عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان

<<    20   21   22   23   24   25   26   27   28    29    >>

•   كفى از آب برداشت

•   امام موسى بن جعفر و قمر بنى هاشم عليهم السلام طفل پنج ماهه ما را شفا دادند.

•   ابرى در حرم امام حسين عليه السلام و حرم اباالفضل عليه السلام پيدا شد

•   نجات از خطر قطعى مرگ به واسطه توسل به علم پير علم

•   ناگاه درب بسته خود بخود باز شد

•  با توسل به حضرت عباس عليه السلام صاحب منزل شخصى شدم

•   شفاى نيمه بچه

•   دكتر گفت : هر دو پاى فرزندت فلج شده است !

•   يا قاهر العدو

•   زمانى به بلاهاى گوناگون گرفتار شدم
 




   كفى از آب برداشت
شب سى ام رمضان المبارك سال 1418 ه‍ ق در مسجد جوادالائمه عليه السلام در سادات محله (بابل ) جناب آقاى دكتر حاج سيد على طبرى پور به نگارنده كتاب اظهار داشتند:
شخصى رفت كنار نهرى وضو بگيرد، كفى از آب برداشت و نزديك لبهايش ‍ آورد كه بخورد، به ياد سقاى دشت كربلا، حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام افتاد و آب نخورد. آب را روى آب ريخت و همزمان ، اشك زيادى هم در عزاى آن حضرت از چشم جارى ساخت . همان شب ، زن مريضش در خواب مى بيند كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و وى را شفا داد. به اين طريق كه ، پايش را به پشت كمر خانم گذاشت . خانم پرسيد: مگر شما دست ندارى ؟ فرمود: من دست ندارم : گفت تو كى هستى ؟ فرمود: شوهرت به چه كسى متوسل شده است ؟ حالا شناختى شوهرت به چه كسى متوسل شده است ؟


    امام موسى بن جعفر و قمر بنى هاشم عليهم السلام طفل پنج ماهه ما را شفا دادند.
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى سيد محمود فلاح زاده درتاريخ 12/2/1354 نقل كردند:
سال 1354 شمسى ، در ماه مبارك رمضان كودك پنج ماهه ام ، سيد محمد، دچار عفونت ريوى شد و او را در بيمارستان نكويى قم ، بخش اطفال ، بسترى كردم . از آن روز به بعد من و مادر بچه ، هر روز به بيمارستان مى رفتيم و حال طفل را از دكترى به نام صادقى ، كه انصافا دكترى متدين و با تجربه بود، جويا مى شديم . به رغم تلاش ايشان و كارمندان بيمارستان ، حال بچه روز به روز بدتر شد، به گونه اى كه اثرى از بهبودى به چشم نمى خورد.
در يكى از شبها كه دكتر آمد بچه را معاينه كند به من گفت : آقا سيد، حال فرزند شما روز به روز بدتر مى شود، و من هم در حد امكان آنچه از دستم بر مى آمد انجام دادم . از اين به بعد ديگر شفاى فرزند شما با خداست . وقتى صحبتهاى بى پرده دكتر را شنيدم ، دلم شكست و سخت ناراحت شدم . سپس پيش خود گفتم مگر ما بى صاحبيم ؟ ما صاحب داريم ! بايد دست به دامن دكتر واقعى بزنيم . همان شب همراه مادر بچه ، كه ايشان نيز خيلى بى تابى مى كرد، در حياط بيمارستان با دلى شكسته و چشمى گريان متوسل به حضرت موسى بن جعفر و قمر بنى هاشم عليهم السلام شديم و نذر كرديم بيست جلسه روضه موسى بن جعفر و قمر بنى هاشم عليهم السلام اول هر ماه در منزل خوانده شود.
آن شب تا نزديكى صبح مشغول دعا بوديم ، به نحوى كه متوجه گذشت زمان نشديم . صبح كه آمديم از حال بچه جويا شويم ، با منظره اى عجيب روبرو شديم : بچه اى كه شب گذشته بيحال روى تخت بيمارستان افتاده بود، اينك داشت دستگاه تنفس مصنوعى را از بينى خود خارج مى كرد! با مشاهده اين صحنه ، فورا به دكتر خبر داديم و دكتر سريعا آمد و طفل را معاينه كرد. بعد از معاينه لبخندى زده ، رو به من كرد و گفت : آقاى فلاح زاده ، بگو ديشب چه كردى ، زيرا معجزه شده و ديگر در ريه اين بچه آثار عفونت ديده نمى شود، نفس هم به راحتى مى كشد!
وقتى اين حرف را از دكتر شنيدم از خوشحالى بغض گلويم را گرفته و نتوانستم جواب وى را بدهم . بعد از مدتى سكوت كه به حال عادى برگشتم ، ماجراى توسل را براى دكتر نقل كردم ، چندانكه او هم متاثر شد و اشك از گونه هايش جارى گرديد.
اين بود كرامت حضرت موسى بن جعفر و قمر بنى هاشم عليهم السلام كه طفل پنج ماهه ما را شفا دادند. از آن روز تاكنون ديگر بچه ما به لطف خداوند هيچ گونه مشكل ريوى پيدا نكرده است .
در پايان ، اين نكته را يادآور مى شويم كه تادل نشكند دعا مستجاب نمى شود، بايد خالصانه با خدا ارتباط برقرار كرد و در درگاه او گريست .
اى آنكه عمود كين شكستت عباس

