عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان

<<   10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >>

•   شفاي‌ آية‌الله العظمي‌ آقاي‌ ميرزا مهدي‌ شيرازي‌«قدس‌سره‌»

•   باگفتن‌ يا اباالفضل‌ (ع‌) آرامشي‌ برايم‌ حاصل‌ شد!

•   من‌ از شما فرزند ناقص‌ نخواسنه‌ام‌!

•   شفاي‌ سيد جواد يزدي‌ به‌ دست‌ با كفايت‌ قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌)

•   ناراحتيت‌ را بگو، ما محرم‌ تو هستيم‌

•  راننده‌ كشته‌ شد، امّا من‌ به‌ لطف‌ آقا زنده‌ ماندم‌!

•   چشم‌هاي‌ آن‌ جوان‌ شفا يافت‌

•   ياابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) بچّه‌ام‌ را به‌ شما سپردم‌!

•   ناگهان‌ دو دست‌ در فضا ظاهر شد!

•   چند لحظه‌ صبر كنيد.همگي‌ شفاي‌ كامل‌ خواهيد يافت‌!

 


  شفاي‌ آية‌الله العظمي‌ آقاي‌ ميرزا مهدي‌ شيرازي‌«قدس‌سره‌»
خطيب‌ بزرگوار مرحوم‌ حجة‌الاسلام‌ والمسلمين‌ آيت‌ الله آقاي‌ سيّد محمّد كاظم‌ قزويني‌ (متوفّي‌13 جمادي‌ الثانيه‌ 1415 ه‌ِ)، داماد فقيه‌ بزرگوار شيعه‌ مرحوم‌ ميرزامهدي‌ شيرازي‌، و مؤلّف‌«علي‌ّمن‌ المهد الي‌ اللّحد» و كتاب‌هاي‌ ديگر)، در سال‌ 1389 نقل‌ كرد:
مرحوم‌ آيت‌الله ميرزا مهدي‌ شيرازي‌ «قدس‌سره‌» (متوفّي‌ شعبان‌ 1380ِ) حدود هشت‌ سال‌ قبل‌از فوتش‌ مبتلا به‌ ناراحتي‌ كبد گرديد. روي‌ اين‌ امر، ايشان‌ هر چه‌ آب‌ مي‌نوشيد آبها از بدن‌ او دفع‌نمي‌گرديد، به‌ حدّي‌ كه‌ بدنش‌ سنگين‌ شد و قدرت‌ حركت‌ از او سلب‌ گرديد.
نارحتي‌ مزبور شدّت‌ يافت‌ تا اينكه‌ حتي‌ خوابيدن‌ هم‌ برايش‌ دشوار شد. يكي‌ از شب‌هاي‌ ماه‌رمضان‌ كه‌ به‌ عيادتش‌ رفتم‌ ايشان‌ را خيلي‌ ناراحت‌ ديدم‌، ولي‌ دائماً صابر و شاكر بود. پس‌ از آنكه‌از خدمت‌ ايشان‌ مرخّص‌ شدم‌، به‌ حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) مشرّف‌ گرديدم‌. حرم‌ خيلي‌خلوت‌ بود و شايد مجموعه‌ افرادي‌ كه‌ در حرم‌ بودند. از عدد انگشت‌هاي‌ دست‌ تجاوز نمي‌كرد،زيرا تمام‌ مردم‌ در آن‌ وقت‌ مشغول‌ خوردن‌ سحري‌ بودند.
كنار ضريح‌ نشسته‌، ضريح‌ را با دستم‌ گرفتم‌ و، متضرّعانه‌، حضرت‌ را شفيع‌ درگاه‌ الهي‌ قرار دادم‌.در اين‌ لحظه‌ تداعي‌ حاصل‌ شده‌ و قبر حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) در نظرم‌ مجسّم‌ گرديد. درلحظه‌ مزبور، من‌ از تمام‌ جهات‌ غافل‌ بوده‌ و عاجزانه‌ در حال‌ توسّل‌ قرار داشتند، كه‌ ناگهان‌،صدايي‌ مانند صداي‌ شير در جنگل‌ كه‌ در ميان‌ دو كوه‌ بپيچد به‌ گوشم‌ رسيد و لرزه‌ بر اندامم‌انداخت‌. صدامفهوم‌ نبود. از جا حركت‌ كردم‌، متعاقباً صداي‌ دوّم‌ به‌ گوشم‌ خورد. از شدّت‌ ترس‌وهراس‌ پابه‌ فرار گذاردم‌ و خود را با عجله‌ به‌ منزل‌ رسانيدم‌، ولي‌ از شدّت‌ ترس‌ و وحشت‌ سحري‌نخوردم‌. اذان‌ صبح‌ گفته‌ شد، نماز خواندم‌، ولي‌ پس‌ از آن‌ هر كاري‌ كردم‌ كه‌ بخوابم‌ نتوانستم‌. بعداز مدّتي‌، لحظه‌اي‌ خوابم‌ برد و در عالم‌ خواب‌ ديدم‌ نامه‌اي‌ كوچك‌ به‌ دستم‌ دادند كه‌ دو سطرنوشته‌ در آن‌ بود.
مضمون‌ نوشته‌ آن‌ بودكه‌: ما، براي‌ ميرزا مهدي‌ شفاعت‌ كرديم‌ و خداوند او را شفا خواهد داد. ازخواب‌ بيدار شدم‌ و مجدّداً لرزه‌ بر اندامم‌ مستولي‌ گرديد. خدمت‌ مرحوم‌ ميرزا مهدي‌ رفتم‌ وبشارت‌ شفاي‌ او را دادم‌. گريه‌ كرد. خداوند وي‌ را از آن‌ مرض‌ مهلك‌ به‌ واسطة‌ داروي‌ محمّدي‌شفا داد و او يك‌ سال‌ بعد از اين‌ واقعه‌ عمر كرد و ديگر هيچ‌ گونه‌ ناراحتي‌ از اين‌ جهت‌ نداشت‌.

