![]()
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان
• فراهم شدن خانه در اثر توسّل به قمر بني هاشم عليهالسلام
• نتيجة جسارت به قمر بني هاشم عليهالسلام
• نتيجة جسارت به جشن ميلاد قمر بني هاشم عليهالسلام
• شفاي پسر در اثر برپايي جشن ميلاد قمر بني هاشم عليهالسلام
• به حضرت عبّاس عليهالسلام نترس!
• من هرگز بر مولاي خود سبقت نميگيرم!
▲
فراهم شدن خانه در اثر توسّل به قمر بني هاشم
عليهالسلام
1. حدود چهل سال قبل، بنده در تهران رانندة اتوبوس شركت واحد بودم و
در خانهاي كه دهمستأجر در آن زندگي ميكردند، من هم با خوانوادة خود در يك
اتاِ اجارهاي زندگي ميكردم. درايّام دهة عاشورا، يكي از روزهاي كه مشغول
رانندگي اتوبوس بودم و مسافر زيادي هم در ماشينبود، ناگهان دستة عزاداري
بازاريها، كه بر سرِ خود گل ماليده بودند و مشاهدة وضع و حال آنهاتأثير عجيبي
در مردم ايجاد ميكرد، از جلوي اتوبوس من گذشت. با ديدن اين صحنه بي
اختيارشده، ماشين و مسافرها را در وسط خيابان رها كردم و به ميانِ عزاداران
رفتم و در حاليكه به سرميزدم و يا ابوالفضل! يا ابوالفضل! ميگفتم، براي
خريد خانه و نجات از مستأجري كه آزادمميداد به آقا متوسّل شدم و در خلال
توسّل، عرض كردم: هر شب جمعه ميآيم شاه عبدالعظيمعليهالسلام و بين مردم
گوشت (به مقدار بودجة خودم) پخش ميكنم و بعداً نيز اين كار كردم، تااينكه
بعد از مدّتي، به طور غير مترقّبه، زمينه آماده شد و خانهاي در قرچك ورامين
خريدم.
▲
نتيجة جسارت به قمر بني هاشم عليهالسلام
2. در همان مدّتي كه شبهاي جمعه براي وفاي به عهد با قمر بني هاشم
عليهالسلام به زيارتحضرت عبدالعظيم عليهالسلام ميرفتم، ماشين سواري
قُراضهاي توجّهم را جلب كرد و آن را بهمبلغ 900 تومان (نهصد تومان) خريدم.
وضع ماشين آن قدر خراب بود كه وقتي آن را به گاراژبردم، تعمير كارها گفتند
اين كه صنّار نميارزد! و بامن شوخي كردند كه: آيا قدري بنزين داري تاماشين
را آتش بزنيم؟! ولي من در جواب گفتم: من شراكت با ابوالفضل دارم. بالأخره
بعد از مدّتيماشين را سر و صورتي داده و سپس توسط همان ماشين، كه هر كس
مي ديد مرا از مسافرت با آنمنع مي كرد، با زن و بچّه براي زيارت مولا علي
بن موسي الرضا عليهالسلام حركت كرديم. ازتهران به بابل رفتيم، و عموي
خودم را هم كه پير مردي اهل عبادت بود با خود برديم. ما عزم رفتنبه مشهد
را داشتيم، ولي هر كس كه ماشين را ميديد ميگفت: اين ماشين به مشهد نميرسد!
امّامن با توسّل به قمر بني هاشم عليهالسلام اطمينان داشتم كه سالم به
مشهد خواهم رسيد. در بينراه به مكاني جالب رسيديم. توقف كرديم و سماور را
روشن كرديم و بساط غذا را پهن كرديم.يكدفعه ديديم يك ماشين بنزِ مُدل
بالا از راه رسيد و چهار نفر از آن پياده شدند و نزد ما آمدند وگفتند: ما فقط
ميخواهيم بپرسيم اين ماشين از كجا آمده است؟! گفتم: از تهران. گفتند: چطور
ازگردنه كُتَل امامزاده هاشم (كه گردنه و كُتَلِ بسيار بلند و خطرناكي است)
بالا آمد؟! در جواب گفتم:چون خاطر جمعي از آقا ابوالفضل عليهالسلام داشتيم
(ماشين به راحتي بالا آمد). اين جواب راكه دادم يك نفر از اين چهار نفر
سخنان موهن و كفرآميزي بر زبان راند و سپس حركت كردند ورفتند. ما ساعتي در
آنجا استراحت كرده و سپس به راه افتاديم. امّا پس از طيّ مسافتي
باكمالتعجّب ديديم ماشين بنز مذكور چپ كرده ولي از آن يكي، كه چندي پيش
به حضرت عبّاسعليهالسلام (نعوذبالله) تمسخر و جسارت كرده بود، خبري نيست!
