عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان

<<    20   21   22   23   24   25   26   27   28    29    >>

•   ناگهان پايش به سنگى مى خورد

•   وعده شفايش را تا مناسبت بعدى به او مى دهد

•   تا شب تاسوعا مرضش ادامه داشت

•   گوشت را براى طبخ آماده كرديم

•   عنايت باب الحوائج ابوالفضل العباس عليه السلام به جوان دانشجوى مازندرانى

•   الله بالالرين ساخلاسن 

•   ناگهان سوارى از دور پيدا شد

•   آقا جان ! اگر به من عنايت نكنى ...

•   با توسل به حضرت عباس عليه السلام نجات پيدا كرديم

•   اين آقا دست ندارد!
 

 


    ناگهان پايش به سنگى مى خورد
2. مرحوم عبدالحسين روزى يك جعبه نوشابه حمل مى كرده است ، ناگهان پايش به سنگى مى خورد و نقش زمين مى شود. افزون بر اين ، جعبه اى نيز كه در دست داشته روى زمين مى افتد و در نتيجه تعداد زيادى شيشه (بطرى ) منفجر مى شود و انفاجار آنها به بدن وى آسيب مى رساند، و مهمتر از همه ، به چشمهاى ايشان اصابت جدى وارد مى شود. ايشان به محض ‍ آنكه متوجه اصابت تركش شيشه ها به چشم خود مى شود، دو چشم نقره اى براى آستان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نذر مى كند كه در صورت بهبودى به نذر خود وفا نمايد. پس از معالجه و بيرون آوردن خورده شيشه ها از چشم ، بهبودى غير منتظره اى به دست مى آورد و از همين رو به زيارت عتبات كربلا مى رود و دو چشم نقره اى به آستان مقدس حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اهدا مى كند.


