عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان

<<   10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >>

•   اگر به‌ نظرش‌ عمل‌ كند خوب‌ مي‌شود

•   بچه‌ مرده‌ زنده‌ شد!

•   پدر جان‌، چرا جرأت‌ نمي‌كنيد چيزي‌ بگوئيد؟!

•   شفاي‌ وسواس‌

•   تا پول‌ خود را نگيرم‌، از اينجا برنمي‌خيزم‌!

•  نجات‌ از طوفان‌، به‌ بركت‌ توسّل‌ به‌ قمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام‌

•   شمشير پيدا مي‌شود!

•   قدمگاه‌ حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ در شيراز

•   چهل‌ روز زيارت‌ عاشورا، هديه‌ به‌ محضر قمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام

•   چرا در باب‌ زندگاني‌ و شهادت‌ قمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام‌ كتاب‌ نوشتم‌؟

 


 

    اگر به‌ نظرش‌ عمل‌ كند خوب‌ مي‌شود
3. مرحوم‌ آية‌الله آقاي‌ سيّد محمود مجتهدي‌ سيستاني‌ «قدس‌ سره‌» (متوفّي‌ 16 رمضان‌ سال‌1414 هجري‌ قمري‌) مي‌فرمود:
يكي‌ از دوستان‌ ما به‌ شدت‌ مريض‌ شد، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ چند ماه‌ گويي‌ در حال‌ جان‌ كندن‌ بود و همه‌دوستان‌ از اين‌ امر نارحت‌ بودند. پيرمردي‌ بود كه‌ گاهي‌ براي‌ ما خبرهايي‌ مي‌آورد،ازاو علّت‌ اين‌وضع‌ را استسفار نمودم‌، گفت‌: اين‌ شخص‌ گوسفندي‌ را براي‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ (ع‌) نذر كرده‌ وسپس‌ فراموش‌ كرده‌ آن‌ را انجام‌ دهد؛ اگر به‌ نذرش‌ عمل‌ كند خوب‌ مي‌شود.
به‌ برادر آن‌ شخص‌ گفتم‌، او گفت‌: شمامي‌ دانيد كه‌ برادرم‌ همه‌ زندگي‌اش‌ را در راه‌ خاندان‌عصمت‌ و طهارت‌ (ع‌) خرج‌ كرده‌ است‌. گفتم‌: به‌ هر حال‌ اين‌ كار بايد بشود، اگر براي‌ سلامتي‌ وبهبودي‌ برادرتان‌ ارج‌ قائليد بايد اين‌ كار را انجام‌ دهيد.
او قانع‌ شد و از منزل‌ ما رفت‌ گوسفندي‌ خريد و به‌ منزل‌ برادرش‌ برد تا در آنجا ذبح‌ كند، مشاهده‌كرد كه‌ برادرش‌ نشسته‌، مشغول‌ غذاخوردن‌ است‌.
معلوم‌ شد كه‌ همان‌ لحظه‌ كه‌ او گوسفند را خريداري‌ كرده‌ در همان‌ لحظه‌ او بلند شده‌ و پس‌ ازگذشت‌ چندين‌ ماه‌ براي‌
اولين‌ بار سرسفره‌ غذانشسته‌ و مشغول‌ غذاخوردن‌ شده‌ است‌.

استمداد حضرت‌ ابوالفضل‌(ع‌) از حضرت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)
اي‌ كه‌ خاك‌ قدمت‌ سرمة‌ چشم‌تر من‌كن‌ قدم‌ رنجه‌ بيا پاي‌ بنه‌ بر سر من‌
خانه‌ زاد توام‌ سرور اقليم‌ وجودافتخار است‌ بگويي‌ تو اگر نوكر من‌
مرتضي‌ از نجف‌ آمد،تو هم‌ از خيمه‌ بياكن‌ خلاص‌ از غم‌ حسرت‌ دل‌ غمپرور من‌
حسرتم‌ بود نبود ام‌ّبنينم‌ به‌ كنارمادرت‌ فاطمه‌ آمد عوض‌ مادر من‌
رو به‌ سوي‌ تو و چشمم‌ نگران‌ ره‌ تودم‌ مرگ‌ است‌، بيا و بنشين‌ در بر من‌
دستم‌ افتاد و نگون‌ گشت‌ علم‌ غرقه‌ بخون‌واژگون‌ گشت‌ ز مركب‌ چو علم‌ پيكر من‌
اي‌ پناه‌ همه‌ مظلوم‌ ز پا افتاده‌وقت‌ آن‌ است‌ كه‌ دستي‌ بكشي‌ بر سر من‌
دست‌ گير همه‌ وامانده‌، بيا دستم‌ گيراز ره‌ لطف‌، فشان‌ آب‌ بر اين‌ آذر من‌
نگران‌ توأم‌ اي‌ شاه‌ كه‌ جان‌ بسپارم‌خنجر قاتل‌ دون‌ آمده‌ بر حنجر من‌
شاهبازت‌ به‌ كف‌ كركس‌ دون‌ افتاده‌دست‌ تقدير برافكنده‌ ز تن‌ شهپر من‌
مي‌نمودم‌ به‌ سوي‌ خرگه‌ سلطان‌ پروازكوفيان‌ گر ز ره‌ كينه‌ بكند پر من‌
به‌ جز از ديدن‌ وجه‌الله باقي‌ رويت‌آرزوي‌ دگري‌ ني‌ به‌ دل‌ مضطر من‌
نام‌ تو در لب‌ و، بر خاك‌ همي‌ مالم‌ رخ‌مي‌نويسد به‌ زمين‌ نام‌ تو چشم‌تر من‌
دادن‌ دست‌ به‌ عشقت‌ چه‌ لياقت‌ دارداي‌ به‌ قربان‌ تو بشكسته‌ سر اي‌ سرور من‌
من‌ (حسيني‌) نسبم‌، چشم‌ به‌ دست‌ كرمت‌خالي‌ از قول‌ اباطيل‌ رود دفتر من‌
همه‌ عمرم‌، به‌ تو من‌ گفته‌ام‌ آقا،مولي‌از ره‌ لطف‌ بگو نوكرمن‌، چاكر من‌