سه نفر مذكور آمدند و صورتمرا بوسيدند و گفتند:
- بر منكر ابو الفضل لعنت!
و افزودند: آن يكي كه كفريّات ميگفت، راننده ماشين بود و اتومبيل از آن
وي بود. پس از اينكه ازشما جدا شديم در بين راه، ناگهان بدون هيچ علّتي،
ماشين چپ شد و ما سه تن سالم مانديم، اماآن خبيث مجروح و زخمي شد كه او
را به بيمارستان بردند.
حقير (محمّد رضا خورشيدي) ميگويد مناسب است كه اين بيت مشهور را در اينجا
متذكر شويم:
بس تجربه كرديم در اين دير مكافات با آل علي هر كه در افتاد، بر افتاد
▲
نتيجة جسارت به جشن ميلاد قمر بني هاشم عليهالسلام
3. آقاي خورشيدي نوشتهاند: «ناگفته نماند توفيق بزرگي كه خداوند عالم
به اين مرد، يعني آقايرضا منتظري، داده است اين است كه از حدود سي چهل
سال قبل تا كنون، هر ساله به مناسبتتولّد آقا ابوالفضل العبّاس مجلس جشن
و سرور مفصّلي برپا ميكند، به طوري كه گاهي داخلحياط منزل و گاهي در
خيابان ميز و صندلي ميچيند (مانند مجالس عروسي) و از مردم كوچه وبازار و
رهگذران با شيريني و ميوهجات پذيرايي ميكند. خلاصه اينكه، اين مرد با موضع
ماليمتوسّطي كه دارد تمام آرزويش در مدّت سال بلكه در طول عمر همين
برپايي جشن ميلاد قمربني هاشم عليهالسلام است، به حدّي كه خودش ميگويد
لذّت برپايي مجالس عروسي برايپسرانم، در مقابل خوشحالي و سروري كه از
برپايي اين جشن به من دست ميدهد، بسيار ناچيزاست».
با ذكر اين مقدّمه نظر خوانندگان گرامي را به مطالعة دو كرامت از اين مجالس
جلب ميكنم .
آقاي منتظري ميگويد:
در همان سالها كه در قرچك ورامين زندگي ميكرديم ايّام تولّد آقا قمر بني
هاشم عليهالسلام باگرماي تابستان مصادف شده بود، و من مجلس جشن مزبور را
شب چهارم شعبان در خيابانترتيب داده و بلندگو ميگذاشتم. جمعيّت عجيبي جمع
ميشد و چراغاني مفصّلي و پرچمهايرنگارنگ به مجلس جشن ما زيبايي ديگري ميبخشيد.
نيز خود بنده، فقط براي خوشحالي مردمدر شب ميلاد علمدار كربلا و شادي قلب
قمر بني هاشم عليهالسلام يكي از برنامههاي مجلس رااين قرار داده بودم
كه صورتم را سياه ميكردم و بازي در ميآوردم تا سبب خوشحالي و خندةمردم
و شيعيان گردد.
چهارم شعبان مشغول پرچم زدن و چراغاني و نصب بلندگو بودم كه ديدم يك
ژاندارم گردنكلفتيقه باز كه آدم شروري بود، با وضعي نا هنجار كه حتي بند
پوتين او هم باز بود (البته قضيه مربوطبه دوران طاغوت بوده و تقريباً 40
سال قبل رخ داده است) جلو آمد وبا شرارتي عجيب گفت:اين كارها چيست؟! من
نميگذارم شما اين كار را انجام دهيد. اصلاً آقا، از رئيس پاسگاه
اجازهگرفتهايد؟! در جواب گفتم: من از رئيس دنيا اجازه گرفتهام، كه آقا
حضرت ابوالفضل عليهالسلاماست! و بلافاصله آهن بزرگي برداشته و به سمت او
حمله بردم. او فرار كرد و من به دنبالش روانهشدم. او به سمت پاسگاه دويد
و من هم او را با همان آهن تعقيب كردم. وقتي ديدم واقعاً از منترسيد و
فرار كرد، برگشتم.
