عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان

<<   10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >>

•   از بركت حضرت غذا زياد آمد

•   يا اباالفضل‌، گوسفندي‌ قرباني‌ شمارسيد!

•   چرا نذرت‌ را ادا نمي‌كني‌؟!

•   سقاي‌ دشت‌ كربلا‌

•   ختم‌ يا كاشف‌ الكرب‌ را خواند شفا گرفت‌:

•   نتيجة‌ توسّل‌ به‌ قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌) است‌، نه‌ كار من‌!

•   عريضه‌ به‌ محضر قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌)

•   توسّل‌ به‌ قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌) براي‌ حفظ‌ استقلال‌ كشور

•   جوان‌ محتضر شفا يافت‌!

•   آبروي‌ رفتة‌ ما را باز گردان

 


   از بركت حضرت غذا زياد آمد
اين‌ جانب‌ در مدرسة‌ بزرگ‌ آخوند يكي‌ از خدّام‌ بودم‌. شب‌ هفتم‌ محرّم‌، نوعاً در عراِ به‌ نام‌ آقاحضرت‌ اباالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) مجلس‌ روضه‌ گرفته‌ مي‌شود. در چنان‌ شبي‌ من‌ چند نفر را كه‌ درچايخانه‌ با هم‌ مشغول‌ ادارة‌ چاي‌ بوديم‌ (كه‌ تعداد آنها با خودم‌ هفت‌ نفر مي‌شد) براي‌ شام‌ به‌منزل‌ خودم‌ (كه‌ جادة‌ دوّم‌، يعني‌ ميلان‌ دوّم‌ بود) دعوت‌ كردم‌. ضمناً روضة‌ مختصري‌ هم‌ گذاشتم‌و به‌ آقاي‌ شيخ‌ عبدالحسين‌ خراساني‌ گفتم‌ بيايد ذكر مصيبتي‌ كند. آن‌ شب‌، مرحوم‌ آيت‌اللّه‌العظمي‌ حاج‌ سيّد محمود «قدس‌سره‌» نيز همراه‌ اخوي‌ بزرگ‌ حضرت‌ آيت‌اللهالعظمي‌ آقاي‌ سيّدمحمود حسيني‌ شاهرودي‌ «دامت‌ بركاته‌» و دو تن‌ از داييها تشريف‌ داشتند.
آقا شيخ‌ عبدالحسين‌، مجلس‌ را تمام‌ كرد و همه‌ براي‌ صرف‌ شام‌ نشستند. برخي‌ از آقايان‌ هم‌ كه‌براي‌ شام‌ دعوت‌ نشده‌ بودند، و در روضه‌ شركت‌ كرده‌ بودند، باقي‌ ماندند، من‌ جمله‌ جناب‌ آقاي‌روحاني‌ كه‌ الآن‌ از علماي‌ مشهد است‌.
نمي‌دانم‌ چه‌ كسي‌ به‌ آنها خبر داده‌ بود كه‌ سيّد علي‌ امشب‌ شام‌ مي‌دهد. به‌ دايي‌ ام‌، آقا شيخ‌محمّد تقي‌ نيشابوري‌، و اخوي‌ اشاره‌ كردم‌ از اطاقي‌ كه‌ در آن‌ روضه‌ خوانده‌ شده‌ بود، بيرون‌آمدند و رفتيم‌ به‌ اطاقي‌ كه‌ هم‌ اطاِ بود و هم‌ آشپزخانه‌. در آنجا ديگ‌ برنج‌ و خورش‌ را به‌ آنهانشان‌ دادم‌: يك‌ ديگ‌ برنج‌ بود كه‌ فقط‌ غذاي‌ 10 نفر را در خود داشت‌ و مقدار خورش‌ نيزمتناسب‌ با همان‌ بود. به‌ همسرم‌ گفتم‌: غير از اين‌ غذا چه‌ داري‌؟ تعداد اين‌ها زياد است‌ و بالغ‌ بر24 نفر مي‌شوند. خانم‌ گفتند: همين‌ برنج‌ و خورش‌ است‌ و دايي‌ نيز گفت‌ ديروقت‌ است‌ و از بازارهم‌ نمي‌توان‌ غذا تهيه‌ كرد (در آن‌ زمان‌، چلوكبابي‌ و اينها در نجف‌ مرسوم‌ نبود). فرمودند: حالاهمين‌ را بكش‌، خدا كريم‌ است‌! و رفت‌ در مجلس‌ نشست‌.
بنده‌ رفتم‌ وسط‌ خيابان‌ و عمامه‌ را از سرم‌ برداشتم‌ و رو به‌ طرف‌ كربلا كرده‌ و گفتم‌: يااباالفضل‌،مجلس‌ مجلس‌ شماست‌ و من‌ هم‌ سمت‌ نوكري‌ شما را دارم‌. اگر مي‌خواهي‌ آبروي‌ من‌ برود، به‌من‌ هيچ‌ مربوط‌ نيست‌؛ آبروي‌ خادم‌ و مجلس‌ شما مي‌رود! البته‌، حالم‌ هم‌ منقلب‌ شد.
سپس‌ به‌ داخل‌ منزل‌ برگشته‌ و به‌ خانواده‌ گفتم‌: شما غذا را بريزيد، خدا كريم‌ است‌! در آن‌ وقت‌كارد و چنگال‌ مرسوم‌ نبود؛ عوض‌ ديس‌ سيني‌ بود و قهوه‌سيني‌، آن‌ هم‌ فافوني‌ بود. آنها را پرمي‌كردند و مي‌بردند و به‌ وسيلة‌ بشقابها تقسيم‌ مي‌كردند. مرحوم‌ دايي‌ و اخوي‌، از اطاِ مهماني‌،صدا كردند: سيّد علي‌، بس‌ است‌! ما هم‌ التفات‌ به‌ اينكه‌ چطور شده‌ و چه‌ قدر غذا كشيده‌ايم‌،پيدا نكرديم‌؛ نه‌ من‌، و نه‌ اهل‌بيت‌.
گفتند: ديگر بس‌ است‌، تو هم‌ بيا! من‌ هم‌ رفتم‌ سرسفره‌، و ديدم‌ غذا زياد است‌ و حتي‌ آن‌ سيني‌هم‌ كه‌ جاي‌ ديس‌ بود همه‌ پر بود. آمدم‌ نشستم‌ و مشغول‌ خوردن‌ شدم‌. قبلاً مرحوم‌ پدرم‌ فرموده‌بودند بابا، سيّد علي‌، اگر داري‌ بياور، دير شده‌ است‌، نزديك‌ 4 بعد از مغرب‌ است‌. و ديگران‌، كه‌خبر نداشتند، گفتند: هان‌! مي‌خواهي‌ به‌ آقايان‌ شام‌ بدهي‌ و ما را از شام‌ محروم‌ كني‌؟! و بعد ازديدن‌ شام‌ گفتند: تو اين‌ همه‌ شام‌ داشتي‌، مي‌خواستي‌ ما را ادب‌ كني‌؟! من‌ گفتم‌: بياييد ديگ‌ رانگاه‌ كنيد! و به‌ خود حضرت‌ اباالفضل‌ (ع‌) قسم‌ خود اباالفضل‌ بوده‌ و الاّ ديگ‌ همين‌ است‌ كه‌مي‌بينيد و هنوز ديگ‌ نصفه‌ بود و خالي‌ نشده‌ بود!
مرحوم‌ پدرم‌ آمدند و آقايان‌ هم‌ آمدند و گفتند: سبحان‌الله نظر لطف‌ حضرت‌ اباالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌)بوده‌ است‌ كه‌ اين‌ ديگ‌ محدود، بتواند اين‌ همه‌ جمعيّت‌ را غذا بدهد و باز نصفش‌ باقي‌ بماند! وهر يك‌ نيز مختصري‌ از آن‌ غذا را به‌ عنوان‌ استشفا به‌ منزل‌ خود بردند. به‌ خود آقا اباالفضل‌ (ع‌)قسم‌، كه‌ غذا زياد آمد، به‌ طوري‌ كه‌ فردا مازاد آن‌ را ميان‌ همسايه‌ها تقسيم‌ كردند و تقريباً تا دو سه‌روز هم‌ خودمان‌ از آن‌ مي‌خوريم‌! نيز همين‌ قصّه‌ سبب‌ شد كه‌ هر سال‌ شب‌ هفتم‌ مردم‌ را دعوت‌مي‌كرديم‌ و تعداد مدعويّن‌ نيز نا آنجا افزايش‌ يافت‌ كه‌ سالي‌ چهارصد كيلو برنج‌ مي‌ريختيم‌ وتقريباً يك‌ گوساله‌ قيمه‌ درست‌ مي‌كرديم‌ كه‌ الآن‌ هم‌ در شاهرود همين‌ رويّه‌ را داريم‌.


