![]()
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان
• قمر بنيهاشمعليهالسلام فرمودند: من دست در بدن ندارم!
• فردا شب مصيبت عمويم، حضرت ابوالفضل العبّاس (ع)،خوانده ميشود
• توسّل آية اللّه حكيم «ره» به قمر بني هاشم(ع)
• شمشيرقمر بني هاشم عليهالسلام در دست پسر بچّه!
• قرباني به نام حضرت ابوالفضل عليهالسلام
• يا اباالفضل فرزندم را از شما ميخواهم!
• سي سال از خدا برايش عمر گرفتهام!
• آقا جان، شما مرده را زنده كرديد!
• ناراحت نباش، دزد پيدا خواهد شد.
▲
قمر بنيهاشمعليهالسلام فرمودند: من دست در بدن
ندارم!
حجة الاسلام والمسلمين آقاي سيّد عطاءلله معنوي، تحت عنوان «كرامتي از
حضرتابوالفضلالعبّاس عليهالسلام و شفاي يك فردي كه يكدفعه نابينا ميشود
و پس از 33 ساعتبينايي او برميگردد» مرقوم داشتهاند:
شخص مذكور جواني است 32 ساله، به نام محمّد عظيمي، فرزند حاج شيخ مهدي
عظيميساكن شهرستان اراك، كه از روحانيون و ائمة جماعت شهر و از اساتيد حوزه
و دانشگاه است و دراين تاريخ، هر دو، در قيد حياتند.
ماجرا از اين قرار است كه محمّد آقا، فرزند ايشان، شب پنجشنبه 4 ذيالحجه
سال 1416 ِ(برابر با 14/2/74)سوار بر موتور گازي به سمت منزل ميرفته است.
مقداري از راه را كه طيميكند، يكدفعه بدون اينكه به زمين بخورد ويا ضربهاي
ببيند، احساس ميكند كه دو چشمشچيزي را نميبيند و بينايياش را از دست داده
است. ابتدا فكر ميكند كه لابد چشمش تار شده وعارضة آن موقّتي است، امّا
بعداً معلوم ميشود كه خير، نور چشم بكلّي از دست رفته است، وبالأخره با
همان موتور كوركورانه «به كمك قرائن قبلي كه آن راه را قبلاً ميپيموده
است» خود را بهمنزل ميرساند و زنگ در را به صدا در ميآورد.
پدرش ميگويد: قريب به يك ساعت بود كه از مسجد به منزل آمده بودم. در را
باز كردم، محمّدگفت: بابا بگو، مادرم بيايد دست مرا بگيرد بياورد داخل حياط!بالأخره
دست او را گرفته و به خانهبرديم.
باري، او را همان شب به بيمارستان امير كبير اراك، ميبرند. اطبّاي آنجا وي
را معاينه ميكنند وميگويند: ساختمان چشم، هيچ ايرادي ندارد. عارضه، احتمالاً
مربوط به اعصاب و روان است. تانيمه شب آنجا بوده و سپس به منزل برميگردند.
فردا كه روز پنجشنبه باشد مجدّداً او را نزد اطبّايمتخصّص ديگر برده، همة
آنها ميگويند: چشم شما از نظر ساختمان هيچ اشكالي ندارد، جز آنكهدر انتهاي
چشم سرخيي وجود دارد كه معلوم نيست چه ميباشد، غدّه يا لخته خون؟
مخفي نماند كه قبل ازظهر روز پنجشنبه، يكي از علماي سادات شهر، به نام
حجّه الاسلام آقايحاج سيّد محمّد معنوي، را كه از اهل منبر بوده و فعلاً در
قيد حياتند و از سادات خيلي معزّز ومحترم و معظّم شهر هستند و 90 سال سنّ
دارند، ميآورند و ايشان روضة پنج تن آل عباعليهمالسلام را خوانده و ضمن
آن به حضرت ابوالفضل العبّاس u متوسّل ميشوند و برايايشان دعا ميكنند.
بعد ازظهر پنجشنبه بيمار رانزد دكتر جميليان، چشم پزشك معروف شهر، ميبرند و
او نيز نظرميدهد كه چشم، از لحاظ ساختمان ايرادي ندارد و پس از آن، او رابه
دكتر مهدي نشاطفر،متخصّص اعصاب و روان و مغز، نشان ميدهند و او هم پس از
معاينة دقيق، نوار مغزي ميگيرد ونسخه ميدهد و ميگويد كه 10 روز بايد اين
قرصها و داروها را مصرف كند، و سپس آماده شود تابراي معاينات دقيقتر به تهران
اعزام شود. اگر مورد خاصّي نباشد، تقريباً بعد از شش ماه به طورنسبي، بينايي
خود را به دست خواهد آورد (اين صحبتها را با همراهان ايشان داشتهاند ولي
درنزد بيمار او را دلداري ميدهند).
مشارٌاليه، با ناراحتي، شب جمعه را ميخوابد و بعد از نيمه شب (ميگويد با
زنگ ساعت 3 بعداز نيمه شب بود) بر ميخيزد و قدري آب مينوشد و مجدّداً ميخوابد.
باز با زنگ ساعت 4 ازخواب بيدار ميشود و بر ميخيزد وضو ميگيرد و نماز صبح
راميخواند (البتّه هنوز چشمانشنميبيند) و بعد از نماز صبح دوباره ميخوابد.