ژاندارم مزبور به پاسگاه ميرود و براي احترام رئيس پاسگاه دست بالا ميزند
و ميخواهد بگويدكه، فلاني بدون اجازه جشن ميگيرد و در خيابان بلندگو نصب
ميكند و...؛ ولي هنوز حرف اوتمام نشده، كه ناگهان، همان دم يك تيمسار
براي بررسي اوضاع و سركشي از راه ميرسد و داخلپاسگاه ميشود. وي به محض
وارد شدن، و در همان حال كه ژاندارم فوِ الذكر براي رئيسپاسگاه عرض حال
ميكرد، دو سيلي آبدار به گوش ژاندارم مينوازد و بعد هم شروع به فحشدادن
به رئيس پاسگاه (كه سرهنگ بود) ميكند كه اين چه وضع ژاندارم داشتن است
(مأموري كهدر زمان مأموريت اداري، بندهاي پوتين او باز، و يقهاش نيز مثل
آدمهاي لات و چاقوكش گشودهاست)، چرا اين ژاندارم را ادب نميكني؟!
بنابراين من هر دوي شما را پس فردا منتقل ميكنم بهآبادان تا گرماي شديد
آنجا را بخوريد و بميريد...!
جالب اين است كه من، از اين قضايا كه در پاسگاه اتّفاِ افتاد، هيچ خبري
ندارم. باري، طبقمراسم هر سال، جشن را در شب ميلاد ابوالفضل العبّاس شروع
كرديم و در ضمن جشن هم،چنانچه گفتم، خودم را سياه كردم و به مجلس آمدم
تا برنامهام (يعني سياه بازي) را شروع كنم.وقتي رسيدم به من خبر دادند
كه رئيس پاسگاه و رئيس شهرداري باتو كار دارند!با عصبانيت،رفتم؛ امّا با
كمال تعجّب، ديدم دو دسته گل بزرگ آوردهاند و هر كدام يك جعبة شيريني در
دستدارند و ميگويند كه به همة شيعيان تبريك ميگوييم و بالخصوص به شما
(آقاي منتظري، كهميگويند راننده هستي و يك خانة خراب داري و رانندة
شركت واحد هستي) تبريك عرضميكنيم!
بعد از من سؤال كردند كه آن يكي كه دربين جمعيت چاي ميدهد كيست؟ گفتم:
نميدانم. رئيسپاسگاه گفت: او همان ژاندارمي است كه ميخواست مانع
برگزاري جشن شود! و بعد جريانآمدن تيمسار به پاسگاه و توبيخ او را شرح داد
و اضافه كرد كه بعد از توبيخ و خوردن سيلي، اينژاندارم گفته است كه از
امروز ميخواهم نماز بخوانم، چون پدر و مادر من مسلمانند و من از اينساعت،
نوكر ابوالفضل عليهالسلام مي شوم! گفتم: عجب، براي همين است كه از ساعت
سهبعداز ظهر آمده است و مشغول پرچم زدن و آب و جارو كردن است و با من
رفيق شده و روبوسيكرده است ولي چون لباس ژاندارمي را در آورده بود او
رانشناختم؟! و اضافه كردم كه خاطر جمعباشيد، حالا كه توبه كرده است از
قدرت قمر بني هاشم عليهالسلام نه او را و نه تو را - هيچكدامتان را- به
آبادان تبعيد نميكنند و همين طور هم شد و چون ژاندارم واقعاً از توهين به
مجلسجشن آقا توبه كرده بود و رئيس پاسگاه هم با آوردن شيريني و دسته گل
به مجلس احترام كرد، درپُست خود باقي ماندند.
▲
شفاي پسر در اثر برپايي جشن ميلاد قمر بني هاشم عليهالسلام
4. آقاي منتظري ميگويد: سال ديگر، بعد از اين قضيه، در شب ميلاد قمر بني
هاشم عليهالسلامدر حين مجلس مرا صدا زدند. رفتم جلو، ديدم حدود شش نفر از
يك ماشين پياده شدند كه درضمن يك زن بيحجاب رقّاصه هم در ميان آنهاست
و به من ميگويند كه بياييد انگور و خيار وشيريني آوردهايم، داخل ماشين است،
كمك كنيد آنها را پايين بگذاريم. جواب دادم كه قبولنميكنم، چون هر چه
خودم براي ابوالفضل عليهالسلام روي ميز گذاشتهام مردم قبول دارند و ازشما
قبول نميكنيم. يكي از آنها جواب داد: بايد اينها را كه ما آوردهايم قبول
كني، چون قضيّهايدارد و آن اين است كه:
من، پارسال در چنين شبي از اينجا ميگذشتم تا به ورامين بروم. در اينجا (قرچك)
ديدم خيابان راچراغاني زيبا و قشنگي كردهاند، پرسيدم: چه خبر است؟ مردم
گفتند: اينها كار يك نفر رانندةواحد است كه هر سال جشن تولد براي آقا
ابوالفضل عليهالسلام ميگيرد.