    يا اباالفضل‌، گوسفندي‌ قرباني‌ شمارسيد!
4. و در همين‌ زمينه‌ چند حكايت‌ ديگر است‌ كه‌ خودم‌ شاهد آنها بودم‌. از جملة‌ آنها، قصّة‌گوسفند عربهاست‌. چگونگي‌ آنكه‌: سابقاً عرض‌ شد جلسة‌ روضه‌ و اطعام‌ شب‌ هفتم‌ كه‌ به‌ نام‌ آقااباالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) برقرار بود همين‌ طور هر ساله‌ توسعه‌ پيدا كرد به‌ حدّي‌ كه‌ هر سال‌ چهارصدكيلو برنج‌ با مخلّفات‌ آن‌ و خورش‌ قيمه‌ در منزل‌ ما طبخ‌ مي‌شد. به‌ علّت‌ بزرگ‌ بودن‌ منزل‌ طبّاخ‌هادر همان‌ بالاي‌ پشت‌بام‌ مشغول‌ طبخ‌ مي‌شدند؛ بدينگونه‌ كه‌، در تابستانها نصف‌ بيشتر پشت‌بام‌ رافرش‌ مي‌كرديم‌ و سفره‌ را همان‌ بالا مي‌انداختيم‌ و در زمستانها طبخ‌ در بالاي‌ بام‌ صورت‌مي‌گرفت‌، ولي‌ غذا پايين‌ داده‌ مي‌شد.
ناگفته‌ نماند كه‌ دعوتي‌ در كار نبود؛ مردم‌ مرتب‌ مي‌آمدند غذا ميل‌ مي‌كردند و مي‌رفتند، و اين‌ غذاهم‌ به‌ عنوان‌ تبرّك‌ بود. حتي‌ سنّيها از بغداد و سامره‌ و موصل‌ و تكريت‌ و جاهاي‌ ديگر براي‌صرف‌ آن‌ مي‌آمدند، و مقداري‌ را هم‌ به‌ عنوان‌ تبرّك‌ با خودشان‌ به‌ منزل‌ مي‌بردند.
اين‌ كار ادامه‌ داشت‌ تا آنكه‌ آيت‌الله العظمي‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد محمود شاهرودي‌ «قدس‌سره‌» از دنيارفتند. روز رحلت‌ ايشان‌، آمدم‌ در مقابل‌ حرم‌ مطهّر حضرت‌ علي‌بن‌ابي‌ طالب‌ (ع‌)، مظلوم‌ تاريخ‌،ايستادم‌ و عرض‌ كردم‌: يا اميرالمومنين‌، غير از اين‌ ده‌ ديناري‌ كه‌ در جيب‌ داشتم‌ و آنها را هم‌ درآوردم‌ و ربع‌ دينار كردم‌ و به‌ فقرا دادم‌، هيچ‌ پول‌ ديگري‌ نداشتم‌ و ندارم‌. ماترك‌ ايشان‌، همانندمرحوم‌ آية‌اللهالعظمي‌ سيّد ابوالحسن‌ اصفهاني‌ «قدس‌سره‌» بود. وقتي‌ سيّد مرحوم‌ شد، 15 هزاردينار عراقي‌ مقروض‌ و مديون‌ بود. مرحوم‌ پدرم‌، حضرت‌ آية‌الله العظمي‌ شاهرودي‌، نيز وقت‌رحلتشان‌ 25 هزار دينار براي‌ خود قصر و مستغلات‌ ساخته‌ باشند، بلكه‌ بدهي‌ مزبور براي‌ تأمين‌شهرية‌ طلاب‌ علوم‌ ديني‌ شاگردان‌ مكتب‌ امام‌ جعفر صادِ (ع‌) به‌ وجود آمده‌ بود؛ لذا به‌ يك‌ بي‌پولي‌ سختي‌ گرفتار شديم‌. از آنجا كه‌ امور مالي‌ مرحوم‌ آية‌اللهالعظمي‌ شاهرودي‌ رامن‌ عهده‌داربودم‌، بدين‌ جهت‌ فقرا و اهل‌ علم‌ مرا مي‌شناختند و به‌ من‌ مراجعه‌ مي‌كردند. ما درآمدي‌نداشتيم‌، ولي‌ از آن‌ طرف‌ هم‌ نمي‌توانستيم‌ فقرا را نااميد برگردانيم‌. در اين‌ بين‌، ماه‌ محرم‌ نيز فرارسيد و ما در فكر بوديم‌ با اين‌ وضع‌ شام‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) چه‌ بايد كرد؟! به‌ همسرم‌گفتم‌: من‌ كه‌ نذر شرعي‌ نكرده‌ام‌، امسال‌ شام‌ نمي‌دهم‌. تنها به‌ ارحام‌ نزديك‌، مختصر شامي‌خواهيم‌ داد. همسرم‌، اين‌ زن‌ مومنه‌، مرا توبيخ‌ كرد و خطاب‌ به‌ من‌ گفت‌: عقيده‌ات‌ را خراب‌ نكن‌!خود آقا حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) مي‌رساند. آشپزي‌ هم‌ به‌ نام‌ (حاج‌ علوان‌ عوصه‌) داشتيم‌كه‌ آدمي‌ لاابالي‌ بود. وي‌ هم‌ حمالي‌ مي‌كرد (يعني‌ چارواداري‌) و هم‌ آشپزي‌، و در وقت‌ آشپزي‌ اوهمه‌اش‌ مواظب‌ بودم‌ كه‌ نجس‌ كاري‌ نكند. او نيز آمد منزل‌ ما و گفت‌: سيّدنا در فكر آقا ابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) نيستي‌؟ گفتم‌: ندارم‌ و مديون‌ آقا هم‌ نيستم‌؛ و مختصري‌ هست‌ آن‌ را هم‌ براي‌ اقوام‌ وارحام‌ تهيه‌ ديده‌ام‌. من‌ كه‌ براي‌ آقا نذر شرعي‌ نكرده‌ام‌ تا بر من‌ ادامة‌ مجلس‌ واجب‌ باشد و تازه‌انجام‌ نذر هم‌ مشروط‌ به‌ صورت‌ تمكّن‌ است‌.
آشپز هم‌ گفت‌: «سيّدنا، لاتبدّل‌ قلبك‌ مع‌ العبّاس‌»! يعني‌ دلت‌ را با آقا اباالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) عوض‌نكن‌ و افزود: خودآقا، عمويت‌، كار را درست‌ خواهد كرد (يعني‌ آقا اباالفضل‌).
با خود گفتم‌: همسرم‌ و اين‌ حمال‌ بي‌ سواد هم‌، اين‌ طور گفت‌، پس‌ يا اباالفضل‌ خودت‌ درست‌كن‌!
من‌ برنج‌ را هميشه‌ از سيّد سعيد، برنج‌فروش‌ مقابل‌ مسجدتركها، مي‌خريدم‌؛ هر كيلو 55 فلس‌. باخود فكر كردم‌ چرا نروم‌ برنج‌ را از خود اصل‌ ديم‌ كوبي‌، كه‌ تاجر هم‌ هست‌ در بغداد و در نجف‌هم‌ شعبه‌ دارد، بگيرم‌ به‌ پنجاه‌ فلس‌، كه‌ چند فلس‌ تخفيف‌ داده‌شده‌ را هم‌ برنج‌ بگيرم‌؟!
رفتم‌ ديم‌ كوبي‌ كه‌ مال‌ پسران‌ حاج‌ معيني‌ بوشهري‌ بود. اتفاقاً خود پسر حاج‌ معيني‌ بوشهري‌ ازبغداد براي‌ سركشي‌ به‌ نجف‌ آمده‌ بود، ولي‌ ما همديگر را نمي‌شناختيم‌. بنده‌ تا وارد شدم‌ رفتندبه‌ حاجي‌ گفتند كه‌ پسر حاج‌ آقاي‌ شاهرودي‌ آمده‌ است‌، واوبلند شد و به‌ استقبال‌ ما آمد و به‌فارسي‌ شكسته‌ بسته‌، به‌ من‌ گفت‌: خوش‌ آمديد، امري‌ داريد؟ گفتم‌: آمده‌ام‌ برنج‌ بگيرم‌. گفت‌:براي‌ چه‌؟ گفتم‌: براي‌ شب‌ هفتم‌ محرّم‌الحرام‌، كه‌ به‌ نام‌ آقا حضرت‌ اباالفضل‌ (ع‌) اطعام‌ مي‌دهيم‌.و افزودم‌ كه‌: براي‌ جهاتي‌ از سيّد سعيد نگرفته‌، و به‌ خدمت‌ شما آمدم‌. گفت‌: خوش‌ آمديد. به‌منشي‌ گفت‌: از گاوصندوِ، دفتر آقا اباالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) را بياور. يك‌ دفتري‌ بود به‌ نام‌ آقااباالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌). گفت‌ بنويس‌: «400 كيلو برنج‌ به‌ نام‌ آقا اباالفضل‌ (ع‌) به‌ آقا سيّد علي‌شاهرودي‌ داده‌ شد»!بنده‌ ساكت‌ بودم‌، ولي‌ قلباً خوشحال‌ بودم‌ و به‌ ياد گفتة‌ همسرم‌ افتادم‌ كه‌گفت‌ آقا درست‌ مي‌كند. حاجي‌ حمّالها را صداكرد و گفت‌: آقا را مي‌شناسيد؟ آنها آمدند و گفتند:مگر مي‌شود ارباب‌ را نشناسيم‌؟! باري‌، برنج‌ قبل‌ از من‌ به‌ منزل‌ برده‌ شد! به‌ منزل‌ كه‌ رسيدم‌،ديدم‌ آشپزمان‌ (حاج‌ علوان‌ عوصه‌) ايستاده‌ و مي‌گويد: سيّدنا، ديدي‌ آقا رساند؟! نگفتم‌: دلت‌ رابا آقا ابوالفضل‌ (ع‌) كج‌ نكن‌؟!
من‌ از خوشحالي‌ رو به‌ كربلا ايستاده‌ و خطاب‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌(ع‌) گفتم‌: آقا جان‌، دورت‌بگردم‌ كه‌ آبرويم‌ را حفظ‌ كردي‌! و افزودم‌: امّا بدون‌ گوشت‌ ولپه‌ نمي‌شود عموجان‌، خودت‌درست‌ كن‌! پول‌ برنج‌ را دادم‌ لپه‌ و مقداري‌ گوشت‌ گوساله‌ خريدم‌ و يك‌ ماشين‌ هم‌ هيزم‌ خريدندبراي‌ پخت‌ غذا.
هيزم‌ را در وسط‌ خيابان‌ ريخته‌ بوديم‌ و پسرها كمك‌ مي‌كردند هيزم‌ را به‌ طرف‌ مطبخ‌ مي‌برديم‌.ضمناً در آن‌ حال‌ عمامه‌ به‌ سر نداشتم‌، بلكه‌ شال‌ سبزي‌ به‌ كمر بسته‌ بودم‌، كه‌ حالا هم‌ همان‌ شال‌سبز به‌ كمر من‌ هست‌.
در همين‌ حال‌ ديدم‌ دونفر عرب‌ بياباني‌، كه‌ از توابع‌ بصره‌ بودند، يك‌ قوچ‌ بزرگي‌ را گرفته‌ ودونفري‌ دارند مي‌آورند. در راه‌ نانوايي‌ حاج‌ جواد اسدي‌ (كه‌ فعلاً پير مردي‌ است‌ در قم‌، خيابان‌چهارمردان‌ مي‌نشيند) از او به‌ لهجة‌ بياباني‌ پرسيدند:«وين‌ بيت‌ السيّد علي‌ الشاهرودي‌» و او هم‌اشاره‌ كرد: در همان‌ جايي‌ كه‌ مشغول‌ بردن‌ هيزم‌ مي‌باشند.
از خود بنده‌ سؤال‌ كردند كه‌ سيّد علي‌ شاهرودي‌ كجاست‌؟ من‌ گفتم‌ بفرماييد، حالا صدايش‌مي‌كنم‌! رفتم‌ اندرون‌ و عبا و قبا پوشيده‌ و عمامه‌ را به‌ سر گذاشتم‌ و آمدم‌ و گفتم‌: بفرماييد. گفتند:اين‌ قوچ‌ را كه‌ مي‌بينيد نذر حضرت‌ اباالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) است‌. ما آمديم‌ وارد نجف‌اشرف‌ شديم‌و رفتيم‌ حرم‌ مطهّر حضرت‌ علي‌بن‌ ابي‌ طالب‌ (ع‌) ؛ چون‌ قوچ‌ بزرگي‌ بود خدّام‌ دور ما را گرفتند وگفتند: خدا قبول‌ كند! گفتيم‌: نه‌، مال‌ ما نيست‌، مال‌ حضرت‌ اباالفضل‌العبّاس‌ (ع‌)است‌. همة‌ آنها ازدور ما دور شدند. پس‌ از زيارت‌ اميرالموءمنين‌ علي‌بن‌ ابي‌ طالب‌ (ع‌) به‌ قصد رفتن‌ به‌ كربلاي‌معلّي‌، ناگهان‌ يكي‌ از خدّام‌، كه‌ سيّدي‌ محاسن‌ سفيد بود، پرسيدند: آن‌ قوچ‌ مال‌ حضرت‌اباالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) است‌؟ گفتيم‌: بلي‌. گفت‌: اباالفضل‌ (ع‌) قوچ‌ را مي‌خواهد چه‌ كند؟ اگرمي‌خواهيد كه‌ نذر حضرت‌ اباالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) به‌ مصرف‌ خوب‌ آن‌ برسد، در جادّة‌ چهارم‌،منزل‌ آقا سيّد علي‌ شاهرودي‌ است‌ كه‌ شب‌ هفتم‌ محرّم‌الحرام‌ به‌ نام‌ آقا اباالفضل‌ العبّاس‌(ع‌) شام‌مي‌دهد و فقراي‌ شهر همه‌ مي‌روند آنجا شام‌ مي‌خورند، و براي‌ مرضهاي‌ خود نيز به‌ عنوان‌ شفامي‌برند. پس‌ صلاح‌ اين‌ است‌ كه‌ ببرند آنجا براي‌ اطعام‌ حضرت‌ اباالفضل‌العبّاس‌ (ع‌). لذا ماآورديم‌ خدمت‌ شما، حضرت‌ عالي‌ از طرف‌ حضرت‌ اباالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) قبول‌ كنيد. بنده‌ هم‌رفتم‌ در خيابان‌، به‌ همان‌ رسم‌ عربي‌ شال‌ سبز را از كمر باز كردم‌ و به‌ گردن‌ آن‌ حيوان‌ انداختم‌ و روبه‌ طرف‌ كربلا كردم‌ و گفتم‌: «ياالعبّاس‌ وَصَلَت‌ ذبيحتُك‌» يعني‌ گوسفند قرباني‌ شما رسيد! و به‌ آن‌دو نفر عرب‌ گفتم‌: نذري‌ شما رسيد، و افزودم‌ كه‌ نهار همين‌ جا باشيد. گفتند: نه‌، بايد ما به‌ كربلابرويم‌. اضافه‌ بر آن‌ ،اين‌ دو نفر يك‌ پنج‌ ديناري‌ قرمز، كه‌ در آن‌ زمان‌ خيلي‌ قيمت‌ داشت‌، به‌ من‌دادند و گفتند: اين‌ را هم‌ به‌ عنوان‌ پاگوشتي‌ داشته‌ باش‌!
در اين‌ زمان‌ بود كه‌ آشپز، بعد از رفتن‌ آنها، با همان‌ دستهاي‌ كثيف‌، به‌ پشت‌ من‌ زد و گفت‌: ديدي‌سيّد پول‌ طباخي‌ و هيزمش‌ هم‌ درآمد، يعني‌ بايد دو مقابل‌ به‌ من‌ مزدبدهي‌!

