات عظام و آقايان ذوي العزه والاحترام : جناب سليل الاطياب آقا سيد حسين آقا
، ولد آقا ميرزا زين العابدين ، برادر مرحوم عالم جليل حاجي سيد كاظم آقاي خلخالي
كه سابقا در تبريز ساكن و چندي قبل در نجف اشرف به رحمت حق پيوست و آقا سيد جواد و
آقا سيد ابراهيم پسران همين سيد معظم كه هر سه از مشتغلين و محصلين مدرسه ملا
ابراهيم هستند از اردبيل وارد تبريز شدند كه خودشان حاضر واقعه و شاهد اين كرامت
باهره بودند و جناب آقاي سيد حسين آقا زبانا در مجلس عمومي و براي حقير در مجلس
خصوصي اين كرامت را نقل فرمود حقير به اين قناعت نكرده عرض كردم كه چون بنده در صدد
ثبت اين كرامت هستم مي خواهم به خط خود مرقوم فرماييد تا اضبط واقع باشد .
آقا سيد حسين آقا قبول فرموده تفصيل كرامت را به خط خود مرقوم داشتند حاصل مرقومه
اش به اين نحو است كه:
روز هشتم شوال از سنه 1341 طرف عصر در بلده اردبيل در مدرسه ملا ابراهيم نشسته بودم
ديدم كه اهل شهر با اضطراب از هر طرف مي دوند . گفتم چه واقع شده ؟ حضرت ابوالفضل
به كسي غضب كرده تحقيق كردم كه قضيه چطور است گفتند :
در شهر مالگيري است دو نفر پليس به حكم نظميه به خانه ضعيفه اي رفته اند كه پنج و
شش صغيري داشته و معاش آنها منحصر به يك اسبي بوده است . اسب را از طويله كشيده اند
كه ببرند ضعيفه آمده با كمال عجز التجا نموده و حضرت ابوالفضل را شفيع آورده و پليس
دست كشيده خارج شدند . در اين حال پليس خبيثي ، احمد نام ، رسيده به اين دو نفر
گفته كه اينجا چه كار مي كنيد ؟ گفتند در اين خانه اسبي هست خواستيم بياوريم ضعيفه
حضرت ابوالفضل را شفيع آورده و ما دست كشيديم احمد به آن دو نفر تغير كرده داخل
خانه ضعيفه شده و اسب را بيرون آورده ضعيفه باز آمده عجز و التجا نموده آن شقي قبول
نكرده بالاخره حضرت ابوالفضل را شفيع قرار داده آن خبيث گفته حضرت ابوالفضل مردي
بود و در سابق مرده و گذشته ، اگر مي داند بيايد و اسب را از من بگيرد و به تو بدهد
! ضعيفه گفته يا اباالفضل خودت مي داني كه اين چه مي گويد ديگر چاره از دست من رفته
خودت حكم كن . در اين حال پسر مجيد خان همسايه ضعيفه آمده چهارهزار به احمد پليس
داده كه از اسب دست بكش قبول نكرده اسب را از خانه بيرون آورده تقريبا بيست قدم
رفته مجيد خان خود مصادف شده چهار هزار علاوه كرده هشت قران مي دهد آن خبيث باز
قبول نكرده به يكي از آن دو پليس گفته بيا سوار شو و اسب را ببر .
چون آن شخص خواست كه سوار شود احمد به او گفت : چرا من اين طور شدم ؟ عطسه نمود و
دو مرتبه سرفه كرده في الفور روي او سياه شده و بر زمين افتاده به درك واصل گرديد .
آن دو پليس حال را بدين منوال ديدند فرار كرده به نظميه خبر دادند نظميه حكم كرد
قضيه را پيهان كنيد و مخفي او را غسل داده دفن نماييد.
پليسها آمدند و خلق را كه براي تماشا ازدحام كرده بودند كنار نموده نعش آن خبيث را
به خانه خود بردند كه غسل دهند . رئيس قزاق مطلع شده حكم كرد كه برويد جنازه او را
بگيريد و بگذاريد مردم ببينند و تماشا كنند قزاقها آمده در مقابل مقبره شيخ صفي
الدين اردبيلي با پليسها تصادف كردند كه مي خواستند جنازه را در مقبره شيخ صفي دفن
كنند قزاقها مانع شده نعش او را گرفتند و كفنش را پاره كردند كه مردم نگاه كنند آقا
سيد حسين آقا گويد كه : بنده و آقا سيد جواد و آقا سيد ابراهيم در مدرسه در منزل
بوديم كه گفتند نعش او را قزاقها آورده در ميدان عالي قاپو در مقابل شيخ انداخته
اند كه مردم تماشا كنند ما هم رفتيم كه ببينيم . جمعيت زيادي بود . با صعوبت و زحمت
تمام خود را سر نعش آن خبيث رسانيديم ديديم صورت نحس او سياه شده و به رنگ آلبالو و
از كثرت تعفن و شدت رايحه منتنه آن خبيث زياده از يك دقيقه نتوانستيم توقف بكنيم .
و گويد : بعضي از موثقين تجار گفتند كه ديديم فك اسفل او عقب رفته و فك اعلا پايين
آمده دهنش مثل دهن سگ شده بود !
در مكتوب ديگر نوشته بودند كه تمام مرد و زن و بزرگ و كوچك آمده تماشا كردند و
جنازه را به سنگ مي زدند الي عصر ماند بعد به پايش ريسمان انداخته تمامي بازار و
محلات را بگردانيدند وقت غروب بدن نحس او را برده در كنار شهر در صحرا به چاه
انداخته خاك ريختند تا حال به اين آشكاري كرامتي ظاهر نشده بود از دوشنبه هشتم شوال
الي امروز هفت شبانه روز است بازار و دكان و كوچه ها چراغاني و شب و روز در بازار و
محلات روضه خواني است .