![]()
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان
• با توسّل به حضرت عبّاسعليهالسلام درها باز شد!
• به بركت قمر بني هاشمعليهالسلام شفا يافتم!
• آمده بودم از حضرت عبّاسعليهالسلام پول بگيرم
• ياابا الفضلعليهالسلام اين امانت من است، مواظب باش!
• اين پول، مال اين بچّه است!
• عمو جان، نسل ما از شما قطع شد!
• روز عرفه، روضة حضرت عبّاسعليهالسلام را بخوان!
• برادر، بيمار ما را معالجه كن!
• نا گاه سواري نيزه به دست پيدا شد!
• مادر، مهمانهاي ما كجا رفتند؟!
▲
با توسّل به حضرت عبّاسعليهالسلام درها باز شد!
حجّة السلام والمسلمين آقاي شيخ نجم الدين طبسي، از محمّد اسكندر، كه
از كسبة نجف اشرفبود نقل كرد:
در ايّامي كه يهوديان را از عراِ بيرون ميكردند، ما به بغداد رفته بوديم تا
طبق معمول، طلابخريم. عمده فروشها يهودي بودند. يكي آمد و ما را به منزل
برد. وقتي كه وارد منزل شديم، دربرا بست و ما را به يك اطاِ راهنمايي كرد.
داخل اطاِ كه شديم، درب اطاِ را نيز بست. اينجابود كه يقين كردم سرّي در
كار است. سپس شخصي آمد ونگاه تندي به من كرد. گفت: آمدي طلابخري؟! همين
كه اين شخص اطاِ را ترك كرد من به حضرت قمر بني هاشم عليهالسلاممتوسّلشدم
و به طرف درب حمله كردم. به هر درب كه دست زدم باز شد! دربها را يكي پس
از ديگري باكمك حضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلام باز كردم. تا اينكه از
حياط بيرون آمدم. آنها مرا تعقيبكردند ولي موفّق نشدند و من نجات پيدا كردم.
▲
به بركت قمر بني هاشمعليهالسلام شفا يافتم!
حجّة الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ حسن مؤمن، كه مورد وثوِ علماي
قم و عراِميباشند، نقل كردند:
من در بچّگي مريض بودم و شدّت مرض به گونهاي بود كه تمام دكترها مرا
جواب كرده بودند.مادرم مرا به حرم مطهّر حضرت ابوالفضل العّباسعليهالسلام
برده و به آن حضرت توسّل جستهبود. به بركت آن حضرت شفا يافتم.
▲
آمده بودم از حضرت عبّاسعليهالسلام پول بگيرم
حجّة الاسلام جناب آقاي سيّد مصطفي مستجاب الدعوه در شب 20 رجب 1414 ِ
چندكرامت نقل كردند كه، با تشكّر از ايشان، ذيلاً ميآوريم:
1.مرحوم پدرم سيّد تقي مستجاب الدعوه، از مرحوم پدرش سيّد رضا مستجاب
الدعوه، كه هردو كفشدار حرم حضرت اباالفضل العبّاسعليهالسلام بودند، نقل
كردند كه: مرحوم سيّد رضاروزي بي پول ميشود. ميآيد نزد ضريح مطهّر حضرت
ابوالفضل العبّاسعليهالسلام و عرضميكند: يا ابوالفضل، پولي ندارم و خجالت
ميكشم از فرزندانم تقاضاي وجه نمايم. خودتانچارهاي بفرماييد. سپس همانجا
به نماز ميايستد.
در اين بين، زني كه زائر ايراني بوده است، با صداي بلند به زبان فارسي
ميگويد: يا ابوالفضل، اينمقدار پول در كيسه را من به هوا پرتاب ميكنم، هر
كسي محتاج آن ميباشد به او برسد. پول را بههوا پرتاب ميكند و چون مردم
كربلا تقريباً فارسي ميدانند، كربلاييهاي حاضر در حرم، حرف زنرا فهميده و
منتظر برداشتن پول ميشوند.