    چرا نذرت‌ را ادا نمي‌كني‌؟!
جناب‌ آقاي‌ حاج‌ ابوالحسن‌ شكري‌، در ماه‌ رمضان‌ 1414 ِ كرامت‌ زير را براي‌ نگارنده‌ نقل‌كردند:
چهل‌ سال‌ قبل‌ زخمي‌ در پاي‌ چپم‌ پيداشد كه‌ مرتب‌ اذيتم‌ مي‌كرد. يكي‌ دو سال‌ بدين‌ منوال‌گذشت‌. پس‌ از معالجات‌ زياد، از همه‌ جامأيوس‌ شدم‌، تا اينكه‌ گوسفندي‌ براي‌ حضرت‌اباالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) نذر كردم‌، الحمدلله بعد از مدّتي‌ زخم‌ پايم‌ درست‌ شد وكسي‌ هم‌ از نذر من‌اطّلاعي‌ نداشت‌. دو الي‌ سه‌ ماه‌ از اين‌ ماجرا گذشت‌. همان‌ زمانها بود كه‌ بنده‌ در دكّان‌ حاج‌ آقامغازه‌اي‌ كار مي‌كردم‌.
يك‌ روز صبح‌ آقاي‌ حاج‌ آقا مغازه‌اي‌ به‌ دكان‌ آمد، و ابتدابساكن‌، خطاب‌ به‌ بنده‌ گفت‌: آقا ميرزا،مگر تو نذري‌ براي‌ حضرت‌ اباالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) كه‌ كرده‌اي‌؟ گفتم‌: چه‌ طور؟ گفت‌: ديشب‌،سيّدي‌ را در خواب‌ ديدم‌، گفت‌ به‌ ابوالحسن‌ بگو چرا نذرت‌ را ادا نمي‌كني‌؟ در جواب‌ گفتم‌: بلي‌،نذري‌ براي‌ حضرت‌ابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) كرده‌ام‌. فرداي‌ همان‌ روز رفتم‌ گوسفندي‌ را خريده‌ وكشتم‌ و گوشتش‌ را به‌ نام‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) به‌ فقرا دادم‌.

    سقاي‌ دشت‌ كربلا
حجة‌الاسلام‌ جناب‌ آقاي‌ سيد حسن‌ صحفي‌ قمي‌، از پسر صاحب‌ داروخانه‌ جوهرچي‌ واقع‌ درسرچشمه‌ تهران‌ نقل‌ كردكه‌ گفت‌:
مرحوم‌ پدرم‌ به‌ درد چشمي‌ مبتلا شد كه‌ در نتيجه‌ آن‌ بينايي‌ خويش‌ را از دست‌ داد. وي‌ پيش‌ چنددكتر رفت‌ و دوتن‌ از دكترهاي‌ معالجش‌ به‌ وي‌ گفتند بايد عمل‌ كنيد تا چشم‌ شما بهبودي‌ يابد.
برايش‌ نوبت‌ زده‌ بودند. شبي‌ كه‌ فردايش‌ بايد عمل‌ مي‌شد، توسّل‌ پيدا مي‌كند و در خواب‌ به‌ اومي‌گويند: اين‌ شعر را تكرار كن‌!
فرزندش‌ مي‌گفت‌: يكدفعه‌ ديديم‌ نصف‌ شب‌ از خواب‌ بيدار شده‌ و مي‌گويد:
سقاي‌ دشت‌ كربلا ابوالفضل‌دستهاي‌ تو از تن‌ جدا ابوالفضل‌
اين‌ ذكر را تكرار كرد تا صبح‌ طالع‌ شد. فردا كه‌ براي‌ عمل‌ نزد دكتر معالجش‌ رفت‌ و دكتر دوباره‌ به‌معاينه‌ او پرداخته‌ و در باب‌ بيماري‌ وي‌ بررسي‌ دقيقي‌ به‌ عمل‌ آورد، ديد اثري‌ از بيماري‌ در چشم‌او نمي‌باشد! با شگفتي‌ از وي‌ پرسيده‌ بود: چه‌ كردي‌؟!
گفته‌ بود: هيچ‌، در خواب‌ به‌ من‌ گفتند: اين‌ ذكر را بگو:
سقّاي‌ دشت‌ كربلا ابوالفضل‌دستهاي‌ تو از تن‌ جدا ابوالفضل‌
بيدار كه‌ شدم‌ ديدم‌ چشم‌ من‌ سالم‌ مي‌باشد! بلي‌ اين‌ است‌ كرامت‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌. برمنكرين‌ اين‌ گونه‌ كرامات‌ لعنت‌.

