![]()
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان
• او را به حرم امام حسين عليه السلام دخيل بستند
• آقا جان! اگر به من عنايت نكني...
• بيمهء حضرت اباالفضل العباس عليه السلام
▲ او را به حرم امام حسين عليه السلام دخيل بستند
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي سيدمرتضي نواب، به نقل از مادرش كه در حرم حضرت ابالفضل عليه السلام بوده است، آوردهاند:
شخصي را به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام آورده بودند كه قسم بخورد. چون قسم دروغ خورد، بلند شد و به زمين خورد. خدام و غيره آمدند. او را گرفتند. بعد شال سبز آوردند. و وي را به حرم امام حسين عليه السلام دخيل بستند تا حضرت سيدالشهداء عليه السلام او را شفا بدهد.
سيد عطاء الله شمس دولت آبادي نقل كرد:
يكي از علما براي آمدن حاجتش، ده شب در حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيتوته كرد ولي نتيجه نگرفت. سپس به حرم حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام رفت و ده شب در كنار مرقد آن حضرت بيتوته كرد، باز هم نتيجه نگرفت.
همچنين ده شب در حرم آقا ابالفضل العباس عليه السلام بيتوته كرد و در آنجا نيز نتيجه نديد. در آخرين شب بيتوته در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ديد كه زني وارد حرم شد و يك طفل ناقص را كنار ضريح انداخت و گفت: يا ابوالفضل، من از شما اولاد خواستم؛ اينكه خدا به من يك بچه ناقص و نيمه داده است، من از اينجا نميروم مگر اينكه معجزه كني و طفل كاملي از براي من بگيري! ناگهان غوغا برپا شد و گفتند بچه نيمه، طفل سالم گرديد! زن بچه را در آغوش گرفت و بيرون رفت.
اين مرد عالم خيلي دلتنگ شد، آمد كنار ضريح و گفت: يا ابالفضل العباس عليه السلام، ببين من يك ماه است كه كنار قبر پدر و برادرت و نيز خود تو از خدا حاجت خواستهام و حاجتم را روا نكرديد، ولي زن عرب باديه نشين آمد و فورا حاجتش را داديد. چندي بعد، كنار ضريح خوابش برد. در عالم رؤيا حضرت به او فرمود: هر كس به قدر معرفت خود حاجت ميخواهد و خداوند هر نوع صلاح بداند به او كرامت ميكند چه او همين اندازه نسبت به ما آشنايي دارد، اما حسابشان جداست و ما با نظر لطف به تو مينگريم و صلاح شما را در اين حال ميبينيم.
خاطره ديگر مربوط به دختركي كور و معلول است. ما ناظر بوديم كه مادر وي در حالي كه او را درون كوله بار خود نهاده بود به حرم مطهر درآمد و دخترك را دربرابر ضريح بر زمين گذاشت و به حضرتش عرض كرد كه: «من اين فرزند را نميخواهم»؛ اين سخن گفت و بازگشت. هنوز به ميان صحن نرسيده بود كه طفل نابينا و معلول شفاي كامل يافت. من مادرش را ندا دادم كه: بيا، دخترت را همراه ببر! زن عرب بازگشت و چون فرزند خود را سلامت يافت خطاب به حضرت عرضه داشت : مولاي من! خدا تو را پاداش نيك دهد.
آري، آستانة باب الحوائج عليه السلام «دارالكرامت» است و براي بهرهمندي از اين خوان گستردة الهي بايد كه نيتها را خالص كرد.(1)
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ ابوالحسن ابراهيمي همداني، در تاريخ 30/4/76 چنين نقل كردند:
اين جانب يكي از ارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ميباشم و افتخار نوكري در خانة آنها را دارم، گرچه گناهانم زياد، و تقصيرم از حد بيرون است و نتوانستهام وظيفة خويش نسبت به آن بزرگواران انجام دهم، ولي از درگاه خداوند رحمان و رحيم و مقربان درگاهش ائمه طاهرين عليهم السلام اميد رحمت و عنايت دارم.
