![]()
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان
• ديدم يك آقايي با كلاهخود و چكمه روي برفها ايستاده است!
• آري، اين است نتيجه توسّل به حضرت عبّاس عليهالسلام!
• چهل سال است اين نذر ادامه دارد
• موفقيت عمل جراحي مغز، در سايه توسّل به امام رضا(ع)و آقا ابوالفضل العبّاس(ع)
• تو با تسبيح ،استخاره كن؛ مابه تو ميگوييم چه بگويي!
• من همان حوريهاي هستم كه ميخواستي!
▲
ديدم يك آقايي با كلاهخود و چكمه روي برفها
ايستاده است!
2. آقاي حاج مهدي اشعري قمي نقل كرد:
يك شب سرد برفي در فصل زمستان از شهركرد اصفهان به طرف قم حركت كرديم.
حدود دوساعت بعد از نصف شب، در ماشين پيكان بار و به همراه اثاثيه يك
خانواده و صاحب آن اثاثيه،مابين بروجرد و قم حركت ميكرديم. هوا يخبندان
بود و برف زيادي در جاده و اطراف آن برزميننشسته بود،به طوري كه در بعضي
جاها اطراف جاده را تقريباً يك متر و نيم برف احاطه كرده بود.
از بس كه جاده خطرناك بود، كنترل ماشين از دست بنده خارج شد و اتومبيل
دريك جاي خيليبدي فرو رفت.
مرد خانواده از ماشين پايين آمده و چند لحظه بعد دوباره سوار شد و با تب
ولرز، حيران و بهتزده، مرتباً ميگفت ديدي چه بلايي به سر ما آمد؟
آن وقتها در جادة مزبور، ماشين خيلي كم رفت وآمد ميكرد. گفتم: آقاي مسافر،
بيا بالا. ناگزيردست توسّل به دامان حضرت قمربني هاشم عليهالسلام زدم.
عرض كردم: آقا جان، يهوديهاميآيند در خانهات، نااميدشان برنمي گرداني، من
كه نوكر برادر شما هستم!
طولي نكشيد كه ديدم يك آقايي با كلاهخود و زره و چكمه روي برفها ايستاده
است.فرمود:ماشين را بگذار دنده عقب! وقتي دستور آن آقا را اجرا كرده، ماشين
را دنده عقب گذاشتهمقداري عقب آمدم، تمام نگرانيها برطرف شد و يك دفعه
ديدم روي جاده صاف ايستادهام. بعدبه من فرمود: حركت كن! من هم حركت
كردم. يك دفعه هرچه نگاه كردم كسي را نديدم.
خواهي كه شود مشكلت اندر دو جهان حل دست طلب انداز به دامان ابوالفضل
▲
من همانم كه صدايم زدي!
3.آقاي حاج محمّد صفّاري نقل كرد:
بيش از پنجاه سال پيش، زماني كه من بچّه 7 يا 8 ساله بودم، پدرم نابينا
شده بود و من به اتفاِمادرم دست او را ميگرفتيم و براي استشفا به مسجد
جمكران ميبرديم. مادرم، كه از اين مسئلهرنج ميبرد، توسّلي به حضرت صاحبالزمان
«عجل اللّه تعالي فرجه الشريف» پيدا ميكند. شبيدر عالم رويا ميبيند خيمهاي
بر پا شده وشخصي بيرون خيمه ايستاده است. از او سؤال ميكندكه اين خيمه
چيست؟ و آن شخص در جواب ميگويد: اين خيمه، متعلّق به حضرت مهدي«عجل
الله تعالي فرجه الشريف» است. مادرم به آن شخص ميگويد كه من با حضرت
كار دارم.ايشان ميرود و از حضرت اجازه ميگيرد و ميآيد.
مادرم ميگفت: وقتي داخل خيمه رفتم، ديدم حضرت دو زانو نشستهاند و
سيمايشان شباهتي بهمرحوم آيت الله بروجردي دارد. از حضرت خواستم كه نظر
لطفي به شوهرم كند تا نابينايي ويشفا پيدا كند. حضرت ميفرمايد: شوهرت بايد
به همين صورت باشد و به هيچ وجه اين كارممكن نيست. مادرم از خواب بيدار
ميشود و پس از مدتي،خود نيز مريض ميشود(در حمامسقط جنين ميكند) و او را به
منزل ميآورند. ميگفت: در اتاِ خود، كه بسيار محقّر بود، نشستهبودم و در
ناراحتي شديدي به سر ميبردم، كه در همان عالم بيداري ناگهان ديدم شخصي
بلندقامت و داراي هيبتي مهيب و ترسناك از در اتاِ وارد شد. من وحشت كردم و
سراسيمه فرياد زدميا ابوالفضل عليهالسلام، درهمان حال، ديدم از پشت سر او
شخصي داخل اتاِ شد و با آمدن اوآن شخص مهيب و بلند قامت كنار رفت و ايستاد.