پيروزى دين شد از شكستت عباس

تو دست خدايى كه به مرگ و به حيات

بوسيده چهار امام دستت عباس (325)


    ابرى در حرم امام حسين عليه السلام و حرم اباالفضل عليه السلام پيدا شد
طلبه فاضل جناب ثقه الاسلام آقاى محمد رضا محمودى ، در نامه اى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين مى نويسد:
ابوى اين جانب ، آقاى حاج شيخ عباس محمودى ، براى حقير نقل كرد: حدود سى سال پيش به كربلا مشرف شده بودم . روزى در تل زينبيه عليهاالسلام ايستاده بودم كه ديدم ابرى ظاهر شد، ابتدا دور حرم حضرت امام حسين عليه السلام ، و بعد از آن گرد حرم حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام طواف نمود و سپس نيز به طرف نجف اشرف حركت كرد.
ز هجرانت برادر اندر اين غمخانه مى گريد
به بالين برادر خون ، شه فرزانه مى گريد

ز داغ مرگ عباس جوان مردانه مى گريد

خميده گشت چون دال از غم بيدستى سقا

به جسم غرقه خون مير خود فرزانه مى گريد

ز هجران رخ معشوق عاشق دم به دم گريد

شه مظلوم بر سالار خود شاهانه مى گريد

به گرد هيچ پروانه نگشته در جهان شمعى

حسين چون شمع بر گرد سر پروانه مى گريد

دو دست خود كمر بگرفت شاه دين و اين گفتا

برادر جان نگر بر حال من بيگانه مى گريد

سكينه از عطش با كودكان اندر غم و زارى

به خيمه هر زمان آن دختر دردانه مى گريد

چه گويم من به زينب گر شود آگه ز احوالت

ز هجرانت برادر اندر اين غمخانه مى گريد

بود اين آرزو بر ((صيرفيان )) ديد كويت

كه بهر تو دمادم او به هر كاشانه مى گريد (328)