    ختم‌ يا كاشف‌ الكرب‌ را خواند شفا گرفت‌:
خطيب‌ بزرگوار، حجة‌الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ محمّد علي‌ رسولي‌ اراكي‌، دريادداشتهاي‌ خويش‌ به‌ نقل‌ دو كرامت‌ پرداخته‌اند كه‌ بترتيب‌ ياد مي‌كنيم‌:
1. در تيرماه‌ سال‌ 1368 شمسي‌ مطابق‌ با ذيقعدة‌الحرام‌ سال‌ 1409 ِ، در بيمارستان‌ فيروزآبادي‌بستري‌ بودم‌. روزي‌ ديدم‌ دكتر سيّد مصطفي‌ بهشتي‌، پزشك‌ معالج‌ من‌، دير به‌ بيمارستان‌ آمد و درعين‌ حال‌ ناراحت‌ نيز هست‌. سؤال‌ كردم‌: وضع‌ و حال‌ شما امروز مثل‌ هميشه‌ نيست‌؟!
گفت‌: دخترم‌ را، كه‌ در يكي‌ از بيمارستانهاي‌ تهران‌ بستري‌ است‌، عمل‌ كرده‌اند و وضع‌ ناراحت‌كننده‌اي‌ دارد. همان‌ شب‌ بعضي‌ از بستگانم‌ از قم‌ به‌ بيمارستان‌ فيروزآبادي‌ آمدند و امانت‌حضرت‌ آية‌الله العظمي‌ آقاي‌ گلپايگاني‌ را به‌ من‌ رساندند. ايشان‌ شنيده‌ بودند كه‌ من‌ مريض‌ شده‌ ودر بيمارستان‌ بستري‌ هستم‌، لذا شيشة‌ آبي‌ راكه‌ با تربت‌ حضرت‌ سيّدالشهدا ممزوج‌ شده‌ بود،براي‌ من‌ فرستاده‌ بودند. بنده‌ مقداري‌ از آن‌ را خوردم‌ و قطره‌اي‌ را نيز به‌ چشم‌ خود ماليدم‌ وفرداي‌ آن‌ روز، دكتر را صدا زدم‌ واز وضع‌ دخترش‌ سؤال‌ كردم‌. تو ضيح‌ داد و گفت‌: احتياج‌ به‌ دعادارد.
گفتم‌: وقتي‌ بناشد از بيمارستان‌ برويد هديه‌اي‌ به‌ شما مي‌دهم‌ كه‌ آقا فرستاده‌ است‌. نزديك‌ ظهرآمدو من‌ شيشه‌ را دادم‌، و گفتم‌: امشب‌، درفلان‌ ساعت‌ معين‌، من‌ مشغول‌ ختمي‌ مي‌شوم‌.شماساعتي‌ بعد از آن‌، مقداري‌ از اين‌ آب‌ را به‌ او بدهيد بخورد ان‌شاءالله مؤثراست‌. آن‌ شب‌، درساعت‌ مقرر توسّل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ (ع‌) را شروع‌ كردم‌ وبعد نيز ختم‌ «ياكاشف‌ الكرب‌ عن‌وجه‌ الحسين‌ (ع‌) اكشف‌ كربي‌ بحق‌ اخيك‌ الحسين‌ (ع‌)» را دو سه‌ بار تكرار كردم‌. فردا دكتر آمد وشيشه‌ را نياورد، ولي‌ خوشحال‌ بود.
گفتم‌: دكتر، حال‌ مريضه‌ چه‌ طور است‌؟
گفت‌: طبق‌ دستور شما عمل‌ شد، يك‌ ساعت‌ بعد از آن‌ مريضه‌ چشم‌ باز كرد، با آنكه‌ سه‌ روز بي‌هوش‌ افتاده‌ بود، و گفت‌: تشنه‌ام‌. مادرش‌ بقيه‌ آب‌ شيشه‌ را به‌ او داد. صبح‌ گفت‌: غذا مي‌خواهم‌!به‌ دكترش‌ گفتند: دوباره‌ اورا معاينه‌ كند، وقتي‌ كه‌ معاينه‌ كرد و گفت‌: خيلي‌ عجيب‌ است‌، حال‌ اوبهبود يافته‌ است‌، چه‌ شده‌؟! جريان‌ رابه‌ وي‌ گفتيم‌. گفت‌: مقداري‌ سوپ‌ هم‌ به‌ وي‌ بدهيد. داديم‌و ناراحتي‌ بي‌ پيش‌ نيامد.
دكتر گفت‌: وضع‌ او بي‌ اندازه‌ رضايت‌ بخش‌ است‌! روز بعد دكتر آمد و به‌ من‌ گفت‌: اصل‌ جريان‌ رابرايم‌ بگو، چه‌ كرده‌اي‌؟ جريان‌ آب‌ تربت‌ و نيز ختم‌ «يا كاشف‌ الكرب‌ عن‌ وجه‌ الحسين‌ (ع‌)اكشف‌ كربي‌ بحق‌ اخيك‌ الحسين‌ (ع‌)» را برايش‌ گفتم‌. بي‌ اندازه‌ خوشحال‌ شدو بعد به‌ اين‌ و آن‌تذكر مي‌داد. اين‌ است‌ نتيجة‌ توسّل‌ به‌ حضرت‌ باب‌الحوائج‌، قمر بني‌ هاشم‌، ابوالفضل‌ العبّاس‌(ع‌) و تربت‌ حضرت‌ سيّدالشهدا امام‌ حسين‌بن‌ علي‌ ابي‌ طالب‌ (ع‌).

   نتيجة‌ توسّل‌ به‌ قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌) است‌، نه‌ كار من‌!
2. در تاريخ‌ 6/4/1368، كه‌ مطابق‌ با شب‌ سه‌ شنبه‌ بود، در بيمارستان‌ فيروزآبادي‌ به‌ علّت‌عارضه‌ چشمم‌ بستري‌ بودم‌. آن‌ شب‌، در اثر مصرف‌ داروهاي‌ زياد، خوابم‌ نمي‌برد. قرص‌خواب‌آور دادند، نخوردم‌ و گفتم‌ تسبيح‌ از قرص‌ بهتر است‌. در دل‌ شب‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) توسّل‌ پيدا كردم‌ و ختم‌ «ياكاشف‌ الكرب‌ عن‌ وجه‌ الحسين‌ (ع‌) اكشف‌ كربي‌ بحق‌اخيك‌ الحسين‌ (ع‌)» را دو سه‌ بار تكرار كردم‌ ؛ خوابم‌ برد. در حدود اذان‌ صبح‌ خواب‌ ديدم‌ كه‌ درحضور مرحوم‌ آيت‌الله العظمي‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد صدرالدين‌ صدر «قدس‌سره‌» (متوفّي‌ صبح‌ روزشنبه‌ 19 ربيع‌ الثاني‌ 1373ِ) هستم‌ و فرزندشان‌ آيت‌الله آقاي‌ سيّد رضا صدر هم‌ هستند. ايشان‌به‌ آقا رضا صدر فرمودند مقداري‌ پول‌ و كتاب‌ را دادند، و بعد فرمودند هدية‌ ايشان‌ را بياور. ايشان‌از بالاي‌ اطاِ يك‌ سيني‌ آورده‌اند كه‌ در داخل‌ آن‌ يك‌ قطعه‌ طلا قرار داشت‌ و بر روي‌ آن‌ قطعه‌ اللهبزرگي‌ نقش‌ شده‌ بود. وقتي‌ آن‌ را ديدم‌ به‌ فكر افتاد اين‌ همه‌ طلا را براي‌ چه‌ مي‌خواهم‌؟! و اظهاركردم‌ كه‌ احتياجي‌ ندارم‌.
فرمود: هديه‌ را به‌ او بدهيد، زيرا ايشان‌ نام‌ آبا واجداد ما را مي‌برد ؛ حق‌ّ اوست‌. بيدارشدم‌. صبح‌طالع‌ شده‌ بود. فرداي‌ آن‌ روز، صبح‌ چهارشنبه‌، آقاي‌ دكتر سيّد مصطفي‌ بهشتي‌ سابق‌الذكر آمد وگفت‌: امروز يك‌ معاينه‌ از چشم‌ شما بكنيم‌، ببينيم‌ وضع‌ چشمتان‌ چطور است‌؟ زيرا اكثر دكترهاگفته‌ بودند كه‌ خون‌ريزي‌ در ته‌ چشم‌ شما واقع‌ شده‌ است‌ و ديدتان‌ دوباره‌ بر نمي‌گردد.
رفتيم‌ براي‌ معاينه‌. بعد از انجام‌ معاينه‌، دكتر صدا زد: چه‌ كرده‌اي‌ كه‌ برخلاف‌ مبناي‌ پزشكي‌،براي‌ چشمت‌ ديد پيدا شده‌؟!
گفتم‌: اگر بر نمي‌گشت‌، دكتر بهشتي‌ نبود. گفت‌: خير، بهشتي‌ از اين‌ كارها زياد كرده‌ و خبري‌ نشده‌،بگو ببينم‌ چه‌ كرده‌اي‌؟!
گفتم‌: ازمن‌ كاري‌ جز مقداري‌ خواندن‌ اوراد و اذكار برنمي‌ آيد، و جريان‌ توسّل‌ به‌ حضرت‌ابوالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) را نقل‌ كردم‌. بسيار خوشحال‌ شد و گفت‌: بهبودي‌ چشمتان‌، نتبجة‌ توسّل‌است‌، نه‌ كار من‌!

    عريضه‌ به‌ محضر قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌)
فقيه‌ بزرگوار، عالم‌ متقّي‌، حجة‌الاسلام‌ والمسلمين‌ آيت‌الله آقاي‌ حاج‌ سيّد محمّد فتي‌ الشيعه‌ طي‌يادداشتي‌، سه‌ مطلب‌ جالب‌ و خواندني‌ براي‌ انتشارات‌ مكتب‌ الحسين‌ (ع‌) فرستاده‌اند كه‌ ذيلاًدرج‌ مي‌شود. ايشان‌ مرقوم‌ داشتند:
السلام‌ عليكم‌، و فّقكم‌ الله لمرضاته‌. بنا بر درخواست‌ مكرّر حناب‌ عالي‌، كه‌ متوسّل‌ به‌ حضرت‌قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌) مي‌باشيد و در نظر گرفته‌ايد كه‌ كرامات‌ آن‌ حضرت‌ را زينت‌ بخش‌ تأليف‌خودتان‌ قرار دهيد تا اثري‌ جاويدان‌ از جناب‌ شما باقي‌ بماند، چند صفحه‌اي‌ را قلمي‌ مي‌كنم‌ان‌شاءالله تعالي‌ مورد عنايت‌ آن‌ حضرت‌ قرار گرفته‌ و ذخيرة‌ آخرت‌ خواهد بود.
اين‌ جانب‌ كرامات‌ متعدّدي‌ از آن‌ حضرت‌ ديده‌ام‌، ولي‌ در اينجا تنها اكتفا به‌ ذكر سه‌ كرامت‌مي‌كنم‌، هر كدامش‌ را صلاح‌ ديديد انتخاب‌ كنيد. ضمناً مستحضر هستيد كه‌ به‌ علّت‌ مواجه‌ بودن‌با كارهاي‌ متفرقه‌، فرصت‌ آن‌ را ندارم‌ كه‌ مطالب‌ را با بياني‌ فصيح‌ و قلمي‌ رسا به‌ رشتة‌ تحريردرآورم‌، لذا با حفظ‌ اصل‌ مطلب‌، مجاز هستيد جملات‌ و تعابير را آن‌ گونه‌ كه‌ صلاح‌ مي‌دانيدويرايش‌ كنيد.
مطلب‌ اوّل‌: مستحضر هستيد كه‌ اردبيل‌، از قديم‌ شهر مذهبي‌ و دارالارشاد بوده‌ و اهالي‌ آن‌ محب‌اهل‌البيت‌ (ع‌) و در توسّل‌ به‌ خاندان‌ عصمت‌ و طهارت‌ كم‌ نظير مي‌باشند. اياّم‌ محرم‌، مخصوصاًروز تاسوعا و عاشورا، در آن‌ ديار صفاي‌ خاصي‌ دارد، و روز تاسوعا مخصوص‌ توسّل‌ به‌ حضرت‌قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌) است‌. در اين‌ دو روز، اهالي‌ منطقه‌ بويژه‌ در دوران‌ سابق‌، علاوه‌ بر نذورات‌،كيفيت‌ خاصي‌ نيز در توسّل‌ داشتند، مثلاً آب‌ وضوي‌ علماي‌ كبار را ـ مخصوصاً اگر سيّد مي‌بودـبراي‌ اداي‌ دين‌ و شفاي‌ مريض‌ و دفع‌ دشمن‌ و ديگر حاجات‌ شرعية‌ خودشان‌ به‌ تبرّك‌ مي‌بردند.نيز به‌ در خانة‌ سادات‌ مشهورـ بويژه‌ علماي‌ آنها مي‌رفتند و از آنها درخواست‌ مي‌كردند كه‌ براي‌قضاي‌ حوائج‌ شرعي‌ و رفع‌ پريشانيها، به‌ حضور ائمه‌ طاهرين‌ و شهداي‌ اهل‌ بيت‌ (ع‌) عريضه‌بنويسند (مثل‌ عريضه‌اي‌ كه‌ مردم‌ به‌ رؤسا مي‌نويسند) و از آنها مي‌خواستند كه‌ شفيع‌ آنها در درگاه‌احديّت‌ باشند و حوائج‌ آنها را از خداوند متعال‌ بخواهند. سادات‌ و علماي‌ مزبور هم‌ مضايقه‌اي‌نداشتند و براي‌ قضاي‌ حوائج‌ مؤمنين‌ و مؤمنات‌ عريضه‌ مي‌نوشتند. حتّي‌ ابوي‌ و اعمام‌ ما، كه‌ ازفقهاي‌ معروف‌ اردبيل‌ بودند، سخت‌ مورد مراجعة‌ مردم‌ بودند و از آنها طلب‌ نگارش‌ عريضه‌مي‌شد و آنها نيز تقاضاي‌ مراجعين‌ را رد نمي‌كردند و به‌ قدر امكان‌، خواهش‌ آنان‌ را قبول‌مي‌كردند.
خود اين‌ جانب‌ از سن‌ 9 سالگي‌ از روي‌ عريضه‌هاي‌ حضرت‌ رونويسي‌ مي‌كردم‌ و بعداً كم‌ كم‌ يادگرفتم‌ و از حفظ‌ مي‌نوشتم‌. در ايّام‌ عاشورا، مخصوصاً غروب‌ تاسوعا، مجال‌ نوشتن‌ تمام‌ عريضه‌نبود. فقط‌ بسم‌اللهها، سلامها، و اسامي‌ صاحبان‌ عريضه‌ را مي‌نوشتم‌ و باقي‌ مطالب‌ عريضه‌ را بعداز ايّام‌ عاشورا تكميل‌ مي‌كردم‌ و نذوراتي‌ كه‌ براي‌ خود اين‌ جانب‌ مي‌شد بسيار بود. والدة‌مرحومة‌ علوية‌ بنت‌ مرحوم‌ آيت‌الله آقاي‌ آقامير حبيب‌الله اطهاري‌ كلخوراني‌ دستور داده‌ بود اين‌پولها جمع‌ مي‌شد و از حاصل‌ آن‌، روز تاسوعا به‌ نام‌ خضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) اطعام‌ واحسان‌ مي‌كرديم‌ و عزاداران‌ حضرت‌ ابي‌ عبدالله از دسته‌هاي‌ سينه‌زن‌ و زنجيرزن‌، ظهر روزتاسوعا مي‌آمدند واز طعام‌ آن‌ حضرت‌ مي‌خوردند و متبرّك‌ مي‌شدند.
گفتني‌ است‌ كه‌ اين‌ جانب‌، هر وقت‌ از استماع‌ سخنان‌ فرد صاحب‌ حاجت‌ متأثر مي‌شدم‌ و ازگرفتاري‌ شديد وي‌ بشدّت‌ اندوهگين‌ مي‌شدم‌ (مثلاً هنگام‌ شنيدن‌ شرح‌ حالش‌ به‌ گريه‌ مي‌افتادم‌و او مرا قسم‌ مي‌داد كه‌ عريضه‌ را از روي‌ صدِ دل‌ بنويسم‌) با خود مي‌گفتم‌ كه‌ چطور مي‌شود اين‌قدر صاحب‌ حاجت‌ گرفتار وجود داشته‌ باشد و از من‌ در خواست‌ كند و مأيوس‌ گردد؟! لذا از بين‌عرائض‌ گوناگون‌، عريضة‌ به‌ حضرت‌ عبّاس‌ (ع‌) را انتخاب‌ مي‌كردم‌ و به‌ ايشان‌ متوسّل‌ مي‌شدم‌ وتا اندازه‌اي‌ نيز اطمينان‌ داشتم‌ كه‌ اگر عريضه‌ را به‌ محضر ايشان‌ بنويسم‌ مأيوس‌ نمي‌كند، امّا اگرعريضه‌ به‌ محضر ديگران‌، از ائمه‌ و شهداي‌ اهل‌بيت‌ (ع‌) بنويسم‌ ممكن‌ است‌ مورد استجابت‌واقع‌ نشود ؛ لذا براي‌ اينكه‌ بتوانم‌ گرفتاري‌ اين‌ گونه‌ افراد مضطر را بر طرف‌ ساخته‌ يا زمينة‌ برآورده‌شدن‌ حاجاتشان‌ را فراهم‌ سازم‌، عريضه‌ به‌ حضرت‌ عبّاس‌ (ع‌)را انتخاب‌ مي‌كردم‌ و بعد از عرض‌سلام‌، اين‌ كلمات‌ را كه‌ ياد گرفته‌ بودم‌ مي‌نوشتم‌، كه‌ البتّه‌ چون‌ با زبان‌ عربي‌ آشنا نبودم‌ فقط‌خلاصة‌ مضمون‌ عريضه‌ را متوجه‌ بودم‌ و خصوصيات‌ كلمات‌ را نمي‌دانستم‌. در عريضه‌ چنين‌مي‌نوشتم‌:
وبعد، فاناالامة‌الذليلة‌(درعريضه‌ زنها) يا فأناالعبدالدليل‌ (درعريضه‌ مردها) قد لجات‌ُ اليك‌ وتوسّلت‌ ُ بك‌ و انت‌ باب‌ ُالحوائج‌ و باب‌ المراد و أسألك‌ بحقّك‌ و بحق‌ّ أخيك‌ الحسين‌ الشهيدالمظلوم‌ و بحق‌ّ اُختك‌ زينب‌ الكبري‌ و صدّيقه‌الغري‌ علبهم‌ السلام‌ أن‌ تكون‌ لي‌ شفيعاً عنداللهتعالي‌ في‌ أن‌ تقضي‌ حاجتي‌ و تُعطني‌ مطلبي‌المستور في‌ ضميري‌.در آخر نيز مي‌نوشتم‌ :الدخيل‌ ياسيّدي‌ و مولاي‌، يا ابوالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) أدركني‌ بالعجلة‌ بالعجلة‌.
در اثر نوشتن‌ اين‌ عرايض‌، آن‌ قدر كرامات‌ از حضرت‌ در جهت‌ قضاي‌ حاجات‌ متوسّلين‌ و رفع‌گرفتاري‌ از آنها (چه‌ ارحام‌ و چه‌ همشهريها) ديدم‌ كه‌ به‌ شماره‌ نمي‌آيد و برخي‌ از آنها، هنگام‌آوردن‌ نذر، نتايج‌ توسّل‌ به‌ حضرت‌ عبّاس‌ (ع‌) و كرامات‌ ديده‌ شده‌ از ايشان‌ را بيان‌ مي‌كردند. به‌علّت‌ بروز اين‌ كرامات‌، كه‌ بعضي‌ از آنها را خود من‌ هم‌ شاهد بودم‌، اميد و اطمينان‌ پيداكرده‌ بودم‌كه‌ اگر از زبان‌ صاحب‌ حاجت‌، عريضه‌اي‌ به‌ محضر حضرت‌ اباالفضل‌العبّاس‌ (ع‌)بنويسيم‌، آن‌حضرت‌ وي‌ را مأيوس‌ نمي‌فرمايد.