    بچه‌ مرده‌ زنده‌ شد!
حجة‌الاسلام‌ سيّد مهدي‌ امامي‌ اصفهاني‌ اظهار داشتند:
مرحوم‌ حاج‌ شيخ‌ مهدي‌ سدهي‌ اصفهاني‌، يكي‌ از خطباي‌ معروف‌ منطقه‌ سدة‌ اصفهان‌ بودكرامتي‌ از حضرت‌ عبّاس‌ (ع‌) را كه‌ خود شاهد آن‌ بوده‌ است‌ چنين‌ نقل‌ كرده‌ است‌ مي‌گويد:
روزي‌ در حرم‌ مطهّر حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) مشغول‌ خواندن‌ زيارت‌ نامه‌ حضرت‌ بودم‌ كه‌يك‌ وقت‌ ديدم‌ يك‌ زن‌ عرب‌ با عجلة‌ تمام‌ آمد و در حالي‌ كه‌ بچّة‌ مرده‌اي‌ را به‌ دوش‌ گرفته‌ بودوارد حرم‌ مطهر شد. سپس‌ بچّه‌ را به‌ ضريح‌ زد و با لحن‌ تندي‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ خطاب‌ كرد: ياابوالفضل‌ اين‌ بچه‌ مرده‌ است‌ پدرش‌ هم‌ از صبح‌ سركار رفته‌ و من‌ هم‌ خمير آماده‌ كرده‌ بودم‌ كه‌براي‌ بچه‌ هايم‌ نان‌ بپزم‌ و كارهاي‌ ديگرم‌ نيز مانده‌ است‌؛ زود اين‌ بچه‌ رازنده‌ كن‌ كه‌ الآن‌ شوهرم‌مي‌آيد و من‌ نه‌ نان‌ پختم‌ نه‌ كاري‌ در خانه‌ انجام‌ داده‌ام‌. عجله‌ دارم‌ و مي‌خواهم‌ بروم‌!
مرحوم‌ سدهي‌ مي‌گويد: يك‌ وقت‌ متوجه‌ شديم‌ كه‌ آن‌ بچّه‌ مرده‌ شروع‌ به‌ سخن‌ گفتن‌ كرد و زنده‌شد و همراه‌ مادر به‌ منزل‌ رفت‌.