    نجات از خطر قطعى مرگ به واسطه توسل به علم پير علم
حجه الاسلام و المسلمين جناب آقاى شيخ محمد رضا خورشيدى درباره توسل به پير علم چنين نقل مى كند:
شخص موثق و مورد اطمينانى نقل مى كرد: در اثر ارادت قلبى به قمر بنى هاشم عليه السلام ، خيلى از اوقات ، از هر كجا كه باشم صدا مى زنم يا علم پير علم ، درياب درمانده مكن ! حتى گاهى در كنار ضريح حضرت فاطمع معصومه عليهاالسلام ((كه جان عالم و آدم به فدايش )) عرض مى كنم : بى بى جان ، معذرت مى خواهم ولى از همين كنار تو عمويت را صدا مى زنم ((يعنى ابوالفضل را)) و مى دانم ناراحت نشده بلكه خوشحال مى شويد. شخص مزبور تعريف مى كرد: تقريبا دو سال پيش يعنى سال 1374 شمسى ، بعضى افراد كه در لباس دوست بودند در اثر اغواى شياطين موجبات ناراحتى و دردسر براى من فراهم نمودند، به حدى كه گاهى حال درس خواندن و تفكر را از من سلب مى نمودند ولى من صبر مى نمودم . حتى دوبار براى رفع كدورت پيشقدم شده به خانه آنها رفتم ، متاسفانه از حسن نيت من سوء استفاده كرده ، دفعه دومى كه به خانه اش رفتم شروع به دعوا و نزاع مجدد نمود، و نصيحت حقير نيز فايده اى نداشت بين دو محذور گرفتار شده بودم : از يك طرف ، اگر مى خواستم از حق خود دفاع كنم آتش نزاع شعله ورتر مى شود و از طرف ديگر، انتظار اين جسارت و پرخاش بيهوده و ناهنجار را هم نداشتم . در اين اثنا ناگهان ضربان قلبم زياد شد و براى سلامتى خود احساس خطر كردم . قرآن بغلى را، كه بحمدالله همواره در جيب دارم ، به طورى كه طرف مقابل متوجه نشود براى رفع خطر روى قلبم گذاشتم ولى پس از چند دقيقه هنوز احساس خطر مى كردم و ايشان هم يكسره مشغول هتاكى و جسارت بود!!
بالاخره براى حفظ آبرو و هم حفظ سلامتى از آن خانه بيرون آمده به طرف منزل خود حركت كردم .
در راه با زحمت زياد پاهاى خود را روى زمين مى كشيدم و از ميان كوچه ها عبور مى كردم ، به مسجد گذر جدا در كوچه عشقعلى كه رسيدم ديدم نفس ‍ به سختى از سينه ام بيرون مى آيد و احتمال وقوع سكته نزديك به صد در صد است . با خود گفتم : خوب است بدنم را به قصد شفا و نجات از خطر، به ديوار اين مسجد كه ساليانى محل تدريس علوم آل محمد صلى اللّه عليه و آله توسط استاد گرانقدرم آيه الله حاج شيخ محمد على مدرس افغانى (رحمة الله بود) بمالم . لذا بدنم را به ديوار اين مسجد ماليدم ولى هنوز احساس خطر مى كردم ، پس از چند قدم كه بسختى طى مى شد ناخودآگاه به ياد علمدار كربلا و علم پير علم افتادم ، عرض كردم : يا علم پير علم ! درياب درمانده مكن ، نجاتم بده ، يك گوسفند در هفتم محرم در پاى علم شما قربانى مى كنم .
ناقل ادامه مى دهد: به خود ابوالفضل العباس عليه السلام قسم ، همين كه سر كوچه عشقعلى در اول خيابان چهار مردان ((يعنى به فاصله صد متر تقريبا از محل توسل به قمر بنى هاشم عليه السلام - علم پير علم )) رسيدم كه تاكسى بگيرم ، يكدفعه به خود آمدم متوجه شدم نه تنها ضربان قلب طبيعى شده و هيچ احساس خطر نمى كنم ، بلكه خيلى شادابتر از قبل هم هستم . چندى بعد نيز از بركت عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام كار طرف مقابل به رسوايى كشيد.
اميدوارم علمدار كربلا همه مظلومين عالم را از دست اشرار نجات داده آرزومندان زيارتش را به فيض آستان بوسى خود در كنار نهر علقمه موفق نمايد. در خاتمه ، توفيقات روز افزون زبان گوياى ولايت و نويسنده تواناى درياى بيكران علوم اهل بيت عليهم السلام ، حضرت حجه الاسلام و المسلمين جناب حاج شيخ على ربانى خلخالى حفظه الله را در پناه كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام ، از خداوند عالم مسئلت دارم . بمنه و كرمه
بنده بندگان شاه ولايت محمد رضا خورشيدى
جامه اى دوخته خياط ازل بر بدنش
آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش

جلوه گر نور خدا از رخ پرتو فكنش

آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار

روشن از چهره تابنده و وجه حسنش

ز جوانمردى و سقايى و پرچمدارى

جامه اى دوخته خياط ازل بر بدنش

آنكه آثار حيا جلوه گر از هر نگهش

وانكه الفاظ ادب تعبيه در هر سخنش

ميوه باغ ولايت به سخن لب چو گشود

خم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش

كوكب صبح جوانيش نتابيده هنوز

كه شد از خار اجل چاك چو گل پيرهنش

آن چنان تاخت به ميدان شهادت كه فلك

آفرين گفت بر آن بازوى شكر شكنش

همچو پروانه دلباخته از شوق وصال

آن چنان سوخت كه شد بى خبر از خويشتنش

خواست دستش كه رسد زود به دامان وصال

شد جدا زودتر از ساير اعضاى تنش

كوته از دامنت اى شاه مكن دست ((رسا))

از كرم پاك كن از چهره غبار محنش (329)

   ناگاه درب بسته خود بخود باز شد
آقاى ابوالحسن شريفى از كرج ، طى نوشته اى در مهرماه 1375 چنين مرقوم داشته است :
حضور محترم حجه الاسلام جناب آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى سلام عليكم . توفيقى حاصل شد كه خدمت فقيه عاليقدر، استاد محترم حوزه علميه قم ، آيه الله آقاى حاج شيخ ابوالفضل خوانسارى شرفياب شوم و كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام ، جلد اول را به حضورشان تقديم دارم . ايشان ضمن قدردانى از زحمات حضرت عالى در تاليف اين كتاب ارزشمند، وجه تسميه شان به ابوالفضل عليه السلام را اين طور بيان داشتند:
مادر بزرگم ، كه همسر فقيد سعيد آيه الله حاج شيخ ابوتراب كلاردشتى بودند، نقل مى كردند زمانى كه موقع وضع حمل صبيه شان (كه مادر من باشد) فرا مى رسد، به دنبال قابله مى روند. وقتى همراه قابله به منزل بر مى گردند، نيمه هاى شب بوده و با در بسته كوچه روبرو مى شوند (آن زمانها مرسوم بود كه شبها در كوچه را مى بستند و تا اذان صبح ، بهيچوجه باز نمى كردند) مى فرمودند: چون وضع ، اضطرارى بود و هيچ راه علاجى به نظرشان نمى رسيد، به حضرت ابوالفضل عليه السلام توسل يافته و تعهد كرده بودند كه اگر رفع مانع شود، فرزندشان را به نام ابوالفضل عليه السلام نامگذارى كرده و از نوكران حضرت قرار دهند. با اين توسل ، ناگاه درب بسته خودبخود باز شده ، به منزل مى آيند و نوزاد بسلامتى متولد مى گردد.
آقاى شريفى پس از نقل ماجرا افزوده اند: همين طور هم شد. ايشان به نام مبارك حضرت ابوالفضل عليه السلام نامگذارى شدند و از بركت عنايت آن حضرت امروز داراى مقامات عاليه فقهى و از ارادتمندان با اخلاص اهل بيت عليهم السلام به شمار مى آيند.


    با توسل به حضرت عباس عليه السلام صاحب منزل شخصى شدم
آقازاده محترم آقاى شريفى ، ارادتمند به خاندان محمد و آل محمد عليهم السلام آقاى جواد شريفى نيز در تاريخ 2/8/75 مرقوم داشته اند:
حضور محترم استاد حضرت حجه الاسلام آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى سلام عليكم ، با آرزوى موفقيت آن جناب در كليه امور خير خصوصا نشر آثار فرهنگ اهل بيت عصمت عليهم السلام به عرض ‍ مى رساند كه كتاب چهر درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام توسط پدرم آقاى ابوالحسن شريفى به اين جانب رسيد و از مطالعه آن بهره مند شدم ، حقيقتا در نوع خود كم نظير بوده و شايسته و ضرورى بود چنين كتابى در احوالات و كرامات آن حضرت نوشته شود كه اين توفيق شامل حال حضرت عالى گرديد. چون مصمم هستيد جلد دوم را به رشته تحرير در آوريد يك خاطره هم اين جانب از بذل توجهات حضرت عباس عليه السلام دارم كه تقديم مى دارم .
چند سالى بود كه خود و خانواده ام مشتاق به سكونت در شهر مذهبى قم بوديد، ليكن امكانات برايمان فراهم نمى شد تا اينكه با راهنمايى پدرم نماز توسل به حضرت عباس عليه السلام و 133 مرتبه ذكر يا كاشف الكرب عن وجه اخيه الحسين عليه السلام اكشف كربى بحق اخيك الحسين اخيك عليه السلام را ادامه دادم . از بركات توسل به آن بزرگوار، بزودى مقدمات عزيمت از كرج به شهر مقدس قم فراهم شد و حاليه حدود دو سالى است كه در منزل شخصى در زنبيل آباد قم به شكر خداوند منان و دعا گويى آن حضرت مشغول زندگى هستيم .
قلم شد دستم !
هنگام سفر پيشقدم شد دستم