تا اين كلمه را از مردم شنيدم، بي اختيار گريه را سر دادم، چون خودم مدير
تئاتر تهران هستمپسري بيست و دو ساله دارم كه مريض بود و به دكتري مراجعه
كرده، و حتي به خارج هم بردهبوديم، بهبود نيافته بود. لذا در حال گريه
گفتم: يا حضرت ابوالفضل عليهالسلام، دكترها همه پسرمرا جواب كردهاند، پس
تو دكترِ پسرم باش! و بعد از اين توسّل به اين مجلس آمدم و مجلس بازي
ونمايش شما را تماشا كردم و سپس به تهران رفتم. از معجزة ابوالفضل عليهالسلام
همان شب،پسرم خوبِ خوب شد، و الا´ن هرجا او را آزمايش ميكنند جواب ميدهند
كه سالم است ومشكلي ندارد. اين قضيّة ماست، بنابراين تو نميتواني اين
ميوهها و شيرينيها را قبول نكني، چونآنها را براي عوض تشكّر از قمر بني هاشم
عليهالسلام آوردهام.
ما هم ميوه و شيريني را پايين گذاشتيم و بعداًآن مدير تئاتر و همراهانش
درمجلس ما شركتكردند و به آن زن بي حجاب هم چادر داديم و او هم در مجلس
شركت كرد و تا چند سال اين چندنفر شب ميلاد ابوالفضل عليهالسلام ميآمدند و
در برنامه شركت ميكردند و آن پسر هم بعد ازشفا گرفتن، عروسي كرد و با سلامتي
كامل به زندگي ميداد(پايان كلام آقاي منتظري).
خداوند عالم روز به روز معرفت و ارادت ما را به ساحت قدس قمر بني هاشم
عتمدار كربلاعليهالسلامافزون سازد و همة مروّجين و مبلّغين دين، مخصوصاً
حضرت حجّة الاسلام والمسلمين حاج آقا ربّاني خلخالي را،در پناه بازوي
تواناي آن بزرگوار حفظ و حراستو تأييد فرمايد.آمين ربّ العالمين. محمّد رضا
خورشيدي، 4 رجب المرجب 1416.
▲
به حضرت عبّاس عليهالسلام نترس!
جناب حجّة الاسلام والمسلمين آقاي حاج سيّد حسن سبط احمدي كه يكي از
مدرّسين عاليمقامحوزة علميّة قم ميباشند، كرامتي از حضرت قمر بني هاشم
عليهالسلام به نقل از مرحوم جدّشانمرقوم داشتهاند كه ميخوانيد:
حقير سيّد حسن سبط احمدي، محصّل علوم ديني در حوزة مقدّسة علميّة قم -
صانهاالله تعاليعن التصادم - اين قضيّه و داستان را كه از كرامات و عنايات
آقا و مولا حضرت ابيالفضل العبّاس- صلوات الله و سلامه عليه - است و
بلاواسطه از جدّ بزرگوارم مرحوم مغفور سلالة الساداتالفخام و قُدوة الأنام
مير سيّدعماد الدين ساوجي متوفي در سنة 1335 شمسي شنيدهام براي شمانقل ميكنم.
حدود صد سال از وقوع اين قضيّه ميگذرد. ايشان ميفرمودند كه:
در عنفوان شباب و غرور جواني، شيفتة زيارت كربلاي معلّا و عتبات عاليات
بودم - زادالله فيعزّها و شوكتها و رزقنا اللّه زيارتها و حشرنااللّه مع
صاحبها، بحرمته و جلاله عند اللّه تبارك وتعالي، آمينربّالعالمين.
به قلم حفيد آن مرحوم أدْني من تراب أقدام المحصّلين و مروّجي شريعة
سيّد المرسلين و خَدَمَةِو لاية أمير المؤمنين و يعسوب الدين صلوات الله
عليهم أجمعين. سيّد حسن سبط احمدي.
▲
من هرگز بر مولاي خود سبقت نميگيرم!