    پدر جان‌، چرا جرأت‌ نمي‌كنيد چيزي‌ بگوئيد؟!
عالم‌ عالي‌ قدر فقيه‌ فرزانه‌ آية‌الله آقاي‌ حاج‌ سيّد عبدالكريم‌ موسوي‌ اردبيلي‌ كرامتي‌ را از مرحوم‌پدرشان‌، حجة‌الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ سيّد عبدالكريم‌ موسوي‌«قدس‌سره‌» براي‌ مؤلف‌ كتاب‌حاضر نقل‌ كردند كه‌ ذيلاً مي‌آوريم‌. ايشان‌ گفتند:
مرحوم‌ پدرم‌، نسبت‌ به‌ خاندان‌ عصمت‌ و طهارت‌ (ع‌) ارادت‌ خاصي‌ داشت‌. وي‌ اكثراً به‌ روضه‌خوان‌ ها بعد از خواندن‌ روضه‌ تذكراتي‌ مي‌داد، كه‌ اين‌ خبر درست‌ نيست‌ يا چرا بدون‌ مطالعه‌منبر مي‌روي‌. به‌ گونه‌اي‌ كه‌ روضه‌ خوانها وقتي‌ وارد مجلسي‌ مي‌شدند اگر مي‌ديدند پدرم‌ در آن‌مجلس‌ تشريف‌ دارد ناراحت‌ مي‌شدند، چون‌ او گاه‌ طاقت‌ نمي‌آورد روضه‌ هايي‌ راكه‌ سند نداردبپذيرد، و لذا از همان‌ پاي‌ منبر اعتراض‌ مي‌نمود و تذكر مي‌داد. خلاصه‌، روضه‌ خوانهااز دست‌ايشان‌ ذلّه‌ شده‌ بودند و مي‌گفتند:
خدا كند سيّد عبدالرحيم‌ در مجلس‌ نباشد! في‌المثل‌، گاه‌ روضه‌ خواني‌ مي‌گفت‌: «جا داشت‌حضرت‌ زينب‌ سلام‌الله‌ عليه‌ چنين‌ مي‌گفت‌»، او از پايين‌ منبر مي‌گفت‌: «نه‌ جا نداشت‌»!
ولي‌ عجيب‌ است‌ كه‌ در روضة‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌، ابوالفضل‌ العبّاس‌ عليه‌السلام‌، چيزي‌نمي‌گفت‌ و جرئت‌ نداشت‌ چيزي‌ بگويد! آيه‌ اللّه‌ اردبيلي‌ مي‌فرمايد: روزي‌ به‌ پدرم‌ گفتم‌ شماراجع‌ به‌ ديگران‌ با جرئت‌ مي‌گوييد كه‌ اينجا درست‌ نيست‌ يا صلاح‌ نيست‌ اين‌ طور روضه‌بخوانيد؛ ولي‌ هر وقت‌ اسم‌ مبارك‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام‌ مي‌آيد جرئت‌ نمي‌كنيدچيزي‌ بگوييد. سرّ آن‌ چيست‌؟!
فرمودند: برادري‌ داشتم‌، كه‌ عموي‌ شما باشد، به‌ نام‌ سيّد علي‌ اكبر، كه‌ يك‌ سال‌ با هم‌ رفتيم‌زيارت‌ عتبات‌. مردم‌ نذورات‌ زيادي‌ به‌ ما داده‌ بودند كه‌ داخل‌ ضريح‌ مطهّر حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ بياندازيم‌. من‌، درصحن‌ مطهّر حضرت‌، گفتم‌: شما پولها را در ضريح‌ مي‌اندازيد ومعلوم‌ نيست‌ خدمه‌ با آنها چه‌ مي‌كنند. اينها را توي‌ جيب‌ بگذاريد و يك‌ شوطي‌ بكنيد و بعد به‌طلبه‌ها بدهيد.
من‌ پيش‌ خود فكر مي‌كردم‌ اين‌ راه‌، شرعي‌ است‌. امّا پس‌ از آنكه‌ اين‌ حرف‌ را در صحن‌ مطهّر گفته‌و داخل‌ حرم‌ شديم‌ كه‌ اذن‌ دخول‌ بخوانيم‌، ديدم‌ زبانم‌ بند آمده‌ و نمي‌توانم‌ اذن‌ دخول‌ بخوانم‌!اخوي‌ هم‌ خبر از وضع‌ من‌ نداشت‌. باالأخره‌ قطع‌ پيدا كردم‌ كه‌ زبانم‌ بند آمده‌ و نمي‌توانم‌ صحبت‌بكنم‌. لذا آمدم‌ و با اشاره‌ به‌ اخوي‌ گفتم‌ جواهرات‌ را داخل‌ ضريح‌ بياندازد. وقتي‌ همه‌ را داخل‌ضريح‌ ريخت‌، زبانم‌ باز شد. من‌ خود اين‌ ماجرا را در حرم‌ مطهّر حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ مشاهده‌ كردم‌، لذا پسرم‌، مواظب‌ باش‌ با حضرت‌ كار نداشته‌ باشي‌!

    شفاي‌ وسواس‌
صاحب‌ كتاب‌ حياة‌ العبّاس‌ عليه‌السلام‌ حاج‌ شيخ‌ محمّد جعفر شاملي‌، در ص‌ 60 مي‌نويسد:حاج‌ سيّد موسي‌ زيارت‌ نيا، صاحبخانة‌ ما، در مشهد حكايت‌ كرد:
شيخ‌ محمّد نامي‌ از اهل‌ تبّت‌ چين‌، بسيار شايق‌ بود كه‌ موفّق‌ به‌ تحصيل‌ علم‌ شود. وي‌ ضمناًدچار مرض‌ وسوسه‌ بود و در هنگام‌ وضو بسيار به‌ زحمت‌ مي‌افتاد و از اين‌ مشكل‌ به‌ تنگ‌ آمده‌بود. شيخ‌ محمّد به‌ نجف‌ اشرف‌ مشرّف‌ گشت‌ و براي‌ روا شدن‌ اين‌ دو حاجت‌، پاي‌ ضريح‌حضرت‌ اميرعليه‌السلام‌ به‌ تضرّع‌ و زاري‌ پرداخت‌ و از حال‌ طبيعي‌ بيرون‌ رفت‌. در آن‌ وقت‌ شنيدكه‌ گوينده‌اي‌ گفت‌: تو موفّق‌ به‌ تحصيل‌ علم‌ مي‌شوي‌، براي‌ رفع‌ وسوسه‌ نيز نزد حضرت‌ابوالفضل‌ العبّاس‌ عليه‌السلام‌ برو. گفت‌: چون‌ به‌ حال‌ آمدم‌، برخواستم‌ به‌ كربلا آمدم‌ و به‌ زيارت‌قبر امام‌ حسين‌ عليه‌السلام‌و سپس‌ به‌ زيارت‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌ پرداختم‌. آنگاه‌ به‌مدرسه‌ آمدم‌ و شب‌ را در حجرة‌ مدرسه‌ به‌ سر بردم‌.
چون‌ خوابيدم‌، در عالم‌ خواب‌ مشاهده‌ كردم‌ آمدم‌ به‌ حجره‌، ديدم‌ پيغمبر خدا صلي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌وسلم‌ و حضرت‌ اميرالمؤمنين‌عليه‌السلام‌ نشسته‌اند. سلام‌ كردم‌، جواب‌ به‌ من‌ دادند وفرمودند: بنشين‌. همانطور كه‌ نشسته‌ بودم‌، حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ آمد و به‌ حضرت‌ پيغمبرسلام‌ كرد. فرمودند: بنشين‌. سپس‌ حضرت‌ امير نزد رسول‌ خداصلي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌وسلم‌ به‌تعريف‌ از حضرت‌ عبّاس‌ پرداختند. فرمودند: مي‌دانم‌. حضرت‌ اميرالمؤمنين‌عليه‌السلام‌ عرض‌كردند: يك‌ انعام‌ و هديه‌اي‌ به‌ او بدهيد.
حضرت‌ پيغمبر صلي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌وسلم‌ فرمودند: بهترين‌ هديه‌ اين‌ است‌ كه‌ برخيزد وضو بگيردو به‌ نماز بايستد و ما، به‌ جماعت‌، به‌ او اقتدا كنيم‌. حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ برخواست‌ وضوگرفت‌، آبي‌ كم‌ به‌ صورت‌ خود زد و آن‌ را شست‌. سپس‌ به‌ شستن‌ دست‌ راست‌ و دست‌ چپ‌پرداخت‌ و درپي‌ آن‌ مسح‌ كشيد و در آخر، رو به‌ من‌ كرد و فرمود: ما اينطور وضو مي‌گيريم‌، كه‌ من‌از خواب‌ بيدار شدم‌، و پس‌ از آن‌ ديگر وسوسه‌اي‌ در هنگام‌ وضو نداشتم‌.