امّا پول در مقابل مرحوم سيّد رضا ميافتد وآن مرحوم پول را برداشته به جيب
خود ميگذارد ومشغول نماز ميشود. مردم كه جمع ميشوند كيسه را نميبينند و در
نتيجه متفرِّ ميشوند. پساز اتمام نماز سيّد رضا، زن به وي ميگويد: آيا تو
پول را برداشتي؟ مرحوم سيّد رضا ميگويد:آري، و داستان بيپولي خود را بيان
ميكند و اضافه ميكند كه من همين حالا آمده بودم ازحضرت اباالفضل العبّاسعليهالسلام
پول بگيرم. خانم مزبور، مرحوم سيّد رضا را به منزل ميبردو به فرزندانش ميگويد
هر چه ميخواهيد و ميتوانيد به اين سيّد كمك كنيد، آن قدر بيپول شدهكه
آمده از حضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلام پول بگيرد و آن بزرگوار هم سيّد
را به من حوالهدادهاست. فرزندان آن زن هم پول قابل توجّهي به مرحوم
سيّد رضا كفشدار ميدهند!
▲
ياابا الفضلعليهالسلام اين امانت من است،
مواظب باش!
2. ايضاً مرحوم سيّد تقي ميگفت: شخص عربي براي عرض حاجت و زيارت به
حرم حضرتاباالفضل العبّاس عليهالسلامميآيد و بغچهاي را كه به همراه
داشته در گوشهاي به زمين ميگذاردو اشاره به گنبد حضرت ميكند و ميگويد:
يا ابوالفضل، اين امانت من است، مواظب باش! پس اززيارت، وقتي به سراغ
بقچه ميآيد، ميبيند بقچه نيست. ميگويد: يا اباالفضل، آيا اين رسمامانت
داري است در اين زمان؟! كسي به او ميگويد: شخصي ميخواست بقچة ترا بدزدد،
وليبقچه بلند شد و به سقف چسبيد! نگاه ميكند بقچه را در سقف صحيح و سالم
ميبيند. دستدراز ميكند، بقچه از سقف جدا شده و به دست صاحبش ميرسد.
▲
اين پول، مال اين بچّه است!
3. جناب مستجاب الدعوه همچنين از عموي بزرگوارش، جناب آقاي سيّد جعفر
مستجابالدعوه، نقل كردند كه گفت: وقتي كه پدرمان از دنيا رفت سرپرستي ما
با پدرت بود. در آن ايّامروزي به پدرت ميگويم: من كفش مدل جديد ميخواهم(آن
زمان، قيمت چنان كفشي يك ديناربوده است). پدرت به من ميگويد: برو از
حضرت ابالفضلعليهالسلام يك دينار بگير بياور، تا منبرايت آن كفش را بخرم!
من رفتم به آقا حضرت اباالفضل العبّاسعليهالسلام عرض كردم: برادرمگفته
يك دينار بده. اين را گفتم و آمدم در كفشداري نشستم(پدر و جدّم، هر دو،
كفشدار حضرتاباالفضل العبّاس عليهالسلامبودند).
بعد از لحظاتي شخصي وارد حرم شد و يك دينار در ضريح انداخت، ولي باد آن را
از ضريحخارج كرد و به حركت درآورد. خدام مانند اينكه دنبال گنجشكي بروند
دنبال دينار دويدند، وليهيچ كدام نتوانستند آن را بگيرند و دينار يكسره آمد و
در جلوي كفشداري افتاد و من آن رابرداشتم! يكي از خدام گفت: اين پول مال
اين بچّه سيّد است، ديگر كاري به كارش نداشته باشيد.
اكنون عمويم زنده است و من خودم، شفاهاً، اين قصه را از عمويم شنيدهام و
در وقت نقل قصه،جمعي از دوستان نيز حاضر بودند و آن را شنيدند.
▲
عمو جان، نسل ما از شما قطع شد!
حجّة السلام والمسلمين جناب آقاي سيّد محمّد رضا اعرجي «فحّام» در نامهاي
به نگارنده چنيننوشته است:
جدّة پدري اين جانب، مرحومة علويّه طوبي بيگم، كه از زنهاي صالحه و
متهجّده بود، نقل كرد كه:در كربلا، مرض تب و نوبه آمد و سه تن خواهرانم
همه مرحوم شدند. بعد از آنها مادرم، و بعد ازوي مرحوم پدرم آيت الله آقاي
سيّد حسن اصفهاني، كه از علماي معروف كربلا بودند، و بعد ازايشان برادرم،
مرحوم سيّد جواد، و فرزندانش همگي به رحمت حق پيوستند و شوهرم و يكدختر
منحصر بفردم نيز فوت كرد.
