عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان

<<   10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >>

•   مشهدي‌ عبّاس‌، و ارادت‌ به‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌

•   من‌ فرستادة‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ هستم‌!

•   يا اباالفضل‌، پسرم‌ در پناه‌ تو باشد!‌

•   ديشب‌ در اين‌ خانه‌، كوري‌ مادر زاد شفا يافته‌ است‌!

•   مضروب‌ اجنّه‌ با توسّل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ شفا يافت‌

•   نماز شب‌، به‌ نيابت‌ از قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌

•   در دهة‌ عاشورا، يكي‌ از قطعات‌ لباس‌ او را مشكي‌ قرار بدهيد!

•   از آقا قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ كمك‌ بخواه‌!

•   شفاي‌ مرض‌ سرطان‌ به‌ دست‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌

•   رهنمود امام‌ عَليه‌ِ السَلام‌، كه‌ چگونه‌ از ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ حاجت‌ بخواهيم‌؟

 

 

    مشهدي‌ عبّاس‌، و ارادت‌ به‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌
حجّة‌ الاسلام‌ والمسلمين‌ سيّد محمّد رضا حائري‌ فحّام‌ در تاريخ‌ آخر ساعات‌ روز مبعث‌ 1414ه‌ِ در منزل‌ آيت‌ اللهالعظمي‌ سيّد محمّد باقر طباطبائي‌ سلطاني‌ بروجردي‌ اظهار داشتند:
شهيد بزرگوار، آيت‌ الله آقاي‌ سيّد ابوالحسن‌ شمس‌ آبادي‌ «قدّس‌ سرّه‌»، در اصفهان‌ بالاي‌ منبرفرمودند: شخصي‌ در اصفهان‌ بود به‌ نام‌ مشهدي‌ عبّاس‌، معروف‌ به‌ عبّاس‌ بي‌ دين‌، كه‌ هيچ‌ يك‌ ازواجبات‌ الهي‌ را انجام‌ نميداد و فقط‌ عشق‌ و علاقه‌اي‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ قمر بني‌هاشم‌عليه‌السلام‌ داشت‌. وقتي‌ كه‌ با او دربارة‌ نماز و روزه‌ و ديگر واجبات‌ صحبت‌ مي‌شد، اصلاً وابداً توجّه‌ نمي‌كرد و گوشش‌ به‌ اين‌ حرفها بدهكار نبود.
ولي‌ به‌ تشكيلات‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ علاقه‌ داشت‌ و خدمت‌ مي‌كرد، و از حضرت‌توقّع‌ هم‌ داشت‌ و مي‌گفت‌ بعد از مردن‌، بايد مرا در حرم‌ حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ دفن‌ كنيد تامشمول‌ عنايت‌ ايشان‌ شوم‌.
وي‌ 3 الي‌ 4 سال‌ از مرگش‌، از تمام‌ گناهان‌ توبه‌ كرد و بظاهر آدم‌ خوبي‌ شد. عدّه‌اي‌ از اصفهان‌مي‌خواستند براي‌ زيارت‌ به‌ كربلا بروند، او نزد آنها آمده‌ و گفت‌: مرا هم‌ با خودتان‌ ببريد. آنها نيزاو را با خودشان‌ بردند. وقتي‌ كه‌ به‌ كربلا رسيدند، مشهدي‌ عبّاس‌ مريض‌ شد و 3 روز تب‌ كرد وسپس‌ از دنيا رفت‌. رفقايش‌ او را غسل‌ و كفن‌ كرده‌ و آوردند در حرم‌ طواف‌ دادند. نخست‌ بنا بودجنازه‌ را به‌ وادي‌ السلام‌ ببرند، امّا تقدير چيزي‌ ديگر بود. چگونگي‌ آنكه‌:
بعد از طواف‌، خادمها هم‌ آمدند و زيارتي‌ مقابل‌ جنازه‌اش‌ خواندند. سپس‌ يكي‌ از خدّام‌ پرسيد:كجا مي‌خواهيد دفنش‌ كنيد؟ گفتيم‌: بناست‌ او را در وادي‌ السّلام‌ دفن‌ كنيم‌. خادم‌ گفت‌: من‌ بروم‌از سيّد مرتضي‌ كليد دار اجازه‌ بگيرم‌ كه‌ او را در يك‌ جايي‌ اطراف‌ صحن‌ دفن‌ كنيد. وقتي‌ به‌ كليددار گفتند، وي‌ گفت‌: در عتبه‌ قبري‌ هست‌، ببريد آنجا دفنش‌ كنيد و ما هم‌ برديم‌ و آنجا دفنش‌كرديم‌.
شهيد شمس‌ آبادي‌ در خاتمه‌ اضافه‌ كردند، كه‌ مشهدي‌ عبّاس‌ را خود من‌ نيز ديده‌ بودم‌.