    تا پول‌ خود را نگيرم‌، از اينجا برنمي‌خيزم‌!
مؤلّف‌ كتاب‌ حياة‌العبّاس‌عليه‌السلام‌ همچنين‌ مي‌نويسد:
يك‌ نفر ازموثّقين‌ اهل‌ شيراز موسوم‌ به‌ حاج‌ آقا بزاز شيرازي‌، كه‌ در وقت‌ نگارش‌ اين‌ مطلب‌ حيات‌دارد، در محرّم‌ و صفر سال‌ 1369 قمري‌ مشّرف‌ به‌ كربلا شد. بعد از بازگشت‌ به‌ شيراز، نگارنده‌براي‌ زيارت‌ زائر و تهنيت‌ ورود به‌ ملاقات‌ او رفتم‌. وقتي‌ برخاستم‌ كه‌ بروم‌، گفت‌: خواهش‌ مي‌كنم‌ توقّف‌ كنيد تا براي‌ شما حكايتي‌ بگويم‌. ازينوري‌ نشستم‌ واو گفت‌: اوايل‌ ماه‌ صفر بود. زني‌ درحرم‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ فرياد كرد: پول‌ مرا كه‌ 464 دينار بود برده‌اند،و همانجا نشست‌. به‌ هرنحو خواستند او را قانع‌ و راضي‌ نمايند كه‌ بيرون‌ بيايد تا پول‌ پيدا شود، نپذيرفت‌ و گفت‌: محال‌است‌؛ من‌ اينجا نشسته‌ام‌ و تا پول‌ خودم‌ را از حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ نگيرم‌ برنمي‌خيزم‌.
مدّتي‌ گذشت‌، ناگهان‌ از كفشداري‌ صدا بلند شد كه‌ علامت‌ پولها را بده‌ كه‌ پولت‌ پيدا شد. گفت‌بياوريد اينجا. من‌ عهد كرده‌ام‌ تا پول‌ خود را در اينجا نگيرم‌ برنخيزم‌. نشاني‌يي‌ كه‌ داد، با شمارة‌نوت‌ (اسكناس‌) بودن‌ و سكه‌، تماماً مطابق‌ با واقع‌ بود. پول‌ را به‌ او دادند. سؤال‌ كردم‌: پولهاچگونه‌ پيدا شد؟ گفتند: يك‌ نفر اينجاست‌ كه‌ در سرقت‌، تسلّط‌ غريبي‌ دارد. از حرم‌ بيرون‌ آمد،يك‌ نفر بر مزاح‌ و شوخي‌ به‌ وي‌ گفت‌: آيا امروز صيدي‌ كردي‌ يا نه‌؟ بر زبانش‌ جاري‌ شد: آري‌!دست‌ در جيب‌ كرده‌ بيرون‌ آورد كه‌ ناگهان‌ صداي‌ آن‌ زن‌ بلند شد و در نتيجه‌ نگذاشتند بيرون‌برود. و خلاصه‌ پولها بدون‌ اينكه‌ فلسي‌ از آنها كم‌ شود تمام‌ و كمال‌ به‌ دست‌ آن‌ زن‌ رسيد!