شخصي كه بعداً وارد شده بود، به من گفت: ازاين شخص ميترسي؟
گفتم: بلي، اين كيست؟
گفت: اين عزرائيل است، آمده بود تا شما را قبض روح كند ولي من از خدا
خواستم كه عمريدوباره به تو دهد.
گفتم: شما كيستي؟
فرمود:من همانم كه صدايم زدي (حضرت ابوالفضلعليهالسلام). من به حضرت
عرض كردم: بهايشان (عزرائيل) بگوييد از اين اتاِ بيرون برود. گفت: من يك
مصيبت ميخوانم، ايشان ميرود.
گفتم :به من اجازه بدهيد بروم به همسايهها بگويم بيايند.
فرمود: نه، همينها كه دور كرسي خوابيدهاند كافي هستند (مقصودش از آنها، پدرم
و بچّه هايشبودند). بعد كه حضرت مصيبت خواندند و من گرية زيادي كردم، يك
وقت به خود آمدم و ديدمهيچ كس دراتاِ نيست. پس از اين واقعه، كه مادرم
هنوز مريض بوده، داييمان، مرحوم حاجحسين نيك بخش كه آن زمان قيّم
مابود، او را به بيمارستان ميبرد و بستري ميكند. ظاهراً نزديكبه دو سال وي
در بيمارستان بستري بوده است تا سالي كه عاشورا و عيد نوروز درآن باهم توأمبود،
فرا ميرسد.
مادرم ميگفت: وقتي من صداي عزاداري را شنيدم، گريهام گرفت و با خود گفتم
امسال بچّه هايم،عيد كه نداشتند، عاشورا هم ندارند. سپس خوابم بردو درعالم
رؤيا ديدم كه دستههاي سينه زنياز چار سوِ بازار به سمت خيابان ميآيند و
آخر آن دستهها خانمهاي نقابداري هستند. بهآنهاگفتم: اگر من دنبال دسته
بيايم، چادرم را پاره نميكنند؟ گفتند: نه، ما صاحب عزا هستيم،كسي به شما
كار ندارد.
وقتي به خيابان رسيريم و به طرف حرم پيچيديم، ديدم همان شخصي كه به
خانة ماآمدهبود(حضرت ابوالفضل عليهالسلام)سوار بر اسب در حركت است. من
شتاب كرده و به سوي اورفتم و گفتم: يا حضرت ابوالفضل عليهالسلام، مرا از
بيمارستان نجات نميدهي؟ درجواب گفت:صورت خود را به پاي من (يا جاي ديگرـ
ترديد از من است)بمال، فردا از بيمارستان مرخصميشوي. و من ماليدم. وقتي
از خواب بيدار شدم، به مسئول بيمارستان گفتم: من ميخواهممرخص بشوم، و
آنها به حالت تمسخر گفتند مرده زنده شده است! ولي بعد با اصرار زياد، وقتيكه
ديدندمن كاملاً خوب شدهام، مرا مرخص كردند.
▲
شفاي جوان محتضر در كربلا
حجة الاسلام و المسلمين، نويسندة توانا، جناب آقاي حاج شيخ محمّد مهدي
تاج لنگروديواعظ، صاحب تأليفات كشيره از تهران، فرمودند:
مرحوم حاج شيخ ابراهيم معراجي، فارغ التحصيل حوزه علميه نجف، كه بعد
ازفراغت ازتحصيلات دريكي از شهرهاي گيلان (لنگرود) منبر ميرفت و از
خدمتگزاران صديق اهل بيتاطهار ـ سلام الله عليهم اجمعين ـ بود، كرمت زير
را از حضرت ابوالفضل العبّاس عليهالسلام نقلكرد. وي گفت:
زماني كه ما در نجف بوديم، جرياني از كرامت و عنايت حضرت ابوالفضل العبّاس
عليهالسلامشهرت يافت كه قرائن، حاكي از صدِ آن بود، و آن اينكه دركربلاي
معلّي، زني بود كه از حاصلعمرش فقط يك جوان داشت و بس. اتفاقاً آن پسر
بيمار شده و بيماري وي به طول انجاميد وهرگونه مداوا كه تجويز ميكردند
درباره وي انجام دادند ولي فائدهاي نداشت. روزي از روزهادراثر شدّت بيماري،
جوانك درحال احتبضار قرار گرفت و همسايگان به عنوان كمك دوربسترش را گرفتند
تا تشريفات هنگام احتضار را انجام بدهند. دراين بين، ناگاه مادرش چادر به
سركرده و سريع از منزل بيرون رفت. پس از بررسي و پيگيري، معلوم شد وي خود
را به حرم مطهرحضرت ابوالفضل العبّاس عليهالسلام رسانيده است تا شفاي
فرزندش را از حضرت بخواهد.
طولي نكشيد كه ديدند جوانك عطسهاي زد و نشست. كساني كه پاي وي را رو به
قبله كشاندهانتظاري جز مرگ نداشتند،با شگفتي گفتند: شما در حال احتضار و
بيهوشي بودي، چه شد كهناگهان بهبودي يافتي؟!