    باگفتن‌ يا اباالفضل‌ (ع‌) آرامشي‌ برايم‌ حاصل‌ شد!
علويّه‌اي‌ كه‌ در تمام‌ فاميل‌ در راستگويي‌ و صداقت‌ شهرت‌ بسزايي‌ دارد و به‌ نام‌ و سخن‌ نيك‌معروف‌ است‌، نقل‌ كردند:
حدود سال‌ 1349 شمسي‌ هجري‌ بود. براي‌ اوّلين‌ فرزندم‌ وضع‌ حمل‌ داشتم‌ و تقريباً 6 ماه‌ از عمرطفل‌ در دحمم‌ مي‌گذشت‌. جهت‌ ديدار با يكي‌ از همسايگان‌ به‌ منزل‌ او رفتم‌. در وسط‌ حياط‌منزل‌، به‌ عنوان‌ آب‌ انبار كه‌ آن‌ زمان‌ معمول‌ بود گودالي‌ كنده‌ بودند. خانم‌ صاحب‌ خانه‌ از كنار آن‌گودال‌ رد شد، من‌ هم‌ خواستم‌ به‌ دنبال‌ او عبور كنم‌، كه‌ يك‌ دفعه‌ پايم‌ لغزيد و داخل‌ گودال‌ مزبوركه‌ تقريباً 2 يا 3 متر عمق‌ داشت‌ افتادم‌. اتفاِ خطرناكي‌ بود، لذا در همان‌ حال‌ صدا زدم‌ «يااباالفضل‌»!
با گفتن‌ اين‌ اسم‌ مبارك‌، آرامشي‌ برايم‌ حاصل‌ شد. ترسم‌ از بين‌ رفت‌ و عوض‌ ناراحتي‌ حالت‌خوشحالي‌ برايم‌ آمد و والحمدالله صدمه‌اي‌ هم‌ نديده‌ بودم‌؛ نه‌ خودم‌ و نه‌ بچّه‌ام‌. از شدّت‌خوشحالي‌ خنده‌ام‌ گرفت‌. زن‌ صاحب‌ منزل‌ و ديگران‌ شديداً نگران‌ و ناراحت‌ شده‌ و خود را به‌سر گودال‌ رساندند، ولي‌ من‌ هيچ‌ گونه‌ ناراحتي‌ برايم‌ پيش‌ نيامد. از قرائن‌ و اوضاع‌ و احوال‌، برايم‌يقين‌ حاصل‌ شد كه‌ قمر بني‌ هاشم‌ ابوالفضل‌ العباس‌ (ع‌) مرا و فرزندم‌ را حفظ‌ كرده‌ است‌. برمنكرين‌ كرامات‌ لعنت‌!
گشتم‌ آخر خجل‌
برلب‌ آبم‌ و از داغ‌ لبت‌ مي‌ميرم‌هر دم‌ از غصّة‌ جانسوز تو آتش‌ گيرم‌
مادرم‌ داد به‌ من‌، درس‌ وفاداري‌ راعشق‌ شيرين‌ تو آميخته‌ شد باشيرم‌
گاه‌ سردار و علمدارم‌ و گاهي‌ سقّاگه‌ به‌ پاس‌ حرمت‌، گشت‌ زنان‌، چون‌ شيرم‌
سعيها كرد عدو، تا كندم‌ از تو جدابا وجودت‌، كه‌ تواند كه‌ كند تسخيرم‌؟
در نگاه‌ غضب‌ آلودة‌ من‌، دشمن‌ ديدكه‌ چو شيري‌ من‌ ازين‌ جيفة‌ دنيا سيرم‌
بوتة‌ عشق‌ تو كرده‌ است‌ مرا چون‌ زرناب‌ديگر اين‌ آتش‌ غم‌ها ندهد تغييرم‌
گر مرا شور جواني‌ و بهار عمر است‌از خزان‌ تو دگر اي‌ گل‌ زهرا پيرم‌
سعي‌ بسيار نمودم‌ كه‌ كنم‌ سيرابت‌گشتم‌ آخر خجل‌ از كوشش‌ بي‌ تأثيرم‌
اكبرت‌ كشته‌ شد و نوبتم‌ آخر نرسيد؟سينه‌ام‌ تنگ‌ شد از بس‌ كه‌ بود تأخيرم‌
غيرتم‌ گاه‌ نهيبم‌ زند: از جا برخيز!ليك‌ فرمان‌ مطاع‌ تو شود پاگيرم‌
تا كه‌ مأمور شدم‌ علقمه‌ را فتح‌ كنم‌آيت‌ قهر، بيان‌ شد ز لب‌ شمشيرم‌
ساية‌ پرچم‌ تو كرد سرافراز مراعشق‌ تو، كرد عطا دولت‌ عالم‌ گيرم‌
كربلا كعبة‌ عشق‌ است‌ و، من‌ اندر احرام‌شد در اين‌ قبلة‌ عشاِ، دوتا تقصيرم‌
دست‌ من‌، خورد به‌ آبي‌ كه‌ نصيب‌ تو نشدچشم‌ من‌، داد از آن‌ آب‌ روان‌ تصويرم‌
بايد اين‌ ديده‌ و اين‌ دست‌، دهم‌ قرباني‌تا كه‌ تكميل‌ شود حج‌ من‌ و تقديرم‌
زان‌ جهت‌، دست‌ به‌ پاي‌ تو فشاندم‌ بر خاك‌تا كنم‌ ديده‌ فدا، چشم‌ به‌ راه‌ تيرم‌
اي‌ قد و قامت‌ تو، معني‌ «قدقامت‌» من‌اي‌ كه‌ الهام‌ عبادت‌، ز وجودت‌ گيرم‌
وصل‌ شد حال‌ قيامم‌، ز عمودي‌ به‌ سجودبي‌ ركوع‌ است‌ نماز من‌ و، اين‌ تكبيرم‌
جسدم‌ را به‌ سوي‌ خيمة‌ اصغر نبريدكه‌ خجالت‌ زده‌ ز آن‌ تشنه‌ لب‌ بي‌ شيرم‌
تا كند مدح‌ ابوالفضل‌، امام‌ سجّادنارسا هست‌ (حسان‌) شعر من‌ و تقريرم‌