قربانى قامت علم شد دستم

تا نامه عشق را به خون بنگارم

در محضر وصل او، قلم شد دستم ! (330)

    شفاى نيمه بچه
سيد عطا الله شمس دولت آبادى نقل كرد:
يكى از علما براى برآمدن حاجتش ، ده شب در حرم مطهر حضرت اميرالمومنين عليه السلام بيتوته كرد ولى نتيجه نگرفت . سپس به حرم حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام رفت و ده شب در كنار مرقد آن حضرت بيتوته كرد، باز هم نتيجه نگرفت . همچنين ده شب در حرم آقا اباالفضل العباس عليه السلام بيتوته كرد و در آنجا نيز نتيجه نديد. در آخرين شب بيتوته در حرم ابوالفضل العباس عليه السلام ديد كه زنى وارد حرم شد و يك طفل ناقص را كنار ضريح انداخت و گفت : يا اباالفضل ، من از شما اولاد خواستم ، اينك خدا به من يك بچه ناقص و نيمه داده است ، من از اينجا نمى روم مگر اينكه معجزه كنى و طفل كاملى از براى من بگيرى ! ناگهان غوغا برپا شد و گفتند: بچه نيمه ، طفل سالم گرديد! زن بچه را در آغوش گرفته و بيرون رفت . اين مرد عالم خيلى دلتنگ شد، آمد كنار ضريح و گفت : يا اباالفضل العباس عليه السلام ، ببين من يك ماه است كه كنار قبر پدر و برادرت و نيز خود تو از خدا حاجت خواستم و حاجتم را روا نكرديد، ولى زن عرب باديه نشين آمد و فورا حاجتش را داديد. چندى بعد، كنار ضريح خوابش برد. در عالم رويا حضرت به او فرمود: هر كس به قدر معرفت خود حاجت مى خواهد و خداوند هر نوع صلاح بداند به او كرامت مى كند. چه او همين اندازه نسبت به ما آشنايى دارد، اما حسابشان جداست و ما با نظر لطف به تو مى نگريم و صلاح شما را در اين حال مى بينيم (331)


    دكتر گفت : هر دو پاى فرزندت فلج شده است !
آقاى مهدى حسينى ، از ارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت (سلام الله عليهم اجمعين ) مرقوم داشته اند:
حدودا 32 سال قبل بود و من (مهدى حسينى ) 7 ساله بودم . آن زمان در كربلا مى زيستيم . بعد از ظهر يك روز، خواب بودم كه مادرم مرا صدا زد: مهدى از خواب پاشو! وقتى از خواب بيدار شدم ، ديدم هر دو پايم بيحس و بيحركت است .
گفتم : مادر نمى توانم راه بروم . مادرم با تعجب گفت : چى ؟ نمى توانى راه بروى ؟ و دويد و مرا كول كرد و نزد دكتر برد.
آقاى دكتر پس از معاينه گفت : هر دو پاى فرزندت فلج شده است و بايد فورا وى را به بغداد برسانى . مادرم مرا نزد دكترى ديگر برد و او هم همان حرف دكتر اولى را زد. مادرم بلافاصله ، با چشم گريان و اشك ريزان ، مرا خدمت آقا قمر بنى هاشم اباالفضل العباس عليه السلام برده به ضريح مقدس چسبانيد و دخيل كرد. در ضمن توسل و گريه و زارى مادر، من به خواب رفتم . در خواب ، احساس كردم در باغى هستم و آقايى نورانى به طرف من مى آيد. زمانى كه به من رسيد، گفت : چرا مادرت اين قدر بيتابى و گريه مى كند؟ گفتم : آقا، گريه مادرم براى اين است كه پاهاى من فلج شده است . گفت : پاشو نگذار مادرت بيش از اين گريه كند، پاهاى تو عيبى ندارد.
گفتم : آقا، نمى توانم روى پاهايم بايستم .
آقا دستم را گرفت . قابل توجه اين است كه ، اين كلماتى كه من به آقا مى گفتم مردم نيز مى شنيدند. وقتى روى پاهايم ايستادم ، مردم در حاليكه هلهله مى كردند لباسهايم را پاره پاره كردند و مادرم ناگزير مرا در چادر خود پيچيد. سپس از حرم مطهر خارج شديم و او يك دست لباس نو برايم خريد و به تنم كرد و مرا نزد دكتر اولى و دومى برد و هر دو دكتر در حاليكه سخت حيرت زده بودند، به معجزه آقا قمر بنى هاشم عليه السلام اذغان كردند و هر كدام انعام قابل توجهى به من دادند. اين را هم اضافه كنم كه من آخرين و تنها فرزند پسر خانواده ام بوده و هستم
السلام عليك يا اباالفضل العباس و رحمة الله و بركاته
اين سخنش بود به چشمان تر