دانشمند محترم، شاعر اهل بيت عصمت و طهارت عليهالسلام، جناب آقاي
محمّد عليمجاهدي«پروانه» مرقوم داشتهاند:
حدود بيست سال پيش در يك حادثة بسيار غير عادي و استثنايي، قسمتي از لالة
گوش چپخود رااز دست دادم، و در اثر شوكي كه به من وارد شده بود، ساعتهابي
هوش بودم. وقتي به خودآمدم خود را در يكي از اتاقهاي بيمارستان مهر تهران
يافتم. پس از پرسش از چگونگي امر،مشخّص شد كه در قم، قسمت جدا شده را
دوخته و جهت تكميل عمليات جرّاحي به صورتاورژانس، مرا به بيمارستان ياد
شده منتقل كردند. فرداي روزي كه در بيمارستان مهر بستري شدهبودم، حضرت
آيت الله آقاي سيّد محمّد حسيني خويي به اتّفاِ فرزند بزرگ خود آقا سيّد علي
بهعيادتم آمدند. اين بزرگوار علاوه بر آنكه عالمي عامل و پرهيزگار هستند و
با خاندان مجاهديرابطة سببي دارند (=شوهر خواهر مرحوم علّامة كبير، آيت الله
ميرزامحمّد مجاهدي تبريزيمتوّفي سال 1380 هجري قمري)، داراي فرزنداني
متعهّد و پاك و متديّن هستند و آقاي سيّد عليدر ميان فرزندان ايشان بهترينند.
آنروز در سيماي اين جوان معصوم، آشكارا ميخواندم كه حرفهابراي گفتن دارد
ولي شرم حضور، مُهرِ سكوت بر لبان او زده است. از پدر ايشان پرسيدند كه
چراامروز آقا سيّد علي دچار هيجان زدگي شده و در حيرت فرو رفته است؟ آقاي
خوئي در حاليكهبغض گلويش را گرفته بود، فرمود:
امروز صبح زود، وقتي آقا سيّد علي از خواب بيدار شد، هيجان بسياري در چهرهاش
مشهور بود،و وقتي علّت هيجان او را پرسيدم به شدّت گريست و گفت: ديشب در
خواب ديدم كه آقا شمسالدين (=نامي كه در خانواده مرا با آن صدا ميكنند)
را در اطاِ شمارة فلان، طبقة دوّم بيمارستانمهر بستري كردهاند و من در جلوي
اطاِ ايستاده بودم تا اجازة ورود داده شود، در اين اثنا ديدمدو سيّد بزرگوار
كه آثار جلالت و بزرگي از سيماي آنان ساطع و بسا نوراني بودند، براي عيادتآمدند.
هنگامي كه به نزديك اطاِ رسيدند، ديدم يكي از آن دو به ديگري فرمود: شما
جلوتربرويد، من هم به دنبال شما ميآيم: ولي آن مرد بزرگوار نپذيرفت و
فرمود كه من هرگز بر مولايخود سبقت نميگيرم! در اين هنگام آن مرد روحاني
بزرگوار به ديگري فرمود: در اين عمل، رازياست و آن اين است كه كار ترميم
اعضاي قطع شده با شماست و خداوند اين شرافت را مختصّشما قرار داده است!
دراين اثنا گويي پرده از جلوي چشمانم برداشته شد و يقين كردم كه درمحضر
حضرت اباعبدالله الحسين و حضرت ابوالفضل قمر بني هاشم عليهالسلام قرار دارم
و عطرعجيبي شبيه به عطر ياس ولي بسيار خوشبوتر از آن به مشامم رسيد. حضرت
قمر بني هاشمعليهالسلام در اطاِ را باز كردند و آقا امام حسين عليهالسلام
هم به دنبال ايشان وارد اطاِ شدندو من از شدّت تأثّر و اشتياِ از خواب پريدم.
آيت الله خوئي فرمودند: خواب آقا سيّد علي مرا به فكر انداخت و دانستم كه
خطري متوجّه شماگرديده است، زيرا آقا سيّد علي خيلي كم خواب ميبيند ولي
خوابهاي او حالت رؤياهاي صادقهرا دارد، لذا بلافاصله با قم تماس تلفني
گرفتم و متأسّفانه خبر اين حادثه و بستري شدن شما دربيمارستان مهر را به من
دادند، ولي شمارة اطاِ را به من نگفتند. فوراً با آقا سيّد علي راهيبيمارستان
مهر شدم و بي آنكه سراغ اتاِ شما را از كسي بگيرم به راهنمايي آقا سيّد علي
اتاِشما را شناسايي كردم و به عيادت شما آمدم و آقا سيّد علي در بيرون در
اتاِ به خاطر تأثّريشديدي كه دارد، نشسته و محلّي را كه آن دو بزرگوار را
در خواب مشاهده كرده است، ميبوسد وميگويد: آقا شمس الدين شاعر اهل بيتعليهمالسلام
است و مورد عنايت اين خاندان ميباشد.