    نجات‌ از طوفان‌، به‌ بركت‌ توسّل‌ به‌ قمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام‌
مؤلف‌ كتاب‌ «حياة‌العبّاس‌» ايضاً مي‌نويسد:
در سال‌ 1337 هجري‌ قمري‌ مشرّف‌ به‌ كربلا و كاظمين‌ شدم‌. عيد غدير در كاظمين‌ بودم‌ و به‌شرف‌ زيارت‌ آن‌ دو امام‌ همام‌ موفّق‌ شدم‌. بعد از آن‌ نزد مرحوم‌ آقا سيّد اسماعيل‌ صدر رفتم‌ وسپس‌ با كشتي‌ كوچك‌ به‌ بصره‌ آمدم‌. در آنجا به‌ انتظار جهاز دودي‌ نشستم‌ و انتظارم‌ تا 28 ذيحجّه‌به‌ طول‌ انجاميد. زماني‌ كه‌ وارد شد، آن‌ را توقيف‌ كردند و چتي‌ براي‌ سوار شدن‌ ندادند. براي‌ سفربه‌ خرمشهر، من‌ تنها نبودم‌ و چهل‌ نفر ديگر از اهل‌ فسا و نوبندگان‌ و فدشكو نيز با من‌ بودند. وضع‌را كه‌ چنين‌ ديديم‌، ناچار به‌ كشتي‌ بادي‌ نشستيم‌. روز اوّل‌ محرّم‌ 1338 هجري‌ قمري‌ سوار كشتي‌شديم‌. از چهل‌ و يك‌ نفر مسافر، چند نفر آنها زن‌ و بچّه‌ بود. به‌ سمت‌ بوشهر حركت‌ كرديم‌. روزدوّم‌ محرّم‌، همراهانم‌ از من‌ تقاضا كردند كه‌ يك‌ روضه‌ بخوانم‌. در بلندي‌يي‌ قرار گرفتم‌ و روضة‌ورود حضرت‌ امام‌ حسين‌ عليه‌السلام‌ به‌ كربلا را خواندم‌. دانستند كه‌ من‌ از ذاكران‌ مصيبت‌ هستم‌.
شب‌ چهاردهم‌ محرّم‌ كشتي‌ به‌ گرداب‌ افتاد و در اثر باد مخالف‌، تقريباً دو فرسخ‌ از داه‌ آمده‌ رابرگشت‌. ماه‌ آسمان‌ را مس‌ديدم‌ كه‌ دور سر ما دور مي‌زد. باد سخت‌ شده‌ بادبان‌ پاره‌ شد و كشتي‌سوراخ‌ گرديد. به‌ گونه‌اي‌ كه‌ مي‌ديدم‌ آب‌ از زير آن‌ به‌ كشتي‌ مي‌ريزد كشتي‌ بر روي‌ آب‌، دو ساعت‌دور خود حيران‌ مي‌گرديد و اختيار بكلّي‌ از دست‌ ملاّح‌ گرفته‌ شده‌ بود. همه‌ به‌ جزع‌ و فزع‌ افتادندو دل‌ بر مرگ‌ نهادند. حتي‌ شهادتين‌ را نيز گفتيم‌، كه‌ ناگهان‌ ملاّح‌، وحشتزده‌، گفت‌: مگر نه‌ اين‌است‌ كه‌ شما زوّريد؟! مگر نه‌ اينكه‌ شما از خدمت‌ امام‌ عليه‌السلام‌ آمده‌ايد و روضه‌ خوان‌هستيد؟! يك‌ چيزي‌ بگوييد تا از اين‌ طوفان‌ راحت‌ شويم‌! حقير سراپا تقصير، مشغول‌ خواندن‌روضة‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ عليه‌السلام‌ شده‌ و خدا را به‌ شهادت‌ مي‌طلبم‌ كه‌ غرضي‌ بجز نجات‌ نبود.بعد از روضة‌ من‌ نيز، يك‌ نفر فسايي‌ نوحه‌ خواني‌ كرد و سينه‌ زني‌ مفصّلي‌ نموده‌ خسته‌ شديم‌.دست‌ به‌ دعا برداشته‌ و حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ را شفيع‌ قرار داديم‌.
در اثناي‌ توسّل‌، سوراخ‌ كشتي‌ را از زير آن‌ گرفتند و پردة‌ ديگر نصب‌ نمودند. با ختم‌ توسّل‌،صداي‌ ملاّح‌ بلند شد كه‌ آسوده‌ خاطر باشيد، باد مراد آمد! با اينكه‌ مسافت‌ راه‌، زياد بود، فرداي‌آن‌ شب‌ وارد شهر شديم‌ (پايان‌ كلام‌ مؤلّف‌ حياة‌ العبّاس‌ عليه‌السلام‌، با تصرّفي‌ در الفاظ‌).
كشتي‌ نشستگانيم‌، اي‌ باد شرطه‌ برخيز باشد كه‌ باز بينيم‌ ديدار آشنا را