يا ولدى ! زود بيا! زودتر

اى چمن عارض تو، دلگشا

دست تواناى تو، مشكل گشا

حضرت عباس و، ابو فاضلى

مظهر غيرت ، يل دريا دلى

اى اثر سجده به پيشانيت

مه ، خجل از طلعت نورانيت

كوكب دلخواه بنى هاشمى

مهر زمين ، ماه بنى هاشمى

شمع وفا، نور دو چشم على

بحر خروشنده خشم على

زاده آزاده ام البنين

وه ز چنان مادر و شبلى چنين

زاده خود خوانده تو را هم بتول

اى تو برادر به دو سبط رسول

مهر و وفا، خوشه يى از خرمنت

صدق و صفا، گوشه يى از دامنت

كيست همانند تو در روزگار؟

كش (332) سه امام آمده آموزگار

بهر سقايت چو تو مقبل شدى

ساقى خاص حرم دل شدى

دست على ، خود به دو بازوى توست

چشم غزالان حرم ، سوى توست

اى دل عالم ز عزايت ، كباب

رفته به دريا و ننوشيده آب

آمدى از دجله برون با شتاب

سر به كف و پاى جدل ، در ركاب

گرچه ز تيغ ، اى ز مى عشق مست

قطع شد از پيكر تو، هر دو دست

گر چه شد اى گوهر دين را صدف

ديده تو، ناوك كين را هدف

تا به برت ، بهر حرم آب بود

در دلت اميد و به تن ، تاب بود

آه كه از كينه اهل عذاب

شد هدف تير بلا، مشك آب

رشته اميد تو از هم گسيخت

آب روان ، خون شد و بر خاك ريخت

گشت نگون قامت تو با علم

ماند به ره ، ديده اهل حرم

آنكه پناه همه عالم بدى

پشت و پناهش ، به تو محكم بدى

چون عرق مرگ به رويت نشست

گفت كه : از داغ تو پشتم شكست

اى ادبت ، حلقه به گوش ملك

پايه قدر تو، به دوش فلك

بر پسر فاطمه ، در هيچ باب

وه كه نكردى تو، برادر خطاب

تا به شهادت ، كه ز طوفان كين

شد قد رعناى تو نقش زمين

ديدى ، با ديده حق بين خويش

فاطمه را، بر سر بالين خويش

اين سخنش بود به چشمان تر

يا ولدى ! زود بيا، زودتر!

ناله زدى زين جهت از روى خاك !