جناب مجاهدي، در پايان دو رباعي زير را نيز، كه از سرودههاي خود ايشان است،
تقديم محضرفرزند رشيد اُمّ البنين سلامالله عليه كردهاند: آن روز كه شط
در تب و تاب آمده بودوز سوز عطش در التهاب آمده بود
ديدند كه آن بحر كَرَم، مَشك بدوش تا بر لب شط رساند آب، آمده بود!
اي كعبه به داغ ماتمت نيلي پوش وز تشنگيت فرات در جوش
و خروش
جز تو، كه فرات رَشحهاي از يَمِ تست دريا نشنيدند كه كشد مشك به دوش!
▲
اي باد خجالت نميكشي؟!
آقاي عطّاري نژاد در كتاب «ايجاد عالم به خاطر پنج تن آل عباعليهمالسلام»
مينويسد:
از قدما و معمّرين شنيدم كه اصناف محترم بازار شهر ري (حضرت عبدالعظيم عليهالسلام)
درمدرسة عتيق آن شهر، كه فعلاً به مدرسه برهانيّه مشهور است، مجلس عزا و
سوگواري بر پا كرده واز مرحوم حاج ميرزا رضاي همداني، پدر بزرگوار مرحوم حاج
ميرزا محمّد كه صاحب كتابصلاة ميباشد، دعوت نموده بودند كه وعظ و خطابة
آن مجلس را بر عهده گيرد.
فصل، فصل بهار، و مقتضي باد و باران بود و هوا گاه ابري و گاه آفبتابي ميشد
و تغيّر داشت.مشهور است كه يك روز، هنگامي كه ايشان بر سر منبر مشغول
سخنراني بودهاند، ناگهان هواطوفاني شده و باد شديدي ميوزد كه بر اثر آن
چادر پوشش با ديركهاي آن به حركت در ميآيد وطناب ديركها به طرف يسار و
يمين حركت ميكنند و دقيقه به دقيقه باد بر شدّت خودشميافزايد. اين عالم
ربّاني با مشاهدة آن صحنه دستهاي مبارك را از آستين عبا در ميآورد، دو
زانوو مؤدّب بر روي منبر قرار ميگيرد و با انگشت سبّابه اشاره به باد ميكند
و ميفرمايد كه: اي باد،حيانداري و خجالت نميكشي؟! آن قدر ياغي و سركش
هستي؟! مگر نميبيني و نميشنوي كهمن مشغول ذكر مصيبت حضرت عبّاس قمر بني
هاشم عليهالسلام ميباشم؟!
ميگويند: آن باد شديدي كه بر خواسته و ميخواست چادر با آن عظمت را از بيخ
و بن بر كَنَد،آرامْآرام، مُختصرمختصر، ساكت شد تا ايشان با كمال آرامش روضه
خود را خواندند و به پايانرساندند. پس از پايين آمدن ايشان از منبر، مجدّداً
طوفان شديدي بر خواست و هنوز نصفجمعيّت خارج نشده بودند كه چادر در اثر
شدّت باد، پاره پاره گشت و همة پارچههاي سياهي راكه بر در و ديوار نصب
كرده بودند (جز كتيبه هايي كه در آن ذكري از اهل بيتعليهمالسلام و امامحسين
عليهالسلام رفته بود) از جا كند و پاره پاره نمود!
▲
سرانجام همه دكترها از علاج آن اظهار عجز كردند
جناب حجه الاسلام آقاى سيد مصطفى مستجاب الدعوه فرمودند: آقاى نوبهارى ساكن
تهران نقل مى كرد كه : روزى در تهران در حال قدم زدن بودم كه ديدم دو جوان با هم
دعوا مى كنند. به عنوان ميانجيگرى وارد معركه شدم كه آنها را از هم جدا كنم . يكى
از آنها، از روى ناجوانمردى ، تيغ به دست به من حمله كرد و زخمى به بازويم زد كه آن
را مقدارى بريد و خون جارى شد.
بعد از او مداوا، متوجه شدم مقدارى از دستم قطع شده است ، به حدى كه دو انگشت كوچك
دستم از كار افتاده بود. حدود شش ماه معالجه كردم و سرانجام همه دكترها از علاج آن
اظهار عجز كردند. ايام محرم نزديك شد. مادرم يك پنجه برنجى كه بر سر علم نصب مى
كنند، نذر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام كرد. پنجه را خريد و به هيئت محل به
نام ((تكيه جوانان بنى هاشم متوسلين به حضرت على اكبر عليه السلام )) واقع در شهرك
مسعوديه ، برد و داد بر سر علم نصب كردند.