    شمشير پيدا مي‌شود!
مؤلّف‌ «دارالسلام‌» آورده‌ است‌:
روزي‌، جماعتي‌ از اعراب‌ براي‌ زيارت‌ به‌ حرم‌ مطهّر حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ مي‌آيند، يكي‌ ازآنان‌ در حرم‌ متوجّه‌ مي‌شود كه‌ شمشير خود را باز نكرده‌ است‌. چون‌ اين‌ امر را بي‌ ادبي‌مي‌دانست‌، زود شمشير را باز كرده‌ و در زير فرش‌ پنهان‌ مي‌كند. در موقع‌ بيرون‌ رفتن‌، موج‌جمعيت‌ او را بيرون‌ برده‌ و يادش‌ مي‌رود كه‌ شمشير را بردارد. به‌ منزل‌ كه‌ مي‌رسد، متوجّه‌ قضيه‌مي‌گردد و به‌ حرم‌ برمي‌گردد. در حرم‌ مي‌بيند شمشير در جاي‌ خود نيست‌. متوحّش‌ شده‌ توجّهي‌به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌ مي‌كند و مي‌گويد: شما خود مي‌دانيد كه‌ من‌ ادب‌ ورزيدم‌ وشمشير را در اينجا كه‌ جاي‌ امني‌ بود گذاشتم‌. حالا هم‌ آن‌ را از خود شما مي‌خواهم‌. سپس‌، ازخستگي‌ زياد به‌ خواب‌ مي‌رود.
در عالم‌ خواب‌، گوينده‌اي‌ به‌ او مي‌گويد: شمشير تو را فلان‌ شخص‌ برداشته‌ و به‌ خانه‌ برده‌ است‌،برو از خانة‌ او بردار «وَلاتُفْش‌ِ سِرَّه‌» ولي‌ سرّ او را فاش‌ مكن‌! چون‌ بيدار مي‌شود به‌ در خانة‌ آن‌عرب‌ مي‌رود و مي‌بيند خود او در خانه‌ نيست‌، لذا شمشير خود را برمي‌دارد و بيرون‌ مي‌رود.

    قدمگاه‌ حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ در شيراز:
در بعضي‌ اخبار وارد شده‌ كه‌ خداوند را مكانهايي‌ است‌ كه‌ عبادت‌ كردن‌ در آن‌ مكانها را دوست‌مي‌دارد، و وجود امثال‌ اين‌ اماكن‌ از الطاف‌ غيبيّة‌الهيّه‌ است‌ كه‌ درماندگان‌ واشخاص‌ مريض‌ ومظلوم‌ و خائف‌ و نظاير آنها بدانجا پناه‌ مي‌برند و حاجت‌ خويش‌ را به‌ وسيلة‌ يكي‌ از بزرگان‌ ازخداوند مسئلت‌ مي‌كنند، و غالباً نيز با حاجت‌ برآورده‌ شده‌ و عافيّت‌ و آسودگي‌ خاطر مراجعت‌مي‌كنند. يكي‌ از آنها همين‌ مكاني‌ است‌ كه‌ به‌ قدمگاه‌ حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ معروف‌ است‌.
آنچه‌ از قدما و بعض‌ كتب‌ كه‌ دربارة‌ شيراز نوشته‌ شده‌ است‌ بدست‌ آمده‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ زمين‌،منطقه‌اي‌ پر گياه‌ و خوش‌ آب‌ و هوا بوده‌ و ملك‌ مرحوم‌ حاج‌ محمّد اسماعيل‌ زارع‌، فرزند مرحوم‌حاج‌ عبدالنبي‌، محسوب‌ مي‌شده‌ است‌ و ايل‌ قشقايي‌ هنگام‌ ييلاِ و قشلاِ در آنجا توقّف‌مي‌كرده‌اند. يك‌ سال‌ محمّد قليخان‌ ايلخاني‌ (متوفي‌ سال‌ 1283 ِ)، كه‌ ابنيه‌ و آثار خيرية‌ او ازمسجد و حسينيّه‌ و حمّام‌ و باغ‌ و غير آنها در شيراز معروف‌ بوده‌ و ياد وي‌ در كتاب‌ «آثار عجم‌»آمده‌ است‌، در اين‌ سرزمين‌ توقّف‌ مي‌كند. او جواني‌ داشته‌ كه‌ سخت‌ مريض‌ مي‌شود و مشرّف‌ به‌مرگ‌ مي‌شود. مادرش‌ چون‌ از حيات‌ او مأيوس‌ مي‌گردد به‌ گوشه‌اي‌ خلوت‌ از صحرا رفته‌ و با گريه‌و زاري‌ به‌ حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ توسّل‌ مي‌جويد. در بين‌ توسّل‌، از كثرت‌ گريه‌ از حال‌ رفته‌، ومي‌شنود كه‌ گوينده‌اي‌ مي‌گويد: فرزند تو خوب‌ شد! برمي‌خيزد و به‌ چادر مي‌آيد و فرزندش‌ راصحيح‌ و سالم‌ مي‌يابد. شفاي‌ فرزند خويش‌ را از بركت‌ حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ دانسته‌ وماجرا را به‌ عرض‌ پدر وي‌ مي‌رساند.
محمّد قليخان‌ ايلخاني‌، در صدد خريد زمين‌ از مرحوم‌ حاج‌ محمّد اسماعيل‌ برآمده‌، مالك‌ آن‌يك‌ فيمان‌ زمين‌، كه‌ عبارت‌ از 2361 متر باشد، تقديم‌ حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ مي‌كند و مي‌گويد:من‌ هم‌ در اين‌ كار خير سهيم‌ باشم‌. امر مي‌كند همانجاكه‌ آن‌ زن‌ متوسّل‌ شده‌ بوده‌، بنايي‌ بر پاكنند تا هر كس‌ بخواند توجّهي‌ كند به‌ آنجا برود. لذابمرور آن‌ محل‌ به‌ قدمگاه‌ حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ معروف‌ شده‌ و حاليه‌، غالباً مردم‌ با نذورات‌ و ذبح‌ گوسفند و اطعام‌ طعام‌ به‌آنجامي‌آيند و روزهاي‌ شنبه‌ جمعيت‌ كثيري‌ در آن‌ مكان‌ جمع‌ مي‌شوند و غالباً نيز با حوائج‌برآورده‌ شده‌ مراجعت‌ مي‌گنند. مسجدي‌ هم‌ در سال‌ 1367ِ در نزديكي‌ آن‌ بنا تأسيس‌ شده‌است‌!