ساعت 6 مجدّداً بيدار ميشود ولي هنوزنابيناست و چشم نميبيند. پدرش چون در
دانشگاه كلاس داشت از خانه خارج شده و بهدانشگاه ميرود، و محمّد دوباره
مي خوابد. خودش ميگويد:
شايد 10 دقيقه از خوابيدن من بيشتر نگذشته بود، كه يكدفعه ديدم آقاي معنوي
از در خانه واردشد و گفتند: محمّد آقا، برايت دكتر آوردم. من چيزي رانميديدم
ولي حس ميكردم كه خانهبسيار روشن شده است؛ روشني عجيبي. آقايي از من
سؤال كردند: دكترها چه گفتند؟ گفتم: آقا،قرار است مرا بفرستند تهران براي «سي
تي اسكن» و معاينات ديگر. فرمودند: احتياج به دكترنداريد! صداي گريهام بلند
شدگفتم: آقا، شما دارو و درمان كنيد. فرمودند: ما حاجت به دارو ودرمان نداريم.
گفتم: پس دستي بكشيد و شفا دهيد. فرمودند: «من دست در بدن ندارم»! و به
آقايمعنوي امر كردند كه شما دستي به چشم ايشان بكشيد! حاج آقا هم دستي به
چشم من كشيدند.يكمرتبه ديدم كه ميبينم و نور به چشمانم برگشته است و آن
آقا، كه لباس عربي بلند بر تنداشتند، و آقاي معنوي (بدون اينكه ديگر با من
حرف بزنند) بر خاستند و از در اتاِ بيرون رفتند.من به آنها نگاه كرده و بلند
بلند گريه ميكردم، و اهل خانه دور من جمع شده بودند. آنها به داخلحياط
رفتند. تا نزديك درب حياط، آن آقايان را ديدم. هنوز از داخل حياط بيرون
نرفته بودند كه،ناگهان غيبشان زد. من بلند بلند گريه ميكردم كه اهل خانه
مرا صدا زدند. برخاستم و ديدم همهجا را ميبينم، بدون اينكه يك دانه قرص
خورده باشم!
صبح منزل آقاي معنوي رفتم و ماجرا را براي ايشان تعريف كردم. آقا خيلي
متأثر شدند و گريهكردند و از شفاي من خوشحال شدند. بعداً نزد آقاي دكتر نشاطفر
رفتم و ايشان گفتند: داروهاخوب زود اثر كرد؟! گفتم: اصلاً دارو نخوردهام! با
تعجّب پرسيد دارو نخوردهاي، و چشمانت بازشده است؟! ماجرا را تعريف كردم.
تعجّب كرد و تصديق نمود. دوباره مرا معاينه كرد و گفت:اصلاً اشكالي در چشم
تو وجود ندارد و قرمزي مزبور هم ديده نميشود و اين يك شفاي الهياست!
به شكرانة اين نعمت الهي، گوسفندي را قرباني كرده و بين مستمندان توزيع
نمودم و شبتاسوعاي محرّم، هيئت ابوالفضل العبّاس عليهالسلام را به
منزلمان دعوت كردم و شام دادم و بهزيارت شاهزاده محمّد عابد (واقع در مشهد
ميقان) رفتم و آنجا هم متوسّل به حضرت ابوالفضلالعبّاس عليهالسلام شدم و
البته اعتراف دارم كه شكر اين نعمت را- چنانكه بايد- نميتوانم بجاآورم.
محمّد آقا، عضو هيئت سقّاهاي ابوالفضل عليهالسلام اراك ميباشند و در روز
عاشورا- كههيئت، مراسم داشته و آبگوشت طبخ ميكنند و به مردم اطعام ميدهند
- ايشان همه ساله در آنمراسم فعّاليّت دارند.
آقاي سيّد عطاءالله معنوي در پايان توضيح دادهاند كه: حجة الاسلام
والمسلمين حاج سيّد محمّدمعنوي كه نام ايشان در اين كرامت حضرت ابوالفضل
عليهالسلام برده شده از علماي متقّي وزاهد و سادات جليل القدر در شهرستان
اراك ميباشد كه در توسّل به خاندان عصمت و طهارتعليهمالسلام اخلاص عجيبي
دارد و در شهرستان مزبور بسيارند مردمي كه با مراجعه به ايشان ودعا و توسّل
وي به اهل بيت عليهمالسلام بيماران آنها شفا يافته و مشكل آنان به لطف
الهيوعنايت خاندان پيامبر صليالله عليه و آله وسلم بر طرف گرديده است.
15 شعبان 1416 هـ. ِ
احقرالطّلبه سيّد عطاءالله معنوي (فرزند ايشان)
▲
فردا شب مصيبت عمويم، حضرت ابوالفضل العبّاس
عليهالسلام، خوانده ميشود
حجّة الاسلام و المسلمين آقاي قاضي زاهدي گلپايگاني، در كتاب شيفتگان
حضرت مهديعليهالسلام داستان جالبي را نقل كردهاند كه با اندكي اصلاح در
الفاظ (و حفظ معاني) ذيلاًميخوانيد:
آنچه را اكنون ميخوانيد، داستاني است كه ناقل آن در سال 1354 شمسي نزد
عدهاي از علمايقم در صفائيه نقل كرده است. خوشبختانه در روز 16 ذي الحجّة
الحرام سال 1400 هجري قمريخود نيز شخصاً در صحن مقدّس حضرت فاطمة معصومه(س)
او را زيارت كردم. وي كه آثارصدِ و دوستي اهل بيت(ع) از سيمايش مشهود بود.