   من‌ فرستادة‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ هستم‌!
آيت‌ الله سيّد مهدي‌ حسيني‌ لاجوردي‌ قمي‌، از شخصيّتهاي‌ بر جستة‌ حوزة‌ علميهؤ قم‌ طي‌ّنوشته‌اي‌ مرقوم‌ داشته‌اند:
دانشمند متتبّع‌ و نويسندة‌ توانا، عاشق‌ خاندان‌ پيامبر صَلَي‌ الله عَليَه‌ِ وَ اله‌ِ و سَلَم‌ جناب‌ حجّة‌الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ علي‌ ربّاني‌ خلخالي‌، مشغول‌ نوشتن‌ زندگنامة‌ پرچمدار كربلا،قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ بوده‌ و بر آن‌ شده‌اند كه‌ كرامات‌ اين‌ مرد شجاع‌ تاريخ‌، يادگار اسد اللهالغالب‌، را بنويسد. از اين‌ حقير نيز خواستند اگر كرامتي‌ سراغ‌ دارم‌ بنويسم‌. لذا امر ايشان‌ را امتثال‌كرده‌ و كرامتي‌ را كه‌ خود شنيده‌ام‌ نقل‌ مي‌كنم‌:
اين‌ جانب‌ مدّتي‌ در كاشان‌ مقيم‌ بوده‌ و به‌ امور شرعي‌، از جماعت‌ و تدريس‌، اشتغال‌ داشتم‌. مردمتديّني‌ به‌ نام‌ حاج‌ اصغر، كه‌ يكي‌ از بنّاهاي‌ خوب‌ كاشان‌ است‌، بنده‌ را در يك‌ زمستان‌ دعوت‌كرد كه‌ سه‌ ماه‌ مهمان‌ ايشان‌ باشم‌. شبي‌ به‌ من‌ گفت‌: در اينجا مردي‌ است‌ كه‌ قضاياي‌ عجيب‌ وغريب‌ دارد، شما بياييد و از او بخواهيد برخي‌ از قضاياي‌ خود را بگويد. گفتم‌: مانعي‌ ندارد. آن‌مرد آمد. كنار هم‌ نشستيم‌ و او شروع‌ كرد مطالبي‌ را گفتن‌. يكي‌ از آنها اين‌ بود كه‌ گفت‌: من‌ مدّتي‌ درفشار زندگي‌ بودم‌ و كار به‌ جايي‌ رسيد كه‌ در منزل‌ يهوديها كارگري‌ مي‌كردم‌. روزي‌ دلم‌ شكست‌،متوسّل‌ به‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ شده‌ و عرض‌ كردم‌: اي‌ آقاي‌ من‌، آيا بايد گرفتار باشم‌ كه‌ بااين‌ وضع‌ دشوار، براي‌ يك‌ يهودي‌ كارگري‌ كنم‌؟!
شب‌ با حال‌ افسردگي‌ خوابيدم‌. در خواب‌ ديدم‌ آقا قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ به‌ من‌ فرمود: فردابرو آران‌، و به‌ فلان‌ كس‌ كه‌ صاحب‌ گلّة‌ گوسفند است‌ سلام‌ مرا برسان‌ و بگو چهار رأس‌ گوسفند ومبلغ‌ دويست‌ تومان‌، كه‌ نذر كرده‌اي‌، از طرف‌ آقا ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ حواله‌ به‌ من‌ شده‌ است‌.صبح‌ از خواب‌ بر خاسته‌ و به‌ طرف‌ آران‌ عزيمت‌ نمودم‌. در آنجا جوياي‌ حالش‌ شدم‌، گفتند: باگوسفندانش‌ به‌ بيابان‌ رفته‌ و غروب‌ مي‌آيد. ماندم‌ تا از بيابان‌ آمد. وقتي‌ آمد، جلو رفته‌ سلام‌ كردم‌و گفتم‌ كه‌ من‌ فرستادة‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ هستم‌. او گريه‌ كرد و مرا به‌ منزل‌ برد و بيشتر ازآنچه‌ نذر كرده‌ بود به‌ من‌ داد. مدّتي‌ است‌ كه‌ زندگي‌ خوبي‌ را در اثر توجّهات‌ آقا قمر بني‌هاشم‌عليه‌السلام‌ دارم‌.«و كم‌ له‌ من‌ نظير»!


    يا اباالفضل‌، پسرم‌ در پناه‌ تو باشد!
در كاشان‌ شخصي‌ از معارف‌ بود كه‌ نام‌ او محمّد تقي‌، داماد حاج‌ محمّد بود. وي‌ پسري‌ داشت‌ كه‌نامش‌ جواد بود. روزي‌ جواد، كه‌ بچّه‌ بود، به‌ چاه‌ افتاد. در هنگام‌ سرازير شدن‌ به‌ چاه‌، مادرش‌، كه‌مي‌ديد قدرت‌ جلوگيري‌ از سقوط‌ طفل‌ را ندارد، يكدفعه‌ صدا زد: يا ابوالفضل‌ العبّاس‌، پسرم‌ درپناه‌ تو باشد! بچّه‌ در داخل‌ چاه‌ قرار گرفت‌. زماني‌ كه‌ مردم‌ بر سر چاه‌ آمده‌ و او را صدا زدند، او درپاسخ‌ گفت‌:
- در اينجا بسيار سردم‌ شده‌ است‌.
معلوم‌ شد از هواي‌ سرد آنجا ناراحت‌ است‌، ولي‌ صحيح‌ و سالم‌ مي‌باشد و بالأخره‌ او را از چاه‌سالم‌ بيرون‌ آوردند. اين‌ كرامت‌ از حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ در سال‌ 1210 هجري‌ قمري‌رخ‌ داده‌ است‌.