جوان در جواب گفت: اوّل مادرم را از حرم حضرت باب الحوائج ابوالفضل
العبّاس عليهالسلامبياوريد، آنگاه جريان را شرح خواهم داد.
مردم به حرم مطهر حضرت رفتند. ديدند مادر فرياد ميكشد و سر به ضريح ميكوبد
و«يا بابالحوائج» م يگويد و شفاي بيمارش را ميخواهد. به وي مژده دادند كه
،فرزندت خوب شدهاست. او در جواب گفت: شما ميخواهيد مرا از حضرت عبّاس جدا
كنيد، به خدا قسم تا شفايپسر بيمارم را از حضرت نگيرم از حرم خارج نميشوم.
هرچه اصرار ميكردند، او همچنان درموضعگيري خود پافشاري داشت.
لذا چارهاي انديشيدند، و آن اينكه، جريان را با يكي از علماي بزرگ كربلا كه
در حرم مشرّف بوددر ميان گذاشتند و از او استمداد كردند. عالم و مجتهد بزرگوار
مزبور، مادر را از سلامتي و شفايجوان مطمئن ساخت و او از حرم خارج گرديد و
به منزل رفت و در آنجا فرزند بهبود يافتهاش را دربغل گرفت و خيلي باهم
گريستند.
سپس جوانك، جريان شفاي خود را اين گونه تعريف كرد: من در آستاتنه مرگ
قرار گرفته بودم.ناگهان حضرات خمسه طيبه را ديدم و در كنارشان جواني را
مشاهده كردم كه از حضرت رسولاكرم صليالله عليه و آله وسلم خواهش ميكرد
كه روحم قبض نشود. رسول خداصلي الله عليه وآله وسلم به وي فرمود: عبّاسم،
هنگام مرگ اين جوان فرا رسيده است. حضرت عبّاسعليهالسلام به ايشان عرض
كرد: مادر اين جوان، آن چنان در حرم من گريه و شيون به راه انداختهو با
نالههاي خويش مردم را دور خود جمع كرده كه مردم همگي انتظار شفاي اين
جوان رادارند،اينك يا دستور بفرماييد كه روح بيمار قبض نشود و يا اجازه
بفرماييد نام باب الحوائج از منبرداشته شود. لذا حضرت رسول صلي الله عليه
و آله وسلم شفايم را از خداوند متعال طلب كردو قابض الارواح (عزرائيل)
برگشت.
شايان ذكر است كه مرحوم حاج سيّد احمد مصطفوي قمي، نماينده مرحوم آيةالله
العظمي آقايبروجردي «قدس سره»، براي حقير نقل ميكرد كه خودم در كربلا
مردي را ديدم كه مردم با دستبه وي اشاره ميكردند و ميگفتند: اين همان
جواني است كه از كرامت حضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلام بهرهمند گرديد و
از مرگ حتمي نجات يافت.
اللّهم ارزقنا زيارة مَرقده في الدنيا و شفاعَتَه في الآخرة.
▲
آري، اين است نتيجه توسّل به حضرت عبّاس عليهالسلام!
جناب آقاي حاج سيّد حسين ميرهاشمي، ساكن قم، محلّه عشقعلي، صاحب
آرايشگاه ياسفرمود:
فرزندم، آقاي حاج سيّد مصطفي ميرهاشمي، درحدود يك سال مريض شده و در بستر
افتادهبودند، به طوري كه قدرت حركت نداشتند. دكترها معتقد بودند كه وي ديسك
كمر دارد و بايداستراحت كامل بكند. اخيراً نيز دكتري گفته بود كه من 200 هزار
تومان ميگيرم و او را عملميكنم، ولي تعهّد نمي كنم كه حتماً خوب بشود،
من فقط كارم را انجام ميدهم و صحت ايشانرا ضمانت نميكنم. ايشان،
بانااميدي، از تهران با آمبولانس جهادسازندگي قم به قم آمد(چونكارمند
جهادسازندگي قم بود).
جريان به همين منوال ميگذرد، تا اينكه در محرم الحرام 1414 ه
ون،⁃ارمندؠ,هادسازندگي،†Bم،†(ودة.