    چهل‌ روز زيارت‌ عاشورا، هديه‌ به‌ محضر قمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام‌
حجة‌الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ شيخ‌ علي‌ صافي‌ اصفهاني‌، فرزند مرحوم‌ آية‌اللّه‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌حسن‌ اصفهاني‌ رئيس‌ حوزة‌ علميّة‌ اصفهان‌، طي‌ نوشته‌اي‌ مرقوم‌ داشته‌اند:
كرامتي‌ را كه‌ مي‌نويسم‌ مربوط‌ است‌ به‌ سيّد محمّد مهدي‌ حيدري‌، فرزند حضرت‌ حجة‌الاسلام‌والمسلمين‌ حاج‌ سيّد عليرضا حيدري‌ يزدي‌، عالم‌ وارسته‌ و با نفوذ استان‌ يزد؛ و بنده‌، كه‌ دامادايشان‌ هستم‌ آن‌ را از زبان‌ ايشان‌ (حاج‌ سيّد عليرضا حيدري‌) و همچنين‌ از زبان‌ مادر عيال‌ خود،كه‌ علويه‌اي‌ متّقي‌ و دل‌ شكسته‌ مي‌باشد، شنيده‌ام‌.
در نيمة‌ شعبان‌، فرزند هفت‌ ماهه‌اي‌ از ايشان‌ متولد مي‌شود كه‌ وزنش‌ با لباسهايي‌ كه‌ به‌ تن‌ داشت‌كمتر از يك‌ كيلو گرم‌ بود. نامش‌ را به‌ ميمنت‌ اين‌ روز خجسته‌، با نام‌ صاحب‌الزمان‌ - عجّل‌ اللّه‌تعالي‌ فرجه‌ الشريف‌ - عجين‌ مي‌كنند.
متأسفانه‌ زانوي‌ چپ‌ مهدي‌، موقعي‌ كه‌ متولد شد، كشكك‌ نداشت‌ و در نتيجه‌ بر عكس‌ پاهاي‌سالم‌ به‌ سمت‌ جلو تا مي‌شد. وي‌ را نزد دكترهاي‌ زيادي‌ بردند، چه‌ در ايران‌ و چه‌ در عراِ؛ ولي‌همه‌ گفتند اين‌ كودك‌، قابل‌ علاج‌ نيست‌ مگر آنكه‌ بزرگ‌ شود و بعد از سن‌ بلوغ‌ كشكك‌ مصنوعي‌به‌ پايش‌ پيوند زنيم‌ تا شايد به‌ حالت‌ عادي‌ برگردد (آن‌ هم‌ باقيد احتمال‌). پدر دلسوخته‌، در يكي‌از شبهاي‌ جمعه‌ به‌ كربلا مشرّف‌ گشته‌ و در حرم‌ حضرت‌ اباالفضل‌ عليه‌السلام‌ متوسّل‌ به‌ باب‌الحوائج‌ قمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام‌ مي‌شود و نذر مي‌كند چهل‌ روز زيارت‌ عاشورا بخواند وثوابش‌ را به‌ محضر حضرت‌ اباالفضل‌ عليه‌السلام‌ هديه‌ نمايد. آنگاه‌ چهل‌ روز، زيارت‌ عاشورامي‌خواند ولي‌ بعد از چهل‌ روز مي‌بيند كه‌ پاي‌ كودك‌ هيچ‌ فرقي‌ نكرد. مجدداً چهل‌ زيارت‌عاشوراي‌ ديگر را شروع‌ مي‌كند. چند شب‌ كه‌ از چهلة‌ دوّم‌ مي‌گذرد، مادر كودك‌ در خواب‌مي‌بيند كه‌ هانمي‌ مجلّله‌ و نوراني‌ او را بيدار مي‌كند مي‌فرمايد: بلند شو، بچّه‌ات‌ خوب‌ شده‌است‌! از خواب‌ بيدار مي‌شود به‌ سراغ‌ بچّه‌ مي‌رود، مي‌بيند بچّه‌ همچون‌ يك‌ دستة‌ گل‌ خوابيده‌باپاي‌ سالم‌ دارد دست‌ و پا مي‌زند!