    وعده شفايش را تا مناسبت بعدى به او مى دهد
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، عالم متقى و فاضل فرزانه ، آقاى حاج سيد على اكبر حائرى دامت توفيقاته مقيم قم ، كرامت عجيبى را كه فرزندشان از حضرات ائمه معصومين عليهم السلام ديده اند، در صفر 1418 ه‍ ق به رشته تحرير در آورده اند كه ذيلا مى خوانيد:
ماجرايى كه ذيلا نقل مى كنم ، جريان عجيب شفا يافتن و سپس مكاشفه عجيبترى است كه براى فرزندم ، سيد حسين حائرى ، در سال 1416 هجرى قمرى مطابق با سال 1374 هجرى شمسى - در سن حدودا پانزده سالگى در شهر مقدس قم پيش آمده است ، و اگر چه شفاى ايشان در اصل ناشى از كرامت و عنايت مولاى متقيان اميرمومنان على عليه آلاف التحيه و الثنا بود، ولى از آنجا كه در ضمن آن نامى هم از قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العباس سلام الله عليه به ميان آمده و عظمت شخصيت آن حضرت و ارزش توسل به ساحت قدس او را نشان مى دهد، لذا به درخواست جناب حجه الاسلام و المسلمين حاج شيخ على ربانى خلخالى مولف كتاب ارزشمند (چهره درخشان قمر بنى هاشم عليه السلام )
جواب مثبت گفته و مختصرى از آن جريان را با توضيح قسمتى كه مربوط به اين شخصيت والاست مى نويسم تا در جلد دوم آن كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام درج گردد.
اجال جراين آن است كه : پس از عجز پزشكان متخصص از معالجه بيمارى سخت فرزندم (كه شبيه بيمارى صرع بود) و توسل صادقانه اى كه مادرش ‍ به آقا اميرالمومنين عليه الصلاه و السلام پيدا كرده و به عنوان عيدى روز ولادت با سعادت آن حضرت شفاى فرزند را از ايشان خواسته بود، در شب دهم ماه مبارك رجب ، فرزندم اسب سوارى را با چهره نورانى در عالم خواب مى بيند كه ضمن سخنانى وعده شفايش را تا مناسبت بعدى به او مى دهد
و از آنجا كه روز دهم رجب ، روز ولادت با سعادت آقا امام جواد عليه السلام است ، طبعا مناسبت بعدى عبارت از فرخنده روز ولادت باسعادت مولا اميرالمومنين عليه الصلاه والسلام مى باشد كه مطابق با سيزدهم رجب است .
در شب موعود، يعنى شب سيزدهم ماه رجب ، پس از توسل مجدد مادرش ‍ به آقا اميرالمومنين عليه السلام ، فرزندم وجود مقدس آن حضرت و امام حسين مجتبى و امام ابى عبدالله الحسين عليهم السلام را مشاهده مى كند و آقا اميرالمومنين عليه السلام ضمن گفتگويى با وى دست مباركشان را بر سينه و سر ايشان كشيده ، او را كاملا شفا مى دهد و ضمنا به او مى فرمايد: ((به مادرت بگو اين هم عيديش )) و وعده ملاقات مجددى نيز در شب 21 ماه مبارك رمضان به او مى دهد. شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان در منزلمان مجلسى با حضور دو تن از علماى بزرگ (آيه الله آقاى حاج شيخ ابوالقاسم خزعلى ، عضو فقهاى شوراى نگهبان قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران ) و آيه الله سيد كاظم حائرى كه اخوى بزرگ اين جانب مى باشد وعده اى از مونين ، كه در ميان آنان چند تن از بيماران صعب العلاج حضور داشتند، برپا شد. آن شب نيز ناگهان حالت خاصى به فرزندم دست داد و در اثناى مراسم احيا و قرآن به سرگرفتن كه توسط آيه الله خزعلى اجرا مى شد، دقيقا در موقع رسيدن به نام مقدس آقا اميرالمومنين على بن ابيطالب عليهماالسلام ، وى شخصيت باشكوه آن حضرت را در عالم مكاشفه ديد كه ضمن جريان و گفتگويى كه شرح آن موكول به مجال ديگرى است ، آن حضرت توصيه فرمودند به اين مريضها بگوييد نوحه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را بخوانند، و افزودند: ((هريك از اين مريضها كه صلاح بوده باشد شفا بگيرد كم كم شفا خواهد گرفت ، و هر يك صلاح نباشد شفا نخواهد گرفت ولى خداى تبارك و تعالى در عوض ‍ شفا، چيز ديگرى به آنها عطا خواهد نمود))
او مى گويد: منظور آن حضرت از نوحه حضرت عباس عليه السلام همان قصيده شعرى است كه در ذكر مصيبت آقااباالفضل العباس عليه السلام بوده و در خاندان و فاميلهاى ما رسم است به عنوان نذر و يا براى قضاى حاجات آن را مى خوانند. (340)
ناگفته نماند كه بعد از اين ماجرا، يكى از بيماران صعب العلاجى كه در آن مجلس حضور داشت به نام مهدى شعبانى - كه جوانى بود مفلوج و حتى قادر بر نشستن و حرف زدن و حتى غذا خوردن جز مايعات نبود - كم كم و در طى مدت كوتاهى ، مانند يك ماه يا بيشتر، شفا گرفت . او كه يكى از همسايگان ماست ، موفق به ازدواج نيز شد كه چندى قبل ، خود اين جانب عقد ازدواج او را اجرا نمودم .
اين بود خلاصه اى خيلى مختصر از جريانى كه اگر تفصيل كامل آن به رشته تحرير درآيد خود جزوه مستقلى خواهد شد.
اميدوارم خداى تبارك و تعالى دست ما و همه شيعيان آل محمد صلى اللّه عليه و آله را از دامان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام كوتاه نفرمايد، و السلام علينا و على عبادالله الصالحين .