,ريان،†(ه،†Gمين،†Eنوال،†Eي،₯ذرد،ؠ*اؠ'ينكه،†/رؠEحرم،†'لحرام،†1414 GٿB،ؠ4ب،†*اسوعاؠ/رؠEنزل،ودش،†/رؠ9الم،†1ؤياؠEي،
يندؠCه،†/وؠ"قاي،†(زرگوار،ؠ/رؠ-اليكه،†Fورؠ'زؠ,مالشان،†3اطع،†'ست،ؠHارداتاِؠHي،†Eي،‴وندخ
~س،†'زؠHرودؠ(ه،†'تاِؠ(ه،†'ودستورؠEي، هندؠCه،†(رخيزء /رؠ,واب،†Eي،₯ويدغ Eن، يسك،†Cمرؠ/ارم،†HؠFمي،†*وانم،†'زؠ,اؠ-ركت،†Cنم،
4خص،†/وّم،ؠCه،†~شت،†3رؠ"ن،†"قاي،†'ولي،†Bرارؠ/اشته،†'ست،ؠ(ه،†Hي،†Eي،₯ويدغ "قاؠEي،†Aرمايندؠ(لندشويدء
'يشان،†/رؠ9الم،†.واب،†Dحظه،‧ي،†.ودؠ1اؠ/رؠ-رم،†-رم،†Eطهّرؠ-ضرت،†Aاطمة،†Eعصومه،ؠCريمة،‧هل،†(يت،†3لام،‧لله،†9ليه،ؠEي،
يندخ
/رؠ.واب،ؠEنظرة،†3ال،†1365 4مسي،†/رؠFظرش،†Eجسم،⁅ي،‴ود،ؠ
ق، شب تاسوعا در منزلخودش در عالم رؤيا ميبيند كه دو آقاي بزرگوار، در
حاليكه نور از جمالشان ساطع است، وارداتاِ وي ميشوند. پس از ورود به اتاِ
به اودستور ميدهند كه برخيز! در جواب ميگويد: منديسك كمر دارم و نمي توانم
از جا حركت كنم.
شخص دوّم، كه پشت سر آن آقاي اولي قرار داشته است، به وي ميگويد: آقا
مي فرمايند بلندشويد! ايشان در عالم خواب لحظهاي خود را در حرم حرم مطهّر
حضرت فاطمة معصومه، كريمةاهل بيت سلامالله عليه، ميبيند. در خواب، منظرة
سال 1365 شمسي در نظرش مجسمميشود، چون ميبيند فاميل و اقوامش به پيشوازش
آمدهاند، از خواب ميپرد و روي تختمينشيند و متوجه ميشود كه آثاري از درد
دربدنش نميباشد. در اينجا ميفهمد آن دو آقايبزرگوار وي را شفا دادهاند. به
ساعت كه نگاه ميكند ميبيند صبح طالع شده است و در همينحين، صداي اذان
حرم مطهر نيز به گوشش ميخورد. در منزل تنها بوده است. بر ميخيزد وميرود
حمام غسل ميكند.
سپس به اتاِ ميآيد و نماز آقا امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ
را ميخواند.
صبح روز عاشورا فرا ميرسد. به پدرش آقا سيّد حسين ميرهاشمي تلفن ميكند و ميگويد:پدرجان،
هنوز در دسته سينه زنان شركت نكردهاي؟ من هم ميخواهم با شما بيايم. پدر
درجواب ميگويد: پسر جان، من چگونه شما را با برانكارد بيرون برده و همراه
دسته حركت دهم؟!و او نيز در جواب پدر ميگويد: من خودم ميآيم. سپس پدر هم
متوجه ميشود كه قمربني هاشمعليهالسلام او را شفا داده است، و خبر شفاي او
را به مادرش ميدهد. همه خوشحال ميشوند وطولي نميكشد كه خود پسر ميآيد و
به همراه پدر، در روز عاشورا، مدت چهارساعت درعزاداري حضرت حسين بن علي
عليهالسلام شركت ميكند و اكنون نيز الحمداللّه ربّ العالمينازبركت آقا
قمربني هاشم حضرت ابوالفضل العبّاس عليهالسلام صحيح و سالم ميباشد.
ناگفته نماند كه آقاي حاج سيّد مصطفي، به علت اينكه حدود يك سال دربستر
افتاده و به پشتميخوابيد، كمرش زخم شده بود و مادرش به دستور دكتر هر چند
روز يك بار او را شستشوميداد و محل زخم را پاك ميكرد، ولي پس از شفاگرفتن
وي ،آثاري از اين زخم ديگر ديده نشد.
همان سال، 400الي 500 نفر را شام داديم وامسال هم كه دوّمين سال شفايش
بود در روز شهادتحضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلام نهار داده شد، و ان
شاءالله تعالي اين احسان هر سال ادامهخواهد داشت.
▲
چهل سال است اين نذر ادامه دارد
جناب آقاي حاج كريم توكلي رامشيري طي نامهاي خطاب به حجةالاسلام و
المسلمين ، خطيببزرگوار، جناب آقاي حاج شيخ عبدالسيّد محمودي، كرامتي از
حضرت قمربني هاشمعليهالسلام نقل كرده است كه ذيلاً ميآوريم. ايشان
نوشتهاند:
پيرو مذاكره قبلي درخصوص نذري كه به نام مبارك آقا ابوالفضل العبّاس عليهالسلام
داشتم،ماجرا را شرح ميدهم: حدود چهل سال قبل، خداوند فرزندي پسر به ما عطا
فرمود. وي سپسمريض شد و ما از روي عقيدهاي كه نسبت به آقا ابوالفضل
العبّاس عليهالسلام داريم براي گرفتنشفاي وي متوسل به آن بزرگوار شديم
ونذر كرديم كه گوسفندي خريده وباذبح آن غذاي تعدادياز عزاداران آن آقا را
در هفتم محرم تهيه و تدارك نماييم.