حقير، با آنكه در وجودم لياقتي نميبينم، اما براي من ثابت شده است كه اين بزرگواران هيچگاه از دوستان و ارادتمندان خويش غافل نيستند، گرچه ما گاه از آنها غفلت داريم، اما آنها همواره ما را در نظر دارند و نظر لطفشان شامل ماست؛ الطاف آن عزيزان، دفعات بسياري شامل حال اين حقير شده است كه ذيلا يكي از آنها را كه شامل يكي از فرزندان اين جانب شده است نقل ميكنم:
در سالهاي قبل از انقلاب، مدتي را در ماه محرم الحرام بين ساوه و همدان به ترويج دين اسلام و عزاداري اهل بيت اطهار عليهم السلام اشتغال داشتم. آن روزگار، مدتها بود كه فرزندم دچار مرض شده و هميشه در حال رفت و آمد به مطب دكتر بوديم، ولي روز به روز حالش بدتر ميشد تا آنجا كه اميد ما از همه جا قطع گرديد.
ظاهرا شب تاسوعا بود، روضة حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را خواندم و اصلا به يادگرفتاري فرزند خويش نبودم. بعد از منبر، از مسجد به منزل رفتم و در همان شب، واقعة كربلا را در خواب ديدم كه خيمههايي هست و ما هم با عيال خود در يكي از آن خيمهها قرار داريم و جنگ شروع شده است. در اين صحنه، قمر بني هاشم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را ديدم كه قد رسا و بلندي دارد و شمشيري در دست گرفته و مشغول جنگ است. از قامت رساي آقا هر چه بگويم؟! هرچ بگويم و بنويسم، زبان و قلمم قاصر است، ولي آنچه كه ديدم مينويسم. در برابر آقا، دشمن به شمارش نميآمد. قد مبارك آقا در مقايسه با قد و قامت دشمن به قامت جوان خيلي بلند و رشيد و نورانييي ميمانست كه با بچههاي هفت و يا هشت ساله روبروست. شمشير آقا نيز خيلي طويل و ضخيم بود و وقتي كه شمشير ميزد و دره و تپه يكسان ميشد. دشمنان آقا در حين فرار به هم ميخوردند و نابود ميشدند. ما كه در خيمه بوديم ترس و خوف شديدي سراسر وجودمان را فرا گرفته بود. در خيالم گذشت اين طور كه اين آقا شمشير كشيده و ميجنگد، الان ما و خيمة ما هم از بين خواهد رفت! همين كه اين خيال را كردم، آقا شمشير را به كنار انداخت و به خيمة ما تشريف آورد و فرمود آب در خيمة شما وجود دارد؟ عرض كردم. بلي. فرمود: يك كاسه آب به من بدهيد. من يك كاسه آب به ايشان تقديم كردم. ميل فرمودند و بعد از نوشيدن، به زبان تركي، فرمودند:
الله بالالرين ساخلاسن يعني خدا فرزندانت را نگه دارد!
بعد از اين خواب، من سه روز بي اختيار گريه ميكردم، تا اينكه بعد از سه روز از سفر برگشتم و حال بچه را پرسيدم، گفتند سه روز است كه خوب شده است.
الان در حدود بيست سال است كه از وقوع اين ماجرا ميگذرد و دراين مدت يك بار هم مريض نشده است و پيش دكتر هم نرفته است، و اين يكي از كرامات آن حضرت است كه شامل ما شده است. افزون بر اين، كرامات و عنايات ديگري نيز از آن حضرت و اين خاندان، هم در خواب و هم در ظاهر، شامل حال، شده است كه از گفتن آن معذوريم و اميدواريم ان شاء الله زيارت و شفاعتشان در دنيا و آخرت نصيب ما و همة آرزومندان و جميع مؤمنين و مؤمنات گردد.
▲ آقا جان! اگر به من عنايت نكني...
آيه الله آقاي حاج سيدمهدي حسيني لاجوردي قمي، در تاريخ 25 جمادي الثانيه سال 1418 هـ.ق از قول يكي از اهالي قريه حصار حسن بيك ورامين، كه از جوانان متدين و اهل هيئت ميباشد، نقل كردند كه ميگفت:
من گاو شيردهي داشتم كه به حسب نرخ بازار، مبلغ پانصد هزار تومان ارزش داشت. گاو مزبور يكدفعه مريض شد. دكتر دامپزشك پس از معاينة گاو مريض گفت: زودتر آن را بكش تا ضرر زيادي نبيني. وقتي ديدم چنين است با حالتي متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم و در حاليكه عصباني هم بودم عرض كردم : آقا جان، اگر به من عنايت نكني، ديگر سفره برايت نمياندازم!