ضمن داستانهاي زيادي كه از شرفيابيشخدمت امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ تعريف
كرد همين داستان را نيز با برخي نكات تازه توضيح داد.
اينك اصل داستان، كه به راستي شگفتانگيز و اميد بخش است و مي فهماند كه
در عصر ما نيزلايق آن هستند كه اينچنين مورد توجّه حضرت مهدي حجةبن الحسن
العسكري- عجل اللهتعالي فرجه شريف -باشند. وي گفت:
سال اوّلي كه به مكه مشرف شدم، از خدا خواستم 20 سفر به مكه مشرّف شدم،
از خدا حواستم20 سفر به مكّه بيايم تا بلكه امام زمان عليهالسلام را هم
زيارت كنم. خوشبختانه خداوند توفيق20 بار سفر به مكّه و نيز ديدار يار ( عجّل
اللّه تعالي فرجه الشريف) را كرامت فرمود .
چگونگي آنكه: ظاهراً سال 1353 بود، به عنوان كمك كاروان از تهران رفته
بودم، شب هشتم ازمكّه به عرفات آمدم كه مقدمات كار را فراهم كنم كه
فردا شب، وقتي حاجيها همه بايد درعرفات باشند از جهت چادر و وضع منزل نگران
نباشند. شرطهاي آمد و گفت: آقا چرا الا´نآمدي؟ كسي نيست. گفتم: براي اين
آمدهام كه مقدمات كار را آماده كنم.
گفت: پس امشب نبايد خواب بروي. گفتم: چرا؟ گفت: به خاطر آنكه ممكن است
دزدي بيايد ودستبرد بزند. گفتم:باشد.
بعد از رفتن شرطه، تصميم گرفتم شب را نخوابم. براي انجام نافلة شب و
دعاها وضو گرفته،مشغول نافله شدم .
بعد از نماز شب، حالي پيدا كردم و در همين حال بود كه شخصي درب چادر آمد و
بعد از سلاموارد شد و نام مرا برد. من از جا بلند شدم و پتويي چند لا كرده
زير پاي وي افكندم. او نشست وفرمود: چاي درست كن. گفتم: اتفاقاً تمام
اسباب چاي حاضر است. ولي چاي خشك از مكّهنياوردهام و فراموش كردهام.
فرمود: شما آب روي چراغ بگذار تا من چاي بياورم.
از ميان چادر بيرون رفت و من هم آب را روي چراغ گذاشتم. طولي نكشيد كه
برگشت و يك بستهچاي را كه وزن آن در حدود 80 الي 100 گرم بود به دست من
داد.
چاي را دم كرده پيش رويش گذاردم. خورد و فرمود: خودت هم بخور! من هم
خوردم.
اتفاقاً عطش هم داشتم و چاي لذّت خوبي براي من داشت.
بعد فرمود: غذا چه داري؟ عرض كردم: نان. فرمود: نان خورش چه داري؟ گفتم:
پنير. فرمود: منپنير نميخواهم.
عرض كردم: ماست هم از ايران آوردهام. فرمود: بياور. گفتم: اينكه از خود من
نيست، مال تماماهل كاروان است. فرمود: ما سهم خود را ميخوريم! دو سه لقمه
خورد.
در اين وقت چهار جوان صبيح المنظر كه موهاي پشت لبشان تازه سبز شده بود،
جلوي چادرآمدند. با خود گفتم: نكند اينها دزد باشند! امّا ديدم سلام كردند و آن
شخص جواب داد. خاطرجمع شدم. سپس نشستند و آن آقا فرمود: شما هم چند لقمه
بخوريد. آنها هم خوردند.
سپس آقا به آنها فرمود: شما برويد. خداحافظي كردند و رفتند. ولي خود آقا ماند و
در حاليكهنگاهش به من بود سه بار فرمود: خوشا به حالت حاج محمّد علي! گريه
راه گلويم را گرفت. گفتماز چه جهت؟ فرمود: چون امشب كسي در اين بيابان
براي بيتوته نميآيد، اين شبي است كه جدّمامام حسين عليهالسلام در اين
بيابان آمده. بعد فرمود دلت مي خواهد نماز و دعاي مخصوص كهاز جدّم هست
بخواني؟
گفتم: آري. فرمود: برخيز غسل كن و وضو بگير. عرض كردم: هوا طوري نيست كه
من با آب سردبتوانم غسل كنم. فرمود: من بيرون ميروم، تو آب را گرم كن و
غسل نما. او بيرون رفت، و منبدون اينكه توجّه داشته باشم چه ميكنم و
اين كيست، وسيلة غسل را فراهم كرده و غسل نمودمو وضو گرفتم. ديدم آقا
برگشت.
فرمود: حاج محمّد علي غسل كردي و وضو ساختي؟ گفتم: بلي. فرمود: دو ركعت
نماز به جابياور؛ بعد از حمد 11 مرتبه سورة «قل هو اللّه» را بخوان و اين
نماز امام حسين عليهالسلام در اينمكان است .
بعد از نماز شروع كرد دعايي خواند كه يك ربع الي بيست دقيقه طول كشيد، ولي
هنگام قرائتاشك مانند ناودان از چشم مباركش جريان داشت. هرجملة دعا را كه
ميخواند در ذهن منميماند و حفظم ميشد. ديدم دعاي خوبي است مضامين عالي
دارد، ومن با اينكه دعا زيادميخواندم و با كتب دعا آشنا بودم به مانند اين
دعا برخورد نكرده بودم. لهذا در فكرم خطور كردو تصميم گرفتم فردا براي روحاني
كاروان بگويم بنويسد، لكن تا اين فكر در ذهنم آمد آقا از فكرمن خبر دار شد.
برگشت و فرمود: اين خيال را از دل بيرون كن، زيرا اين دعا در هيچ كتابي
نوشتهنشده و مخصوص امام عليهالسلام است و از ياد تو ميرود.
بعد از تمام شدن دعا، نشستم وعرض كردم: آقا، آيا توحيد من خوب است كه ميگويم:
ايندرخت وگياه وزمين وهمة اينها را خدا آفريده؟ فرمود: خوب است و بيشتر از
اين از تو انتظارنميرود. عرض كردم: آيا من دوست اهل بيت عليهالسلام هستم؟
فرمود: آري و تا آخر همهستيد، واگر آخر كار شيطانها فريب دهند آل محمّد(ص) بهفرياد
مي رسند.
عرض كردم: آيا امام زمان در اين بيابان تشريف ميآورند؟ فرمود: امام الا´ن
در چادر نشسته. بااينكه حضرت به صراحت فرمود، امّا من متوجّه نشدم و به
ذهنم رسيد كه: يعني امام در چادرمخصوص به خودش نشسته. بعد گفتم: آيا فردا
امام با حاجيها در عرفات ميآيد؟ فرمود: آري.گفتم: كجاست؟ فرمود: در «جبل
الرّحمة» است.
عرض كردم: اگر رفقا بروند ميبينند؟ فرمود: ميبينند، ولي نميشناسند. گفتم:
فردا شب امام درچادرهاي حجّاج ميآيد و نظر دارد؟ فرمود: در چادر شما، چون
فردا شب مصيبت عمويمحضرت ابوالفضل العبّاس عليهالسلام خوانده ميشود ،
امام ميآيد.
بعداً دو اسكناس صد ريالي سعودي به من داد و فرمود: يك عمل عمره براي پدرم
به جايبياور. گفتم: اسم پدر شما چيست؟ فرمود: سيّد حسن. عرض كردم: اسم شما؟
فرمود: سيّدمهدي، قبول كردم.
آقا بلند شد برود، او را تا دم چادر بدرقه كردم. حضرت براي معانقه برگشت و
با هم معانقهنموديم، و خوب به ياد دارم كه خال طرف راست صورتش را بوسيدم.
سپس مقداري پول خوردسعودي به من داده فرمودند: برگرد! تا برگشتم، ديگر او
را نديدم.
اين طرف و آن طرف نظر كردم كسي را نيافتم. داخل چادر شدم شدم و مشغول
فكر كه اين شخصكي بود؟ پس از مدّتي فكر، با قرائن زياد، مخصوصاً اينكه ن
ام مرا برد و از نيت من خبر داد و نامپدرش و نام خودش را بيان فرمود،
فهميدم امام زمان عليهالسلام بوده، شروع كردم به گريه كردن.يك وفت
متوجّه شدم شرطه آمده و ميگويد: مگر دزدها سر وقت تو آمدند؟ گفتم: نه. گفت:
پسچه شده؟ گفتم: مشغول مناجات با خدايم.
شب شد، اهل كاروان جلسهاي تشكيل دادند و ضمناً حالت توسّل آن هم به حضرت
عبّاسعليهالسلام پيدا كردند! اينجا بيان امام زمان عليهالسلام يادم آمد.
هر چه نگاه كردم آن حضرت راداخل چادر نديدم. ناراحت شدم و با خود گفتم:
خدايا وعدة امام حقّ من است. بي اختيار ازمجلس بيرون شدم. درب چادر همان
آقا را ديدم. عرض ادب كرده ميخواستم اشاره كنم مردمبيايند آن حضرت را
ببينند؛ امّا آقا اشاره كرد: حرف مزن! به همان حال ايستاده بودم، تا روضهتمام
شد و ديگر حضرت را نديدم. داخل چادر شده جريان را تعريف نمودم.
گفتم فراِ تا كي؟ گفتا كه تا تو هستي
گفتم كه روي خوبت، از من چرا نهان است؟گفتم تو خود حجابي، ورنه رُخَم
عيان است
گفتم كه از كه كه پرسم، جانا نشان كويَت؟گفتا نشان چه پرسي؟ آن كوي بي
نشان است
گفتم مرا غم تو، خوشتر ز شادماني گفتا كه در ره ما، غم نيز شادمان است؛
گفتم كه سوخت جانم، از آتش نهانم گفت آن كه سوخت او را، كي نادي فغان
است
گفتم فراِ تا كي؟ گفتا كه تا تو هستي گفتم غمم بيفزا گفتا كه رايگان است
گفتم ز (فيض)بستان اين نيم جان كه دارد گفتا نگاه دارش، غمخانة تو جان
است
«فيض كاشاني» شهسواري كه نگهبان حريم دين است قمر برج شجاعت علوي آيين
است
لقبش ماه بي هاشم و، نامش عبّاس ساقي تشنه لبان از شرف و تمكين است
مرتضي بوسه بزد روز ولادت دستش هدفش علقمه و دست و رخ خونين است
شب عاشورا بُدي حافظ ناموس خدا پاسدار حرم محترم ياسين است
اهرمن برد شبانگاه امان نامه برش! ايزدي دست كجا پيرو آن ننگين است؟!
روز جان باختنش تشنه برون شد ز فرات چون به ياد لب خشكيدة شاد دين است
زادة دست خدا داده به راهِ دين دست پشت پا زد به مجاز آن كه حقيقت بين
است چ
دست حاجات جهاني به سويش باشد باز كه درش باب حوايج به شه و مسكين است
دستگير ضعفا، ياور افتاده ز پا همه جا عقده گشاي دل هر غمگين است
ذكر هفتاد و دو ملت، گَهِ سختي، نامش نام او چون كه به آلام جهان تسكين
است
اي علمدار شه كرب و بلا، باب نجات روز و شب ورد زبان همه عالم اين است
گرة كار فرو بستة ما را بگشاي كه در اين عصر و زمان مشكل ما سنگين است
از خدا خواه كه آيد فرج حجّت عصر «عج»كان زمان زندگي تلخ بشر، شيرين است
(آهي) از مدح علمدار حسيني: عباس شعر شيواي خوشت در خور صد تحسين است
▲
شفاي جوان ديوانه!
جناب مستطاب آية للّه آقاي حاج شيخ عبداللّه مجد فقهيي بروجردي مؤسس
محترم درمانگاهقرآن و عترت قم، كه ارادتي خاص به ساحت اهل بيت عصمت و
طهارت عليهمالسلام دارند، درشب 29 رجب 1414 ِ در صحن مطهّر مسجد صاحب الزمان
«عجّل اللّه تعالي فرجه الشريف»در جمكران فرمودند:
تقريباً چهل سال قبل براي زيارت به كربلاي مُعَلّي رفته بودم. روزي در
حرم مطهّر حضرت قمربني هاشم ابوالفضلالعبّس عليهالسلام مشغول زيارت بودم
با چشم خود ديدم كه يك جوانديوانه را براي معالجه و استشفا كنار ضريح آن
بزرگوار آوردند. و دخيل بستند. مدّت كوتاهي ازتوسّل مزبور نگذشت كه ديدم آن
جوان ديوانه شفايش را از آقا قمر بني هاشم عليهالسلام گرفت.جناب فقهيي
افزودند: من هر وقت يك گرفتاري برايم پيش بيايد با توسّل به ساحت حضرت،حوائج
خويش را از ايشان ميگيرم، و موارد بسياري حاجت روا شدهام.
▲
توسّل آية اللّه حكيم «ره» به قمر بني هاشم
عليهالسلام براي رفع مشكلات جهان اسلام
حجّة الاسلام والمسلمين حامي مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام
آقاي حاج سيّدعلي مير هادي اراكي نقل كردند:
يكي از دوستان طلبه در باب ارادت آيت اللّه العظمي حكيم «قدّس سرّه» (متوفّي
1390 ِ) بهائمه اطهارعليهمالسلام ميگفت كه: هر مشكلي براي مسلمانان در هر
جاي عالم پيش ميآمد آنمرحوم با سران ممالك آن كشورها تماس ميگرفت، و
اگر اثر نميكرد، به كليد دار حرم حضرتاباالفضل العبّاس عليهالسلام ميگفت
نيمة شب ميرفت كنار مرقد پاك آن حضرت متوسّلميشد و مدتي بعد، مشكلي كه
پيش آمده بود حل ميشد.
▲
شمشيرقمر بني هاشم عليهالسلام در دست پسر بچّه!
آقاي حاج سيّد حسين، فرزند مرحوم سيّد محمّد هندي، در شب 13 شعبان سال
1414 هـ ِ درحرم مطهّر حضرت فاطمة معصومه سلاماللهعليه ، كريمة اهل بيت
سلاماللهعليه، از آقاي حاجسيّد تقي كمالي نقل كرد كه وي فرمود:
روزي در حرم مطهّر حضرت ابوالفضلالعبّاس عليهالسلام نشسته بودم، ديدم پسر
بچّهاي كهمعلوم هنوز به حدّ تكليف نرسيده وارد حرم مطهّر شد و مقابل ضريح
حضرت ايستاد و كلماتيچند به زبان عربي با حضرت صحبت كرد. ناگهان مشاهده
كردم كه از سقف حرم مطهّر، شمشيريكه نصب بود مقابل اين پسر بچّه بر زمين
افتاد و پسر بچّه هم آن را گرفت و حركت كرد تا از حرمبيرون برود.
خدمة حضرت با مشاهدة صحنه مانع از بردن آن شمشير شده و او را به اطاِ
مخصوص كليددارحرم حضرت بردند. من هم، به حمايت از آن پسر، دنبالشان راه
افتاده و نزد كليددار رفتم. خدمهبه كليددار گفتند كه او شمشير را برداشته بود
و به منزل ميبرد. در آن حين، به من الهام شد كه، دردفاع از نوجوان مزبور،
به كليددار بگويم: شما دستور بدهيد شمشير را دوباره برده و در جايشنصب كنند،
و آن پسر بچّه نيز دوباره حرفهايش را با حضرت ابوالفضل عليهالسلام بزند؛
اگر ويمورد عنايت حضرت عليهالسلام باشد، باز شمشير از طرف حضرت به او داده
ميشود و الاّ نه، وجريان تمام ميشود.
كليددار حرفهاي مرا قبول كرد. به اتفاِ هم وارد حرم مطهّر شديم. يكي از خدام
شمشير را هر چهمحكمتر در جاي اوّلش نصب كرد. به پسر بچّه نيز گفتيم بيايد.
او آمد مقابل ضريح مطهّر وحرفهايش را به حضرت زد. مجدّداً ديدم شمشير از سقف
جلو روي آن پسر بچّه افتاد و او آن رابرداشت و رفت! اينجا بود كه همة زيارت
كنندگان هلهله كردند و حرم غرِ در سرور و شادي شد.
من از آن پسر پرسيدم كه اين شمشير را براي چه ميخواهي؟ گفت: من با چند
بچّة ديگر دراطراف كربلا گوسفند ميچرانيم. آنها هر كدام براي خود وسيلة
دفاعي دارند، ولي من نداشتم. بهآنها گفتم: ميروم به حرم با صفاي حضرت
قمر بني هاشم عليهالسلام و از حضرت شمشير راميگيرم و ميآيم. حالا ديدي كه
حضرت به من شمشير داد و من اكنون با حاجت روا شده درحالي كه حضرت شمشيري
به من عنايت كرده، نزد آنان باز ميگردم!
▲
قرباني به نام حضرت ابوالفضل عليهالسلام
جناب حجّة الاسلام آقاي سيّد محمّد موسويزنجاني در روز 14 ماه صفر
المظفّر سال 1413 هـ ِ، به نقل از دو نفر جوان، گفت:
شخصي به نام دكتر محمّد...، كه مدّت سي سال است در آمريكا زندگي ميكند،
دو هفته پيش بهتهران آمده گوسفندي را به نام حضرت ابوالفضل عليهالسلام
قرباني نمود و گوشت آن را بينشيعيان تقسيم كرد و مجدداً به آمريكا برگشت.
از دكتر پرسيدند: شما كه اين مدت طولاني درخارج بوديد، چگونه به تهران
آمديد و دست به اين كار زديد و بعد هم عجولانه اقدام به بازگشتكرديد؟! گفت:
روزي در واشنگتن باماشينم در حركت بودم، يك دفعه متوجّه شدم دختربچهايبه
طرف ماشينم دويد. با توجه كامل فرياد كشيدم يا حضرت اباالفضل عليهالسلام!
و ماشين بايك ترمز سر جايش ميخ كوب شد.
پيش از اينكه از ماشين پياده بشوم، همهاش مضطرب و در فكر بودم و با خود ميگفتم:
واي، خانهخراب شدم! بيچاره شدم! زيرا قانون تصادفات در آمريكا بسيار سخت
است. ولي بعد از اينكهپايين آمدم و پاي دختربچّه را، كه زير ماشين رفته
بود، گرفته و كشيدم، بلند شد و ديدم هيچصدمهاي نديدهاست. اينجا بود كه
فهميدم از بركت توجّه حضرت ابوالفضل العبّاس عليهالسلامبوده كه دختر بچّه
صحيح و سالم مانده است. لذا همان جا يك قرباني نذر كردم، چون در آمريكاكسي
كه قابليت مصرف گوشت نذري را داشته باشد به نظرم نرسيد، لذا به ايران
آمدم و قرباني رابه نام حضرت عبّاس عليهالسلام ذبح كرده به دوستان و
علاقمندان آن حضرت تقسيم و تقديمنمودم و اينك نيز به آمريكا باز ميگردم.
جمال حق ز سرتا پاست عباس به يكتايي قسم، يكتاست عبّاس
شب عشاِ را تا صبح محشر چراغ روشن دلهاست عبّاس
خدا داند كه از روز ولادت امام خويش را ميخواست عبّاس
اگرچه زادة اُمّ البنين استوليكن مادرش زهراست عبّاس
بنازم غيرت و عشق و وفا را از آن دم علقمه تنهاست عبّاس
كه در دنيا بود باب الحوائج شفيع عاصيان فرداست عبّاس
«شعر از ناشناس»
▲ يا اباالفضل فرزندم را از شما ميخواهم!
حجة الاسلام آقاي محدث اشكوري در شب سوم ذي قعده 1414 در مسجد اعظم
قم، براي ايننگارنده نقل كردند:
پدرم، مرحوم حجة الاسلام آقاي سيّد محمود محدث اشكوري، از پدرش حضرت آيت
اللّه سيّدابوالحسن اشكوري نقل كرد كه: در نجف اشرف فرزندش سيّد محمود خيلي
سخت مريضميشود و در شرف مرگ قرار ميگيرد. مادرش را براي غذا و غيره به
آشپزخانه فرستاده بودهاست، پس از مدت كمي كه مادرش ميآيد فرزندش را در
حال مرگ مشاهده ميكند و وقتيروپوش از صورتش برميدارد او را مرده ميبيند.
با مشاهدة اين صحنه سراسيمه شده، رو بهطرف كربلا ميكند و نالة جانسوزي از
دل بركشيده و ميگويد: يااباالفضل، فرزندم را از شماميخواهم!
چند لحظه كه از توسل ايشان به حضرت ابوالفضل العبّاس عليهالسلام ميگذرد
به عنايات آنحضرت، روح به بدن فرزندش آمده و حيات خويش را باز مييابد.
▲
سي سال از خدا برايش عمر گرفتهام!
حجة الاسلام آقاي حاج شيخ عبدالرحمن بخشايشي، از جناب آقاي حاج نقي
دباغي، كه ازمحترمين آذربايجان ولي مقيم تهران هستند و برادر عيال جناب
آقاي دكتر كوكبي (دكتر قلب)ساكن قم محسوب ميشوند، مطلب زير را نقل كردند
كه ميخوانيد. آقاي دباغي گفتند:
پدرم، حاج علي اكبر دبّاغي، گفت: در حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام
بودم،ديدم كسي ميگويد:آقا، ابوالفضل عليهالسلام، از عمر من 28 سال مانده
است،از خدا بخواه دراين 28 سال معصيت نكنم!ما با او آشنايي نداشتيم و
نفهميديم كه قصدش چيست و چهميگويد؟ وقتي كه از حرم مطهر خارج شد، او را
تعقيب كرديم و گفتيم كه تو از كجا ميداني 28سال از عمرت مانده است؟!
خيلي اصرار كرديم، گفت: شما را چه به اين كار؟ گفتيم: ميخواهيم قصّة تو
را بدانيم. گفت: من درجواني مريض شدم، به طوري كه دكترها جوابم كردند.
روزي تمام اهل منزل اطراف بسترم گريهميكردند و من ميديدم در حال مرگ
ميباشم. همين وقت بود كه ديدم آقايي بالاي سرم ايستادهاست. به من
فرمودند: بلند شو! گفتم: قادر نيستم كه برخيزم. فرمود: ميتواني، حركت كن!
سپسدنبال آقا حركت كردم. وقتي به راه افتاديم و از منزل خارج شديم، يك
وقت ديدم آن بزرگوارپاهايش از زمين كنده شد و به طرف آسمان بالا رفت و من
هم پشت سرش به طرف بالا صعودكرديم.
رسيديم به يك جايي ؛ ديدم تمام شخصيتها دور هم نشستهاند و در بالاي مجلس
نيز يكشخصيّت با عظمتي قرار دارد. آن بزرگواري كه مرا برده بود، به طرف آن
شخصيّت بزرگ رفت. تاآن زمان نميدانستم آن بزرگوار چه كسي است؟ ديدم كه
وي با آن شخصيّت صحبت ميكند، و ازصحبت شان همين قدر فهميدم كه آن شخصيّت
بزرگ فرمودند: عمر او تمام شده است.
اينجا بود كه عبا را از دوش نازينش به كناري انداخت (و ديدم دست ندارد)و به
آن شخصيتصدرنشين اظهار داشت: شما ميفرماييد عمرش تمام شده است، ولي مادرش
در آشپزخانهصورت به زمين گذاشته، جوابش را چه كسي خواهد داد و من به او
چه بگويم؟ لذا حضرترسول اكرم(ص) فرمودند:سي سال از خدا برايش عمر گرفتهام.
از آن تاريخ دو سال گذشته است،پس نتيجه اين است كه 28 سال از عمرم باقي
مانده است.
ساقي لب تشنگان
به ميدان شهادت، قهرمانم ميتوان گفتن به خرگاه امامت، پاسبانم ميتوان
گفتن
به قدرت بحر ختم مرتضايم ميتوان خواندن به منصب، ساقي لب تشنگانم ميتوان
گفتن
منم ماه بني هاشم كه برچرخ فضيلتها يگانه كوكت پرتو فشانم ميتوان گفتن
چو شمع جانم از نور ولايت روشني دارددر اين عالم فروغ جاودانم ميتوان
گفتن
دهد دشمن مرا خط امان!! گويا نميداندكه بر خلق جهان كهف امانم ميتوان
گفتن
(مؤيد) را شفاعت ميكنم در محضر داور كه در محضر شفيع عاصيانم ميتوان گفتن
▲
آقا جان، شما مرده را زنده كرديد!
خانم معروفي نوشتهاند:
اين جانب ف .س معروفي در سال 1362 شمسي مبتلا به كمر درد شدم كه حدود
چهار سال بهطول انجاميد. در اين مدت به شدت از درد كمر رنج ميبردم و درد
به حدي بود كه نميتوانوصف كرد.از جمله، سفري به حجّ داشتم و در آنجا از
انجام اعمال عاجز بودم، به خصوص بعداز اعمال در منا و مراجعت به مكّة
معظّمه، از شدت درد، انجام مناسك برايم طاقت فرسا بود. بهخاطر دارم كه در
سعي بين صفا و مروه بعد از طواف نساء به اندازهاي كلافه شدم كه خود را بهگوشهاي
كشيدم و نشستم، و پس از آنكه همسرم اعمال سعي را تمام كرد به كمك و
مساعدتايشان، سعي را انجام دادم.
پس از معاينات و معالجات زياد، تشخيص دكترهاي متخصّص بر اين شد كه گفتند:
شما ديسككمر داريد و بايد كاملاً اسبراحت كنيد، كه آن هم با بچّه داري
سازگار نيست.