شب هشتم محرم يا شب نهم (البته شك از نقال است ) متوسل به حضرت ابوالفضل عليه
السلام شدم ، كه يكى گفت : حسن آقا، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام تو را شفا
داد، نگاه كن از پنجه برنجى خون مى چكد! مردم كنار علم ازدحام كردند و جناب آقاى
محمود اژدرى ، كه از بزرگان و محترمين هيئت است ، جلو آمد و انگشت زد و گفت كه :
خون است ! خود وى نيز مبتلا به زخم اثنى عشر بود و به واسطه چشيدن اندكى از خون
مزبور شفا يافت .
خلاصه ، آن شب درد دست من خوب شد ولى هنوز انگشت دستم را نمى توانستم حركت دهم . تا
اينكه در شب يازدهم محرم ، شب شام غريبان ، در عالم رويا ديدم كه دو نفر زن آمدند و
در دست من حنا گذاشتند، يادم نمى رود كه حنا شل بود و شره كرد. صبح كه از خواب
بيدار شدم ، خواب را فراموش كرده بودم . اما وقت وضو ديدم دستم چسبناك است ، خوب كه
دقت كردم ديدم هنوز حنا دردستم است و تا چند وقت رنگ حنا دردستم بود و از آن به بعد
دستم بكلى خوب شد و تا به حال كه تقريبا دو سال از آن زمان مى گذرد ديگر درد و
اذيتى از آن ناحيه دچار من نشده و دستم كاملا خوب شده است . جالب آن است كه پنجه
مزبور را، كه روى علم است ، به هر طرف بگذارند، به سمت قبله بر مى گردد. افراد
خانواده اين مطلب را اقرار كردند و گفتند چند روز پنجه برنجى در خانه ما بود و خود
اين امر را امتحان و مشاهده كرديم .
خونبهاى دست تو
كاش مى گشتم فداى دست تو
تا نمى ديدم عزاى دست تو
خيمه هاى ظهر عاشورا، هنوز
تكيه دارد بر عصاى دست تو
از درخت سبز باغ مصطفى
تا فتاده ، شاخه هاى دست تو
اشك مى ريزد دو چشم اهل دل
در عزاى غم فزاى دست تو
يك چمن گلهاى سرخ نينوا
سبز مى گردد، به پاى دست تو
در شگفتم از تو، اى دست خدا!
چيست آيا خونبهاى دست تو؟ (316)
▲
همه را از خواب بيدار كرد!
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى شيخ روح الله قاسم پور از فضلاى بابل طى نامه
اى دو كرامت به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام ارسال داشته است كه در ذيل مى
خوانيد:
1. سال 1371 در يكى از روستاهاى بابل ، دهه اول محرم را مشغول تبليغ بودم . شب هفتم
محرم يكى از پيرمردان آن روستا برايم چنين تعريف كرد:
داماد من تا سال گذشته مجروح جنگى بود و در جاى مهمى از بدن او تركش قرار داشت . به
دكتر مراجعه كرد، دكتر گفت : امكان عمل جراحى نيست و چنانچه تركش نيز در بدن وى
بماند خطرناك است . به هر روى ، چه عمل جراحى بشود و چه نشود خطرناك است . شب هفتم
محرم بود. همه خانواده ناراحت بوديم . داماد من خيلى حال دگرگونى داشت و نهايتا به
حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شد. نيمه شب هفتم از جا برخاست و همه را از
خواب بيدار كرد. آنگاه با گريه گفت : از بركت توسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه
السلام ، تركش خودش افتاده است .
▲
چرا تا به حال به ياد آن حضرت نبودم
در زمستان 1375، سالروز تولد حضرت عباس عليه السلام ، براى يكى از معلمين
باتقوى و مومن مدرسه دختران شهيد قريشى (نيروگاه قم ) اتفاقى رخ داده كه شنيدنى است
و حقير، كه چندسالى است در آن مدرسه اقامه جماعت مى كنم . از ايشان درخواست كردم كه
جريان مزبور را با قلم خود به رشته تحرير در آورند. آنچه كه ذيلا مى خوانيد، نوشته
سركار خانم م . يوسفى ، آموزگار كلاس چهارم سعادت مدرسه شهيد قريشى است كه در
12/10/75 مرقوم داشته اند:
2. با سلام به ارواح طيبه شهدا و ائمه معصومين (سلام الله عليهم اجمعين ) و با درود
بر امام جماعت عزيز و گراميمان . اميدوارم كه هميشه در زير سايه حضرت ولى عصر(عج )
موفق و مويد باشد.
مدت 9 ماه بود كه مشكلى در زندگى اين جانب به وجود آمده بود و بنده و خانواده با هر
تلاشى نمى توانستيم اين مشكل را برطرف سازيم . مشكل ، مادى بود، به اين معنا كه
قرار بود مبلغ 3 ميليون پول از منبعى به حساب اين جانب و خانواده واريز شود تا از
آن براى ساختن خانه استفاده شود. ولى متاسفانه با تمامى توسلها به ائمه و شخصيتهاى
مهم نتوانستيم اين مشكل را برطرف نماييم . ديگر نااميد شده بوديم و زندگى از هر طرف
برما فشار مى آورد. نااميد شدن من متاسفانه به اندازه اى بود كه بايد بگويم (زبانم
لال ) نسبت به نماز كم توجه شده و عادت هميشگى خود را نيز كه خواندن روزى يك بار
سوره واقعه ، ياسين و زيارت عاشورا بود ترك كرده بودم و به آن اهميت نمى دادم و با
خود مى گفتم ديگر فايده اى ندارد، براى هميشه بيچاره شديم و بايد تا آخر عمر زير
بار فشار صاحبخانه و زندگى قرار گيريم . تا اينكه روز تولد آقا قمر بنى هاشم حضرت
ابوالفضل العباس عليه السلام ، موقعى كه وارد نمازخانه مدرسه شدم صداى مبارك امام
جماعت را شنيدم كه مشغول صحبت كردن درباره معجزات و اوصاف حضرت بود. بى اختيار قلبم
لرزيد و بغض گلويم را فشرد. و با صداى بلند شروع به گريه كردم و با خود گفتم چرا تا
به حال به ياد آن حضرت نبودم و چرا با اينكه اين همه گنهكار بودم حاجتم را از آقا
طلب نكرده بودم ؟
امام جماعت محترم در بين صحبتهايشان فرمودند: كتابى است (به نام چهره درخشان قمر
بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام ) كه معجزات حضرت ابوالفضل العباس عليه
السلام در آن ثبت شده است . همان طور كه گريه مى كردم با خود گفتم : به آقاى امام
جماعت مى گويم كه من گنهكار و روسياهم ، شما به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
متوسل بشويد تا حاجت مرا بدهيد و نيت كردم اگر مشكلم حل شود پو كتاب را به آقاى
امام جماعت بدهم تا آن را خريدارى كند. باور كنيد، عصر كه به منزل برگشتم بدون
اينكه حرفى بزنم در خود فرو رفته و ناراحت بودم ، كه به من گفتند: خانم ديگر چه كار
كرده اى ؟ مژدگانى بده كه فردا بايد عازم تهران شويم و مقدمات كار را براى دريافت
پول سه ميليونى فراهم كنيم !
در اين موقع اشك امانم نداد و جريان را برايشان تعريف كردم و تا مدتى از چشمانم اشك
سرازير بود.
بر زمين افتاده ديدم ، پيكرت را غرق خون
راه من از كثرت دشمن ، زهر سو بسته بود
داغها، پى در پى و غمها به هم پيوسته بود
بس كه از ميدان ، درون خيمه آوردم شهيد
بود سر تا پاى من ، خونين و زينب خسته بود
هر شهيدى ، شاهكارى داشت در اين جا ولى
كارهايت اى برادر جان ! همه برجسته بود
تا به سوى خيمه برگردى مگر، با مشك آب
جام در دستش رقيه منتظر بنشسته بود
من تك و تنها گشودم ، راه قربانگاه تو
گرچه دشمن هر زمان ، در هر طرف صد دسته بود
بر زمين افتاده ديدم ، پيكرت را غرق خون
مشك خالى و دو دست و پرچمى بشكسته بود
پشت من ، از داغ جانسوزت برادر جان ! شكست
چون كه ركن نهضتم بر همتت وابسته بود
هر چه كوشيدم كه در بر گيرمت ، ممكن نشد!
بس كه دشمن عضو عضوت را ز هم بگسته بود!
خواستم آنگه ببندم چشمهايت را، ولى
پيشتر از من ، عدو با تير، چشمت بسته بود
ناله عباس را، تا دشمن او نشنود
گريه اش در وقت جان دادن (حسان ) آهسته بود (317)