اى پسر فاطمه ! ادرك اخاك (333)

اى شده در كرب و بلا، نا اميد

بر تو بود خلق خدا را، اميد

قبله حاجاتى و، دست خدا

ما همه درديم و تو ما را، دوا

هيچ كس از لطف تو محروم نيست

آنكه شد از لطف تو نوميد، كيست ؟

رحمتى اى دست خدا را (334) تو دست

پشت (مويد)، ز معاصى (335) شكست

لطف نما، صدق و صفايش بده

تذكره كرب و بلايش بده (336)

    يا قاهر العدو
سيد جليل ، سيد على يا سيد مهدى دزفولى ، حكايت زير را در حضور آيه الله العظمى آقاى خويى براى مرحوم آيه الله العظمى قمى نقل كرد:
يك روز در حرم مطهر حضرت اميرالمومنين عليه السلام در بالاى سر نشسته بودم ، كه ديدم جمعى از اعراب بدون اذن دخول وارد حرم شده در پيش روى ضريح صف كشيدند. سپس دسته اى ديگر از اعراب نيز بدون اذن دخول وارد شده در پهلوى اعراب اول ايستادند. دسته دوم را يك زن همراهى مى كرد، كه داخل حرم نشد، بلكه بين دو در ايستاد و دست به در زد و عرض كرد: برينى يا اميرالمومنين . يعنى مرا تبرئه فرما اى اميرالمومنين
من تا آن هيئت را ديدم فهميدم قضيه اى است ، آمدن نزد ايشان كه ببينم صورت واقع چه مى شود. پس از اتمام سخنان آن زن ، يكى از افراد دسته دوم رو به جوانى از دسته اول نموده و گفت : بگو به حق على بن ابى طالب من خبرى از قضيه ندارم . آن جوان پيش آمد و اشاره به قبر مطهر در داخل ضريح نمود و گفت : به حق على بن ابى طالب عليه السلام ...اما هنوز كلامش ‍ تمام نشده بود كه از جاى خود به هوا بلند شد، تا جايى كه به محاذى كنگره هاى ضريح رسيد و سپس از آنجا با پشت شديدا بر زمين خورد، به گونه اى كه استخوانهاى بدنش خورد گرديد و فورا به حالت احتضار رسيد. همراهانش او را برداشته از حرم بيرون بردند و چون به داخل صحن رسيدند جوان جان به جان آفرين تسليم نمود.
با حدوث اين كرامت ، غريو فرياد از حضار بلند شد. واقع را پرسيدم ، گفتند جوانى كه هلاك شود شوهر اين زن بود، كه چندى پيش او را اذيت مى كند، آن زن قهر مى كند و به خانه پدرش مى رود. مدتى از اين مطلب مى گذرد، يك روز شوهرش در صحراى خلوت او را مى بيند و از او تقاضاى تمكين مى كند، او مضايقه مى نمايد به عذر اينكه مى ترسم حملى رخ دهد و اسباب فضيحت فراهم گردد. جوان به او قول مى دهد و برايش قسم مى خورد كه همان شب كسى مى فرستد كه درخواست آشتى و مراجعت به خانه او را نمايد. در عرب رسم بود كه اگر كسانى به عنوان شفاعت و خواهش صلح مى آمدند، خواهش آنها را رد نمى كردند. لذا آن زن هم مطمئن مى شود و خود را در اختيار او قرار مى دهد و اتفاقا حمل بر مى دارد. آن مرد زمانى كه به مقصود خود مى رسد، ديگر اعتنا نمى كند و كسى عقب زن نمى فرستد.
مدتى مى گذرد و آثار حمل در زن ظاهر مى شود، پدرش مى پرسد: اين چيست كه در تو مشاهده مى شود؟ و او قضيه را مى گويد. پدرش جواب مى دهد كه اين ادعا را نمى شود پذيرفت ، مگر آنكه شوهرت اقرار كند. نزد شوهر مى روند و از او ماجرا مى پرسند، اما او انكار مى كند!
پدر به دختر مى گويد: من چاره اى جز كشتن تو ندارم ، اگر راست مى گويى گناه اين قتل به گردن شوهرت خواهد بود. وقتى زن مى فهمد كه مصمم به قتل او هستند، مى گويد پس دست كم او را قسم بدهيد، اگر قسم خورد من براى كشته شدن حاضرم . آن مرد و زن از عشائر بين نجف و كربلا هستند و منزلشان در چهار فرسخى نجف و هشت فرسخى كربلا واقع است . دسته اى از طائفه مرد و دسته اى از طائفه زن جمع مى شوند و به قصد رفتن به كربلا و حضور در حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام در كربلا و قسم خوردن در كنار مرقد آن جناب ، از منزل بيرون مى آيند. چون مختصرى از راه را طى مى كنند، چشم زن به گنبد مطهر حضرت اميرالمومنين على بن ابيطالب عليه السلام مى افتد و به ايشان مى گويد: اميرالمومنين على بن ابى طالب عليه السلام ، پدر ابوالفضل العباس عليه السلام است ، زحمت خود را كم كنيد و به نجف برويد. در اجابت در خواست زن ، آنان به نجف آمدند و عمل را تابدينجا كه مشاهده نمودى انجام دادند.
 