  من‌ از شما فرزند ناقص‌ نخواسنه‌ام‌!
جنال‌ مستطاب‌ واعظ‌ جليل‌القدر آقاي‌ حاج‌ سيّد علي‌ مدرّسي‌ يزدي‌ در يادداشتي‌ كه‌ به‌ دفترمكتب‌الحسين‌ (ع‌) ارسال‌ داشته‌اند، چنين‌ مرقوم‌ نموده‌اند:
سال‌ 1342 شمسي‌ بود كه‌ موفّق‌ به‌ زيارت‌ حضرت‌ سيّدالشهدا و برادر بزرگوارش‌، حضرت‌قمربني‌ هاشم‌ (ع‌)، شدم‌.
روزي‌ پس‌ از زيارت‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) به‌ يكي‌ از خدّام‌ حرم‌ آن‌ حضرت‌ گفتم‌: يك‌كرامت‌ را كه‌ به‌ چشم‌ خود ديده‌اي‌ برايم‌ تعريف‌ كن‌. خادم‌ گفت‌:
روزي‌ يكي‌ از شيوخ‌ عرب‌ را ديدم‌ كه‌ سواره‌ وارد صحن‌ شد. وي‌ كه‌ بچه‌اي‌ در بغل‌ داشت‌، وقتي‌به‌ ايوان‌ حضرت‌ رسيد،آن‌ بچه‌ را به‌ طرف‌ قبر مطهر حضرت‌ ابوالفضل‌ (ع‌) پرتاب‌ كرده‌ و خطاب‌به‌ آقا عرض‌ كرد: من‌ بچه‌ ناقص‌ از شما نخواستم‌! من‌ نگاهم‌ به‌ بچه‌ افتاد،ديدم‌ از پا عليل‌ است‌ولي‌ پس‌ از مدتي‌ سالم‌ به‌ طرف‌ پدرش‌ برگشت‌! از آن‌ پدر پرسيدم‌ قضيه‌ چه‌ بوده‌ است‌؟!
گفت‌: من‌ فرزند نداشتم‌. متوسل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ (ع‌) شدم‌ تا از خدا بخواهد فرزندي‌ به‌ ماعنايت‌ كند. در نتيجه‌، خدا اين‌ پسر را به‌ ما عنايت‌ مرحمت‌ كرد. ولي‌ پسر معلول‌ به‌ دنيا آمده‌ بودولي‌ همسرم‌ آن‌ رااز من‌ پنهان‌ مي‌داشت‌ تا من‌ به‌ نقص‌ عضو وي‌ پي‌ نبرم‌. علت‌ آن‌ را پرسيدم‌.همسرم‌ گفت‌: از روز تولد به‌ همين‌ نحو بوده‌ است‌، ولي‌ من‌ وقتي‌ او را قنداِ مي‌كردم‌ از شماپنهان‌ مي‌داشتم‌، تا امروز اين‌ راز فاش‌ شد. من‌ هم‌ بچه‌ را از همسرم‌ گرفته‌ و به‌ حرم‌ مطهر قمر بني‌هاشم‌ (ع‌) آوردم‌ و عرض‌ كردم‌: آقا جان‌، من‌ از شما فرزند ناقص‌ بخواستم‌ و او را پرت‌ كردم‌ به‌طرف‌ حرم‌، و اكنون‌ شما ديديد كه‌ كه‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العباس‌ (ع‌) پسرم‌ را شفاداد.