در نتيجه، من تنها ماندم و احدي از اهل خانه باقي نماند. مدّتي بر اين
منوال گذشت و هر چهخواستگار برايم ميآمد قبول نميكردم، تا اينكه در يك شب
تاسوعاي حسيني براي آنكهدستجات عزاداري را تماشا كنم از خانه بيرون آمدم
و چون سر كوچة خودمان، كه در بين الحرمينبود، رسيدم، ديدم دستة بچّه
سيّدها-شمع به دست- ميآيند و نوحه ميخوانند. چون با اينمنظره روبرو شدم،
يكمرتبه حالم منقلب شد و ياد پدر و برادر خود افتادم و گفتم نسل ما از رسولالله
صَلي الله عَليهِ وَ آله وَ سَلَّم قطع شد! در آن لحظه در جايي قرار داشتم
كه گنبد ملكوتي حضرتابوالفضل عليهالسلامرا ميديدم. رو به گنبد مطهّر كرده،
خطاب به حضرت گفتم: عمو جان، نسلما از شما قطع شد! و گريه كردم و به منزل
برگشتم.
در همان سال، ماه، صفر، برايم خواستگار آمد و من قبول كردم، با اينكه تصميم
به ازدواج نداشتمو از شوهر كردن ابا ميكردم. جداً بعد از اين ازدواج بود كه
مدّتي به عنوان سفر عازمكاظمينعليهالسلام شده و در آنجا وارد منزل مرحوم
آقاي شيخ راضي كاضمي (از علمايمعروف كاظمين) شدم، و ظهر همان روز در خواب
ديدم كه در همان منزل، منبري عظيم نصبشده و جمع كثيري از اطفال خردسال
پاي منبر ايستادهاند و هر كدام يك شمع در دست دارند وآن را به سيّد جليل
القدر و نورانيي كه در بالاي منبرنشسته ميدهند و آن سيّد بزرگوار، شمعها
راروشن ميكند و به آن بچهباز ميگرداند. از بچهها سؤال كردم: اين آقا كيست؟
كسي جوابم را نداد،تا آنكه خود آن آقا از بالاي منبر فرمود: منم پيغمبر صَلَي
الله عَليهِ وَ الهِ وَسَلَم كه از من چراغ روشنكردي.از خواب بيدار شدم و
عصر همان روز، به منزل عالم ربّاني مرحوم آقا سيّد محمّداصفهاني، پدر مرحوم
آقا سيّد محمّد مهدي اصفهاني صاحب كتاب احسن الوديعه رفتم و خوابرا براي
ايشان نقل كردم. ايشان فرمود: شما حامله ميباشيد و فرزند شما نيز پسر است (ايشانميگفت:
من هنوز آثار حملي در خود نميديدم) و شوهر شما از سادات صحيح النسب است.
همين طور هم شد و خداوند متعال به ايشان، پدرم را عنايت فرمود و اولاد ايشان
منحصر بفردبود، و ديگر براي ايشان اولادي نشد. اولاد مرحوم پدرم هم منحصر به
داعي است ان شاءاللهتعالي نسل ما الي يوم القيامه متّصل است به رسولاللهصليالله
عليه و آله وسلم و قطع نخواهدشد و اِن شاء الله همگي نيز از مواليان خاندان
عصمت و طهارت-سلام الله عليهم اجمعين - و ازمبغضين اعداي ايشان ميباشند،
كه عمدة مسئله، همان حب ائمه طاهرين و دشمني با اعدايايشان است. والسلام
عليكم و رحمة الله و بركاته .به تاريخ 1414 ه ِ ،الداعي محمد رضاالحسيني
الحائري الفحّام.
▲
روز عرفه، روضة حضرت عبّاسعليهالسلام را بخوان!
حجة السلام والمسلمين حاج سيدحسن ابطحي، در كتاب «ملاقات با امام زمان
عَلَيهِ السَلام»(ج2، ص 254) آورده است:
بدون ترديد حضرت بقية الله - روحي فداه-در مجالس عزاي حضرت سيّد الشّهدا
عَليهِالسَلامحاضر ميشوند، زيرا آن حضرت خود را صاحب عزا ميدانند. بخصوص،
اگر مجلس را افردامتقي و با اخلاص تربيت داده باشند و باز بالأخص اگر در
امكنه متبركه تشكيل شود و يا روضهايخوانده شود كه مورد علاقة آن حضرت
باشد.مثلاً غالباً در مجالسي كه روضة حضرتابوالفضلعليهالسلام خوانده ميشود
آن حضرت نظر لطفي به آن مجلس دارند.
يكي از دوستان، كه راضي نيست اسمش را در كتاب ببرم، ميگفت: در سال 1363
شمسي به مكهمعظمه مشرّف بودم.روحاني كاروان، كه مرد خوبي بود، سه شب
قبل از آنكه به عرفات برويم، درعالم رؤيا حضرت ولّي عصرعليهالسلام را
ديده بود و آن حضرت به او فرموده بودند كه در روزعرفه، روضة حضرت ابوالفضلعليهالسلام
را بخوان كه من هم ميآيم.
بعد از ظهر عرفه، در بين دعاي عرفه، روحاني كاروان مشغول روضة حضرتابوالفضلعليهالسلام
شد. همة اهل كاروان به طور ناگهاني ديدند كه مردي بسيار نوراني با لباساحرام
در وسط جمعيّت نشسته و براي مصائب حضرت اباالفضل العبّاسعليهالسلام شديداً
گريهميكند. افراد كاروان كم كم ميخواستند متوجّه او شوند، بخصوص بعد از
آنكه روحاني كاروانگفت كه من چند شب قبل خواب ديدم كه حضرت بقية الله
-روحي و ارواح العالمين لترابمقدمه الفداء- به من فرمودند كه روز عرفه،
روضة حضرت اباالفضلعليهالسلام را بخوان، من همميآيم .
آن مرد ناشناس متوجه شد كه بعضي به او نگاه ميكنند، لذا آن حضرت از ميان
جمعيّت حركتكردند و ميخواستند از در خيمه بيرون بروند. زن فلجي در كاروان
ما بود، صدا زد آقا! حضرتبرگشتند و به او نگاه كردند. او اشاره به پايش كرد،
يعني پاهاي من فلج است. حضرت وليّعصرعليهالسلام با اشاره به او فهماندند
خوب ميشود و از در خيمه بيرون رفتند.
زن فلج همان ساعت كسالتش بر طرف شد و حتي تمام اعمال حجّش را از قبيل
طواف حجّ وسعي بين صفا و مروه و طواف نساء را خودش بدون آنكه كسي كمكش
كند انجام داد.
در اينجا مناسب است كه منتظران حضرت وليّ عصر «عجّل الله تعالي فرجه
الشريف» اين سرودهرا زمزمه كنند:
چه خوش باشد كه بعد از انتظاريبه اميدي رسند اميدواران
جمال الله شود از غيب طالعپديدار آيد اندر بزم ياران
همي گويد منم آدم منم نوحخليل داورم قربان جانان
منم موسي منم عيسي بن مريممنم پيغمبر آخر زمانان
تو موسي وار شمشير خداييبكش و آنگه بكش فرعون و هامان
تو اي عدل خدا كن داد خواهيز جا خيز اي پناه بي پناهان
برون كن ز آستين دست خدا رابه خونخواهي و از خون نياكان
قدم در كربلا بگذار و بستانسر پر خون ز دست نيزه داران
تو اي دست خدا از شست قدرتبكش تير از گلوي شير خواران
خبر داري كه از سم ستوراندگر جسمي نماند از اسب سواران
شنيدستي چنان دست خدا راجدا كردند از تن ساربانان
اثر طبع مرحوم آيت الله ارباب قمي
▲
برادر، بيمار ما را معالجه كن!
مؤلف كتاب «ملاقات با امام زمانعليهالسلام در جلد2، صفحة 149 آن كتاب
همچنين نوشتهاند:
يكي از وعّاظ محترم ايران كه من خودم شاهد كسالت سخت ريوي او بودم و
اطبّاي ايران ازمعالجهاش مأيوس شده بودند، پوست بدنش به استخوانهايش
چسبيده بود و آخرين قطراتخون بدنش از حلقومش بيرون ميآمد و قسمت عمدة ريهاش
فاسد شده بود و او را ميخواستندبراي معالجه به اسرع وقت به بيمارستان
شوروي در مسكو ببرند، ناگهان بدون آنكه او را معالجهكنند خود من شاهد بودم
كه پس از چند روز شفاي كامل پيدا كرد.
وقتي علّت شفاي او را از از او سؤال كردم، گفت: آخرين شبي كه صبحش بنا
بود مرا به مسكوببرند، ميدانستم كه من در راه و يا در همان مملكت كفر از
دنيا ميروم، منتظر شدم تا برادرم كهپرستاري مرا به عهده داشت از اطاِ
بيرون برود. وقتي بيرون رفت در همان حال ضعف رو بهطرف كربلا كردم و حضرت
سيّد الشّهداءعليهالسلام را مورد خطاب قرار دادم و گفتم: آقا، يادتانهست كه
به منزل فلان پير زن رفتم و روضه خواندم و پول نگرفتم و نيّتم تنها رضايت
خداي تعاليو شما بود؟! و بالأخره چند تا از اين قبيل اعمالي را كه با اخلاص
انجام داده بودم متذكّر شدم وحضرت سيّد الشّهداء و برادرشان حضرت ابوالفضلعليهالسلام
وارد اطاِ شدند.
حضرت سيّد الشّهداءعليهالسلام به حضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلام فرمودند:
برادر، بيمارما را معالجه كن، ايشان هم دستي به صورت من تا روي سينهام
كشيدند و از جا حركت كردند ورفتند. من بعد از آن احساس كردم سلامتي خود را
باز يافته و ديگر احتياجي به دكتر و بيمارستانندارم و اين چنين كه ملاحظه
ميكنيد صحيح و سالم گرديدم.
▲
نا گاه سواري نيزه به دست پيدا شد!
حجّة الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي اكبر قحطاني، عالمي متّقي
و از مروّجين مكتباهل بيت عَليَهِمُ السَلام ميباشند، از كتاب نجات
الخائفين نقل كردهاند كه:
گروهي از زوّار به كربلا ميرفتند. ضعيفهاي با چند تن از اطفال صغار همراه
زوّار بود. وقتي كه ازمسيّب كوچ كردند، آن بيچاره از قافله عقب ماند و
ناگاه جمعي از اعراب بر سر آن مظلومه ريختندو بناي هتك حرمت گذاردند. در
اين وقت آن بينوا رو به طرف كربلا نموده و گفت: اي مولا وسرور من، از غيرت
شما به دور است كه مرا اعانت ننمايي و از دست اين ظالمان نجات ندهي.
دراين گفتگو بود كه ناگاه سواري، در حاليكه نيزهاي در دست داشت، نمايان
شد و بعد از متفرِّكردن دزدان آن ضعيفه را به كربلا و به قافلة زوار رسانيد.
آن مؤمنه چون اين كرامت را ديد، عرضكرد: اي آقا، تو از كجا دانستي كه در
صحراي دور در دست اعدا ماندهايم؟
آقا فرمودند: اي ضعيفه، من در خدمت حضرت سيّد الشّهداءعليهالسلام ايستاده
بودم، ديدم كهاشك چشم آن امام امم جاري شد. عرض كردم يابن رسول الله،
چرا گريه ميكني؟! فرمود: مگرنميبيني كه زوّار من در دست اعراب بي حيا
گرفتار شدهاند؟ پس به امر مولاي خودم شما را ازچنگ آنها رهانيدم. سپس آن
ضعيفه عرض كرد: دستهاي خود را بده ببوسم. فرمود: معذورم داركه دست ندارم.
آن زن گريست و گفت مگر تو مولاي من حضرت عبّاسي؟ فرمود: بلي، و غائبشد.
▲
مادر، مهمانهاي ما كجا رفتند؟!
يكي از علماي اصفهان، معروف به سيّد العراقين، نقل ميكرد كه سالي با
دكتر احتشام الأطباء بهزيارت كربلا رفتيم. روزي از حرم حضرت ابوالفضل
العبّاسعليهالسلام بيرون آمدم، در بازارحضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلام
ديدم احتشام الأطباء، در حاليكه بسيار متوحش و مضطرببود، از خانهاي بيرون
آمد.
سؤال كردم: اين اضطراب براي چيست؟ گفت: جواني مريض در اين خانه است كه
حالش خوبنيست و تا دو ساعت ديگر از دنيا ميرود. وي فرزند منحصر بفرد خانه
است و من براي آن زن كهمادر اوست پريشان هستم. زن پشت در بود؛ و اين
صحبت را كه شنيد، رفت بالاي بام منزلش وفرياد زد: يا قمر بني هاشم، اي باب
الحوائج، من اولاد نداشتم به شما متوسّل شدم اين پسر را بهمن دادي. من
فرزندم را از شما ميخواهم.يكوقت صداي آن جوان از منزل بلند شد كه: مادر
كجارفتي، مرا تنها گذاشتي؟
ما وارد خانه شديم و ديديم كه جوان صدا ميزند: مادر مهمانهاي ما كجا رفتند؟!
الآن چهار مرد ويك زن كنار بستر من بودند و يك نفر ديگر نيز ايستده بود، ولي
دو دست نداشت؛ به من گفتجوان مادرت به من متوسّل شد و من از خدا خواستم
سي سال ديگر به شما و مادرت عمر دادهشد تا در كنار هم از يكديگر نفع ببريد.