در موعد مقرر، گوسفندي را براي خريد سفارش داديم. گوسفندي برايمان آوردند كه
متوجهشديم گوسفندي ماده است. با كمي تأمل، گفتيم: گوسفند ماده را ذبح
نكنيم بهتراست، لذا آن راتحويل يكي از آشنايان دريكي از روستاها داديم.
نكته قابل توجه اينجاست كه اين گوسفند بعد ازچند شكم نر، هر بار بره مادهاي
ميزاييد، سپس خود از بين ميرفت، و اين امر، تاكنون ادامهدارد!
▲
موفقيت عمل جراحي مغز، در سايه توسّل به امام
رضا عليهالسلام و آقا ابوالفضل العبّاسعليهالسلام
حجةالاسلام والمسلمين آقاي سيّد حسين موسوي مازندراني از علماي حوزه
علميه قمنوشتهاند:
داستان توسّل اين جانب سيّد حسين موسوي و پدر و مادرم، براي استشفاي اخوي
جانبازم به نامسيّد جلال موسوي، در سال 1364 شمسي بهحبضرت علي بن موسي
الرضا عليهالسلام وحضرت ابوالفضل العبّاس عليهالسلام از اين قرار بوده است:
ايشان در جنگ تحميلي، زمان عمليات بدر 17/1/1364 به سختي مجروح شدند، به
طوري كهمدتي بي هوش شده، و بيناييش را از دست داده بود و قادر به حرف
زدن و راه رفتن هم نبود. پدرمدرمحل خودمان (بابلسر مازندران) ايام دهه
عاشورا اطعام ميكنند. به پدر و مادرم تلفن كردم وگفتم: به آقا ابوالفضل
العبّاس عليهالسلام متوسل شويد. خود بنده نيز به امام رؤوف و مهربانحضرت
علي بن موسي الرضا ـ عليه آلاف التحية و الثناءـ و حضرت قمربني هاشم عليهالسلامتوسل
جستم.
پس از توسل، دكتر گفت: ايشان بايد تحت عمل جراحي قرار بگيرد و براي اين
كار امضا هم از ماگرفت تا اگر خداي نكرده حادثهاي رخ داد مسئوليتي نداشته
باشد، و اضافه كرد كه، بايد اول مغزسر وي جراحي بشود و ممكن است در زير عمل
بميرد. ولي در اثر توسلات، عمل جراحي باموفقيت انجام شد و او به هوش آمد.
پس از آن چشمش را جراحي كردند و در پي آن نيز،جراحيهاي پا و دست و غيره
انجام گرفت، و خلاصه 12 عمل جراحي در بدن اين سيّد بزرگوار بهعمل آمد كه
همه آنها با موفقيت انجام شد.
اطبا متفقاً گفته بودند كه وي تا سه سال از ازدواج ممنوع ميباشد، ولي او
ازدواج كرد و صاحبفرزند نيز شد! ما همه اين موفقيتها را از كرامت آقا امام
رضا عليهالسلام و عموي بزرگوارش،حضرت باب الحوائج قمر بني هاشم عليهالسلام،
ميدانيم. نذري هم براي آن دو بزرگوار كردهبوديم كه انجام گرفت.
▲
به ضريح حضرت پناه جست
عالم وارسته ،ميرزا عبّاس كرماني نقل نمود كه: زماني نيازي برايش پيش
آمد و امر بر او تنگ شد،پس عزم زيارت حضرت ابوالفضل عليهالسلام نمود و به
ضريح آن حضرت پناه جست. چيزينگذشت كه در رحمت باز شد و بعد از مدتي
طولاني كه اميدش به يأس گراييده بود، به شادي وكاميابي دست يافت.
▲
دانشجوي نابينا شفا يافت
خطيب توانا، دانشمند بزرگوار، جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاي حاج سيد
جاسمطويريجي، كه فعلاً ساكن قم است و قبلاً از خطباي كربلا بودهاند، در
ايام فاطميه سلامالله عليهشفاها به مؤلف اين كتاب فرمودند:
در سال 1394 قمري مطابق 1976 ميلادي، در حرم مطهر امام عظيم الشأن حضرت
حسين بنعلي بن ابي طالب عليهالسلام منبر ميرفتم. شبي پس از منبر، كه
اتفاقاً شب جمعه هم بود، برايزيارت و عرض حاجت به حرم با صفاي قمربني
هاشم ابوالفضل العبّاس عليهالسلام رفتم.دريكي از حجرات حرم مطهر ديدم
خيلي شلوغ ميباشد. جمعيت زيادي جمع شدهاند و پليسهم هست. سؤال كردم چه
خبراست؟ گفتند: جواني دانشجو كه چشمهايش را از دست داده بود،به عنايت حضرت
ابوالفضل العبّاس عليهالسلام شفا داده شده است. او را به اتاِ كليددار
بردند.بنده با اين جوان صحبت كردم و پرسيدم كه جريان از چه قرار بوده است؟
وي در توضيح مسئله گفت: من در مدينةالطب بغداد كار ميكردم. دريكي از
كلاسهاي طبي، بدنانساني را تشريح ميكردند، چون چشمم به آن منظره افتاد
يك دفعه نابينا شدم. سپس با خاطرنشان ساختن اين نكته كه وي اصلاً بغدادي
ميباشد، افزود: در پي اين جريان، به تمام دكترهايحاذِ بغداد مراجعه كردمولي
نتيجه نبخشيد و دكترهاي عراِ كلاً از من مأيوس شدند. چون تمامدرهابه رويم
بسته شده و قبل از اين حادثه نيز خودم شخصاً ارادت خاصي به آقا حضرت
قمربنيهاشم عليهالسلام داشتم، لذا به اميد شفا، با دلي شكسته به كربلا
آمدم و داخل حرم فرزند رشيداميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عليهالسلام،
حضرت عبّاس عليهالسلام شدم و خطاب به آنحضرت عرض كردم: اي باب الحوائج،
شما قدر چشم را خوب ميداني، چرا كه از دستنامردمان مصيبت نابينايي را
چشيدهاي، ازخدا بخواه كه چشمهايم به حالت اوّل برگردد. اينجابود كه ناگهان
ديدم يك شبحي همانند دست به روي چشم من كشيده شد و چشمم به حالت اوّلبازگشت
و بينايي خود را باز يافتم، و اينك مرا به اتاِ كليددار آوردهاند.
آقاي طويريجي افزودند: مردم كه اين كرامت را از حضرت ديدند به سوي آن
جوان يورش بردندكه لباسهايش را به عنوان تبرّك ببرند، لذا مأمورين آمدند و
او را به اتاِ كليددار راهنمايي كردند تااذيّت نشود.
▲
تو با تسبيح ،استخاره كن؛ مابه تو ميگوييم چه
بگويي!
حجةالاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ علي اسلامي، فرزند مرحوم آيت الله
آقاي حاج شيخعبّاسعلي اسلامي بنيانگذار جامعه تعليمات اسلامي در تهران،
اظهار داشتند:
داستاني را دوستان از جناب آيةالله سيّد عبدالكريم كشميري نقل نمودند كه
مشتاِ شدم آن رابدون واسطه از خود ايشان بشنوم. بدين منظور به محضرشان
مشرّف شدم.
آقاي كشميري، كه در نجف ميزيستند، مورد مراجعه اقشار مختلف مردم بودند و
اكثراً از ايشانطلب استخاره ميشد. ضمناً استخاره ايشان باتسبيح صورت ميگرفت
و مكنونات قلبي افرادرانيز كه مراجعه ميكردند و استخاره ميخواستند بيان ميكردند.
ايشان صبحها قريب دو ساعت به ظهر مانده دريكي از ايوانهاي صحن مطهر حضرتاميرالمؤمنين
علي عليهالسلام مينشستند و افراد مختلف در اين موقع براي گرفتن استخاره
بهايشان مراجعه ميكردند. آقاي كشميري نقل كردند كه: مدتي بود ميديدم زني
با عباي سياه وحالت زنان معيدي (به زناني كه در چادرها و يا در روستاها
زندگي ميكنند، معيدي ميگويند) زيرناودان طلا مينشيند و زنها به او مراجعه
ميكنند و او نيز با تسبيحي كه به دست دارد، برايشاناستخاره ميگيرد. اين
حالت نظرم را جلب كرد. روزي به يكي از خدّام صحن مطهر گفتم: هنگامظهر كه
كار اين زن تمام ميشود او را نزد من بياور، از او سؤالاتي دارم.
خادم مزبور، يك روز پس از اينكه كار استخاره آن زن تمام شد او را نزد من
آورد. از او سؤال كردم:تو چه مـــيكني؟ گفت: براي زنها استخاره ميگيرم.
گفتم: استخاره را از كه آموختي، چه ذكريميخواني، و چگونه مسائل را به
مردم ميگويي؟ گفت: من داستاني دارم، و شروع به تعريف آنداستان كرد و
گفت:
من زني بودم كه با شوهرم و فرزندانم زندگي عادييي را ميگذراندم. شوهرم
در اثر حادثهاي ازدنيا رفت و من ماندم چهار فرزند يتيم. خانواده شوهرم، به
اين عنوان كه من بدشگون هستم و قدممن باعث مرگ پسرشان شده است، مرا از
خود طرد كردند و خانواده خودم هم اعتنايي بهمشكلات مادي من نداشتند، لذا
زندگي را با زحمات زياد و رنج فراوان ميگذراندم.
ضمناً از آنجايي كه زن جواني بودم، طبعاً دامهايي نيز براي انحرافم گسترده
ميشد، و چندينمرتبه بر اثر تنگناهاي اقتصادي و احتياجات مادي نزديك بود به
دام افتاده و به فساد كشيده شومو تن به فحشا بدهم. ولي خداوند كمك نمود و
خودداري كردم، تا روزي بر اثر شدت احتياج وگرفتاري، تصميم گرفتم كه چون
زندگي برايم طاقت فرسا شده و ديگرچارهاي نداشتم تن به فحشابدهم.
من تصميم خود را گرفته بودم. اما اين بار نيز خدا به فريادم رسيد و مرا نجات
داد. دربين ما رسماست كه اگر حاجتي داريم به حرم حضرت ابوالفضل عليهالسلام
ميآييم و سه روز اعتصاب غذاميكنيم تا حاجتمان را بگيريم، و اكثراً هم حاجت
خود را ميگيرند. من نيز تصميم گرفتم بهساحت مقدس ابوالفضل العبّاس عليهالسلام
متوسل شده و اعتصاب غذا كنم.
رفتم و دست توسل به دامنش زدم و كنار ضريح آن حضرت اعتصاب غذا را شروع
كردم. روز سومبود كه كنار ضريح خوابم برد و حضرت ابوالفضل عليهالسلام به
خوابم آمد و حاجتم را برآورد وفرمود: تو براي مردم استخاره بگير. عرض كردم:
من كه استخاره بلد نيستم. فرمود: تو تسبيح را بهدست بگير، ما حاضريم و بهتو
ميگوييم كه چه بگويي. از خواب بيدار شدم و باخود گفتم: اينچه خوابي بود
كه ديدهام؟!آيا براستي حاجت من روا شده است و ديگر مشكلي نخواهمداشت؟!
مردد بودم چه كنم؟ بالاخره تصميم گرفتم كه اعتصابم را شكسته و از حرم
خارج شوم ببينم چهميشود. ازحرم خارج شدم و داخل صحن گرديدم. از يكي از
راهروهاي خروجي كه ميگذشتمزني بهمن برخورد كرد و گفت: خانم استخاره ميگيري؟
تعجب كردم، اين چه ميگويد؟! معمولنيست كه زن استخاره بگيرد، آن هم زني
معيدي و چادرنشين و بياباني! ارتباط اين خانم با خوابيكه ديدم و دستوري
كه حضرت به من دادند، چيست؟! آيا اين خانم از خواب من مطّلع است؟! آيااز
طرف حضرت مأمور است؟! بالاخره، به او گفتم: من كه تسبيح ندارم. فوراً
تسبيحي به من داد وگفت: اين تسبيح را بگير و استخاره كن!
دست بردم و باتوجهي كه به حضرت ابوالفضل العبّاس عليهالسلام داشتم مشتي
از دانههايتسبيح را گرفتم، ديدم حضرت در مقابلم ظاهر شد و فرمود كه به اين
زن چه بگويم. مطالب راگفتمو او رفت. از آن تاريخ، هفتهاي يك روز به اين
محل زير ناودان طلا ميآيم و زناني كه وضع مراميدانند، نزد من ميآيند و من
برايشان استخاره ميگيرم و بابت هر استخاره پولي بهمن ميدهند.ظهر كه ميشود،
با پول حاصله، وسايل معيشت خودم و فرزندانم را تهيه ميكنم و به منزل
برميگردم .
داستان عجيب و كرامت بالايي بود. توجه حضرت ابوالفضل عليهالسلام به يك
زن بي سواد، براثر تقوا. آيا ترس از خدا و پرهيز از گناه، ميتواند اين همه
اثر داشته باشد؟ ميبينيم كه اولياي مااين همه به تقواي انسانها توجه
دارند و به پاداش آن چه الطافي كه نميكنند. باري، داستان را كهگفت، بلند
شد و رفت.
بعداً به اين فكر افتادم كه باز از اين زن سؤال كنم و ببينم چه عنايت
ديگري به او شده و چهچيزهاي ديگري را ديده يا درك كرده است؟ با يكي از
رفقا، درصدد بر آمديم هفته ديگر كه كارشتمام ميشود دنبالش برويم و محل
سكنايش را ياد بگيريم.
هفته بعد، به دنبال او روان شديم. او ميرفت و ما هم به دنبال او حركت ميكرديم
و مواظببوديم او را گم نكنيم. داخل بازاري شد كه اكثراً زنان فروشنده و
خريدار بودند. همگي، عباهايسياه يك شكل و يك قواره برتن داشتند، به نحوي
كه تشخيص او برما مشكل شد و ناچار شديمسعي كنيم از روبرو او راشناسايي نموده
مواظبش باشيم. او نشست تا قدري باميه سواكند و بخرد.قدري از عبايش هم از
پايش كنار رفته بود. يك باره متوجه شد كه ما او را نگاه ميكنيم و مواظباوييم.
عصباني شد و باناراحتي برخاست و بدون اينكه چيزي بخرد از آن محل خارج
شد.ماتصميم گرفتيم بازهم تعقيبش كنيم، ولي باكمال تعجب ديديم كه بر جا
خشكيدهايم و اصلاً توانحركت نداريم! سعيمان بي حاصل بود. متوقف مانديم
ولي چشمانمان آن زن را تعقيب ميكرد.او ميرفت تا اينكه به پيچي رسيد و از
نظرمان غايب شد. آنگاه بود كه پاهاي ما آزاد شد وتوانستيم راه برويم ولي
ديگر او از تيررس نگاه ما دور شده بود و دسترسي به او نداشتيم.
اين، آثار معنوي دوري از گناه است كه اگر انسان سعي كند در مقابل شدايد
صبورانه مقاومت ورزدو گرد گناه نگردد، اين چنين مورد توجه اوليائش قرار ميگيرد
كه بايك توجه، دو عالم جليل القدررا اين چنين بر زمين ميخكوب ميكند.
▲
من همان حوريهاي هستم كه ميخواستي!
داستان زير به وسيله فاضل دانشمند، نويسنده توانا، جناب آقاي ناصر باقري
بيدهندي به دفترانتشارات مكتب الحسين عليهالسلام رسيده است. ايشان نوشته
است:
آيت الله شيخ محمد حسن مولوي قندهاري در يكي از مجالسي كه در شبهاي جمعه
دارندفرمودند:
طلبهاي به نام شيخ علي در نجف ميزيست كه ازدواج نكرده بود و ميگفت
حالاكه ميخواهمازدواج كنم حورالعين ميخواهم! وي چند مدت در حرم
اميرالمؤمنين عليهالسلام متوسل بهحضرت علي عليهالسلام شد و از حضرت حوريه
درخواست كرد و بعد كه در نجف مظنون بهجنون شده بود به كربلا مشرّف گرديد و
در حرم سيّدالشهدا و حضرت اباالفضل عليهالسلام از آندو بزرگوار طلب حوريه
نمود. اما بعد از مدتي اين قضايا را رها كرده به نجف برمي گردد و بازدرمدرسه
نواب مشغول درس ميشود و كلاً از آن تمنّا دست برداشته و فقط به درس ميپردازد.
يك شب كه از زيارت حضرت اميرعليهالسلام برمي گشته ميبيند در وسط صحن
خانمي نشستهاست. وقتي از كنار آن زن رد ميشود، آن زن برمي خيزد و به او
ميگويد: من در اينجا هيچ كس راندارم و غريبم، شما بايد مرا باخود ببريد. شيخ
علي ميگويد: امكان ندارد، چرا كه من مرديعَزَب و مجرّد بوده و شما زني
جوان هستي و بدتر از آن اينكه من در مدرسه ساكنم. آن زن به دنبالشيخ
علي راه افتاده و اصرار ميكند كه حتماً مرا امشب به حجرهات ببر!خلاصه،
شيخ علي او رادر آن شب به حجرهاش ميبرد. در موقع داخل شدن به مدرسه ،
چندتا از طلبهها بيرون ازحجرههاي خويش به سر ميبردهاند، ولي هيچ يك از
آنها زن را نميبيند.
شيخ علي به آن زن ميگويد: شما در حجره استراحت كن، من ميروم حجرهاي
يا جايي ديگربراي استراحت خود پيدا ميكنم. اما تا از حجره بيرون ميآيد،
نوري از حجره تلألو ميكند(ظاهراًآن زن چادرش را برداشته بود) لذا فوراً به
داخل حجرهاش برمي گردد و با ترس و دلهره به آن زنميگويد شما كيستي؟ جنّي
؟يا...آن زن ميگويد: خودت از ائمّه حوريه ميخواستي ؛ من همحوريهام و
براي تو هستم، الآن هم يك خانهاي در فلان محلّه كربلا براي من و تو تهيه
شده كه بايدمرا به عقد خود درآوري و باهم به آنجا برويم.
باري، شيخ حدود 17 سال باآن حوريه زندگي كرده وراز خويش را نيز با هيچ كس
درمياننميگذارد. فقط يك نفراز رفقايش، به نام شيخ محمّد، به خانه آنها
رفت و آمد داشته كه او هم ازجريان آنها بي اطلاع بوده است. بعد از هفده
سال، شيخ علي به بستربيماري ميافتد. آن زن شيخمحمد را خبركرده و به وي
ميگويد:رفيقت به بستر بيماري افتاده، و فلان ساعت در فلان روز هماز دنيا
مي رود، لذا تو بايد آن موقع بالاي سرش باشي.
شيخ محمد ميگويد: تو عجب زني هستي، كه شوهرت مريض شده، برايش اجل تعيين
ميكني!
زن ميگويد: ميخواهم امروز سرّي به تو بگويم. من يك حوريه هستم. در محل
و جايگاه خويشقرار داشتم كه به من اعلام شد حضرت اباالفضل عليهالسلام تو
را احضار كردهاند. بعد به منخطاب شد كه حضرت قمربني هاشم عليهالسلام
فرمان دادهاند كه تو بايد براي مدّت كمتر ازبيست سال به روي زمين بروي و
همسر شخصي بشوي كه از حضرات معصومين حوريه خواستهاست. سپس يك تصرفاتي در
من شد كه با زندگاني در اينجا تناسب پيداكنم و اخيراً خبررسيده كهشيخ علي
تا چند روز ديگر از دنيا ميرود و من به جايگاه خود برگردانده ميشوم.