    توسّل‌ به‌ قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌) براي‌ حفظ‌ استقلال‌ كشور
مطلب‌ دوّم‌ :ماجراي‌ زير مربوط‌ به‌ زماني‌ است‌ كه‌ دموكراتها بر آذربايجان‌ مسلّط‌ شدند، آذربايجان‌ايران‌ را از حكومت‌ مركزي‌ جدانمودند، دولت‌ جمهوري‌ آذربايجان‌ را تشكيل‌ دادند، تبريز مركزآنان‌ گشت‌، و پيشه‌ وري‌ ـ صدر آن‌ دولت‌ـ از تدريس‌ و نوشتن‌ لغت‌ فارسي‌ در مدارس‌ و دوائرجلوگيري‌ كرد و زبان‌ آذري‌ را زبان‌ رسمي‌ حكومت‌ جديد قرار داد. ولي‌ البته‌ هنوز مرزها و حدودمعيّن‌ نشده‌ بود.
آن‌ زمان‌ من‌ در اردبيل‌ محصّل‌ بودم‌. به‌ قصد ادامة‌ تحصيل‌ در حوزة‌ علميه‌ قم‌، تصميم‌ گرفتم‌ ازاردبيل‌ خارج‌ شده‌ به‌ تهران‌ و سپس‌ به‌ قم‌ بروم‌. ماشين‌ گرفته‌ به‌ طرف‌ تهران‌ حركت‌ كرديم‌. بين‌شهرستان‌ ميانه‌ و زنجان‌ راهها بسته‌ بود و دموكراتها مانع‌ عبور ماشينهايي‌ مي‌شدند كه‌ از طرف‌آذربايجان‌ به‌ تهران‌ مي‌رفت‌. فقط‌ به‌ بعضي‌ از افراد مانند پيرزنها و مريضها اجازة‌ عبور داده‌مي‌شد. ما خواستيم‌ برگرديم‌، يك‌ درجه‌ دار ارتش‌ آذربايجان‌، كه‌ همراه‌ ما بود، مرا شناخت‌ ونزديك‌ سروان‌ آذري‌ (كه‌ گويا او هم‌ با ما همشهري‌ بود) برد و به‌ وي‌ گفت‌: اين‌ آقا فرزند مرحوم‌آقاي‌ سيّد تقي‌ مجتهد است‌ و مي‌خواهد براي‌ تحصيل‌ برود، به‌ او اجازه‌ بدهيد كه‌ از مرزحكومت‌ آذربايجان‌ عبور بكند.
گفت‌ :صدور اجازه‌ دست‌ مانيست‌. سپس‌ اسم‌ يك‌ شخصي‌ را ذكر كرده‌ و ما را نزد او برد و گفت‌:اين‌ آقا، محصل‌ علوم‌ ديني‌ است‌ و مي‌خواهد براي‌ تحصيل‌ به‌ قم‌ برود.
آن‌ شخص‌، كه‌ از قد و قامت‌ و حتي‌ لهجه‌اش‌ معلوم‌ بود از افراد آذربايجان‌ شوروي‌ است‌، گفت‌:نمي‌شود اجازه‌ داد چون‌ اينها جوانند و نمي‌فهمند و ايشان‌ را در قم‌ بر ضد ما پرورش‌ مي‌دهند.من‌ متأثر شدم‌ و مأيوسانه‌ به‌ زادگاه‌ خويش‌ ـاردبيل‌ ـ برگشته‌ و در مساجد آبا و اجدادي‌ خودمان‌مشغول‌ اقامة‌ نماز شدم‌، ولي‌ هر روز وضع‌ بدتر از روز ديگر مي‌شد. سربازها را لخت‌ به‌ حمّام‌مي‌بردند و مردم‌ را از تعزيه‌ داري‌ و اطعام‌ و احسان‌ و كمك‌ به‌ مساجد و تكيه‌ها منبع‌ مي‌كردند وپولهاي‌ جمع‌ شده‌ را براي‌ تأمين‌ مخارج‌ جلسات‌ و اجتماعات‌ خودشان‌ مي‌خواستند.
تصادفاً مسجد جمعه‌، كه‌ يكي‌ از مساجد قديمي‌ و از جمله‌ آثار باستاني‌ شهر اردبيل‌ مي‌باشد.عالم‌ نداشت‌ و چند نفر از توده‌ايهاي‌ متنفّذ نيز كه‌ در آن‌ محله‌ بودند از روضه‌ خواني‌ و نمازممانعت‌ مي‌كردند. لذا جمعي‌ از ريش‌سفيدان‌ محل‌، براي‌ اقامة‌ نماز مرا به‌ آن‌ مسجد بردند كه‌طرف‌ صبح‌ نيز در آن‌ روضه‌ گذاشته‌ بودند. من‌ براي‌ نماز به‌ آن‌ مسجد مي‌رفتم‌ و چون‌ تهديدمي‌شدم‌ مي‌خواستم‌ نروم‌ ولي‌ مؤمنين‌ به‌ من‌ قوّت‌ قلب‌ دادند و مانع‌ انصراف‌ من‌ از اقامة‌ جماعت‌در مسجد مزبور بودند. از سوي‌ مخالفين‌ انواع‌ و اقسام‌ اذيّتها صورت‌ مي‌گرفت‌ والبته‌، به‌ ملاحظة‌موقعيت‌ آبا و اجدادي‌ و نفوذ عشيره‌اي‌ ما، ممانعت‌ علني‌ از رفتن‌ ما به‌ مسجد نمي‌شد. باري‌،يك‌ روز بعد از نماز صبح‌ روضه‌ خوان‌ نيامد و بعداً معلوم‌ شد كه‌ وي‌ را تهديد كرده‌ بوده‌اند.
در مسجد مرحوم‌ صاحب‌ زماني‌، بالاي‌ قسمتي‌ كه‌ طشتهاي‌ آب‌ را در ايّام‌ محرّم‌ در آنجا قرارمي‌دهند، عكس‌ حضرت‌ عبّاس‌ (ع‌) و شمايل‌ آن‌ حضرت‌ را كه‌ نمايانگر ضربة‌ وارده‌ به‌ سر مبارك‌ايشان‌ بود، زده‌اند. البته‌ شمايل‌ مزبور پشت‌ پرده‌ قرار دارد و پردة‌ روي‌ آن‌ را فقط‌ در شبهاي‌عاشورا، وزماني‌ كه‌ دسته‌هاي‌ مهمي‌ از محلّه‌هاي‌ مختلف‌ شهر با تشريفات‌ خاص‌ براي‌ تعزيه‌داري‌ به‌ آن‌ مسجد مي‌آيند، كنار مي‌زنند، و شور احساسات‌ عزاداران‌ با ديدن‌ شمايل‌ به‌ حدّي‌تشديد مي‌شود كه‌ چندين‌ نفر از كثرت‌ گريه‌ به‌ حال‌ غش‌ و اغما مي‌افتند.
خلاصه‌ چون‌ روضه‌ خوان‌ در آن‌ روز نيامد، مردم‌ حدس‌ زدند كه‌ توده‌ايها مانع‌ آمدن‌ وي‌ شده‌اند.برخي‌ از آنها رو به‌ قبله‌ نشستند و من‌ هم‌ در جلو آنها قرار گرفتم‌ (مثل‌ حالت‌ نماز جماعت‌.) يكي‌از پيرمردان‌ به‌ نام‌ كربلايي‌ ابراهم‌ علّاف‌،
كه‌ از معمّرين‌ شهر ولي‌ فردي‌ بانشاط‌ بود و محاسن‌ بلند و سفيد و قيافه‌اي‌ نوراني‌ داشت‌ و ازمريدها و از مقلّدين‌ مرحوم‌ ابوي‌ بود، مردم‌ را دعوت‌ نمود كه‌ براي‌ نابودي‌ دشمنان‌ اسلام‌ وشعائر خود عوض‌ روضه‌خوان‌ پرده‌ را از روي‌ شمايل‌ حضرت‌ عبّاس‌ (ع‌) بالا زد.
باظهور شمايل‌ منسوب‌ به‌ حضرت‌، و نگاه‌ مردم‌ به‌ آن‌، دلها، يادآور مصائب‌ حضرت‌ گرديد وجمعي‌ از كثرت‌ بكا از حال‌ رفتند. من‌ چون‌ ديدم‌ مردم‌ دازند از حال‌ مي‌روند و شايد بعضي‌ ازمؤمنين‌، به‌ علّت‌ شدّت‌ گريه‌ و ناله‌، دچار آسيبي‌ گردند، برخاستم‌ و پرده‌ را پايين‌ آوردم‌. به‌ هرحال‌، مردم‌ بعد از مدتي‌ گر يه‌ با التماس‌ دعا از مكديگر متفرِّ شدند. خوشتختانه‌، چون‌ طرف‌صبح‌ بود، مأموران‌ توده‌اي‌ نبودند و در نتيجه‌ مشكلي‌ پيش‌ نيامد.
روز بعد، بعد از اقامة‌ نماز صبح‌، جماعتي‌ از مؤمنين‌ نتيجة‌ توسّل‌ پرشور آن‌ روز را، كه‌ در خواب‌ديه‌ بودند، به‌ من‌ اظهار كردند. خوابها متعدّد ولي‌ شبيه‌ هم‌ بود و همگي‌ نويد نزديكي‌ فرج‌ونابودي‌ توده‌ايها را مي‌داد. دو نفر از حاضرين‌ در توسّل‌، كه‌ يكي‌ شان‌ همان‌ پيرمرد كربلايي‌ابراهيم‌ علّاف‌ بود و ديگري‌ حاج‌ مؤمن‌ بقّال‌ نام‌ داشت‌، گفتند: ما در خواب‌ ديديم‌ قشون‌ دشمن‌شهرها را محاصره‌ كرده‌ و مردم‌ شديداً مضطرب‌ و گريان‌ و حيرانند. در اين‌ وقت‌ شخصي‌نوراني‌،كه‌ بر اسب‌ سفيدي‌ سوار بوده‌ وشمشيري‌ برّان‌ در دست‌ داشت‌ ظاهر شد. پرسيديم‌ اين‌شخص‌ كيست‌؟ گفتند: او قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌) است‌، وما خوشحال‌ شديم‌. حضرت‌ بر لشگر اعداحمله‌ برد و آنها فرار كردند و ايشان‌ هم‌ به‌ تعقيب‌ آنها پرداخت‌. تا اينكه‌ آنها از كوره‌هاي‌ نمن‌ (كه‌تقريباً حدود مرزي‌ آذربايجان‌ است‌) به‌ داخل‌ شهر خودشان‌ گريختند و حضرت‌ پرچمي‌ را كه‌ دردست‌ ديگر داشت‌، بر بالاي‌ كوههاي‌ آنجا نصب‌ كرد و از چشمها غائب‌ شد.
همة‌ مردم‌ از شنيدن‌ اين‌ خوابها از آن‌ چند نفر مؤمن‌ امين‌ خوشحال‌ شدند و اطمينان‌ پيدا كردند كه‌توسّل‌ آنها مورد توجه‌ واقع‌ شده‌ است‌ .
پس‌ از آن‌ نيز زياد طول‌ نكشيد كه‌ پيشه‌وري‌ و سران‌ دمكرات‌ به‌ كشور شوروي‌ سابق‌ فرار كردند ومملكت‌ ما از اشغال‌ عوامل‌ روسيه‌ نجات‌ يافت‌.

    جوان‌ محتضر شفا يافت‌!
مطلب‌ سوم‌: ايّامي‌ كه‌ در نجف‌ اشرف‌ بودم‌، يك‌ روز به‌ كربلا مشرّف‌ شدم‌. كاري‌ لازم‌ داشتم‌ وقرار بور با شخصي‌ در حرم‌ حضرت‌ عبّاس‌ (ع‌) ديدار كنم‌. پس‌ از تشرّف‌ به‌ حرم‌ حضرت‌سيّدالشّهداء (ع‌) به‌ حرم‌ حضرت‌ عبّاس‌ آمدم‌ و بعد از زيارت‌ در بالا سر حضرت‌ (ع‌) مشغول‌خواندن‌ قرآن‌ شدم‌ تا شخص‌ مزبور سر وعده‌اي‌ كه‌ داده‌ بود بيايد. در قسمت‌ بالا سرحضرت‌،نزديك‌ ضريح‌، جواني‌ مريض‌ (حدوداً سي‌ ساله‌) را ديدم‌ كه‌ گويا دكترها گفته‌ بودند، كار او ازمعالجه‌ گذشته‌ و بهبودي‌پذير نيست‌، و لذا اقوامش‌ او را براي‌ استشفا دخيل‌ بسته‌ بودند.
باري‌، من‌ مشغول‌ قرآن‌ خواندن‌ بودم‌، كه‌ ديدم‌ يك‌ زن‌ محجّبه‌ كه‌ عباي‌ عربي‌ سياهي‌ پوشيده‌ ورو بنده‌اي‌ بر چهره‌ داشت‌، نزد من‌ آمد و به‌ فارسي‌ گفت‌: آقا، اين‌ جوان‌ ظاهراً فوت‌ كرده‌ است‌ وخادمها چند بار گفته‌اند مريضتان‌ را كه‌ به‌ ضريح‌ بسته‌ايد بازكنيد و ببريد، ولي‌ اين‌ عربها اعتنانكرده‌اند، حتي‌ خود خادمها خواسته‌اند دخيل‌ را باز كنند، با آنها دعوا كرده‌ و مانع‌ شده‌اند و ديگرخادمها جرئت‌ اقدامي‌ را ندارند. شما تشريف‌ بياوريد و اين‌ مريض‌ راكه‌ مرده‌ است‌ باز كنيد، زيراشما سيّد هستيد و از آنجا كه‌ عربها براي‌ سادات‌ احترام‌ خاصّي‌ قائلند، مانع‌ شما نمي‌شوند. من‌در جواب‌ گفتم‌: خانم‌، من‌ زبان‌ آنها را در موقع‌ صحبت‌ كردن‌ درست‌ نمي‌فهمم‌ .
خانم‌ مزبور خيلي‌ اصرار كرد ولي‌ من‌ قبول‌ نكردم‌ و لذا رفت‌ به‌ خود آنها يعني‌ به‌ عربها، به‌ زبان‌خودشان‌ سخناني‌ گفت‌ كه‌ در نتيجه‌ ديدم‌ چند نفر از آنها به‌ طرف‌ من‌ آمدند و يكي‌ از آنها دست‌مرا بوسيد و مطلبي‌ را گفت‌ كه‌ فهميدم‌ ازمن‌ دعوت‌ مي‌كند شالي‌ را كه‌ مريض‌ خود را با آن‌ به‌ضريح‌ بسته‌ بودند، باز كنم‌، زيرا از بهبودي‌ وي‌ مأيوس‌ شده‌اند. من‌ بلند شدم‌ آمدم‌، جمعيّت‌ دراطراف‌ ضريح‌ و حول‌ مريض‌ زياد بود. ديدم‌ مريض‌ فوت‌ شده‌ و رنگش‌ به‌ زردي‌ گراييده‌ است‌.خواستم‌ پارچه‌ و شال‌ را بازكنم‌، شخصي‌ از زائرين‌ به‌ من‌ گفت‌: آقا شما باز نكن‌، اين‌ گونه‌ كارها،ككاراين‌ خدمه‌ است‌ و آنان‌ از شما گلايه‌ خواهند كرد كه‌ چرا در امور آنان‌ دخالت‌ مي‌كنيد. من‌ كناررفتم‌ و از رواِ خارج‌ شدم‌. ولي‌ چون‌ منتظر آن‌ رفيق‌ بودم‌ كه‌ با وي‌ وعدة‌ ديدار داشتم‌، دوباره‌ ازدر ديگري‌ وارد رواِ شده‌ و به‌ قصد زيارت‌ حضرت‌ (به‌ عنوان‌ نيابت‌ از ارحام‌ و گذشتگان‌ خودم‌)داخل‌ حرم‌ شدم‌ و زيارت‌ كردم‌ سپس‌ آمدم‌ در كناري‌ مشغول‌ نماز زيارت‌ شدم‌.
جمعيّت‌ در بالاي‌ سر زياد شده‌ بود. يكوقت‌ ديدم‌ سرو صدا بلند شد. خيال‌ كردم‌ آن‌ جوان‌ فوت‌كرده‌، و ارحام‌ او سرو صدا به‌ راه‌ انداخته‌اند. ولي‌ وقتي‌ بلند شدم‌ و آمدم‌، ديدم‌ آن‌ جوان‌ شفايافته‌ و بلند شده‌ است‌، زنها هلهلة‌ شادي‌ مي‌كردند و اشعار عربي‌ مي‌خواندند. لحظه‌اي‌ نگذشت‌كه‌ مردم‌ به‌ سمت‌ جوان‌ هجوم‌آور شده‌ و به‌ بوسيدن‌ دست‌ و پيشاني‌ وي‌ مشغول‌ شدند. جماعتي‌هم‌ كه‌ در صحن‌ بودند تا فهميدند كرامتي‌ از حضرت‌ ظاهر شده‌، دويدند آمدند و به‌ پاره‌ كردن‌لباسهاي‌ وي‌ پرداختند تا براي‌ تبّرك‌ ببرند. خدمة‌ حرم‌ نيز كه‌ در اثر كثرت‌ جمعيّت‌ خوف‌ آن‌داشتند جوان‌ صدمه‌ ببيند مانع‌ هجوم‌ و حملة‌ مردم‌ مي‌شدند. پس‌ از آن‌، ديگر به‌ علّت‌ ازدحام‌،اطّلاع‌ تفصيلي‌ از جريان‌ پيدا نكردم‌ و به‌ نجف‌ برگشتم‌