  شفاي‌ سيد جواد يزدي‌ به‌ دست‌ با كفايت‌ قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌)
جناب‌ ثقة‌الاسلام‌ آقاي‌ شيخ‌ علي‌ معتمدي‌ اصفهاني‌ شهر قائم‌ قم‌ در تاريخ‌ 27/2/1373ش‌ طي‌يادداشتي‌ براي‌ مؤلف‌ جريان‌ شفاي‌ آقا سيد جواديزدي‌ را به‌ شرح‌ زير توضيح‌ داده‌ است‌:
اولاً، بايد گويم‌ آقا سيد جواددهقاني‌يزدي‌ پيرمردي‌ است‌ معمر كه‌ در حدود 90 سال‌ از عمرشان‌مي‌گذرد. ايشان‌ 10 سال‌ پيش‌ از تاريخ‌ اين‌ نوشته‌، سكته‌ قلبي‌ مي‌كند واز آن‌ زمان‌ تا مدتها به‌ طورمتوسط‌ در هفته‌ چند بار دچار حمله‌ قلبي‌ مي‌شوند و تنگي‌ نفس‌ هم‌ ضمناًداشتند. در اواخر سال‌1371 علاوه‌ بر بيماريهاي‌ فوِ، به‌ مرض‌ «حبس‌البول‌» (پرستات‌) نيز مبتلا گشتند. پس‌ از مراجعه‌به‌ دكتر و عكسبرداري‌ وغيره‌، نظر نظر دكترها اين‌ مي‌شود كه‌ وي‌ حتماً بايد تحت‌ درمان‌ و عمل‌جراحي‌ قرار گيرد. آنها هيچ‌ گونه‌ دارويي‌ به‌ ايشان‌ ندادند و اين‌ درد باعث‌ شد كه‌ به‌ او سند وصل‌كنند و قريب‌ يك‌ ماه‌ در بستر افتاده‌ بود، از آن‌ طرف‌ دكتر قلب‌ هم‌ به‌ او اجازه‌ عمل‌ جراحي‌نمي‌داد، چون‌ نظرش‌ اين‌ بود كه‌ عمل‌ مزبور برانش‌ خطر مرگ‌ را در بر دارد.
خود سيدجواد مي‌گويد: از بس‌ دردها مرا كلافه‌ كرده‌ بود، شبي‌ توسل‌ به‌ جدم‌ پيدا كردم‌. ماه‌رمضان‌ هم‌ بود.
در خواب‌ ديدم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العباس‌ (ع‌) تشريف‌ آوردند و فرمودند: برو خودت‌ را بشوي‌!عرض‌ كردم‌ بااين‌ وضع‌ سند چطور مي‌توانم‌ خودم‌ را بشويم‌؟!
فرمودند: كار نداشته‌ باش‌، برو خودت‌ را بشوي‌! در آن‌ وقت‌ از خواب‌ بيدار شدم‌ و صداي‌ اذان‌صبح‌ را شنيدم‌. فرزندم‌ سيدمهدي‌ آمد. قضيه‌ را به‌ ايشان‌ گفتم‌. او سند را باز كرد و من‌ به‌ حمام‌رفتم‌ و خودم‌ را شستشو دادم‌. در پي‌ اين‌ قضيه‌، ناراحتي‌ پرستات‌ كاملاً برطرف‌ شد و هيچ‌ اثري‌ ازآن‌ باقي‌ نماند. پس‌ از آن‌ به‌ دكتر متخصص‌ مراجعه‌ كردم‌. بعد از معاينه‌، گفت‌: شفايت‌ داده‌اند!
اين‌ بود داستان‌ شفا يافتن‌ سيدجواد به‌ عنايت‌ و لطف‌ حضرت‌ قمربني‌هاشم‌ (ع‌). عده‌ زيادي‌ ازمؤمنين‌ و همسايگان‌ ايشان‌ شاهدند كه‌ سيد مزبور يك‌ ماه‌ در بستر افتاده‌ بود و هيچ‌ كس‌ گمان‌نمي‌كرد كه‌ وي‌ سالم‌ از بستر بر خواهد خاست‌، ولي‌ او شفا يافت‌.

    ناراحتيت‌ را بگو، ما محرم‌ تو هستيم‌.
جناب‌ آقاي‌ معتمدي‌ فوِ الذكر، در نامه‌ ديگرش‌، كرامتي‌ ديگر از حضرت‌ ابوالفضل‌العباس‌ (ع‌) وخواهر بزرگوارشان‌، حضرت‌ زينب‌ (س‌) اينچين‌ مرقوم‌ داشته‌اند:
ماه‌ رجب‌ سال‌ 1371 شمسي‌ بود. يكي‌ از دوستانم‌، كه‌ مدتها با هم‌ آشنا هستيم‌ و بنده‌ براي‌روضه‌ به‌ منزل‌ ايشان‌ مي‌رفتم‌، روزي‌ به‌ من‌ گفت‌: يكي‌ از فاميلهاي‌ دور ما چندين‌ مرض‌ و ناراحتي‌داشت‌، اينك‌ در اثر توسل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العباس‌ (ع‌) و حضرت‌ زينب‌ (س‌) رفع‌ گرفتاري‌ ازاو شده‌ است‌. پارچه‌اي‌ را هم‌ به‌ وي‌ داده‌اند و او مقدار كمي‌ از آن‌ پارچه‌ را براي‌ خانواده‌ ماآورده‌است‌. و آن‌ پارچه‌ را به‌ من‌ نشان‌ داد. من‌ بوسيدم‌ و بوي‌ عطر از آن‌ استشمام‌ كردم‌. پس‌ از آن‌ آدرس‌فرد شفايافته‌ را از او گرفتم‌ تاجريان‌ شفا گرفتنش‌ را از خودش‌ بشنوم‌. چون‌ مريض‌ مزبور زن‌ بود،لذا با همسرم‌ به‌ اتفاِ يكي‌ از دوستان‌، به‌ نام‌ آقا عبدالله معماريان‌ كه‌ او هم‌ همراه‌ خانمي‌ بود، به‌منزل‌ آن‌ زن‌ شفا يافته‌ رفتيم‌.
خانه‌ آن‌ زن‌ در شهر قم‌، خيابان‌ چهارمردان‌، ميدان‌مير، جنب‌ مدرسه‌ ستيه‌ قرار داشت‌. پس‌ازآنكه‌ آن‌ خانم‌ را در منزلش‌ ديديم‌، من‌ گفتم‌: ماچنين‌ داستاني‌ را درباره‌ شما شنيده‌ايم‌، چه‌ خوب‌است‌ خود شما آن‌ را برايمان‌ بيان‌ كنيد.
خانم‌ شرح‌ داستان‌ خود را چنين‌ آغاز كرد: من‌ به‌ ناراحتي‌ قلب‌ مبتلا شده‌ بودم‌ و به‌ دكترها زيادي‌هم‌ در قم‌ و تهران‌ مراجعه‌ كردم‌، علاج‌ نشد. چند ماه‌ قبل‌ دستم‌ هم‌ درد گرفت‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ مشتم‌گره‌ شد و ديگر باز نشد. دكتر معالج‌ گفت‌: چاره‌اي‌ نداري‌ جز اينكه‌ دست‌ تو را مورد عمل‌ جراحي‌قرار گيرد. ضمناً چند ناراحتي‌ ديگر هم‌ داشتم‌: مثلاً بچه‌اي‌ داشتم‌ كه‌ در بمبارانهاي‌ زمان‌ جنگ‌،چمشش‌ آسيب‌ ديده‌ بود و نزديك‌ به‌ كوري‌ بود، به‌ نحوي‌ كه‌ دكترها هم‌ نتوانستند علاج‌ كنند وخلاصه‌ هر چه‌ داشتيم‌ خرج‌ كرديم‌ و هيچ‌ نتيجه‌ نگرفتيم‌. در اثر اين‌ فشارها، دلم‌ شكست‌ وچاره‌اي‌ جز توسل‌ نديدم‌. ذكر حضرت‌ ابوالفضل‌ (ع‌) و حضرت‌ زينب‌ (س‌) را مي‌گفتم‌ ومي‌گريستم‌ (ذكر حضرت‌ عباس‌ (ع‌) را من‌ در جلسات‌ روضه‌ ياد گرفته‌ بودم‌ ولي‌ ذكر حضرت‌زينب‌ (س‌) رانمي‌ دانستم‌ و متاسفانه‌ يادم‌ رفت‌ كه‌ از او بپرسم‌ چه‌ بوده‌ است‌؟ - معتمدي‌ )
تا اينكه‌ دو هفته‌ گذشت‌. در مدت‌ كارم‌ -همه‌- توسل‌ به‌ اين‌ دو بزگوار شده‌ بود و از صبح‌ تاغروب‌ آفتاب‌ مي‌گريستم‌. فرزندم‌ هم‌ كه‌ ناراحتي‌ چشم‌ داشت‌، يك‌ روز كه‌ وضع‌ گريه‌ و توسل‌ مراديد به‌ من‌ گفت‌ مادر شفاي‌ مرا هم‌ بگير. اين‌ حرف‌ را كه‌ شنيدم‌، دلم‌ آتش‌ گرفت‌ كه‌ بچه‌ در اين‌سن‌ چنين‌ حرفي‌ را مي‌زند، لذا به‌ گريه‌ افتادم‌. چند ساعتي‌ از شب‌ گذشت‌، خوابم‌ برد. در عالم‌خواب‌ ديدم‌ درب‌ خانه‌ ما را مي‌زنند. درب‌ را كه‌ باز كردم‌، ديدم‌ يك‌ مرد عرب‌ و يك‌ زن‌ عربند.فرمودند: ما مي‌خواهيم‌ به‌ منزل‌ شما بياييم‌. با خود گفتم‌: ما كه‌ با عربها آشنايي‌ نداريم‌، اينها چه‌كسي‌ مي‌باشند كه‌ مي‌خواهند به‌ منزل‌ ما بيايند؟! بالاخره‌ گفتم‌: بفرماييد. تشريف‌ آوردند و درهمين‌ اتاِ - كه‌ مي‌بينيد - نشستند. سپس‌ آن‌ خانم‌ رو به‌ من‌ كرده‌ و فرمود:
چه‌ ناراحتي‌ داري‌؟ عرض‌ كردم‌: اي‌ خانم‌، انسان‌ نمي‌تواند درد دلش‌ را به‌ همه‌ كس‌ بگويد.فرمودند: چرا بگو، ما محرم‌ تو هستيم‌. پس‌ من‌ هم‌ شروع‌ به‌ تشريح‌ گرفتاريهاي‌ خود نمودم‌ وگفتم‌: بچه‌ام‌ نابينا شده‌ ؛ ناراحتي‌ قلبي‌ دارم‌ ؛ دستم‌ عليل‌ شده‌ ؛ و چه‌ وچه‌
وقتي‌ كه‌ خواستندبروند، متوجه‌ شدم‌ كه‌ آن‌ مرد عرب‌، قامتي‌ بلند دارند و دريافتم‌ كه‌ وي‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌(ع‌) هستند و آن‌ زن‌ هم‌ بي‌بي‌ حضرت‌زينب‌كبري‌ (ع‌) مي‌باشند.
وقتي‌ كه‌ آن‌ دو بزرگوار تشريف‌ بردند، همان‌ آن‌ چشم‌ باز كرده‌ و از خواب‌ بيدار شدم‌ و ديدم‌ اتاِروشن‌ است‌. نخست‌ خيال‌ كردم‌ كه‌ مهتابي‌ روشن‌ است‌ ولي‌ يك‌ لحظه‌ بيشتر طول‌ نكشيد كه‌ديدم‌ اتاِ خاموش‌ شد؛ لذافهميدم‌ روشنايي‌ اتاِ از مهتابي‌ نبوده‌ است‌. به‌ هر حال‌ وقتي‌ به‌ خودم‌آمدم‌، ديدم‌ يك‌ قطعه‌ پارچه‌ روي‌ دستم‌ هست‌ و آن‌ دستي‌ كه‌ بسته‌ شده‌ بود باز شده‌ و هيچ‌گونه‌ناراحتي‌ ندارم‌. پس‌ از آن‌ مرض‌ قلبي‌ من‌ كاملاًبرطرف‌ شد و فرزندم‌ نيز كه‌ نزديك‌ بود نابينا بشودبهبودي‌ كامل‌ يافت‌ و حاجتهاي‌ ديگري‌ هم‌ كه‌ داشتم‌ همگي‌ برآورده‌ شد.
در اينجا، خانم‌ مزبور، قسمتي‌ از آن‌ پارچه‌ را كه‌ در آب‌ انداخته‌ بود، آورد و مقابل‌ ما گذاشت‌ و مامقداري‌ از آب‌ آن‌ پارچه‌ را كه‌ در شيشه‌اي‌ قرار داشت‌ نوشيديم‌. آنچنان‌ بوي‌ عطر و گلاب‌ مي‌دادكه‌ به‌ او گفتم‌: خانم‌، عطر به‌ اين‌ آب‌ زده‌اي‌؟! قسم‌ خورد كه‌ نه‌، اين‌ بوي‌ گلاب‌ از خود اين‌ پارچه‌است‌! نيز مقداري‌ از آن‌ پارچه‌ را به‌ اينجانب‌ و رفيقم‌، آقاي‌ عبداللهمعماريان‌، داد و هم‌اكنون‌ كه‌ دوسال‌ از آن‌ قضيه‌ مي‌گذرد، هنوز همان‌ بوي‌ خوشي‌ كه‌ از آن‌ پارچه‌ و از آن‌ آب‌، بنده‌ استشمام‌كرده‌ام‌ در آن‌ باقي‌ است‌. در خاتمه‌ اين‌ جمله‌ را هم‌ ناگفته‌ نگذارم‌ كه‌ شنيدم‌ آهسته‌ به‌ زنهاي‌ همراه‌ما مي‌گفت‌: از دو هفته‌ پيش‌ تا حالا كه‌ اين‌ قضيه‌ روخ‌ داده‌، سه‌ مرتبه‌ بدنم‌ را شسته‌ام‌ بوي‌ عطرش‌نرفته‌ است‌.

    راننده‌ كشته‌ شد، امّا من‌ به‌ لطف‌ آقا زنده‌ ماندم‌!
جناب‌ آقاي‌ سيّد رضا سيّد رضائي‌ نقل‌ كردند:
در سال‌ 1340 هجري‌ شمسي‌ شاگرد رانندة‌ ماشين‌ باري‌ بودم‌. از شهسوار براي‌ تهران‌ بار پرتقال‌زديم‌ و حركت‌ كرديم‌. در جادة‌ كندوان‌ پس‌ از خارج‌ شدن‌ از تونل‌ به‌ طرف‌ تهران‌ بالاي‌ گچسارماشين‌ از جاده‌ منحرف‌ شده‌ و به‌ طرف‌ درّه‌ سقوط‌ كرد. پس‌ از دو سه‌ بار غلتيدن‌، عرض‌ كردم‌: يااباالفضل‌العباس‌ (ع‌)، من‌ از پانزده‌ سالگي‌ درب‌ خانه‌ برادر شما خدمت‌ مي‌كنم‌، به‌ دادم‌ به‌ دادم‌برس‌! و ديگر چيزي‌ نفهميدم‌. اين‌ اتفاِ در ساعت‌ 10 شب‌ رخ‌ داد فردا صبح‌ ساعت‌ 8 به‌ هوش‌آمدم‌. ديدم‌ آفتاب‌ زده‌ و من‌ هم‌ روي‌ برفها افتاده‌ام‌. مرا به‌ بيمارستان‌ كرج‌ رساندند.
دكتر گفت‌: اثر زخم‌ و غيره‌ ديده‌ نمي‌شود! با اينكه‌، رانندة‌ ماشين‌ از بين‌ رفته‌ و به‌ رحمت‌ الهي‌پيوسته‌ بود، بنده‌ به‌ لطف‌ و محبت‌ آقا قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌) زنده‌ و سالم‌ مانده‌ بودم‌

    چشم‌هاي‌ آن‌ جوان‌ شفا يافت‌
خطيب‌ توانا جناب‌ حجة‌الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ سيّد جاسم‌ طويريجي‌ نقل‌ كرده‌اند:
عشيره‌اي‌ در عراِ وجود داشت‌ كه‌ به‌ نام‌ «آل‌ يسار» معروف‌ است‌. يك‌ روز دختري‌ از آنها در كناررودخانه‌ چند گاو را مي‌چرانده‌ است‌. هوا گرم‌ و در حدود ظهر بوده‌ است‌. چون‌ مسير خلوت‌ بوده‌و كسي‌ از آن‌ جا رد نمي‌شده‌است‌، دختر عبايه‌اش‌ (چادر عربي‌) را كناري‌ مي‌گذارد و با پيراهن‌ وغيره‌ داخل‌ آب‌ مي‌رود. ولي‌ يك‌ دفعه‌ متوجه‌ مي‌شود كه‌ جواني‌ از آن‌ جا عبور مي‌كند. دخترخودش‌ را پشت‌ درختي‌ پنهان‌ مي‌كند تا جوان‌ رد مي‌شد و سپس‌ به‌ آب‌تني‌ مي‌پردازد. زماني‌ كه‌از آب‌ بيرون‌ مي‌آيد، مي‌بيند عبايه‌اش‌ نيست‌، به‌ منزل‌ رفته‌ و ماجرا را براي‌ پدر و مادرش‌ تعريف‌مي‌كند و مي‌گويد: احتمال‌ دارد عبايه‌ را آن‌ جوان‌ برداشته‌ چون‌ به‌ غير از او كسي‌ از آن‌ حوالي‌عبور نكرد. ممكن‌ است‌ از روي‌ دشمني‌ عبايه‌ را برداشته‌ باشد.
پدر و مادر دختر به‌ سراغ‌ جوان‌ رفته‌ قضيه‌ را به‌ او ابلاغ‌ كردند و مادر دختر هم‌ نذر كرد كه‌ اگر پاكي‌ساحت‌ دخترش‌ ثابت‌ شد، گاوي‌ را قرباني‌ كند و در راه‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) احسان‌نمايد.
جوان‌ در حرم‌ حضرت‌ عبّاس‌ (ع‌) قسم‌ خورد كه‌ من‌ خبر ندارم‌ به‌ مجرّد قسم‌ از دو چشم‌ نابيناشدو مردم‌ هم‌ ريختند و او را كتك‌ زيادي‌ زدند.
جوان‌ گفته‌ بود:«من‌ از عبايه‌ خبري‌ ندارم‌» و ظاهراً حق‌ با او بود. بنابراين‌ پيداست‌ كه‌ حضرت‌ابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) در اين‌ جريان‌ كاري‌ دارد. باري‌، مادر دختر اداي‌ نذر كرد و گاو را سر بريد وعبايه‌ از شكم‌ گاو نر بيرون‌ آمد سپس‌ بلافاصله‌ و بدون‌ معطّلي‌ چشمهاي‌ آن‌ جوان‌ نيز بينايي‌ خودرا باز يافت‌ و بدين‌ گونه‌، كرامتي‌ بارز از قمر بني‌ هاشم‌(ع‌) ظاهر گرديد

    ياابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) بچّه‌ام‌ را به‌ شما سپردم‌!
نگارنده‌ گويد: آية‌الله سيّد محمّدمهدي‌ موسوي‌ خلخالي‌ صاحب‌ كتاب‌ فقه‌الشيعة‌ و كتاب‌هاي‌سودمند ديگر (كه‌ از شاگردان‌ برجستة‌ حضرت‌ آية‌الله العظمي‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد ابوالقاسم‌ خوئي‌«قدس‌سره‌» مي‌باشد.) و امام‌ جماعت‌ مسجد صدريه‌ ميدان‌ خراسان‌، خيابان‌ رسام‌ تهران‌ كه‌ به‌رهبري‌ ايشان‌ هر ساله‌ در نيمه‌ شعبان‌ سه‌ شب‌ براي‌ تولّد حضرت‌ حجة‌بن‌ الحسن‌ العسكري‌«عج‌» جشن‌ مفصلي‌ مي‌گيرند.ايشان‌ در شام‌ غريبان‌ آية‌اللهالعظمي‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد محمّد رضاموسوي‌ گلپايگاني‌ «قدس‌سره‌» برابر شب‌ يك‌ شنبه‌ 21 آذر 1372 مطابق‌ 27 جمادي‌الثاني‌1414ِ در مسجد بالاي‌ سر كريمه‌ اهل‌بيت‌ (ع‌) حضرت‌ فاطمه‌ معصومه‌ (ع‌) حكايتي‌ چنين‌فرموده‌اند:
بنده‌ مادر بزرگي‌ داشتم‌ كه‌ به‌ هنگام‌ رحلت‌ قريب‌100 سال‌ از عمرش‌ مي‌گذشت‌. ايشان‌ به‌ همراه‌دو دخترش‌ عازم‌ عتبات‌ عاليات‌ شدند تا در آنجا مجاور باشند. و قتي‌ حركت‌ مي‌كنند به‌ اسدآبادكه‌ مي‌رسند دزدها كاروانشان‌ را غارت‌ مي‌كنند. در همين‌ اثنا قنداقه‌اي‌ از دست‌ مادرش‌ مي‌افتد وبه‌ طرف‌ درّه‌ سقوط‌ مي‌كند. يك‌ دفعه‌ مادر صدا مي‌زند: يااباالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) بچه‌ام‌ را به‌ شماسپرده‌ام‌! بعد از مدّتي‌ كه‌ جمعيّت‌ از دست‌ دزدها نجات‌ يافته‌ و به‌ قعر درّه‌ مي‌روند مي‌بينند بچه‌صحيح‌ وسالم‌ بالاي‌ سر سنگي‌ قرار دارد و از عنايات‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) هيچ‌ گونه‌آسيبي‌ به‌ او نرسيده‌ است‌!

    ناگهان‌ دو دست‌ در فضا ظاهر شد!
حجة‌الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ شيخ‌ علي‌ اكبر مهدي‌ پور طي‌ ّ مرقومه‌اي‌ سه‌ كرامت‌ به‌ ترتيب‌ ذيل‌نقل‌ كرده‌اند:
1. در فروردين‌ ماه‌ سال‌ 1373 ش‌ براي‌ صلة‌ ارحام‌ عازم‌ بندرعبّاس‌ بودم‌. در مسير بندر عباس‌ بامسجد بسيار باشكوهي‌ به‌ نام‌ مسجد حضرت‌ ابوالفضل‌(ع‌) مصادف‌ شدم‌ كه‌ داراي‌ مرافق‌ بسيارفراواني‌ بود. مراكز درماني‌ و ساختمانهاي‌ عام‌المنفعه‌اي‌ را در اطراف‌ مسجد ساخته‌ و وقف‌ آن‌كرده‌ بودند، و مسجد وساختمانهاي‌ تابعه‌ با كاشي‌هاي‌ بسيار زيبايي‌ مزيّن‌ شده‌ بود، حتي‌ دومحل‌ پمپ‌ بنزين‌ كه‌ در دو طرف‌ جاده‌ و در مجاورت‌ مسجد قرار داشت‌ با همان‌ كاشي‌ كاري‌هاي‌مسجد تزئين‌ شده‌ بود. عظمت‌، جذابيّت‌ چشم‌گير مسجد، و عدم‌ هماهنگي‌ آن‌ با بيابان‌ برهوتي‌كه‌ مسجد در آنجا بنياد گرديده‌ بود، موجب‌ شد كه‌ از مسافران‌ در مورد علّت‌ تأسيس‌ آن‌ مسجدباآن‌ همه‌ منضمّات‌ در وسّط‌ بيابان‌ جويا شوم‌. گفتند كه‌ اين‌ مسجد داستان‌ جالبي‌ دارد و آن‌ اينكه‌:
روزي‌ يكي‌ از رانندگان‌ تريلي‌ كه‌ از اين‌ نقطه‌ عبور مي‌كرده‌ خوابش‌ مي‌برد.ماشين‌ از جاده‌ خارج‌مي‌شود و در حالي‌ كه‌ يك‌ طرف‌ تريلي‌ كاملاً از زمين‌ فاصله‌ گرفته‌ بود در سراشيبي‌ قرار مي‌گيردراننده‌ از خواب‌ بيدار مي‌شود و خود را در كام‌ مرگ‌ مي‌بيند، و يك‌ مرتبه‌ فرياد مي‌زند: يااباالفضل‌!
در همان‌ لحظه‌ مشاهده‌ مي‌كند كه‌ دو دست‌ در فضا ظاهر شد وتريلي‌ را به‌ طرف‌ جاده‌ هل‌ داد.سپس‌ باكمال‌ تعجّب‌ مي‌بيند كه‌ چرخ‌هاي‌ تريلي‌ بر روي‌ زمين‌ قرار گرفت‌ و ماشين‌ به‌ صورت‌اعجازآميزي‌ به‌ جاده‌ بازگشت‌ و تحت‌ كنترل‌ راننده‌ در آمد.
رانندة‌ تريلي‌ با ديدن‌ اين‌ كرامت‌ باهره‌ از ماشين‌ پياده‌ مي‌شود و آن‌ نقطه‌ را علامت‌ مي‌گذارد. آن‌گاه‌ به‌ وطن‌ خود مي‌رود اموال‌ منقول‌ و غيرمنقول‌ خود را مي‌فروشد و به‌ تأسيس‌ اين‌ مسجد وساختمانهاي‌ تابعه‌ اقدام‌ مي‌كند.
باپخش‌ خبر اين‌ كرامت‌ ديگر رانندگان‌ و افراد خيّر نيز به‌ ساختمان‌ آن‌ كمك‌ مي‌كنند تاچنان‌ كه‌مي‌بينيد اين‌ مجتمع‌ حضرت‌ ابوالفضل‌(ع‌) به‌ صورت‌ بسيار آبرومندي‌ در وسط‌ بيابان‌ ساخته‌مي‌شود.

    چند لحظه‌ صبر كنيد.همگي‌ شفاي‌ كامل‌ خواهيد يافت‌!
2. داستان‌ زير را يكي‌ از وعّاظ‌ تبريز، به‌ نقل‌ از افراد موّثق‌ بر سر منبر نقل‌ كرد:
مرحوم‌ دربندي‌، در ايّام‌ اقامتش‌ در عتبات‌، به‌ منظور زيارت‌ حضرت‌ ثامن‌الحجج‌ (ع‌) به‌ ايران‌ آمدو به‌ هنگام‌ مراجعت‌ از طريق‌ آذربايجان‌ عازم‌ عتبات‌ گرديد. پيش‌ از مراجعت‌ به‌ عتبات‌ بنا به‌تقاضاي‌ مردم‌ متدّين‌ تبريز به‌ مدّت‌ ده‌ روز در آن‌ شهر اقامت‌ كرده‌ و در مسجد جامع‌ تبريز بساط‌تبليغ‌ و ارشاد گسترد.
مي‌گويند: جاذبة‌ منبر ايشان‌ به‌ قدري‌ قوي‌ بوده‌ كه‌ همة‌ فضاي‌ مدرسة‌طالبيه‌ و مساجد موجوددرآن‌، از مردم‌ متديّن‌ و عاشق‌ دل‌ سوختة‌ سالار شهيدان‌ پر مي‌گشت‌ و هر روز جمعي‌ از عاشقان‌حسيني‌ در اثناي‌ روضة‌ ايشان‌ غش‌ مي‌كردند و روي‌ دست‌ها از مسجد بيرون‌ برده‌ مي‌شدند.
در آذربايجان‌ مرسوم‌ است‌ كه‌ روز آخر هر مجلسي‌ به‌ قمر منير بني‌ هاشم‌ (ع‌) توسل‌ مي‌جويند لذامرحوم‌ دربندي‌ نيز روز نهم‌ مجلس‌ اعلام‌ كرد: فردا روضة‌ حضرت‌ ابوالفضل‌(ع‌) را مي‌خوانم‌؛هركس‌ مريضي‌ صعب‌العلاج‌ دارد بياورد اينجا كه‌ ان‌شاءالله شفاي‌ همه‌شان‌ را از قمر منير بني‌هاشم‌ (ع‌) خواهيم‌ گرفت‌.
روز بعد در شهر تبريز هر چه‌ مريض‌ و مريضه‌ بود به‌ مجلس‌ ايشان‌ آوردند: تعداد بيماراني‌ كه‌باپاي‌ خود به‌ مجلس‌ آمدند بيشمار بود و تعداد كساني‌ كه‌ روي‌ تخت‌ و يا با وسائل‌ ديگر به‌مجلس‌ آورده‌ بودند به‌ بيست‌ و هفت‌ نفر مي‌رسيد.
هنگامي‌ كه‌ مرحوم‌ دربندي‌ وارد مسجد شد نزد بيماران‌ رفت‌ و از آنها تفقدي‌ كرد و به‌ آنان‌ فرمود:چند لحظة‌ديگر صبر كنيد همگي‌ باشفاي‌ كامل‌ از اين‌ مجلس‌ بيرون‌ خواهيد رفت‌.
زماني‌ كه‌ نيز بر فراز منبر قرار گرفت‌ خطاب‌ به‌ قمر منير بني‌ هاشم‌ عرض‌ كرد: اي‌ مولاي‌ من‌، من‌ به‌نوكرشما به‌ اهالي‌ اين‌ شهر وعده‌ داده‌ام‌ كه‌ امروز همه‌ بيمارانشان‌ از اين‌ مجلس‌ با تن‌ سالم‌ بيرون‌مي‌روند؛ از كرم‌ شما بسيار دور است‌ كه‌ نوكر خود را در ميان‌ اين‌ همه‌ مردم‌، بي‌ اعتبار كنيد.
آنگاه‌ روضة‌ بسيار باحالي‌ خواند كه‌ در نتيجة‌ آن‌ همه‌ مردم‌ با بي‌تابي‌ گريه‌ كردند و جمعي‌ غش‌كرده‌ و روي‌ دست‌ مردم‌ به‌ بيرون‌ برده‌ شدند. هنگامي‌ كه‌ مجلس‌ به‌ پايان‌ رسيد همه‌ آن‌ بيست‌ وهفت‌ نفر باپاي‌ خود، باتن‌ سالم‌ و شفاي‌ كامل‌ به‌ منزل‌ خود رفتند! و اين‌ يكي‌ از بركات‌ حضرت‌ابوالفضل‌(ع‌) است‌ كه‌ در يك‌ مجلس‌ ده‌ها نفر مريض‌ صعب‌العلاج‌ با توسّل‌ به‌ آن‌ باب‌الحوائج‌الي‌الله شفا پيدا كنند.