پس از اين گفتگو، گاو مريض استفراغ كرده و يك كليد همراه با يك تكه آهن از شكم وي بيرون آمد و پس از آن بسرعت خوب شد. وقتي همان دكتر دامپزشك مجددا گاو را معاينه كرد، گفت:
اين ، چيزي نيست مگر كرامت و عنايت قمر بني هاشم عليه السلام!
پدر شهيد حجه الاسلام و المسلمين آقاي شيخ عبدالرضا صافي ( از روحانيون كربلاي معلي) كه از خدمه بود نقل نمود:
دزدان سني در بيابان به من حمله كردند. همين كه گفتم: انا من خدام العباس عليه السلام يعني من از خدام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستم، از من دست برداشتند!
به طور كلي، اكثريت مردم روي زمين اعم از مسلمان و مسيحي و ساير اهل كتاب اجمالا به موضوع توسل و كمكهاي غيبي عقيده دارند و فكر نميكنم حتي غير اهل كتاب هم كه كمي روحشان پاك باشد نسبت به اين اصل مهم كه خدائوند جزء فطرت آدميان قرار داده است بيتفاوت باشند.
2. ديگر از كرامات باهرة حضرت اباالفضل العباس عليه السلام اين است كه : خيابان جديد الاحداثي به نام خيابان محتشم در كاشان تأسيس شد. قبل از آسفالت آب انداختند، براي اينكه در كاشان چاههاي عميق زيادي وجود دارد كه عمق هر چاه شايد چهل متر باشد. بچههاي مدرسه، صف بسته، از اين خيابان عبور ميكنند. يكي از چاهها فرو ميريزد و يكي از بچهها را كه جواد اخباري نام داشت با خود فرو ميبرد. تمام مردم پريشان شدند. مقني آوردند و 3 روز از آن چاه خاك برداشتند تا به بچه رسيدند. ديدند بچه زنده است! بچه را از چاه بيرون آوردند. دور او را گرفتند و او را سؤال پيچ كردند: چطور شد كه زنده ماندي؟!
جواب داد: وقتي رفتم ميان چاه، گفتم : يا اباالفضل العباس عليه السلام؛ دستي پيدا شد مرا گرفت و ميان طاقچهاي گذاشت. گفتند: اين چند روز كه بيغذا بودي چه ميكردي؟! گفت: براي من شير ميآوردند. پس از اين معجزة آشكار، چند روز در كاشان چراغاني بود و تمام مردم براي ديدن بچه ميآمدند.
▲ بيمهء حضرت اباالفضل العباس عليه السلام
جناب آقاي حاج ابوالحسن شريفي دربارة بيمه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام چنين مينويسد:
1. اين جانب وقتي تابلوي بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را بر روي كاميونها و غيره ميديدم، ترديد داشتم كه آيا بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مدركي دارد يا نه؟ صحيح است يا خير؟
در همين افكار به سر ميبردم كه شبي در عالم مكاشفه بين خواب و بيداري ديدم در صحرايي قرار گرفتهام كه انساني ديده نميشود و يك گوسفند در ميان جمعي از گرگها محاصره شده و گرگها مشغول خوردن آن هستند، در حاليكه گوسفند زنده است و فرياد ميزند و كسي نيست كه نجاتش دهد. من خواستم جلو بروم، ديدم گرگها تهديدم كردند، به فكرم رسيد كه اين گوسفند مال چه كسي است كه گرفتار گرگها شده است؟ در همين حال به گوش خود شنيدم كه مال حضرت عباس عليه السلام است. برايم شبههاي پيش آمد كه چرا حضرت عباس عليه السلام از گوسفند خود دفاع نميكند؟ پس بيمة با حضرت عباس عليه السلام چه فايدهاي دارد؟ كه ناگهان ديدم يك اسب قوي هيكل در مقابلم قرار دارد و شخصي سوار آن اسب است كه پاهاي وي در ركاب و همچنين زين اسبش معلوم است ولي خود او كه چهرهاش در هالهاي از نور قرار دارد قابل مشاهده نيست. اس مزبور سر خود را به زمين ميزد و قصد حركت داشت ولي نميتوانست. در همين حال كلماتي از آن شخص سوار كار كه چهرهاش در حالهاي از نور قرار داشت شنيدم كه فرمود:
چيزي كه مربوط به ما باشد براي ما فرقي نميكند آن را انسان بخورد يا حيوان. ولي چيزي را كه به ما بسپارند حفظش ميكنيم.
اين را گفت و ناپديد شد. وقتي به خودم آمدم و بيدار شدم، متوجه شدم كه آن سوار، حضرت عباس عليه السلام بودند و با اين صحنه، مرا آگاه ساختند كه بيمة با آن جناب صحيح است و افرادي پيدا ميشوند كه با حيوان فرقي ندارند، بلكه طبق آية شريفة قرآن كريم از حيوان هم پست تر و گمراهتر هستند: (اولئك كالانعام بل هم اضل سبيلا)
▲ گفت شما را به خدا شما هم يا اباالفضل بگوييد
جناب حجه الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ محمدنجفي زنجاني، از علماي زنجان، در يادداشتي كه به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده است چنين مينويسد:
در تاريخ 1348 هجري شمسي به عنوان تبليغ در ايام ماه مبارك رمضان از قم به منطقة طارم كه از توابع زنجان است رفته بودم. آنجا در روستايي به نام زهتور آباد انجام وظيفه مينمودم و بعد از پايان ماه مبارك رمضان درصدد برآمدم كه به زنجان برگردم. آن زمان، وسيله نقل و انتقال غير از اسب و قاطر در روستا نبود، لذا به اتفاق چند نفر مكاري (كرايه دهندة اسب و قاطر) از آنجا به طرف زنجان حركت كرديم. آنان به اين جانب خيلي احترام كردند و كتاب و وسايل مرا حمل نموده و خودم را نيز بر قاطري سوار كردند. پس از عبور از رودخانة قزل اوزن ميبايست ازكوهي عبور ميكرديم. جاده فوق العاده ناهنجار بود و پرتگاهي عميق داشت. اين آقايان براي صرف غذا و دادن علوفه به حيوانات همراه توقف كردند. در اين بين يكي از قاطرها كه بارش پارو و دستة بيل بود، در اثر كج شدن بار از پهلو به زمين افتاد و به سمت دره معلق زد، به طوري كه همگي گفتند اگر به دره بيفتد ديگر سالم نميماند. صاحب قاطر هم جواني بود كه از نظر مالي ضعيف بود. وي با دلي سوزناك فرياد زد: يا اباالفضل العباس ادركني! و رو به ما كرده و خطاب به ما گفت: شما را به خدا، شما هم يا اباالفضل بگوييد! ما هم همگي يكصدا فرياد زديم: يا اباالفضل العباس، ادركني! يكدفعه بار قاطر به طرف طول منحرف شد و دستة بيلها به زمين فرو رفت ومتوقف شد! اگر يك چرخ ديگرزده بود به دره ميافتاد، آن وقت ديگر قابل نجات نبود.
بارها را باز كردند و قاطر رااز آن خطر هولناك نجات داده به جاده آوردند، صاحب قاطر شديدا گريه ميكرد و از كرامت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام ياد ميكرد.
حضرت آيه الله سيدمحمد علي روحاني قمي، امام جماعت محترم مسجد امام حسن عسكري عليه السلام در روز شنبه سوم مرداد 1373 مطابق 14 صفر الخير 1415 اظهار داشتند:
مرحوم پدرم فرمود: روزي در حرم مطهر حضرت قمر بني هاشم عليه السلام بودم، مردي وارد شد در حاليكه يك مجيدي در دست داشت و ميخواست در داخل ضريح بيندازد.
يكي از خدام آمد و با اصرار به وي گفت: پول را به نام آقا به من بده، او متقابلا امتناع ميكرد و ميگفت: چون نذر كردهام بايد مجيدي را به داخل ضريح مطهر بيندازم. عاقبت به خادم گفت: من يك نخ قند (نخ سطلي) به پول ميبندم و پول را به داخل ضريح مياندازم تا نذر من ادا شده باشد، سپس شما آن را درآوريد. و او پذيرفت. مجيدي را با نخ بستند و صاحب نذر آن را داخل ضريح مطهر افكند. پس از آن خادم هر چه نخ را كشيد مجيدي بالا نيامد مرتب در وسط راه گير ميكرد!
پدرم اضافه كرد: من شمردم اين كار 25 مرتبه تكرار شد؛ هر دفعه گير ميكرد و آخرش هم بالا نيامد. عاقبت خادم گفت: يا قمر بني هاشم، پول مال شماست، ولي نخ مال ماست! لااقل نخ را بدهيد بيايد! و اينجا بود كه نخ صحيح و سالم بالا آمد و پول داخل ضريح افتاد!