باز به دكتر متخصّص مراجعه كردم و آزمايشات زيادي گرفت. اين بار گفتند:اگر
عمل بكنيد 75%موفقيتآميز است، و اگر عمل نكنيد 100% فلج ميشويد. با حالت
نااُميدي مطب دكتر را ترككردم و استخاره كردم كه عمل انجام بشود خيلي بد
آمد. همواره در فكر علاج بودم، تا اينكه ايّاممحرّمالحرام فرا رسيد و براي
شركت در مراسم روضة حضرت سيّدالشّهداء ـ سلام الله عليهـ بهمنزل جناب حاج
آقا قزويني رفتم. اتفاقاً معظّم له آن روز روضة حضرت اباالفضل العبّاسعليهالسلام
را خواند و در ضمن روضه به شرح آن قصّه معروف پرداخت، كه ميگويند جوانمريضي
را به حرم مطهّرش آورده و شفايش را از حضرت خواسته بودند، و چون گويا عمر
ظاهريآن جوان تمام شده بود، آن مأمور الهي چند دفعه از محضر رسول خدا(ص)
به خدمت حضرتقمربني هاشم رسيد و بازگشت و...
في المجلس، دلم شكست و متوسّل به حضرت ابوالفضل العبّاس عليهالسلام شدم.
عرض كردم:آقا جان، شما جوان مرده را زنده كرديد، كمر درد من كه چيزي نيست.
شفاي من به مقدار آبخوردن هم براي شما كاري ندارد. اُميدوار شدم كه آن
حضرت مرا شفا خواهد داد. پس از مدّتيناخودآگاه متوجّه شدم كه كمرم درد
ندارد و حس كردم ديگر درد نداشته و شفا يافتهام و از بيمارياثري نيست.
سپس آزمايشاتي انجام گرفت و خود را در معرض اُموري قرار دادم كه دكترها مرا
از آن منع كردهبودند، نظير خوردن آب سرد و حتي دست به آب سرد زدن و
استفاده از كولر و پنكه و...، و معلومشد كه ديگر اثر سوئي در من ندارد.
آري، حضرت ابوالفضل العبّاس عليهالسلام مرا شفا داد و هر كس هم كه توسّل
به آن حضرتبيابد نتيجة كامل خواهد گرفت.
▲
ناراحت نباش، دزد پيدا خواهد شد.
جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيّد نورالدّين جزايري از
مدرّسين حوزة علميّه قم وامام جماعت محترم تكية يزديها در بازار، طيّ
يادداشتي چند كرامت را از ارسال داشتهاند كه ذيلاًميخوانيد:
1. اين جانب علي باني مهجور، معمار ساكن قم، 25 سال قبل به زيارت امام
حسين عليهالسلامرفتم. شب جمعه بود. پس از زيارت در حرم مطهّر خوابم برد.
زماني كه بيدار شدم، ديدم كيفي كهمدارك و اسناد من از قبيل چك و سفته و
شناسنامه در داخل آن بود به سرقت برده شده است.پس از نماز صبح به مكبّر
گفتم كه اعلام كند. او هم به عربي و فارسي اعلان كرد، ولي نتيجهاي بهدست
نيامد.
به حضرت امام حسين عليهالسلام عرض ارادت كردم، اثري مشهود نشد. خادم
مدرسة آيت اللهالعظمي بروجردي «قدس سرّه» را ديدم، جريان را با او درميان
گذاشتم و گفتم: مشكلم را به امامحسين عليهالسلام گفتهام ؛ ولي اين امام
خيلي مهربان است و ميخواهد دزد هم آبرويشنرود!پاهايم قدرت راه رفتن را
ندارد،اگر ميتوانستم به حرم حضرت عبّاس عليهالسلام ميرفتم وبه آقا شكايت
ميكردم. به اتفاِ خادم به طرف حرم حضرت ابوالفضل العبّاس عليهالسلام
رفتيم.وقتي كه نگاهم به آن گنبد ملكوتي سردار كربلا افتاد، گريهام گرفت و
بدون خواندن اذن دخولوارد حرم شدم و ضريح مقدّس را گرفته و عرض كردم:
آقا جان، اگر دزدم پيدا نشود شكايت شمارا به حضرت زهراسلامالله عليه خواهم
كرد. سپس به ديوار تكيه دادم و بعداً صدايي غيبي ازداخل ضريح مقدس شنيدم
كه با لحني بسيار مهربان فرمود:ناراحت تباش، دزد پيدا خواهد شد،ولي مداركت
از بين رفته و پاره شده است. آنگاه به اتفاِ خادم به طرف حرم مطهّر امام
حسينعليهالسلام راه افتاديم، تا شايد جيببر را پيدا كنيم. پشت درب حرم
مطهّر قسمتي از مدارك واسناد پاره شده را پيدا كرديم. وقتي به اسناد پاره
شده نگاه ميكرديم، چند كودك اطراف ما جمعشدند. از آنها پرسيديم: شما
نفهميديد كه اين اسناد را چه كسي پاره كرده است؟
گفتند: آري، او شخصي به نام عبدالكريم است تقريباً در سن سي سالگي است و
شغلش همعبابافي ميباشد. اين اسناد را او پاره ميكرد. ناچار خدمت حضرت آيت
الله العظمي آقاي سيّدمحسن حكيم «قدس سرّه» رفتم. آقا نامهاي به متصرّف
(استاندار) كربلا نوشتند. وقتي كه وي نامةآقا را ديد خيلي احترام گذاشت و
حتي نامه را بوسيد. بعد هم جيببرها را به سزاي اعمالشانرسانيد. همان طور كه
آقا قمر بني هاشم حضرت عبّاس عليهالسلام فرموده بود سارِ پيدا شدولي مدارك
همه پاره شده بود.