   آبروي‌ رفتة‌ ما را باز گردان‌!
حجّة‌الاسلام‌
والمسلمين‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ عبدالله مبلغي‌ آباداني‌، از حوزة‌ علميه‌ قم‌، موردي‌ ازمشاهدات‌ خويش‌ را چنين‌ بيان‌ داشته‌اند:

در سال‌ 1340 شمسي‌ به‌ اتّفاِ خانواده‌ سفري‌ به‌ آبادان‌ كرديم‌. با اينكه‌ در بدو ورود، قصد زيارت‌نداشتيم‌، ولي‌ در صبح‌ فرداي‌ اوّلين‌ شب‌ ورود به‌ آبادان‌، پس‌ از انجام‌ فريضه‌، همسرم‌ گفت‌:ديشب‌ در خواب‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌) را ديدم‌ كه‌ به‌ اتفاِ ايشان‌ همسفر بوديم‌ و من‌ به‌محضرشان‌ عرض‌ كردم‌: آقا، ما ميل‌ داريم‌ كه‌ به‌ حضورتان‌ شرفياب‌ بشويم‌. چون‌ سالهاست‌ كه‌آرزوي‌ زيارت‌ سرور شهيدان‌ امام‌ حسين‌ (ع‌) و جناب‌ شما را در سر مي‌پرورانيم‌. من‌ اين‌ خواب‌ رابه‌ «سفر عتبات‌ در آينده‌» تعبير كردم‌.

شب‌ ديگر باز خوابي‌ شبيه‌ همين‌ خواب‌ ديد و مشاهده‌ كرد كه‌ گويا شب‌ 15 شعبان‌ است‌ و ما درصحن‌ مطهّر حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌) ايستاده‌ايم‌. اين‌ خواب‌ را نيز با بنده‌ در ميان‌ گذاشت‌.در باب‌ تعبير اين‌ خواب‌ ديگر حرفي‌ نزدم‌. فرداي‌ آن‌ روز به‌ مدرسة‌ علميّه‌ شهر آبادان‌، كه‌ به‌ همّت‌و سرپرستي‌ حضرت‌ آيت‌ الله آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ عبدالرسول‌ قائمي‌ تأسيس‌ شده‌ بود، وارد شدم‌.حاج‌ شيخ‌ فرمود: عبدالله ميل‌ داري‌ به‌ عتبات‌ بروي‌؟ من‌، كه‌ هر دو خواب‌ را فراموش‌ كرده‌ بودم‌،عرض‌ كردم‌: آقا سربه‌ سرم‌ مي‌گذاري‌؟! ايشان‌ فرمود: خير، جداً عرض‌ مي‌كنم‌. بنده‌ گفتم‌: من‌،باخانواده‌ آمده‌ام‌ و تنها نيستم‌.

ايشان‌ فرمودند: ديشب‌ در عالم‌ خواب‌ ديدم‌ كه‌ شما را به‌ عتبات‌ فرستاده‌ام‌ و مهمان‌ حضرت‌ابوالفضل‌ العبّاس‌ (ع‌) هستيد. در خواب‌ ديدم‌ ندايي‌ به‌ من‌ داده‌ شد. به‌ ايشان‌ پاسخ‌ مثبت‌ دادم‌.فرمود: در خواب‌، همچنين‌ جواز عبور و مبلغ‌ ده‌ دينار عراقي‌ نيز لطف‌ فرمودند.آن‌ روز نهار رامهمان‌ حجة‌الاسلام‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد محمّد هاشمي‌ واعظ‌ بوديم‌. نهار نخورده‌ به‌ طرف‌ گاراژ قرية‌قسوه‌ حركت‌ كرديم‌. شب‌ را در قسوه‌ مانديم‌. پس‌ از اذان‌ صبح‌ از طرف‌ فاو به‌ بصره‌، از بصره‌ به‌كاظمين‌، و از آنجا به‌ كربلا رفتيم‌ و درست‌ شب‌ 15 شعبان‌ وارد كربلا شده‌، شب‌ را در حرم‌ امام‌حسين‌ (ع‌) بيتوته‌ شديم‌ و اوّل‌ طلوع‌ آفتاب‌ از حرم‌ خارج‌ شده‌ و در صحن‌ مطهّر مقداري‌استراحت‌ نموديم‌.

در اين‌ موقع‌، خانم‌ جواني‌ كه‌ در حدود 18 سال‌ ار عمرش‌ مي‌گذشت‌ و چند مرد و دو نفر خانم‌وي‌ را همراهي‌ مي‌كردند و حالت‌ جنون‌ شديدي‌ دراو مشاهده‌ مي‌شد، وارد صحن‌ گرديد.همراهانش‌ عباي‌ عربي‌ بر بدن‌ عريان‌ او افكنده‌ بودند.زماني‌ كه‌ او را نزديك‌ ايوان‌ حضرت‌ابوالفضل‌ (ع‌) بردند، يكي‌ از زنان‌ مي‌گفت‌: ياقمر بني‌ هاشم‌، آبروي‌ ما در ميان‌ قبيله‌ رفت‌ و ديگرحيثيّتي‌ نداريم‌. ترا به‌ جان‌ مادرت‌ فاطمة‌زهرا (ع‌) ما را ياري‌ ده‌ و آبروي‌ رفتة‌ مارا به‌ ما بازگردان‌!

دختر را به‌ حرم‌ بردند. من‌ و همسرم‌ وارد حرم‌ شديم‌ تا جريان‌ را از نزديك‌ ببنيم‌؛ البته‌ چشمان‌خود را بسته‌ بوديم‌. دختر را نزديك‌ ضريح‌ مطهّر بردند.

بيش‌ از پنج‌ دقيقه‌ طول‌ نكشيد كه‌ ناگاه‌ آن‌ دختر ضجّه‌ زد و گفت‌: غطّيني‌!عطّيني‌! قد أعطاني‌ ابن‌فاطمه‌ ماأردت‌ منه‌. يعني‌: مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد، به‌ خدا قسم‌ پسر فاطمة‌زهرا (ع‌) آنچه‌ از تومي‌خواستم‌ به‌ من‌ داد!

خدّام‌ فوراًعبا بر سرش‌ انداختند و براي‌ او لباس‌ آوردند، ولي‌ مردم‌ باديدن‌ اين‌ منظره‌ عباي‌ اوراپاره‌ پاره‌ كردند و دوباره‌ عبا برايش‌ آوردند و عباي‌ دوّم‌ رانيز مردم‌ به‌ عنوان‌ تبرّك‌ بردند. چنان‌ضجه‌ و ناله‌ در حرم‌ مطهر آقا قمر بني‌ هاشم‌ (ع‌) بلند شد كه‌ عموم‌ مردم‌ از زيارت‌ باز ماندند.

هر كجا كه‌ آن‌ دختر قدم‌ مي‌گذاشت‌ زائرين‌ جاي‌ پاي‌ اورا مي‌بوسيدند. يك‌ هفته‌ از اين‌ جريان‌گذشت‌. ما در باب‌ وضع‌ مزاجي‌ وي‌ از بعضي‌ از اهالي‌ كربلا سؤال‌ كرديم‌. آنان‌ جنون‌ قبلي‌ او راتأييد، و سلامتي‌ او را بعد از عنايت‌ حضرت‌ قمربني‌ هاشم‌ (ع‌) مورد تأكييد قرار دادند. وافزودندكه‌: وي‌ پس‌ از شفادادن‌ به‌ قبيلة‌ خود برگشته‌ چادرنشينان‌ به‌ استقبال‌ او آمدند و برايش‌قرباني‌ كردند.

اين‌ بود مشاهدات‌ حقير از كرامت‌ آقا ابوالفضل‌العبّاس‌ (ع‌كه‌ همسرم‌ نيز شاهد آن‌ بود.