    ديشب‌ در اين‌ خانه‌، كوري‌ مادر زاد شفا يافته‌ است‌!
حجّة‌ السلام‌ و المسلمين‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد حسن‌ ابطحي‌، در كتاب‌ شبهاي‌ مكّه‌ (ص‌ 93-97)چنين‌ مي‌نويسد:
يك‌ روز به‌ حرم‌ مطّهر رؤوس‌ شهدا در باب‌ الصغير رفته‌ بودم‌ (در شام‌). كسي‌ در حرم‌ نبود ولي‌جواني‌ در گوشة‌ حرم‌ سرش‌ را در زانو گذاشته‌ بود و مثل‌ آنكه‌ خوابش‌ برده‌ بود.
من‌ هم‌ كه‌ تنها بودم‌ زيارت‌ مختصري‌ خواندم‌ و نزديك‌ به‌ همين‌ جوان‌ مشغول‌ نماز شدم‌. بعد ازنماز، آن‌ جوان‌ سرش‌ را ار روي‌ زانويش‌ بلند كرد و گفت‌: آقا، من‌ خواب‌ نبودم‌ بلكه‌ حتّي‌چشمهايم‌ هم‌ باز بود، ولي‌ همان‌ طور كه‌ سرم‌ روي‌ زانوهايم‌ بود مي‌ديدم‌ تمام‌ شهدايي‌ كه‌سرشان‌ اينجا دفن‌ است‌ حضور دارند و حوائج‌ زوّارشان‌ را مي‌دهند و يكي‌ از حوائج‌ مهم‌ مرا هم‌بنا شد امشب‌ بدهند.آيا اين‌ خواب‌ يا بيداري‌ مي‌تواند حقيقت‌ داشته‌ باشد؟
گفتم‌: اگر مقداري‌ صبر كنيد، حقيقت‌ اين‌ خواب‌ يا بيداري‌ براي‌ شما طبعاً روشن‌ مي‌شود. گفت‌:چطور؟ گفتم‌: امشب‌ اگر آن‌ حاجت‌ مهم‌ شما بر آورده‌ شد معلوم‌ مي‌شود حقيقت‌ داشته‌ و الاممكن‌ است‌ آنچه‌ ديده‌ايد خيالاتي‌ بيش‌ نبوده‌ است‌. گفت‌: براي‌ شما توضيح‌ مي‌دهم‌ چيزي‌ راكه‌ به‌ من‌ وعده‌ داده‌ شده‌، تا شما هم‌ ناظر جريان‌ باشيد. گفتم‌: متشكرم‌.
گفت‌: من‌ دخت‌ بچّهاي‌ دارم‌ كه‌ از مادر، نابينا متولّد شده‌ و بسيار خوش‌ استعداد است‌. به‌ من‌امروز مي‌گفت‌: اينكه‌ مي‌گويند فلان‌ چيز قشنگ‌ است‌ و فلان‌ چيز زشت‌ است‌، يعني‌ چه‌؟ گفتم‌:تو چون‌ چشم‌ نداري‌ اين‌ چيزها را نمي‌تواني‌ بفهمي‌. گفت‌: چطور مي‌شود كه‌ انسان‌ چشم‌ داشته‌باشد؟ گفتم‌: بعضيها از مادر با چشم‌ متولّد مي‌شوند و بعضيها بدون‌ چشم‌، و تو بدون‌ چشم‌ متولّدشده‌اي‌. گفت‌: حالا هيچ‌ راهي‌ ندارد كه‌ من‌ هم‌ چشم‌ داشته‌ باشم‌؟ گفتم‌: چرا اگر من‌، يا خودت‌،به‌ اهل‌ بيت‌ عصمت‌ و طهارت‌عليه‌السلام‌ متوسّل‌ شويم‌ ممكن‌ است‌ به‌ چشم‌ عنايت‌ كنند.
گفت‌: پس‌ پدر اين‌ كار رابكن‌ و به‌ من‌ هم‌ تعليم‌ بده‌ تا من‌ هم‌ به‌ آنها متوسّل‌ شوم‌، شايد چشم‌دارگردم‌. من‌ گريه‌ام‌ گرفت‌ و او را در منزل‌ رو به‌ قبله‌ نشاندم‌ و گفتم‌: بگو يا اباالفضل‌، چشمم‌ را بده‌ تامن‌ بيايم‌.
حالا من‌ اينجا آمده‌ام‌ و حاجتم‌ هم‌ شفاي‌ دخترم‌ بوده‌ كه‌ اين‌ خواب‌ يا بيداري‌ را ديده‌ام‌. گفتم‌:بسيار خوب‌، امشب‌ اگر بچّه‌ات‌ چشم‌ دار شد معلوم‌ است‌ كه‌ آنچه‌ ديده‌اي‌ حقيقت‌ داشته‌ است‌.آن‌ مرد مرا به‌ منزلش‌ برد و دخترك‌ را به‌ من‌ نشان‌ داد و گفت‌: شما صبح‌ هم‌ همين‌ جا بياييد و از ماخبري‌ بگيريد. اتفاقاً خانة‌ او در شارع‌ الأمين‌ و سر راهمان‌، وقتي‌ به‌ حرم‌ حضرت‌ رقيه‌(س‌)مي‌رفتيم‌، بود.
فرداي‌ آن‌ روز وقتي‌ از آن‌ منزل‌ خبر گرفتم‌، ديدم‌ جمعي‌ به‌ آن‌ خانه‌ رفت‌ و آمد مي‌كنند. پرسيدم‌چه‌ خبر است‌؟ گفتند: ديشب‌ در اين‌ خانه‌ كوري‌ به‌ بركت‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ شفا يافته‌.وقتي‌ وارد شدم‌ ديدم‌ آن‌ دخترك‌ با چشمهاي‌ زيباي‌ درشت‌ و بينا نشسته‌ و پدرش‌ هم‌ پهلوي‌ اونشسته‌ بود. وقتي‌ چشمش‌ به‌ من‌ افتاد، گفت‌: آقا، ديديد كه‌ آن‌ جريان‌ حقيقي‌ بوده‌ است‌!
من‌ مقداري‌ در آن‌ منزل‌ نشستم‌. پدر دختر سؤالي‌ از من‌ كرد و گفت‌: آيا حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌ در كربلا هستند يا در شام‌؟ گفتم‌: آن‌ حضرت‌، نه‌ در شام‌ محدود مي‌شود نه‌ دركربلا. زيرا حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ لااقل‌ مثل‌ حضرت‌ عزرائيل‌ كه‌ بر تمام‌ كرة‌ زمين‌ احاطه‌دارد حوائج‌ مردم‌ را از خدا مي‌كيرد وبه‌ آنها مي‌دهد. گفت‌: آيا واقعاً سر مقدّس‌ حضرت‌عبّاس‌عليه‌السلام‌ در باب‌ الصغير دفن‌ است‌؟ گفتم‌: نمي‌دانم‌، اين‌ طور گويند.
گفت‌: پس‌ چطور وقتي‌ من‌ در آنجا متوسّل‌ شدم‌ دخترم‌ را شفا دادند؟ گفتم‌: دخترت‌ هم‌ كه‌ درهمين‌ منزل‌ متوسّل‌ بوده‌، شايد به‌ خاطر توسّل‌ دخترت‌ بوده‌ كه‌ به‌ او شفا داده‌اند؛ چون‌ گفته‌اند:آه‌ صاحب‌ درد راباشد اثر. و علاوه‌، مگر من‌ نگفتم‌: سر و بدن‌ كه‌ در قبر و يا در هر كجاي‌ ديگر كه‌باشد شفا نمي‌دهد، بلكه‌ روح‌ با عظمت‌ آن‌ بزرگوار كه‌ لااقل‌ احاطه‌ بر كرة‌ زمين‌ دارد شفا مي‌دهد.
گفت‌: خيلي‌ متشكّرم‌، چون‌ اتّفاقاً ديشب‌ من‌ همين‌ فكر را مي‌كردم‌ و با خودم‌ مي‌گفتم‌ اگر حضرت‌اباالفضل‌عليه‌السلام‌ در شام‌ است‌ پس‌ چگونه‌ جواب‌ ارباب‌ حوائج‌ كربلا را كه‌ قطعاً روزي‌ صدهانفر به‌ او مراجعه‌ مي‌كنند و حوائجشان‌ را مي‌گيرند مي‌دهد؟! و اگر در كربلاست‌، پس‌ چگونه‌حاجت‌ من‌ و امثال‌ مرا كه‌ در روز دهها نفر به‌ اين‌ حرم‌ شريف‌ مراجعه‌ مي‌كنند ومثل‌ من‌ حاجتشان‌را مي‌گيرند مي‌دهد؟! و اگر در يكي‌ از اين‌ دو مكان‌ نايب‌ گذاشته‌ و در جاي‌ ديگر خودش‌ كارمي‌كند، پس‌ چگونه‌ در منزل‌ ما جايز است‌ كه‌ دخترم‌ او را صدا بزند و به‌ قول‌ شما حاجتش‌ راخودش‌ از آن‌ حضرت‌ بگيرد؟! ولي‌ با بيان‌ مطلب‌ برايم‌ حل‌ شد. خدا به‌ شما جزاي‌ خير عنايت‌كند.


   مضروب‌ اجنّه‌ با توسّل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ شفا يافت‌
آقاي‌ ابطحي‌ همچنين‌ در كتاب‌ شبهاي‌ مكّه‌ (ص‌ 242) آورده‌ است‌:
در رابطه‌ با مردي‌ كه‌ از ناحية‌ اجنّه‌ مضروب‌ شده‌ بود و هر دو پيش‌ از ران‌ و هر دو دستش‌ از بازوقطع‌ بود و پس‌ از تفاصيل‌ بسيار و برخوردهاي‌ گوناگون‌ معلوم‌ مي‌شود بر اثر عدم‌رعايت‌]حرمت‌[شب‌ و روز عاشوراي‌ حسيني‌ بوده‌، تا اينكه‌ بالأخره‌ پولي‌ فرستاده‌ براي‌ شيعيان‌نخاوله‌ در مدينة‌ طيّبه‌ و پيغام‌ داد به‌ آنها كه‌ اقامة‌ عزاداري‌ حضرت‌ سيّد الشّهداء امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ را بنمايد و تربيت‌ مجلس‌ سوگواري‌ بدهند و براي‌ رفع‌ كسالت‌ او دعا كنند، آنهاهم‌ مجلس‌ را بر پا كرده‌ بودند و متوسّل‌ شده‌ بودند به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ حالااز زبان‌ خودش‌ بشنويد:
شخص‌ مضروب‌، كه‌ از توسّل‌ اطلاعي‌ نداشت‌، مي‌گويد: در عالم‌ رؤيا حضرت‌ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ را ديدم‌ كه‌ به‌ بالين‌ من‌ آمده‌اند و مرا به‌ خاطر آنكه‌ آنها براي‌ من‌ به‌ او متوسّل‌پيدا كرده‌اند شفا دادند، در نتيجه‌ به‌ عزاداري‌ حضرت‌ سيّد الشهّداء معتقد شدم‌ و هميشه‌ ايّام‌عاشورا مجلس‌ ذكر مصيبت‌ تشكيل‌ مي‌دهم‌.


   نماز شب‌، به‌ نيابت‌ از قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌

مجلّة‌ حوزة‌ در مصاحبة‌ خود با حجّة‌السلام‌ والمسلمين‌ آيت‌ اللهآقاي‌ حاج‌ سيّد مرتضي‌ موحّد ابطحي‌ اصفهاني‌ «قدّس‌ سرّه‌» چنين‌مي‌نويسد:
سؤال‌ مجلة‌ حوزه‌: شنيده‌ايم‌ چند سال‌ قبل‌، بعد از آنكه‌ از بيمارستان‌ مرخّص‌ شديد، شخصي‌خواب‌ مي‌بيند كه‌ شما نماز شب‌ مي‌خوانيد و حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ هم‌ حضوردارند. جريان‌ چيست‌؟
جواب‌: شايد به‌ اين‌ خاطر بوده‌ است‌ كه‌ من‌، نماز شب‌ را به‌ نيابت‌ از آقا ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌ مي‌خوانده‌ام‌؛ چون‌ در بيمارستان‌ كه‌ بودم‌، قادر نبودم‌ ايستاده‌ نماز بگذارم‌، واين‌ مرا رنج‌ مي‌داد. تصميم‌ گرفتم‌ اگر خوب‌ شوم‌ و بتوانم‌ روي‌ پاي‌ خود نماز بگذارم‌، به‌ نيابت‌ ازآقا حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ بخوانم‌. آن‌ شبي‌ كه‌ آن‌ آقا خواب‌ ديده‌ بود اوّلين‌ شبي‌بود كه‌ ايستاده‌ نماز مي‌خواندم‌.


   در دهة‌ عاشورا، يكي‌ از قطعات‌ لباس‌ او را مشكي‌ قرار بدهيد!
آيت‌ الله آقاي‌ حاج‌ سيّد محمّد باقر ابطحي‌ در شب‌ سوم‌ محرّم‌ الحرام‌ 1415ه‌ ِ در مدرسه‌ امام‌مهدي‌ -عجّل‌ الله تعالي‌ فرجه‌ الشريف‌ - كه‌ معظّم‌ له‌ در قم‌ تأسيس‌ فرموده‌اند، به‌ نگارندة‌ كتاب‌اظهار داشتند كه‌ در سن‌عليه‌السلام‌ 1 يا 18 ماهگي‌، عنايت‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ايشان‌ را شفا داده‌ است‌. جناب‌ ابطحي‌ در توضيح‌ اين‌ كرامت‌ فرمودند:
در تابستاني‌ كه‌ در سن‌ ياد شده‌ بودم‌، عارضة‌ اطفال‌ كه‌ از نظر شبه‌ وبا باشد برايم‌ پيش‌ آمده‌ بود، به‌نحوي‌ كه‌ اطباي‌ آن‌ زمان‌ مثل‌ مرحوم‌ حاج‌ ميرزا ابوالقاسم‌ طبيب‌ از معالجة‌ بنده‌ مأيوس‌ شدند. درآخر كار مرا رو به‌ قبله‌ قرار مي‌دهند و مادرم‌، براي‌ اينكه‌ مرا نبيند، به‌ امامزاده‌ ابراهيم‌، كه‌ جنب‌منزل‌ ما در محلة‌ دار البطّيخ‌ قرار داشت‌، رفته‌ و متوسّل‌ مي‌شود. حالا، آنجا خوابش‌ مي‌برد يا درمنزل‌، نمي‌دانم‌. به‌ هر حال‌ در خواب‌ به‌ حضور حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ عليه‌السلام‌ مشرف‌مي‌شود. حضرت‌ به‌ وي‌ مي‌فرمايد: شفا داده‌شد (يا مي‌شود) و ميوة‌ فرزند شما تا آخر عمرهندوانه‌ است‌ (اتفاقاً تا اين‌ ساعت‌، ميوه‌اي‌ همانند هندوانه‌ به‌ من‌ سازگار و مؤثر نيست‌!). سپس‌در پايان‌ فرموده‌ بودند: وليكن‌ براي‌ داداش‌ من‌ حسين‌ (با همين‌ عبارت‌) در دهة‌ عاشورا يكي‌ ازقطعات‌ لباس‌ او را مشكي‌ قرار بدهيد و به‌ او بپوشانيد.
تا مادرم‌ زنده‌ بود، به‌ اجراي‌ اين‌ سفارش‌ مقيّد بود و هر ساله‌ در ايّام‌ عاشورا به‌ من‌ تذكّر مي‌داد كه‌لباس‌ مشكي‌ را در دهة‌ عاشورا فراموش‌ نكنم‌. بعد از ايشان‌ نيز من‌ به‌ عنوان‌ وصيّت‌ و سفارش‌هيچ‌ گاه‌ اين‌ عمل‌ را ترك‌ نكرده‌ام‌ .
آقاي‌ ابطحي‌ افزودند:
حال‌ كه‌ سخن‌ بداينجا رسيد، ذكر داستان‌ ديگري‌ كه‌ ايضاً حاكي‌ از عنايات‌ حضرت‌ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ مي‌باشد خالي‌ از لطف‌ و مناسبت‌ نيست‌. مقصود، داستاني‌ است‌ كه‌ در عالم‌خواب‌ براي‌ مرحوم‌ آيت‌ الله العظمي‌ بروجردي‌ «قدّس‌ سرّه‌» واقع‌ شد. چگونگي‌ آنكه‌: ايشان‌،پس‌ از تمام‌ درس‌ در مسجد بالاسر حرم‌ مطهّر حضرت‌ معصومه‌عليه‌السلام‌ (در 38 يا 39 سال‌قبل‌ از اين‌ تاريخ‌، كه‌ شب‌ سوّم‌ محرّم‌ الحرام‌ 1415 ه‌ ِ مي‌باشد) از بنده‌ سؤالاتي‌ در باب‌ افرادفاميل‌ من‌ نمودند كه‌، آيا در ميان‌ افراد فاميل‌ من‌ فردي‌ با نام‌ مبارك‌ عبّاس‌ يا ابوالفضل‌ وجود دارديا نه‌؟ فراموش‌ نمي‌كنم‌ از جلوي‌ درب‌ موزة‌ سابق‌ آستانة‌ مقدسة‌ حضرت‌ فاطمه‌ معصومه‌ عَلَيه‌ِالسَلام‌، كه‌ امروز تبديل‌ شده‌ است‌ به‌ مسجد موزة‌ بالاسر، مي‌گذشتيم‌ كه‌ فرمودند: «پريشب‌ من‌ درخواب‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ را ديدم‌ كه‌ سفارش‌ شما را به‌ من‌ فرمودند». دانستم‌از زمان‌ كسالت‌ من‌ در طفوليّت‌ تا آن‌ تاريخ‌ و ان‌ شاء الله در آينده‌، اجمالاً عنايتي‌ از سوي‌ حضرت‌به‌ من‌ بوده‌ و هست‌.


  از آقا قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ كمك‌ بخواه‌!
آيت‌ الله آقاي‌ شيخ‌ احمد صابري‌ همداني‌، از مرحوم‌ آيت‌ الله العظمي‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ ملا علي‌معصومي‌ همداني‌ (معروف‌ به‌ آخوند) نقل‌ كردند كه‌ ايشان‌ فرمودند:
در يكي‌ از قراي‌ همدان‌ خانمي‌ بود كه‌ سالها ازدواج‌ كرده‌ بود ولي‌ بچّه‌دار نمي‌شد. تا اينكه‌ خانم‌ديگري‌ به‌ او مي‌گويد: نذر كن‌ اگر خدا فرزندي‌ پسر به‌ شما عنايت‌ فرمود اسمش‌ را ابوالفضل‌بگذاري‌. بعد از مدتي‌، خداوند عالم‌ فرزندي‌ به‌ او عنايت‌ كرد و وي‌ اسمش‌ را ابوالفضل‌ گذاشت‌.پس‌ از آنكه‌ آن‌ فرزند به‌ سن‌ 14 و 15 سالگي‌ رسيد، دچار بيماري‌ سختي‌ گشت‌، به‌ طوري‌ كه‌ ازحياتش‌ مأيوس‌ گرديدند. همان‌ خانمي‌ كه‌ به‌ او گفته‌ بود اسم‌ فرزندت‌ را به‌ نام‌ ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌ ابوالفضل‌ بگذار، دوباره‌ به‌ مادر اين‌ جوان‌ سفارش‌ كرد در توسّلات‌ جّي‌ باش‌ واز آقا قمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام‌كمك‌ بخواه‌ تا از آقا، فرزندت‌ رابگيري‌.
مادر اين‌ جوان‌ يك‌ شب‌ به‌ طور جدّي‌ متوسّل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ مي‌شود.وقتي‌ كه‌ صبح‌ مي‌شود، يكدفعه‌ مي‌بيند كه‌ درب‌ حياط‌ را مي‌زنند. مادر نوجوان‌ مي‌رود درب‌حياط‌ را باز مي‌كند. مي‌بيند همان‌ زني‌ است‌ كه‌ توصيه‌ كرده‌ بود اسم‌ طفل‌ را ابوالفضل‌ بگذارد. آن‌زن‌ به‌ مادر بچّه‌ مي‌گويد: زهرا خانم‌، خدا بچّه‌ات‌ را شفا داد، ناراحت‌ نباشيد! مي‌گويد: تو از كجامي‌گويي‌؟ پسخ‌ مي‌دهد: من‌ در خواب‌ ديدم‌ يك‌ عده‌ از زنها به‌ طرف‌ خانة‌ شما مي‌آيند. در بين‌آنان‌ حضرت‌ اُم‌ ّ البنين‌عليه‌السلام‌ قرار داشت‌ و فرمود: براي‌ شفاي‌ اين‌ بچّه‌ مي‌روم‌. باري‌، صبح‌كه‌ شد ديدند بچّه‌ به‌ بركت‌ توسّل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ شفا يافته‌ است‌.


    شفاي‌ مرض‌ سرطان‌ به‌ دست‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌
حجّة‌ السلام‌ و المسلمن‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد محمّد جواد گلپايگاني‌ «قدّس‌ سرّه‌» (متوفّي‌ 1414)،كرامتي‌ را از حجّة‌ الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ شيخ‌ عبّاس‌ عاشوري‌ نقل‌ كردند كه‌ ذيلاً مي‌خوانيد.آقاي‌ عاشوري‌ مي‌گويد:
قريب‌ 30سال‌ قبل‌ مبتلا به‌ مرض‌ سرطان‌ حنجره‌ گرديدم‌ و همة‌ دكترهايي‌ كه‌ مرا مداوا كرده‌ بودنداز علاج‌ و بهبودي‌ من‌ مأيوس‌ شده‌ و گفتند كه‌ مرض‌ تو قابل‌ معالجه‌ نمي‌باشد. به‌ طوري‌ كه‌ ديگرقادر به‌ صحبت‌ كردن‌ هم‌ نبودم‌.
مأيوسانه‌ از تهران‌ به‌ «بندر» چون‌ ايّام‌ محّرم‌ فرار رسيد. بنده‌ چون‌ ايّام‌ محرّم‌ الحرام‌ براي‌ تبليغ‌ دين‌منبر مي‌رفتم‌، با خود انديشيدم‌ كه‌ منبري‌ اينجا من‌ بودم‌، امّا امسال‌ ديگر محروم‌ شده‌ام‌. باري‌، بايأس‌ و دلتنگي‌ زياد، در منزل‌ بستري‌ بودم‌.
روزي‌ كتاب‌ «العبّاس‌» نوشتة‌ مرحوم‌ سيّد عبد الرّزاِ مقرّم‌ «قدّس‌ سرّه‌» را مطالعه‌ مي‌كردم‌ ،به‌ اين‌مطلب‌ رسيدم‌ كه‌ نوشته‌ بود: اگر كسي‌ حاجتي‌ داشته‌ باشد و متوسّل‌ به‌ اُم‌ّ البنين‌ عَلَيه‌ِ السَلام‌، مادرحضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ شود و روز شنبه‌ هم‌ به‌ نيّت‌حضرت‌عليه‌السلام‌ روزه‌ بگيرد، حاجتش‌ بر آورده‌ مي‌شود. در همان‌ آن‌ توسّلي‌ پيدا كردم‌ و نذري‌هم‌ كرده‌ و گفتم‌: يا اُم‌ّ البنين‌، ما هر سال‌ امشب‌ گريه‌ مي‌كرديم‌ و منبر مي‌رفتيم‌: ولي‌ امسال‌ محروم‌شده‌ايم‌.
وقت‌ نماز مغرب‌ و عشا شد، نماز خواندم‌. گويي‌ كسي‌ به‌ من‌ گفت‌ به‌ مسجد برو. در مسجد، برنامة‌عزاداري‌ بر پا بود، ولي‌ من‌ در آنجا حضور نداشتم‌ و منبري‌ هم‌ كه‌ مردم‌ براي‌ انجام‌ سخنراني‌ دردهة‌ محرّم‌ الحرام‌ به‌ مسجد آورده‌ بودند خالي‌ بود. ديگر نتوانستم‌ طاقت‌ آورده‌ و در منزل‌ بنشينم‌،لذا به‌ طرف‌ مسجد حركت‌ كردم‌. ببببه‌ درب‌ مسجد كه‌رسيدم‌، مردم‌ با ديدن‌ من‌ شروع‌ به‌ گريه‌كردند. من‌ هم‌ متأثّر شدم‌ كه‌ امسال‌ نمي‌توانم‌ كاري‌ بكنم‌. امّا پس‌ از آنكه‌ وارد مسجد شدم‌، بي‌اراده‌ به‌ طرف‌ منبر حركت‌ كردم‌ تا كنار منبر رسيدم‌، و سپس‌ از پله‌هاي‌ منبر بالا رفتم‌. براي‌ چه‌دارم‌ بالاي‌ منبر مي‌روم‌، خودم‌ هم‌ نمي‌دانم‌.
پس‌ از آنكه‌ در بالاي‌ منبر قرار گرفتم‌، يكدفعه‌ شروع‌ كردم‌: بسم‌ الله الرّحمن‌ِ الرّحِيم‌، و يك‌ ساعت‌و نيم‌ صحبت‌ كردم‌. چه‌ مجلسي‌ شد، همه‌ ناله‌ و گريه‌ مي‌كردند و ضجّه‌ مي‌زدند. از آن‌ وقت‌ الي‌يومنا هذا، ديگر بحمد الله كسالتي‌ ندارم‌. اين‌ است‌ معجزة‌ پسر رشيد اُم‌ّ البنين‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌ .

 

   رهنمود امام‌ عَليه‌ِ السَلام‌، كه‌ چگونه‌ از ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ حاجت‌ بخواهيم‌؟
حجّة‌ السلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد محمد تقي‌ حشمت‌ الواعظين‌ طباطبائي‌ قمي‌ داستاني‌ رااز آيت‌ الله العظمي‌مرعشي‌ نجفي‌ «قدّس‌ سرّه‌»(متوفّي‌عليه‌السلام‌ صفر المظفّر 1414 قمري‌)اينچنين‌ نقل‌ كردند:
يكي‌ از علماي‌ نجف‌ اشرف‌، كه‌ مدتي‌ به‌ قم‌ آمده‌ بود، براي‌ من‌ چنين‌ نقل‌ كرد كه‌: من‌ مشكلي‌داشتم‌. به‌ مسجد جمكران‌ رفتم‌ و درد دل‌ خود را به‌ محضر حضرت‌ بقية‌ الله حجّة‌ بن‌ الحسن‌العسگري‌ امام‌ زمان‌ -عجّل‌ الله تعالي‌ فرجه‌ الشريف‌- عرضه‌ داشتم‌ و از وي‌ خواستم‌ كه‌ نزد خداشفاعت‌ كند تا مشكلم‌ حل‌ شود. براي‌ اين‌ منظور بكرّات‌ به‌ مسجد جمكران‌ رفتم‌ ولي‌ نتيجه‌اي‌نديدم‌. روزي‌ هنگام‌ نماز دلم‌ شكست‌ وعرض‌ كردم‌: مولا جان‌، آيا جايز است‌ كه‌ در محضر شماباشم‌ و به‌ ديگري‌ متوسّل‌ شوم‌؟ شما امام‌ من‌ مي‌باشيد، آيا زشت‌ نيست‌ با وجود امام‌ حتّي‌ به‌علمدار كربلا قمر بني‌ هاشم‌ متوسّل‌ شوم‌ و او را نزد خدا شفيع‌ قرار دهم‌؟!
از شدّت‌ تأثّر بين‌ خواب‌ و بيداري‌ قرار گرفته‌ بودم‌. ناگهان‌ با چهرة‌ نوراني‌ با قطب‌ عالم‌ امكان‌حضرت‌ حجّت‌ بن‌ الحسن‌ العسگري‌ عجّل‌ الله تعالي‌ فرجه‌ الشريف‌ مواجه‌ شدم‌. بدون‌ تأمل‌ به‌حضرتش‌ سلام‌ عرض‌ كردم‌. حضرت‌ با محبت‌ و بزرگواري‌ جوابم‌ را دادند و فرمودند: نه‌ تنهازشت‌ نيست‌ و نه‌ تنها ناراحت‌ نمي‌شوم‌ به‌ علمدار كربلا متوسّل‌ شوي‌، بلكه‌ شما را راهنمايي‌ هم‌مي‌كنم‌ كه‌ به‌ حضرتش‌ چه‌ بگويي‌. چون‌ خواستي‌ از حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ حاجت‌بخواهي‌، اين‌ چنين‌ بگو: يا أبا الغوث‌ أدركني‌. اي‌ آقا پناهم‌ بده‌.