    تا شب تاسوعا مرضش ادامه داشت
يكى از وعاظ و مبلغين مشهد، به نام حاج شيخ محمد رضا اعدادى ، نقل كردند:
در سال 1378 قمرى فرزندى داشتم كه دو سال و نيم از عمر او مى گذشت ، اما يك سال بود كه مريض بود و من از بردن مكرر او نزد دكتر و مداواى وى خسته شده بودم . در همان سال به حج مشرف شدم ، و پس از مراجعت ، چون بچه را همچنان مريض ديدم ، او را نزد دكتر بردم . دكتر گفت : چشم چپ او كور شده و چشم راست او نيز تا چند روز آينده كور مى شود. مادرش ‍ تا اين حرف را از دكتر شنيد، خيلى ناراحت شد. چرا كه مى ديد بچه اش ، علاوه بر كسالت قبلى ، بينايى خود را هم از دست داده است ، و لذا تا به صبح نخوابيده و گريه كرد.
فرداى آن روز به چند دكتر ديگر مراجعه كردم ، همه همان حرف اول را تاييد كردند آخر الامر به دكتر چشم پزشك آقاى قريشى ، مراجعه كرديم و وى چنين گفت : چون مى خواهم به تهران بروم و تا بعد از عاشورا در آنجا خواهم ماند، دارويى موقت به شما مى دهم ، در چشم راست طفلتان بچكانيد تا چشم را به يك حالت نگه دارد، پس از مراجعت از تهران شايد بتوانم معالجه كنم ، اما چشم چپ وى قابل معالجه نيست .
اول ماه محرم بود و من و مادرش هردو سخت ناراحت بوديم . در اين بين متوسل به آقا قمر بنى هاشم عليه السلام شديم و من نذر كردم كه اگر انشاء الله فرزندم تا روز عاشورا خوب شد، يك گوسفند در راه آن بزرگوار ذبح بكنم . مرض تا شب تاسوعا ادامه داشت و فرزندم حتى قادر به حركت يانشستن نبود. اما ظهر روز عاشورا كه به منزل رفتم ديدم كه بچه بحمدالله سالم و مشغول بازى كردن است . چشمهايش هم سالم شده ، و فقط خال سفيد مختصرى در چشم او باقى است كه الان هم كه حدود 7 سال مى گذرد هنوز آن خال سفيد در چشم او باقى است و مكرر گفته ام كه اين علامتى است تا اينكه وقتى بزرگ بشود بداند كه چشم او، بلكه سلامتى او، مرهون عنايت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام است و آن حضرت را فراموش نكند. (341)
ديد در خون تا شه دين پيكر عباس را

زد به سر بنهاد بر زانو سر عباس را

خون به جاى اشك جارى كشت از چشم حسين

غرقه در خون ديد تا نخل قد عباس را

شد فرات از ديده اش تا بر لب شط فرات

ديد آن خشكيده لب چشم تر عباس را

تشنه كاميهاى اطفال حرم رفتش ز ياد

ديد خشكيده چون آن شه حنجر عباس را

فرق او چون واژگون ديد و دو دست او جدا

گفت قسمت شد اسيرى خواهر عباس را (342)

     گوشت را براى طبخ آماده كرديم
آقاى حجت الله لجرشى بروجنى ، معروف به ناصر، در تاريخ 14/7/75 كرامتى را از مرحوم حجه الاسلام و المسلمين حاج سيد آقا رحيم مير فروغى نقل كرده اند كه مى خوانيد:
محضر استاد گرانقدر حضرت حجه الاسلام و المسلمين جناب مستطاب آقاى على ربانى خلخالى ، دانشمند محترم و نويسنده توانا، سلام عليكم
احتراما، كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل عليه السلام را مطالعه كردم . از زحمات شما و انتشارات مربوطه قبلا سپاسگزارى مى شود. مواردى از كرامات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را به شرح زير خدمت شما ارسال مى دارم كه در جلد دوم كتاب چاپ نماييد. اميد است مورد توجه علاقمندان به ساحت قدس حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قرار گيرد. جريان بدين شرح است :
خطيب و دانشمند محترم ، مرحوم حجه الاسلام و المسلمين حاج سيد آقا رحيم مير فروغى قهفرخى ، واعظ معروف منطقه چهار محال و بختيارى و غيره بودند كه چند سالى در اصفهان اقامت داشتند و از دوستان حقير بودند. ايشان مى فرمودند: يازده سفر به كربلا مشرف شده ، هر بار دو سه ماهى آنجا سكونت مى كردم و به همه جهات آشنا بودم . يك روز كه به اتفاق برادرم حاج سيد احمد ميرفروغى به بازار كربلا رفته بوديم ، در برگشت به منزل از قصابى كه آشنا بود، مقدار يك كيلو گوشت گوسفند گرفتيم و به طرف خانه حركت كرديم . در بين راه ، آن روز براى بار دوم به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برخورد كرديم . به برادرم گفتم : من دلم نمى آيد كه به زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نرويم و يكراست به منزل برويم . ساعت حدود 9 صبح بود. به هر حال وارد حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شديم و پس از ادب و احترام و خواندن زيارت و ذكر مصيبت منقول ، حرم را به سوى منزل ترك كرديم . به منزل كه رسيديم گوشت را براى طبخ آماده كرديم . بعد از نماز ظهر براى صرف نهار آماده شديم . اما وقتى به سراغ گوشت و قابلمه رفتيم ، ديديم كه ديگ كاملا جوشان است ولى گوشت نپخته بلكه گوشت تازه است ! تعجب كرديم و مجددا گوشت را براى شب بار گذاشتيم . شب نيز كه قابلمه را سر سفره آورديم با تعجب ديديم گوشت ابدا پخته نشده است . فردا صبح به سراغ قصاب رفته و گفتيم : گوشت ديروز كه از شما خريديم بد بود و روى چراغ آشپزخانه پخته نشد، چرا؟ قصاب ، كه ارادتى هم به ما داشت ، گفت : گوشت ما بد نبود، از اين گوشت ما به همه فروخته ايم و كسى نيامد كه شكوه اى كند. شما تنها چنين مى فرماييد. وقتى گوشت را در قابلمه به او نشان داديم خود قصاب هم تعجب كرد و گفت : سرى در كار است . به فكر افتاديم كه چه سرى دارد؟ بعدا متوجه شديم كه وقتى گوشت را از قصاب خريديم و به طرف منزل حركت كرديم ، با آن وارد حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شديم و چون گوشت وارد حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شده بود لذا آتش دنيا بر او كارساز نبود. به حرمت حرم حضرت آتش در آن اثر نكرد. اين امر را يكى از كرامات حضرت ابوالفضل عليه السلام شمرديم و گوشت را به بيابان برده ، دفن كرديم .
پس اگر انسان هم با خلوص نيت وارد حرم حضرت شود و عارف به حق حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام باشد، آتش دوزخ بر او سرد و سلامت مى گردد. در پايان از خداوند براى آن مرحوم ، طلب مغفرت و عزت دارين ، و براى وجود شما خدمتگزار به اسلام و مسلمين آرزوى توفيق دارم .


     عنايت باب الحوائج ابوالفضل العباس عليه السلام به جوان دانشجوى مازندرانى
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، آقاى حاج شيخ عبدالوهاب سلطانى ، طى مكتوبى چنين نقل كردند:
شهرستان فريدون كنار از جمله شهرهاى ساحلى كشورمان است كه در استان مازندران و در 12 كيلومترى شهرستان بابلسر قرار دارد. حقير مدتها به عنوان منبر و ارشاد ماههاى رمضان و محرم و صفر از حوزه علميه قم به آن دو شهر مسافرتهاى ممتد داشته ام ، بخصوص در شهر فريدون كنار و حومه آن قريب 18 سال سابقه منبر رفتن در ايام تبليغى دارم .
در آنجا محله اى به نام ((كاردگر محله )) وجود دارد كه در حدود 6 كيلومتر با فريدون كنار، فاصله داشته و در مسير جاده اى كه از آمل (از طريق درويش ‍ خيل ) به فريدون كنار مى رود واقع است . در كاردگر محله ايام عاشورايى به دعوات محترمين محل به ارشاد و تبليغ مشغول بودم . مطلب جالبى كه براى همه قابل اهميت و در خور توجه مى باشد داستان عنايت خاص باب الحوائج ، عبد صالح الهى ، پرچمدار كربلا و حامى حرم حسين بن على عليهماالسلام حضرت قمر بنى هاشم عباس بن على عليهماالسلام به جوان دانشجويى است كه تحصيلات عالى خويش را در تهران مى گذراند و حقير و متجاوز از سيصد نفر از اهالى منطقه در شب تاسوعاى حضرت حسين عليه السلام شاهد آن بوديم .
چگونگى آنكه : در پايان منبر، اطلاع دادند كه قدرى سخن ادامه پيدا كند، به سبب اينكه هيئتى از محل ، كه حدود 10 كيلومتر با اينجا فاصله دارد، عازم اين مكان هستند. دقيقا نيم ساعت بيشتر نگذشت كه جمعيتى متشكل از مرد و زن و جوان به صورت هيئت با تشريفات خاصى كه يك پرچم و يك گوساله جوان همراه داشتند وارد محوطه ما شدند. در اين محل ، جايگاهى است كه داراى ساختمان رفيع و حرم و زاير سرا براى زائرين مى باشد و معروف است كه اين مكان مورد توجه حضرت عباس باب الحوائج عليه السلام الى الله قرار دارد، و جدا نه تنها اهالى محل به اين مكان توجه دارند بكله تمام منطقه به اين مكان چشم دوخته اند. مردم نذورات زيادى براى حضرت العباس عليه السلام به اين محل مى آورند و بخصوص در شبهاى محرم تاسوعا و عاشورا براى اداى حوائج و شفاى مريض در زاير سرا بيتوته دارند. ماجراى آن شب فراموش نشدنى چنين است . هيئت مزبور وارد حسينيه شد و روحانى آن محل كه ايام عاشورا در آنجا منبر مى رفت ، به مدت يك ربع از عظمت حضرت عباس عليه السلام و دعا و آثار آن صحبت كرد. فرد ديگرى كه از محترمين محل بود برخاست و جوان بلند بالا و خوشرويى نيز كه حدود 24 سال يا بيشتر سن داشت در كنار وى ايستاد. فرد محترم ، به معرفى جوان پرداخت كه : ايشان دانشجويى است اهل اين منطقه و چند سالى است در تهران دوران دانشجويى را مى گذراند. سپس جزئيات كسالت جوان به علت سرايت مواد شيميايى در دوران آموزش را مشروحا بيان داشت و معلوم شد كه ، بر اثر فعل و انفعالات مواد شيميايى كه مستقيما بادست جوان دانشجو سروكار داشته است ، گويا در اثر خراش پوست دست ، جوان مزبور به بيمارى پوستى مبتلا شده و پس از معاينات اطباى تهران تشخيص داده مى شود كه وى به مرض صعب العلاج سرطان مبتلا گرديده است و بايستى حتما جهت مداواى كامل نزد اطباى خارج از كشور برود. خاندان جوان با توجه به بضاعت مالى كه داشتند، وسيله حركت وى را به خارج از كشور آماده كردند. وجوه زيادى تبديل به ارز شد و جوان به همراه خانواده و نزديكان خويش تهران را به قصد معالجه در خارج از كشور ترك كرد.
پس از رفتن جوان ، خواهر و مادر و خلاصه بستگان نزديك وى نيز بيكار نمى نشينند و از محل به جايگاه معروف حضرت ابوالفضل العباس باب الحوائج عليه السلام مى آيند و نذر مى كنند و براى سلامتى جوان متحصن مى شوند. جوان مريض ، براى مداوا در خارج از كشور چند روز به دكترهاى متخصص مراجعه مى كند. شوراى پزشكى نظر مى دهد كه وى بهيچوجه كسالتى را كه دكترها و اطباى ايران تشخيص داده اند ندارد و در نتيجه پس از چند روز اقامت و مراجعه مكرر به دكترهاى مختلف خارجى ، آنان نامه اى براى دكترهاى ايرانى ، كه بيمار را قبلا معاينه كرده و نظر داده بودند، مى نويسند كه هيچ گونه آثار بيمارى در اين جوان وجود ندارد! آرى جوان به خارج از كشور عزيمت كرد تا شفا يابد، ولى دل خواهر و مادر جوان به دنياى معرفت و توسل به درگاه حضرت باب الحوائج عباس بن على عليهاالسلام پرواز نمود و بربام مقصود نشست . در بازگشت جوان ، شبانه مجلسى برپا كردند و گوساله اى را سر بريدند و از اهالى تقاضا نمودند كه يك ساعت بمانند. سپس با وسايل زودپز، گوشت را طبخ كردند همه از آن گوشت نذرى باب الحوائج عليه السلام براى شفاى جوان دانشجوى مازندرانى ، خوردند.
السلام على العبد الصالح و المطيع لله و لرسوله و لاخيه الحسين عليه السلام و على من اتبع الحق و رحمة الله و بركاته
اين خاطره را حسب تقاضاى جناب حجه الاسلام و المسلمين حاج آقاى ربانى خلخالى نقل كردم تا در كتاب ايشان چاپ شود. (343)


     الله بالالرين ساخلاسن
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ ابوالحسن ابراهيمى همدانى ، در تاريخ 30/4/76 چنين نقل كردند:
اين جانب يكى از ارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مى باشم و افتخار نوكرى در خانه آنها را دارم ، گرچه گناهانم زياد، و تقصيرم از حد بيرون است و نتوانسته ام وظيفه خويش نسبت به آن بزرگواران را انجام دهم ، ولى از درگاه خداوند رحمان و رحيم و مقربان درگاهش ائمه طاهرين عليهم السلام اميد رحمت و عنايت دارم . حقير، با آنكه در وجودم لياقتى نمى بينم ، اما براى من ثابت شده است كه اين بزرگواران هيچگاه از دوستان و ارادتمندان خويش غافل نيستند، گرچه ما گاه از آنها غفلت داريم ، اما آنها همواره ما را در نظر دارند و نظر لطفشان شامل ماست ، الطاف آن عزيزان ، دفعات بسيارى شامل حال اين حقير شده است كه ذيلا يكى از آنها را كه شامل يكى از فرزندان اين جانب شده است نقل مى كنم :
در سالهاى قبل از انقلاب ، مدتى را در ماه محرم الحرام بين ساوه و همدان به ترويج دين اسلام و عزادارى اهل بيت اطهار عليهم السلام اشتغال داشتم ، آن روزگار مدتها بود كه فرزندم دچار مرض شده و هميشه در حال رفت و آمد به مطب دكتر بوديم ، ولى روز بروز حالش بدتر مى شد تا آنجا كه اميد ما از همه جا قطع گرديد.
ظاهرا شب تاسوعا بود، روضه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را خواندم و اصلا به ياد گرفتارى فرزند خويش نبودم . بعد از منبر، از مسجد به منزل رفتم و در همان شب ، واقع كربلا را در خواب ديدم كه خيمه هايى هست و ما هم با عيال خود در يكى از آن خيمه ها قرار داريم و جنگ شروع شده است . در اين صحنه قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام را ديدم كه قد رسا و بلندى دارد و شمشيرى در دست گرفته و مشغول جنگ است . از قامت رساى آقا هر چه بگويم ؟ هر چه بگويم و بنويسم ، زبان و قلمم قاصر است ، ولى آنچه كه ديدم مى نويسم . در برابر آقا، دشمن به شمارش نمى آمد. قد مبارك اقا در مقايسه با قد و قامت دشمن به قامت جوان خيلى بلند و رشيد و نورانى يى مى مانست كه با بچه هاى هفت يا هشت ساله روبروست . شمشير آقا نيز خيلى طويل و ضخيم بود و وقتى كه شمشير مى زد دره و تپه يكسان مى شد. دشمنان آقا در حين فرار به هم مى خوردند و نابود مى شدند. ما كه در خيمه بوديم ترس و خوف شديدى سراسر وجودمان را فرا گرفته بود. در خيالم گذشت اين طور كه اين آقا شمشير كشيده و مى جنگد، الان ما و خيمه ما هم از بين خواهد رفت ! همين كه اين خيال را كردم ، آقا شمشير را به كنار انداخت و به خيمه ما تشريف آورد و فرمود آب در خيمه شما وجود دارد؟ عرض كردم : بلى فرمود: يك كاسه آب به من بدهيد. من يك كاسه آب به ايشان تقديم كردم . ميل فرمودند و بعد از نوشيدن ، به زبان تركى ، فرمودند:
((الله بالالرين ساخلاسن )) يعنى خدا فرزندانت را نگه دارد! بعد از اين خواب ، من سه روز بى اختيار گريه مى كردم ، تا اينكه بعد از سه روز از سفر برگشتم و حال بچه را پرسيدم ، گفتند سه روز است كه خوب شده است . الان در حدود بيست سال است كه از وقوع اين ماجرا مى گذرد و در اين مدت يك بار هم مريض نشده است و پيش دكتر هم نرفته است ، و اين يكى از كرامات آن حضرت است كه شامل ما شده است . افزون بر اين ، كرامات و عنايات ديگرى نيز از آن حضرت و اين خاندان ، هم در خواب و هم در ظاهر، شامل حال ، شده است كه از گفتن آن معذوريم و اميدواريم انشاء الله زيارت و شفاعتشان در دنيا و آخرت نصيب ما و همه آرزومندان و جميع مومنين و مومنات گردد .


     ناگهان سوارى از دور پيدا شد
جناب آقاى محمد صادق بحيرائى از پدرش مرحوم محمد حسين بحيرائى نقل كرد كه فرمودند:
يكى از بستگان ايشان حدود 50 سال قبل براى كار به كويت مى رود. فردى بود كه چون متدين بود، به او شيخ حسين مى گفتند. وى افراد را، به طور قاچاق ، براى كار از بيراهه به كويت مى برد، و خويشاوند مزبور نيز با وى به كويت مى رود. در وسط راه شرطه به آنها حمله مى كند و آنها براى رد گم كردن به قلب بيابان مى زنند و راه را گم مى كنند. مى گويد مدتى زياد به هر طرف كه مى رفتيم غير از بيابان چيزى نمى ديديم . نزديك يك شبانه روز راه رفتيم و كاملا خسته شديم . سپس در حاليكه ديگر حال درستى نداشتيم متوسل به حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام شديم . ناگهان ديديم سوارى از دور مى آيد و مى فرمايد: شيخ حسين ، از كجا مى آيى ؟ شيخ حسين ، چرا ناراحتى ؟ يك صلوات بفرست و دست روى صورتت بگذار! شيخ حسين همين كار را انجام مى دهد و ناگهان خود را مقابل يكى از مساجد كويت مى بيند!


    آقا جان ! اگر به من عنايت نكنى ...
آيه الله آقاى حاج سيد مهدى حسينى لاجوردى قمى ، در تاريخ 25 جمادى الثانيه سال 1418 ه‍ق از قول يكى از اهالى قريه حصار حسن بيك ورامين ، كه از جوانان متدين و اهل هيئت مى باشد، نقل كردند كه مى گفت :
من گاو شير دهى داشتم كه به حسب نرخ بارار، مبلغ پانصد هزار تومان ارزش داشت . گاو مزبور يكدفعه مريض شد. دكتر دامپزشك پس از معاينه گاو مريض گفت : زودتر آن را بكش تا ضرر زيادى نبينى . وقتى ديدم چنين است با حالتى متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم و در حاليكه عصبانى هم بودم عرض كردم : آقا جان اگر به من عنايت نكنى ، ديگر سفره برايت نمى اندازم !
پس از اين گفتگو، گاو مريض استفراغ كرده و يك كليد همراه با يك تكه آهن از شكم وى بيرون آمد و پس از آن بسرعت خوب شد. وقتى همان دكتر دامپزشك مجددا گاو را معاينه كرد، گفت : اين ، چيزى نيست مگر كرامت و عنايت قمر بنى هاشم عليه السلام


     با توسل به حضرت عباس عليه السلام نجات پيدا كرديم
حاج حسن حاج عباس جعفر نقل كردند كه :
با كشتى از بوشهر به مقصد دبى حركت كرديم . بعد از برگشت از دبى نزديكيهاى ساحل ايران ، طوفان عجيبى وزيدن گرفت . به گونه اى كه دريا طوفانى شده كشتى ما پر از آب گشت و ما تماما از زندگى دست شستيم ، مع الوصف با قلبى مطمئن رو به طرف كربلاى معلى كرده عرض ننموديم .
اى فرزند على عليه السلام ، اى عباس بن على عليهماالسلام ، دستمان به دامان شما. مى گفتند پس از توسل ، هوا صاف شد و همگى از طوفان نجات پيدا كرديم .


     اين آقا دست ندارد!
جناب آقاى عبدالحميد بحرانى از آقاى حاج عبدالنبى ، كه از اهالى بندر بوشهر بوده و ساكن قطر است ، ماجراى زير را نقل كردند:
حدود بيست سال قبل در آبادان زندگى مى كردم . مريض شدم و شدت مرض به حدى شد كه در آستانه مرگ قرار گرفتم . در اثناى مرض ، پدرم را در خواب ديدم كه يك دانه انار در دست داشت و به من تعارف كرد و فرمود كه ميل كن . سپس به من فرمود: كه انار را اين شخص به شما داد. من به طرف آن آقا رفتم و خواستم كه دست وى را ببوسم ، پدرم گفت : اين آقا دست در بدن ندارد! گفتم : او كيست ؟ فرمود: ايشان حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مى باشد.
از آن تاريخ تا به حال مريض نشده ام