    زمانى به بلاهاى گوناگون گرفتار شدم
يكى از مدرسين عاليقدر حوزه علميه قم كه اجازه ندادند اسمشان را بنويسم فرمودند:
بابى انتم و امى سعد من والاكم و هلك من عاداكم و خاب من جحد كم و ضل من فارقكم و فاز من تمسك بكم و امن من لجا اليكم و سلم من صدقكم و هدى من اعتصم بكم ...(زيارت جامعه )
اين جانب حاضر نبودم اين قضيه را بنويسم ، اما چون برادر عزيزم اصرار فرمودند كه اين مطلب را ذكر كنم و از طرف ديگر نيز احتمال دادم شايد خود صاحب احسان و نعمت رضايتش در اين است كه توجهات آنها را در ميان عامه مردم اظهار بنمايم ، لذا از باب قوله تعالى : ((و اما بنعمه ربك فحدث )) اين چند كلمه را كه شمه اى از مراحم آقا و مولا و امام خودم حضرت ثامن الحجج على بن موسى الرضاست براى خوانندگان عزيز بيان مى كنم . شرح مختصر ماجرا اين است كه :
زمانى بنده به بلاهاى گوناگون گرفتار شدم . قصد زيارت حضرت ثامن الحجج عليه السلام را كردم و تمامى افراد خانواده و بچه هاى بى مادر و مادر از دست داده را نيز با خود برده در مسافرخانه عمومى كه به شان من هم خيلى لايق نبود منزل اختيار كردم ، تا ماه مبارك رمضان رسيد، حدود دو ماه و نيم در همانجا به عتبه بوسى و زيارت ادامه دادم و مشغول قرآن خواندن و توسلات گرديده و حاجات خودم را به حضور آن ملتجا رساندم ، و خيلى هم نگران بودم كه يك اشاره يا توجه از آن درياى رحمت تا آنوقت كه دو ماه تقريبا يكدفعه از خواب بيدار شدم ، ديدم اين جملات را در زبان بى اختيار و رد مى كنم و پشت سر هم مى گويم و حال آنكه در جايى تا حال آن را نديده بودم آن جمله اين است كه ((يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام اكشف كربى بحق اخيك الحسين )) ولى منتقل نشدم كه شايد از كسى توجه شود و از مشهد مقدس حركت كردم تنا به قم رسيدم و براى گوش دادن به روضه حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام به خانه يكى از بزرگان رفتم . خلاصه يك نفر اهل منبر جوان ولى خيلى در ولايت غوطه ور بود معلوم بود كه عاشق ولايت است يكدفعه از حضرت مولى قمر بنى هاشم علمدار كربلا عليه السلام اسم برد و گفت هر كس يكصد و سى و سه مرتبه اين جملات را بگويد (يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام اكشف كربى بحق اخيك الحسين ) حاجاتش ‍ برآورده مى شود و در همانجا منتقل شدم كه مورد توجه امام خودم گرديدم در همان مجلس يكصد وسى و سه مرتبه را ذكر كردم و تمام حاجاتم برآورده شد و كارها رو به ترقى گذاشت و از گرفتارى خلاص و حاجاتى چند از حضرتش خواسته بودم برآورده شد و از آن روز تا حال مدد مى رسد. اين جانب حاجات برآورده شده و اسم خودم را ذكر نمى كنم ولى قضيه همان است كه ذكر كردم ، اميدوارم برادران عزيز ملتجا و پناهگاه خود را بشناسند. والسلام عليكم و رحمة الله وبركاته