    چرا در باب‌ زندگاني‌ و شهادت‌ قمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام‌ كتاب‌ نوشتم‌؟
جناب‌ مستطاب‌ حجّة‌الاسلام‌ والمسلمين‌ علّامه‌ محقّق‌، آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ باقر شريف‌ قريشي‌ دركتاب‌ ارزشمند «العبّاس‌ بن‌ علي‌ عليه‌السلام‌»، حيات‌ فرزندش‌ را مرهوم‌ عنايات‌ قمر بني‌ هاشم‌حضرت‌ ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌مي‌ داند. وي‌ در مقدّمة‌ كتابش‌ چنين‌ مي‌ نويسد:
هنگامي‌ كه‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ به‌ شهادت‌ رسيد، امام‌ حسين‌ عليه‌السلام‌ غربت‌، تنهايي‌ و فقدان‌برادر را احساس‌ كرد و همة‌ آرزوي‌ خود را در زندگي‌ از دست‌ داد و به‌ تلخي‌ بر او گريست‌ و باقلبي‌ حزين‌ بر او ندبه‌ كرد و سپس‌ به‌ ميدان‌ جنگ‌ شتافت‌ تا خود نيز به‌ شهادت‌ رسيد و برادر را دربهشت‌ برين‌ ديدار كرد.
سلام‌ خدا بر تو باد اي‌ ابوالفضل‌ كه‌ در زندگي‌ و شهادتت‌، آيية‌ تمام‌ نماي‌ همة‌ ارزشهاي‌ انساني‌بودي‌، و همين‌ افتخار تو را بس‌، كه‌ به‌ تنهايي‌ نمونة‌ والايي‌ از شهيدان‌ طف‌ّ بودي‌ كه‌ به‌ قلّة‌ مجد وكرامت‌ دست‌ يافتند.
چند سال‌ قبل‌ بر آن‌ بودم‌ تا شرف‌ نوشتن‌ سيرة‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ عليه‌السلام‌، پيشاهنگ‌ شرافت‌ وكرامت‌ اين‌ امّت‌، را نصيب‌ خود سازم‌. يكي‌ از فضلا و آقايان‌ حوزة‌ علمية‌ نجف‌ نيز اين‌ درخواست‌ را از من‌ داشت‌،ليكن‌ اشتغال‌ به‌ نوشتن‌ دائرة‌ المعارفي‌ دربارة‌ امامان‌ اهل‌ بيت‌عليه‌السلام‌ مرا از اجابت‌ اين‌ خواسته‌ باز مي‌داشت‌، تا آنكه‌ يكي‌ از فرزندانم‌ دچار حادثه‌اي‌ ناگوارشد و من‌ و او،خاضعانه‌، از خداوند رفع‌ اين‌ گرفتاري‌ را مسئلت‌ نموريم‌. خداوند متعال‌ دعاي‌ من‌و او را اجابت‌ كرد و او را نجات‌ داد-الحمدالله.
پس‌ از آن‌، فرزندم‌ از من‌ خواست‌ كتابي‌ دربارة‌ زندگي‌ و شهادت‌ ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌ بنگارم‌ و من‌هم‌ خواسته‌اش‌ را برآوردم‌. موضوعي‌ را كه‌ در دست‌ نوشتن‌ داشتم‌ متوقّف‌ كردم‌ و به‌ اميد آنكه‌خداوند موفّقم‌ گرداند تا به‌ گونه‌اي‌ روشن‌ و كامل‌ و با در نظر گرفتن‌ واقعيت‌ و حفظ‌ حقيقت‌، آنچه‌را بايسته‌ است‌ بنگارم‌، متوجّه‌ ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌ گشتم‌ و گام‌ در اين‌ راه‌ نهادم‌ كه‌، «مرا لطف‌ تومي‌بايد، دگر هيچ‌».

*چند كرامت‌ جالب‌ از آقا قمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام‌
جناب‌ آقاي‌ شيخ‌ محمّد رضا خورشيدي‌، پيرو درخواست‌ اين‌ جانب‌، چند كرامت‌ جالب‌ از آقاقمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام‌ ارسال‌ كرده‌اند كه‌ ذيلاً مي‌خوانيد. ايشان‌ مقدمه‌ً مرقوم‌ داشته‌اند:خدمت‌ سرور عزيزم‌ استاد گرانقدر حامي‌ ولايت‌ حضرت‌ حجة‌الاسلام‌ والمسلمين‌ حاج‌ آقا رباني‌خلخالي‌ «حفظه‌ الله» با عرض‌ پوزش‌ بسيار از تأخير زياد در ارسال‌ اين‌ نوشته‌، البته‌ اعتراف‌ به‌تقصير دارم‌، ولي‌ عفو از بزرگان‌ است‌، اميدوارم‌ بنده‌ را عفو فرماييد. كرامات‌ زير را، آقاي‌ رضامنتظري‌ (كه‌ شخصي‌ است‌ كاملاً مورد وثوِ و در بابل‌ مغازه‌ دارد، و عشق‌ او به‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ و عرض‌ ارادت‌ او به‌ آن‌ بزرگوار زبانزد مردم‌ است‌، به‌ حدّي‌ كه‌ در وقت‌ بردن‌ نام‌مقدّس‌ آن‌ بزرگوار، قطرات‌ اشك‌ از چشم‌ او سرازير مي‌گردد) خودشان‌ شفاهاً نقل‌ كرده‌ و پسرشان‌نوشته‌ و سپس‌ آن‌ نوشته‌ را به‌ من‌ داده‌ و اصل‌ آن‌ نزد من‌ موجود است‌. در ضمن‌ يادآوري‌ مي‌شودكه‌ چند قضيه‌ و كرامت‌ ديگر هم‌ هست‌ كه‌ ان‌ شاءالله تا دو سه‌ روز تواناي‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ تأييد و محفوظ‌ بدارد. محمّد رضا خورشيدي‌، 4 رجب‌ المرجب‌ 1416.
آقاي‌ منتظري‌ اظهار داشتند: