عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان

 <<   10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >>

•    حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ دست‌ ندارد!

•   پول‌ اين‌ مرد را بده‌!

•   جوان‌ فلج‌ شفا گرفت‌

•   ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ كار مسيح‌عليه‌السلام‌ مي‌كند!

•   قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ چشمم‌ راشفا داد

•   آقا فرمودند: دو دستم‌ را عمل‌ نكردند قطع‌ كردند!

•   فرياد زدم‌ يا قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ !

•   غصّه‌ نخور، آمدهام‌ ترا معالجه‌ كنم‌!

•   فتنه‌ بر طرف‌ شد!

•   قند هفتة‌ گذشته‌، آب‌ كوب‌ نبود!

 

 

 

    حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ دست‌ ندارد!
حجة‌ السلام‌ و المسلمين‌ آقاي‌ سيّد محمّد علي‌ جزايري‌ آل‌ غفور، امام‌ جماعت‌ مسجدعسكري‌عليه‌السلام‌ معروف‌ به‌ مسجد امام‌عليه‌السلام‌ واقع‌ در قم‌، از علماي‌ متّقي‌ و مدرسين‌حوزة‌ علمية‌ قم‌ مي‌باشد كه‌ لطف‌ كرده‌ و كرامت‌ زير را در اختيار ماقرار داده‌اند:
در سالهايي‌ كه‌ نجف‌ اشرف‌ مشرّف‌ بودم‌، معمولاً در ايّام‌ زيارتي‌ مخصوص‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌
-مثل‌ ماه‌ رجب‌ و نيمة‌ شعبان‌ و اربعين‌ و عرفه‌ و عاشورا- همراه‌ طلبه‌ از نجف‌ پياده‌ به‌ كربلامشرّف‌ مي‌شديم‌. فاصلة‌ نجف‌ تا كربلا حدود 16 فرسخ‌ مي‌شود.
براي‌ زيارت‌ عرغه‌ در 9 ذيحجة‌ 1384 ه‌ ِ بنا بود با چند نفر از فاميل‌ و دوستان‌، پياده‌ به‌ كربلامشرّف‌ شويم‌، ولي‌ چند روز قبل‌ از آن‌ مريض‌ شدم‌ و نتوانستم‌ بروم‌. رفقا هم‌ از پياده‌ رفتن‌ منصرف‌شدند و با ماشين‌ رفتند. عصر روز عرفه‌ بود و من‌ تب‌ شديدي‌ داشتم‌. گويا بين‌ خواب‌ و بيداري‌،كسي‌ گفت‌: حضرت‌ امير المؤمنين‌عليه‌السلام‌ به‌ عيادت‌ شما مي‌آيد. خيلي‌ خوشحال‌ شدم‌ وخودم‌ را آماده‌ نمودم‌، ولي‌ گفت‌ كه‌ حضرت‌ امير نيابتاً حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ را فرستادند.
طولي‌ نكشيد كه‌ ديدم‌ يك‌ نفر اسب‌ سوارنوراني‌، داراي‌ صورتي‌ بسيار زيبا و خوش‌ منظر، كه‌صباحت‌ وجه‌ و نورانيّت‌ او اصلاً قابل‌ توصيف‌ نيست‌ و واقعاً قمر و ماه‌ بني‌ هاشم‌ بود، در كنارم‌ايستاده‌ است‌. از سر اطف‌ و مرحمت‌ به‌ من‌ نگاه‌ نموده‌ و جوياي‌ حال‌ من‌ شدند. توقّع‌ داشتم‌دستم‌ را بگيرد و مرا كه‌ نمي‌توانم‌ از جا بلند شم‌ بلند نمايد، ولي‌ خبري‌ نشد. تنها قدري‌ نگاه‌نمودند و رفتند. از عالم‌ خواب‌ و بيداري‌ بيرون‌ آمده‌ ديدم‌ كه‌ در اطاِ خوابيده‌ام‌ و كسي‌ در كنارم‌نيست‌. اوّل‌ فكر كردم‌ شايد خوب‌ نشوم‌، چون‌ دستم‌ را نگرفت‌. بعد متوجّه‌ شدم‌ كه‌ در عالم‌ واقع‌نيز بر طبق‌ ظاهر عمل‌ مي‌كنند و حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ دست‌ ندارد. لذا شروع‌ به‌ گريستن‌كردم‌. مادر بچّه‌ها پرسيد چرا گريه‌ مي‌كني‌؟!
گفتم‌: خوابي‌ ديده‌ام‌ و ظاهراً خوب‌ مي‌شوم‌. اگر تا فردا خوب‌ شدم‌ و تب‌ قطع‌ شد نقل‌ مي‌كنم‌. هرچه‌ اصرار كرد، نگفتم‌. بعد بحمد اللّه‌ همان‌ وقت‌ عَرَِِ صحّت‌ عارض‌ شد و كاملاً تب‌ بر طرف‌گشت‌ و من‌ سر حال‌ شدم‌ و از جا بر خاستم‌ و خودم‌ راه‌ افتادم‌؛ با اينكه‌ قبلاً دستم‌ را از شدت‌ضعف‌ به‌ ديوار مي‌گرفتم‌ و راه‌ مي‌رفتم‌. بعداً معلوم‌ شد در همان‌ وقت‌ يكي‌ از رفقا كه‌ با ماشين‌ به‌كربلا رفته‌ بود، و نخست‌ بنا بود با هم‌ پياده‌ به‌ كربلا برويم‌، در حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌شفاي‌ مرا از ايشان‌ خواسته‌ بوده‌ است‌.


    پول‌ اين‌ مرد را بده‌!
حجة‌ السلام‌ و المسلمين‌ آيت‌ الّه‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد محمّد علي‌ روحاني‌ قمي‌ امام‌ جماعت‌ مسجدامام‌ حسن‌ عسكري‌ عليه‌السلام‌در تاريخ‌ 3/5/72 برابر 14 صفر الخير 1415 ِ كرامت‌ حضرت‌قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ را به‌ نقل‌ از پدر بزرگوارشان‌، آيت‌ اللّه‌ مرحوم‌ آقاي‌ سيّد ابوالقاسم‌روحاني‌ «قدس‌ سرّه‌» براي‌ من‌ نقل‌ كردند كه‌ مي‌خوانيد:
1.آقاي‌ روحاني‌ گفتند: پدرم‌ فرمودند: من‌ در كربلا رفيقي‌ داشتم‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ به‌ زيارت‌ حضرت‌ابوالفضل‌ العبّاس‌ عليه‌السلام‌نمي‌رفت‌. گفتم‌ چرا به‌ زيارت‌ حضرت‌ نمي‌روي‌ علّت‌ چيست‌؟!گفت‌: علّت‌ اين‌ امر آن‌ است‌ كه‌، من‌ روزي‌ از نجف‌ به‌ كربلا رفتم‌. بعد از زيارت‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ و حضرت‌ بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ از بازار عبور مي‌كردم‌، پيم‌ به‌ چيز سنگيني‌خورد. خواستم‌ بردارم‌، ديدم‌ مردم‌ متوجه‌ هستند. لذا به‌ وسيلة‌ پايم‌ او را بلند كرده‌ برداشتم‌. وقتي‌باز كردم‌، ديدم‌ پولهاي‌ مختلفي‌ در آن‌ قرار دارد. يك‌ مجيدي‌ از آن‌ را برداشتم‌ و دكان‌ كبابي‌ رفتم‌.آنجا كباب‌ سيري‌ با سكنجبين‌ خوردم‌ و سپس‌ نيز پيراهني‌ خريدم‌ و پوشيدم‌.
آنگاه‌ به‌ حرم‌ آقا امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ رفتم‌ و در آنجا ديدم‌ شخصي‌ از اهل‌ تركيه‌ در صحن‌ مطهرامام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ تكيه‌ به‌ جراغ‌ برِ داده‌ و با حضرت‌ مشغول‌ صحبت‌ است‌. مي‌گويد: آقاجان‌، ما در محل‌، براي‌ خودمان‌ شخصي‌ بوديم‌، خود مي‌داني‌ كه‌ من‌ ملك‌ و املاك‌ را فروختم‌ وبه‌ كربلا آمدم‌ تا غمري‌ در جوار شما زندگي‌ كنم‌. فهميدم‌ پولها مال‌ اوست‌، امّا با خود گفتم‌: بگذاراين‌ حرفها را بيهوده‌ با خود بگويد، پول‌ خبري‌ نيست‌!
شب‌ آمدم‌ خوابيدم‌. در خواب‌ ديدم‌ آقا امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ صندليي‌ بالاي‌ ضريح‌ مطهرگذاشته‌ و نشسته‌اند. حضرت‌ به‌ من‌ خطاب‌ كردند: پول‌ اين‌ مرد را بده‌، من‌ به‌ او مي‌گويم‌ كه‌ آن‌ يك‌مجيدي‌ را بر شما حلال‌ كند. بيدار شدم‌ و اعتنايي‌ به‌ خواب‌ نكردم‌.
شب‌ دوّم‌، باز همان‌ خواب‌ را ديدم‌. روز دوّم‌ براي‌ سوّمين‌ بار همان‌ خواب‌ تكرار شد و شب‌ سوّم‌نيز باز خوابهاي‌ گذشته‌ تجديد گشت‌. امّا اين‌ دفعه‌ ديدم‌ كنار حضرت‌ صندلي‌ ديگري‌ مي‌باشد كه‌مربوط‌ به‌ آقا حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌ است‌. آقا ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ به‌ من‌فرمودند: يك‌ مجيدي‌ حلالت‌ باشد، جه‌ مي‌گويي‌ پول‌ را مي‌دهي‌؟! چرا پول‌ صاحبش‌ رانمي‌دهي‌؟ و صندلي‌ را به‌ طرف‌ من‌ بلند كرد. يكدفعه‌ از خواب‌ بيدار شدم‌. فردا در صحن‌ آن‌ مردرا ديدم‌ كه‌ آمد به‌ نزدم‌ و گفت‌: آقا فرمودند: يك‌ مجيدي‌ را نگيرم‌، مابقي‌ پولها رابده‌! و من‌ هم‌ همة‌پولها را ذاذم‌. اذا از آن‌ تاريخ‌ تا كنون‌ به‌ حرم‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ نرفته‌ام‌ !


    جوان‌ فلج‌ شفا گرفت‌
2. نيز پدرم‌ فرمودند: متصرفي‌ در كربلا بود كه‌ فرزندي‌ 14 ساله‌ داشت‌. فرزندش‌ بسختي‌مريض‌ شد و هر چه‌ معالجه‌ كرد علاج‌ نيافت‌. آن‌ زمان‌ كليدار حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌ شخصي‌ به‌ نام‌ سيّد جواد كليدار بود. متصرّف‌ به‌ سيّد جواد عرض‌ كرد: اگرفرزندم‌ را بياورم‌، حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ او را شفا دمي‌دهد يا نه‌؟ كليدار گفت‌: بياور،مانعي‌ ندارد. متصرّف‌ گفت‌: اگر شفا نداد، من‌ ديگر با حضرت‌عليه‌السلام‌ كاري‌ ندارم‌. شب‌ كه‌شد، پاسبانها مريض‌ را به‌ دستور پدرش‌ با تخت‌ به‌ حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌آوردند.
سيّد جواد كليدار در اين‌ فكر بود كه‌ اگر خضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ اين‌ مريض‌ را شفاندهد به‌ متصرّف‌ چه‌بگويد؟ خيلي‌ مضطرب‌ و متأثّر شده‌ و او نيز نيمه‌ شب‌ به‌ حرم‌ حضرت‌ قمربني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ مي‌آيد و با حضرت‌ صحبت‌ مي‌كند و مي‌گويد: آقا جان‌، من‌ پيش‌ مردم‌ آبرودارم‌ و به‌ پدر اين‌ مريض‌ جوان‌ هم‌ قول‌ داده‌ام‌، شما او را مورد لطف‌ خود قرار دهيد كه‌ ما شرمنده‌نباشيم‌. قبل‌ از اذان‌ صبح‌، طبق‌ معمول‌ درب‌ را باز مي‌كنند و پسر معلول‌ و فلج‌ را پشت‌ درب‌،ايستاده‌ مي‌بينند! وقتي‌ از جوان‌ فلج‌ مي‌پرسند چگونه‌ شفا گرفته‌اي‌؟ او مي‌گويد: كسي‌ آمد و به‌من‌ گفت‌: بلند شو، برو. تا آمدم‌ به‌ طرف‌ درب‌، ديدم‌ كسي‌ نيست‌.


    ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ كار مسيح‌عليه‌السلام‌ مي‌كند!
3. حاج‌ عبداللّه‌ باخو، معروف‌ به‌ شير فروش‌، نقل‌ كرد:
هفتاد سال‌ قبل‌ مبتلا به‌ مرض‌ سل‌ شدم‌. آن‌ وقت‌ معالجة‌ سل‌ خيلي‌ مشكل‌ بود. به‌ چند دكترمراجعه‌ كردم‌ كه‌ آخرين‌ آنها دكتري‌ يهودي‌ و بسيار حاذِ بود. به‌ من‌ گفت‌: اين‌ مرض‌ شما درست‌شدني‌ نيست‌، مگر اينكه‌ حضرت‌ مسيح‌ عليه‌السلام‌عنايت‌ كند!
باري‌، خويشانم‌ از همه‌ جا مأيوس‌ شده‌ مرا رو به‌ قبله‌ خواباندند و چانة‌ مرا بستندو چون‌ خود رادر شرف‌ مرگ‌ ديدم‌، متوسّل‌ به‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ شدم‌. حضرت‌ متوسلين‌ ومراجعه‌ كنندگان‌ را شفا مي‌دادند و به‌ من‌ هم‌ فرمودند فردا نوبت‌ شما مي‌باشد. فردا كه‌ شدحضرت‌عليه‌السلام‌ جام‌ آبي‌ به‌ من‌ داد. خوردم‌ و خوب‌ شدم‌ و ديگر هيچ‌ 9 اثري‌ از آن‌ مرض‌ درمن‌ نماند.


    قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ چشمم‌ راشفا داد
4. حاج‌ عبداللّه‌ باخو، همچنين‌ گفت‌ كه‌:
من‌ در جواني‌ مبتلا به‌ درد چشم‌ شدم‌. مادرم‌ زنم‌ دستم‌ را گرفته‌ نزد دكتر معالج‌ برد. دكتر پس‌ ازمعاينه‌ گفت‌: اين‌ چشم‌ قابل‌ علاج‌ نمي‌باشد.
وقتي‌ كه‌ از مطب‌ دكتر بر مي‌گشتيم‌، زني‌ جوياي‌ احوال‌ من‌ شد. وي‌ از مادر زنم‌ پرسيد: دكتر اين‌جوان‌ كيست‌ كه‌ شما دستش‌ را گرفته‌ايد؟ او در جواب‌ گفت‌: داماد من‌ است‌. زن‌ گفت‌: طلاِدخترت‌ را از اين‌ مرد كور بگير. من‌ از اين‌ گفتگو سخت‌ ناراحت‌ شدم‌. آمدم‌ منزل‌، با ناراحتي‌خوابيدم‌ و متوسّل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌، قمر بني‌ هاشم‌ عليه‌السلام‌شدم‌. در خواب‌حضرت‌ مرا مورد عنايت‌ قرار داد و چشم‌ من‌ بينا شد. از خواب‌ بيدار شدم‌، به‌ مادر زنم‌ گفتم‌:مي‌خواهم‌ نماز بخوانم‌، آفتاب‌ هست‌؟ گفت‌: بلي‌. گفتم‌: اينك‌ چشم‌ من‌ بينا شد. از آن‌ تاريخ‌چشم‌ من‌، به‌ عنايات‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ بينا بوده‌ و مشكلي‌ ندارد.


    آقا فرمودند: دو دستم‌ را عمل‌ نكردند قطع‌ كردند!
حجة‌ السلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ سيّد مهدي‌ حائري‌ از مدافعين‌ مكتب‌ آل‌ محمّدعليه‌السلام‌ و ازنويسندگان‌ پر كار حوزة‌ علمية‌ قم‌ و از اعضاي‌ دائرة‌ المعارف‌ تشيّع‌ هستند. آقاي‌ ثقفي‌ يزدي‌ طي‌نامه‌اي‌ خطاب‌ به‌ ايشان‌ كرامتي‌ از حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ را، كه‌ خود شاهد آن‌بوده‌اند، بيان‌ داشته‌اند كه‌ ذيلاً مي‌خوانيد:
اين‌ جانب‌ عباسعلي‌ ثقفي‌ يزدي‌، كارمند باز نشستة‌ بانك‌ ملّي‌ شعبة‌ قزوين‌، در حال‌ انجام‌ خدمت‌بودم‌ كه‌ مريض‌ شدم‌. ابتدا مريض‌ بستري‌ نبودم‌ و با مرض‌ كجدار و مريز رفتار مي‌كردم‌. طبيب‌بانك‌ هم‌، دكتر بيت‌ انيويا آسوري‌ بود. وي‌ خيلي‌ براي‌ معالجة‌ من‌ زحمت‌ كشيد و آخر الأمر به‌بانك‌ ملي‌ نامه‌ نوشت‌ كه‌، فلاني‌ را بفرستند تهران‌ .
در بيمارستان‌ مرا بستري‌ كردند. پس‌ از معاينه‌، دكترها شروع‌ به‌ مداوا كردند. من‌ جندين‌ مرض‌داشتم‌: معده‌ام‌ زخم‌ بود، مرض‌ كبد نيز داشتم‌، و كيسة‌ صفرا هم‌ پر شده‌ بود. صفرا را از طريق‌بيني‌ با لاستيك‌ خالي‌ مي‌كردند. بعد از آن‌ حالم‌ و خيم‌ شد. غذا نمي‌توانستم‌ بخورم‌، چه‌ اگر يك‌ذره‌ّ غذا مي‌خوردم‌ استفراغ‌ مي‌كردم‌. شب‌ و روز سرم‌ به‌ دستم‌ وصل‌ بود. پهلويم‌ ورم‌ كرده‌ بود.چند روز بود دكترها به‌ من‌ سر مي‌زدند، فقط‌ يك‌ روز، فهميدم‌ يك‌ شيشه‌ خون‌ به‌ من‌ تزريق‌ كردندو ديگر چيزي‌ نفهميدم‌. نمي‌دانم‌ مرده‌ بودم‌ يا خواب‌ بودم‌، خلاصه‌ چطور شد كه‌، ديدم‌ درب‌ بازشد و يك‌ جوان‌ بلند قامت‌ تشريف‌ آوردند؟ ديدم‌ يك‌ دختر خانم‌ بچّه‌ هم‌ جلوي‌ آقا هست‌.
جناب‌ آقاي‌ حائري‌، قلم‌ ياري‌ نمي‌كند گزارش‌ بدهم‌، امّا ناچارم‌. در زدند تشريف‌ آوردند بالاي‌سرم‌. ديدم‌ كلا هخودي‌ بر سر شان‌ است‌ كه‌ مانند الماس‌ مي‌درخشد. نيز شالي‌ به‌ رنگ‌ سبز تند،دور كمر خود بسته‌ بودند. اما صورت‌ مباركشان‌ را نديدم‌؛ پرده‌اي‌ قرمز روي‌ صورتشان‌ بود. يك‌لقمه‌ غذا آوردند و به‌ من‌ فرمودند: بخور. عرض‌ كردم‌: به‌ خدا قسم‌ مدّت‌ چندين‌ روز است‌ كه‌نمي‌توانم‌ غذا بخورم‌، استفراغ‌ مي‌كنم‌، تمام‌ روده‌هايم‌ درد مي‌كند. فرمودند: بخور، خوب‌مي‌شوي‌. بچه‌هايت‌ پشت‌ درب‌ ناراحت‌ هستند، گريه‌ مي‌كنند. از طرفي‌ فاميلها از قزوين‌ و تهران‌آمده‌ و همه‌ پشت‌ درب‌ بيمارستان‌ هستند. اتوبوس‌ آورده‌بودند تا مرا تشييع‌ كنند.
بعداً ديدم‌ دو بازوي‌ مباركشان‌ بريده‌ و خونين‌ بود، امّا از آن‌ خون‌ بر زمين‌ نمي‌ريخت‌.نمي‌دانستم‌، خيال‌ كردم‌ مريض‌ بوده‌ و در همين‌ بيمارستان‌ بستري‌ هستند!زيرا بعد از سرويس‌،مريضها مي‌رفتند به‌ اطاِ همديگر و يكديگر را ملاقات‌ مي‌كردند و از حال‌ هم‌ جويا مي‌شدند.عرض‌ كردم‌: حضرت‌ آقا، شما را كي‌ عمل‌ كردند؟ فرمودند: عمل‌ نكردند، قطع‌ كردند. پيش‌خودم‌ گفتم‌: حيف‌ مي‌باشد، اين‌ شخص‌ گويا پهلوان‌ است‌ و يا از رؤساست‌، امّا ناقص‌ العضواست‌! عرض‌ كردم‌: خداوند شما را نگه‌ دارد، خدا ساية‌ شما را از سر بچه‌هايتان‌ كم‌ نكند، بندخ‌ راسر افراز فرموديد، از حال‌ غريب‌ جويا شديد. حضرت‌ آقا، اين‌ محبتهايي‌ را كه‌ در حق‌ّ بنده‌ كرديدزملني‌ كه‌ به‌ قزوين‌ بروم‌ خواهم‌ گفت‌: كه‌ يك‌ چنين‌ آقايي‌ به‌ اتاقم‌ تشريف‌ آوردند و احوالم‌ راپرسيدند! حضرت‌ آقا، به‌ خدا من‌ غريبم‌، كسي‌ را ندارم‌، اسم‌ مباركتان‌ را بگوييد من‌ يادداشت‌كنم‌. فرمودند: اسم‌ من‌ هم‌ عبّاس‌ است‌. تشكّر بسيار كردم‌. يواش‌ يواش‌ تشريف‌ بردند. ديدم‌ درب‌بلند شد، و آقا تشريف‌ بردند.
يكمرتبه‌ هوشيار شدم‌، ديدم‌ اي‌ واي‌! اينجا كجاست‌؟! ديدم‌ لخت‌ هستم‌ و يك‌ قطعه‌ متقال‌ را ازوسط‌ چاك‌ زده‌ و به‌ گردنم‌ انداخته‌اند. گويا اطاِ انتظار بودم‌. نمي‌دانم‌ كي‌ مرا آنجا برده‌ بودند؟كسي‌ كه‌ مدتي‌ نتوانسته‌ از تخت‌ پايين‌ بيايد، چطور مي‌تواند از پله‌ها فوري‌ بالا برود.
معاون‌ بيمارستان‌ يك‌ خانم‌ ارمني‌ به‌ اسم‌ خانم‌ كالسبي‌ بود. آقاي‌ غلامعلي‌ هم‌ پرستار بود. آمده‌بود گفته‌ بود: خانم‌ كالسبي‌، ثقفي‌ دارد دعا مي‌خواند. خانم‌ در جواب‌ مي‌گويد: برو مواظبش‌باش‌، كسي‌ آنجا نرود. گويا تلفن‌ كرده‌ بودند ماشين‌ آمبولانس‌ بيايد مرا ببرد. در آن‌ موقع‌ بنده‌ رفتم‌بالا. آقاي‌ غلامعلي‌ گفت‌: خانم‌ كالسبي‌ (با اشاره‌ به‌ من‌:) ثقفي‌!ثقفي‌! آمدم‌ داخل‌ اطاِ،تختم‌ كه‌شمارة‌ آن‌ 12 بود، روبروي‌ اطاِ عمل‌ قرار داشت‌. ديدم‌ روي‌ تخت‌ بنده‌ مريض‌ خوابانيده‌اند. به‌اطاقهاي‌ ديگر رفتم‌. يك‌ تخت‌ خالي‌ بود، رفتم‌ زير پتو، پرستار آمد كت‌ و شلوارم‌ را تنم‌ كرد. بعدگفت‌: كو آن‌ پارچه‌؟ گفتم‌: نمي‌دانم‌ چطور شد. بعد خانم‌ كالسبي‌ از من‌ پرسيد: لباس‌ را كي‌ آورد؟گفتم‌: پرستار. به‌ پرستار گفت‌: اين‌ پارچه‌ چطور شد؟ گفت‌: من‌ نديدم‌. گفت‌: توي‌ بيمارستان‌چيزي‌ نبايد گم‌ شود بايستي‌ آن‌ را پيدا كني‌.
0خوشحالي‌ گريه‌ مي‌كردند. از آقايان‌ كارمندان‌ هر كسي‌ پرسيد: چطور شد؟ به‌ وي‌ نگفتم‌ شفا پيداكردم‌.تذكر ندادم‌، يعني‌ در آن‌ موقع‌ بي‌ حرمتي‌ مي‌شد اگر مي‌گفتم‌. البتّه‌ در اين‌ مدت‌ مديد،زحمات‌ بنده‌ را همه‌ كشيدند، از همة‌ آنها سپاسگزارم‌. تلفن‌ كردند، دكترها آمدند. ملاقات‌ در سالن‌انجام‌ شد. خواهرم‌ خدا را شكر مي‌كرد. همه‌ به‌ ملاقات‌ بنده‌ آمدند و پس‌ از ملاقات‌ دستور دادندبرويد خيالتان‌ راحت‌ باشد. بعد از آن‌ چنان‌ گرسنه‌ام‌ شد كه‌ نگو. وقتي‌ كه‌ آوردند از بس‌ ضعيف‌شده‌ بودم‌ قدرت‌ نداشتم‌ قاشق‌ را در دستم‌ بگيرم‌. قاشق‌ دست‌ مي‌گرفتم‌ بخورم‌، در داخل‌بشقاب‌ مي‌ريخت‌. دكتر به‌ آقاي‌ غلامعلي‌ گفت‌: تو به‌ او غذا بده‌ تا بخورد.
همه‌ تماشا مي‌كردند و از خوردن‌ من‌ تعجب‌ مي‌كردند. زيرا قبلاً يك‌ ذره‌ كباب‌ مي‌آوردند من‌بجوم‌، با خوردن‌ همان‌ مقدار كم‌، آن‌قدر استفراغ‌ مي‌كردم‌ كه‌ بي‌ حال‌ مي‌شدم‌. بالاخره‌ همه‌ راخوردم‌. گفتم‌: سير نشده‌ام‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ حتي‌ دكتر به‌ شوخي‌ به‌ من‌ گفت‌: بيا مرا بخور! وي‌ به‌خانم‌ كالسبي‌ گفت‌ كه‌، به‌ ثقفي‌ هيچ‌ دارو و يا آمپول‌ ندهيد، فقط‌او را تقويت‌ بكنيد. به‌ بنده‌ نيزگفت‌: هر موقع‌ چيزي‌ خواستي‌، زنگ‌ بزن‌ برايت‌ بياورند. ضمناً، سابق‌ بر اين‌، ساعت‌ ملاقات‌بيماران‌ با مراجعين‌ در بيمارستان‌، صبحها از ساعت‌ 11 الي‌ 12 و بعد از ظهرها از ساعت‌ 4 الي‌ 6بود. بنده‌ توي‌ اطاقم‌ بودم‌ كه‌ اطاقي‌ عمومي‌ بود و ملاقاتي‌ بنده‌ بيشتر از سايرين‌ بود.
فرداي‌ آن‌ روز دو نفر آمدند بيمارستان‌ و از بنده‌ پرسيدند: آقاي‌ ثقفي‌ شما هستيد؟عرض‌ كردم‌بلي‌.گفتند: شما شفا پيدا كرده‌ايد؟ گفتم‌: بلي‌. گفتند: گزارش‌ بدهيد. عرض‌ كردم‌: معذور هستم‌،نمي‌توانم‌ بگويم‌ .گفتند: بگو تا مردم‌ بفهمند. عرض‌ كردم‌: معذور هستم‌، فقط‌ مي‌گويم‌ حضرت‌ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ مرا شفا داده‌ است‌. رفتند. بعداً معلوم‌ شد كه‌ خبرنگار بوده‌ و درروزنامه‌ نوشته‌اند.
فرداي‌ آن‌ روز از صبح‌ تا بعد از ظهر، مردم‌ با گُل‌ به‌ اتقبال‌ بنده‌ مي‌آمدند. آن‌ روز حتي‌ موهاي‌ سرم‌را قيچي‌ كردند و بردند. فردايش‌ رئيس‌ آمد و ديد اطاِ بنده‌ بسيار شلوغ‌ است‌. به‌ خانم‌ دستورداد كه‌ يك‌ اطاِ فرعي‌ به‌ من‌ بدهد كه‌ باعث‌ ناراحتي‌ مريضهاي‌ ديگر نشود. جايم‌ را تغيير دادند.فقط‌ بنده‌ در اطاِ بودم‌. بعد از سرويس‌، تنها بودم‌. اول‌ شب‌ شد. خانم‌ پرستار آمد و گفت‌: آقاي‌ثقفي‌، مي‌خواهم‌ تنها نباشي‌، يك‌ مهمان‌ برايت‌ آورده‌ام‌. تختي‌ آورده‌ و آن‌ را جلوي‌ تخت‌ بنده‌گذاشتند. وقتي‌ كه‌ پرستار رفت‌،جوياي‌ حال‌ مريض‌ شدم‌ و با وي‌ احوالپرسي‌ كردم‌. گفتم‌: شما چه‌مرضي‌ داريد كه‌ تشريف‌ آورده‌ايد اينجا؟گفت‌: بنده‌ اهل‌ كربلا هستم‌. تا گفت‌ كربلا، بدنم‌ لرزيد!گفت‌ اسم‌ بنده‌ شيخ‌ قاسم‌، و كفشدار حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ هستم‌. من‌ داماد آقاي‌ حجة‌السلام‌ حاج‌ آقا شجاع‌ مي‌باشم‌.به‌ مجرد اينكه‌ گفت‌ كفشدار حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌ هستم‌، يكمرتبه‌ نفهميدم‌ چه‌ شد، داد كشيدم‌ «اباالفضل‌» و بي‌ حال‌ شدم‌.پرستارها و بهيارها، همه‌، آمدند و پرسيدند چه‌ شد؟ به‌ بنده‌ آمپول‌ زدند و به‌ هوش‌ آمدم‌. از حاج‌شيخ‌ قاسم‌ پرسيدند چه‌ اتفاقي‌ رخ‌ داد؟ گفت‌: ايشان‌ از من‌ پرسيد، شما چه‌ كسي‌ هستي‌؟ و من‌ به‌او گفتم‌ اهل‌ كربلا و كفشدار حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ هستم‌، كه‌ ديدم‌ داد كشيد. يك‌ خانم‌پرستار (كه‌ اسمش‌ را نمي‌دانم‌ و خيلي‌ خانم‌ معتقدي‌ بود) گفت‌: ديروز حضرت‌ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ ايشان‌ را شفا داده‌ است‌. بعداً با هم‌ زيارتنامه‌ خوانديم‌ .
فرداي‌ آن‌ روز، يك‌ آقاي‌ روحاني‌ -كه‌ اسمش‌ را فراموش‌ كرده‌ام‌- آمدند. چون‌ ساذات‌ بودند،براي‌ ايشان‌ ماجرا را تعريف‌ كردم‌ وبه‌ ايشان‌ گفتم‌: قصه‌ را به‌ كسي‌ نگفته‌ام‌ مبادا هتك‌ حرمت‌شود. فرمودند: خوب‌ كردي‌، چون‌ آن‌ زمان‌ بعضي‌ اعتقاد به‌ اين‌ گونه‌ امور نداشتند. بعد از يك‌هفتة‌ ديگر، بنده‌ را مرخص‌ كردند. يك‌ ماه‌ استراحت‌ دادند، آمدم‌ قزوين‌ .
وقتي‌ كه‌ وارد خانه‌ شدم‌ مردم‌ به‌ ديدنم‌ آمدند. حتي‌ بانك‌، به‌ جاي‌ بنده‌، يك‌ نفر را استخدام‌ كرده‌بود. آن‌ موقع‌، گذرنامة‌ خارج‌ را در خود قزوين‌ صادر مي‌كردند به‌ مبلغ‌ پانزده‌ تومان‌. يك‌ گذرنامه‌گرفتم‌ و عازم‌ كربلا شدم‌. اوّل‌ آمدم‌ حرم‌ مطهر اباعبداللّه‌عليه‌السلام‌ و بعد از زيرت‌ پرسيدم‌،مولايم‌ كجاست‌؟ بعضي‌ از بچه‌هاي‌ قزوين‌ آنجا بودند، با همديگر آمديم‌ حرم‌ مطهر حضرت‌ابوالفضل‌ عَليه‌ِ السَلام‌. پس‌ از آنكه‌ اذن‌ دخول‌ خواندم‌، عرض‌ كردم‌: يا ابوالفضل‌عليه‌السلام‌وجود نازنينت‌ را ديدم‌، امّا خانه‌ات‌ را نديدم‌. گفتم‌ «يا ابوالفضل‌» و خودم‌ را انداختم‌ جاوي‌ضريح‌ آقا و بي‌ حال‌ شدم‌. پس‌ از آن‌ مردم‌ مرا بلند كردند.
زيارت‌ كردم‌ و با حضرت‌ شرط‌ نمودم‌ كه‌ چندين‌ مرتبه‌ خدمت‌ ايشان‌ برسم‌. آبروي‌ دنيا و آخرت‌،و هر چه‌ را كه‌ مي‌خواستم‌، از حضرت‌ طلبيدم‌. تا به‌ حال‌ زنده‌، و شكر گزار نعمت‌ الهي‌ هستم‌. درضمن‌، آن‌ روزنامه‌ راپيدا نكردم‌، ولي‌ بيماري‌ بنده‌ تقريباً در آذر ماه‌ 1335 ش‌ و شفا يافتن‌ ئمن‌ نيزدر خرداد ماه‌ 1336 ش‌ صورت‌ گرفت‌.
خداوند ان‌ شاء اللّه‌ به‌ همه‌ دوستن‌ و آشنايان‌ سلامتي‌ مرحمت‌ فرمايد. والسّلام‌ عليكم‌ ورحمة‌اللّه‌ و بركاته‌


   فرياد زدم‌ يا قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ !
جناب‌ آقاي‌ حاج‌ غلام‌ عبّاس‌ حيدري‌ طي‌ّ نامه‌اي‌ كه‌ به‌ جناب‌ حجة‌ السلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ شيخ‌احمد قاضي‌ زاهدي‌ گلپايگاني‌ نوشته‌اند، چنين‌ آورده‌اند:
بنا به‌ درخواست‌ حضر تعالي‌، خوابي‌ را كه‌ در چندين‌ سال‌ قبل‌ ديده‌ايد و براي‌ سر كار تعريف‌كرده‌ام‌، در اين‌ صفحه‌ مي‌نگارم‌.
شبي‌ در عالم‌ رؤيا ديدم‌ مثل‌ اين‌ است‌ كه‌ از خواب‌ بيدار شده‌ و نشسته‌ام‌، امّا در آن‌ محلي‌ كه‌نشسته‌ام‌ گودالي‌ است‌ مانند قبر و آنچه‌ بر تن‌ دارم‌ يك‌ كفن‌ است‌.
سر و صدايي‌ هم‌ خارج‌ از گودال‌ شنيده‌ مي‌شود.
بر خاستم‌ و مشاهده‌ كردم‌. انبوه‌ جمعيت‌، همه‌ كفن‌ پوش‌، مانند مورچه‌هايي‌ كه‌ از لانه‌هايشان‌بيرون‌ آمده‌ باشند، موج‌ مي‌زدند. با مشاهدة‌ اين‌ وضع‌، فهميدم‌ قيامت‌ بر پا شدا، و من‌ مرده‌ بودم‌الآن‌ زنده‌ شده‌ام‌. از قبر بيرون‌ آمدم‌ و داخل‌ جمعيت‌ شدم‌. همراه‌ سيل‌ جمعيت‌، بدون‌ اراده‌ وهدف‌، در حركت‌ بوديم‌.هر يك‌، سفيد پوش‌، با فاصله‌هايي‌ از يكديگر، اطراف‌ ميز ايستاده‌ و جلوهر كدام‌ دفترهاي‌ بزرگي‌ بر روي‌ هم‌ انباشته‌ گرديده‌ است‌.
فهميدم‌ كه‌ اين‌ تشكيلات‌ مربوط‌ به‌ رسيدگي‌ اعمال‌ بندگان‌ در صحراي‌ محشر است‌. از يكي‌ ازجوانان‌ كه‌ در كنار ميز ايستاده‌ بود سؤال‌ كردم‌: شما هم‌ مشغول‌ حساب‌ و اعمال‌ بندگان‌ خداهستيد؟ فرمودند بلي‌، اسمت‌ چيست‌؟ اسم‌ خود را گفتم‌. گفت‌: دفتر اعمال‌ تو پيش‌ من‌ نيست‌،بگرد تا پيدايش‌ كني‌. آن‌ قدر جستجو كردم‌ كه‌ ديگر رمقي‌ در من‌ باقي‌ نماند. به‌ هر پير و جواني‌مي‌رسيدم‌ از دفتر حسابم‌ سؤال‌ مي‌كردم‌. مي‌گفتند: بايد خيلي‌ بگردي‌، نا اميد مباش‌، پيدا خواهي‌كرد.
نمي‌دانم‌ چه‌ مدت‌ طول‌ كشيد تا عاقبت‌ به‌ وسيلة‌ يكي‌ از جوانان‌ محاسب‌، به‌ جواني‌ كه‌ دفاتر من‌نزد او بود معرفي‌ شدم‌. از من‌ سؤال‌ كرد: اسمت‌ چيست‌؟ گفتم‌: غلام‌ عبّاس‌. اسم‌ پدرم‌ را پرسيد؟گفتم‌: حاتم‌. شهرتم‌ را پرسيد، گفتم‌: حيدري‌. گفت‌: من‌ مسئول‌ رسيدگي‌ به‌ اعمال‌ تو هستم‌.دفتري‌ را برداشت‌ و مشغول‌ به‌ خواندن‌ آن‌ شد. همة‌ محتويات‌ آن‌ دفتر را خواند و ورِ زد تا تمام‌شد. سپس‌ دفتر ديگري‌ را برداشت‌ ئو به‌ همين‌ طريق‌ مشغول‌ شد. در موقع‌ خواندن‌ وورِ زدن‌دفترها، ديدم‌ كه‌ روي‌ نوشته‌هاي‌ داخل‌ دفترها را عموماً با قلم‌ قرمز خط‌ كشيده‌اند.فقط‌ از سه‌ دفترآن‌، سه‌ مطلب‌ را از من‌ سؤال‌ كرد كه‌ متأسفانه‌ قلم‌ روي‌ آن‌ كشيده‌ نشده‌ بود.گفت‌: تو فلان‌ كار وفلان‌ كار و فلان‌ كار را كرده‌اي‌، آيا قبول‌ داري‌؟ گفتم‌: بلي‌، درست‌ است‌. چون‌ فهميدم‌ كه‌ كتمان‌حقيقت‌ در دادگاه‌ الهي‌ صحيح‌ نيست‌، اعتراف‌ كردمأ ولي‌ مفاد آنها يادم‌ نيست‌ (چون‌ وقتي‌ ازخواب‌ بلند شدم‌ بكلي‌ فراموش‌ كرده‌ بودم‌).
بهر حال‌، جوان‌ بازپرس‌ گفت‌: آماده‌ باش‌! يكدفعه‌ ديدم‌ از پشت‌ پايم‌ يك‌ ميله‌ آهن‌ قطور بيرون‌آمد كه‌ تا پشت‌ سرم‌ امتداد داشت‌. بعد جواني‌ قوي‌ هيكل‌، كه‌ رنگ‌ بدن‌ وي‌ قهوه‌اي‌ بود و ازحيث‌ پوشش‌ نيز عريان‌ بود و فقط‌ پارچه‌اي‌ را جهت‌ ستر عورت‌ به‌ كمر بسته‌ بود، با تازيانه‌اي‌ سه‌شقه‌ در دست‌، از طرف‌ دست‌ چپ‌ ظاهر گرديد. جوان‌ بازپرس‌ دستور داد كه‌ سه‌ تازيانه‌ به‌ من‌بزند. او نيز تازيانه‌ را بالي‌ سرش‌ چرخي‌ داده‌ از پشت‌ پاهايم‌ فرود آورد. تازيانه‌ ميلة‌ آهن‌ را بريد واز جلوي‌ زانوهايم‌ بيرون‌ آمد.
من‌ همان‌ طور ايستاده‌ بودم‌ كه‌، او دوباره‌ تازيانه‌ را بالا برد، فهميدم‌ اين‌ مرتبه‌ تازيانه‌ از قلبم‌ عبورمي‌كند و كارم‌ تمام‌ است‌. مُاهَم‌ شدم‌ كه‌ بايد توسّل‌ به‌ آقايي‌ كه‌ غلام‌ او هستم‌ بزنم‌. يكدفعه‌، بدون‌اراده‌ فرياد زدم‌: يا قمر بني‌ هاشم‌، يا ابوافضل‌ العبّاس‌ عَليه‌ِ السَلام‌! كه‌ ديدم‌ دست‌ شخصي‌ كه‌تازيانه‌ را بالا برده‌ بود تا فرود بياورد، در هوا خشكيد و در پي‌ آن‌ تازيانه‌ از دستش‌ رها شده‌ و به‌زمين‌ افتاد.
من‌ با ديدن‌ اين‌ منظره‌ و خوفي‌ كه‌ از خوردن‌ تازيانه‌ پيدا كرده‌ بودم‌، از خواب‌ پريده‌ و نشستم‌ ومشغول‌ گريه‌ و استغفار شدم‌. در عين‌ حال‌ خوشحال‌ و مسرور بودم‌ كه‌ مورد عنايت‌ آقايم‌،حضرت‌ باب‌ الحوائج‌ قمر بني‌ هاشم‌، ابوالفضل‌ العبّاس‌ بن‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌عليه‌السلام‌ واقع‌گرديده‌ام‌ و فهميدم‌ كه‌ حضرتش‌ در آن‌ عالم‌ چه‌ مقام‌ والايي‌ را دارا مي‌باشند كه‌ تمام‌ ملائكه‌،مخصوصاً مأمورين‌ غذاب‌، از اسم‌ مباركش‌ حساب‌ مي‌برند، تا چه‌ رسد به‌ ملائكه‌ رحمت‌.


    غصّه‌ نخور، آمدهام‌ ترا معالجه‌ كنم‌!
واعظ‌ بزرگوار، آقاي‌ شيخ‌ علي‌ مظاهري‌، از حوزة‌ علمية‌ قم‌، از جناب‌ آقاي‌ شيخ‌ عبد الكريم‌ حق‌شناس‌، نقل‌ كردند كه‌ ايشان‌ فرمودند:
در همسايگي‌ ما بانويي‌ محترمه‌ نقل‌ كرد كه‌ دختري‌ مريض‌ داشت‌. وقتي‌ كه‌ او رانزد دكتر نفيسي‌مي‌بردند، دكتر پس‌ از معاينة‌ دقيق‌، به‌ مادرش‌ مي‌گويد: شما چه‌ نسبتي‌ با اين‌ دختر مريض‌ داريد؟آن‌ بانو نمي‌گويد كه‌ من‌ مادرش‌ هستم‌، بلكه‌ مي‌گويد من‌ خالة‌ او مي‌باشم‌.
دكتر آهسته‌ به‌ او مي‌گويد كه‌ اين‌ دختر سرطان‌ دارد؛ سرطان‌ به‌ دم‌ دلش‌ رسيده‌ و فردا به‌ قلبش‌مي‌رسد و دختر از دنيا مي‌رود!
مادر ناراحت‌ شده‌ دست‌ دختر را مي‌گيرد و از مطب‌ دكتر خارج‌ مي‌شوند. دركوجه‌ دختر از مادرمي‌پرسد كه‌ دكتر چه‌ چيز آهسته‌ به‌ شما گفت‌؟ مادر از گفتن‌ مرض‌ خوداري‌ مي‌كند. دختر اصرارمي‌ورزد و سرانجام‌ مادر به‌ وي‌ مي‌گويد: دكتر گفت‌ كه‌ شما سرطان‌ داريد و فردا مي‌ميريد. وقتي‌مادر و دختر وارد منزل‌ شدند، دختر مي‌گويد: مادر، امشب‌ مرا تنها بگذار. او رادر اطاقي‌ تنهامي‌گذارند. قبل‌ از استراحت‌ وضو مي‌گيرد و به‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌متوسّل‌ مي‌شود و با چشم‌ گريان‌ به‌ خواب‌ مي‌رود.
در عالم‌ رؤيا مي‌بيند درب‌ اطاِ باز شده‌ و آقايي‌ به‌ درون‌ آمد كه‌ دست‌ در بدن‌ ندارن‌. وي‌ به‌ دخترمي‌فرمايد: چرا ناراحتي‌ و گريه‌ مي‌كني‌؟ دختر مي‌گويد: مبتلا به‌ سرطان‌ هستم‌. دكتر گفته‌ فردامي‌ميرم‌، ولي‌ من‌ در اين‌ جهان‌ آرزوها دارم‌ و مايل‌ نيستم‌ بميرم‌. آن‌ آقاي‌ بي‌دست‌، به‌ اومي‌فرمايد: غصّه‌ مخور، من‌ آمده‌ام‌ ترا معالجه‌ كنم‌. دست‌ كه‌ ندارم‌ به‌ محل‌ سرطان‌ بمالم‌، پايم‌ رابه‌ محل‌ سرطان‌ مي‌مالم‌. سپس‌ پاي‌ مبارك‌ را بلند كرده‌ روي‌ دل‌ وي‌ مي‌گذارد و تا نزديك‌ قلبش‌مي‌آورد، و آنگاه‌ مي‌فرمايد: خوب‌ شدي‌، ناراحت‌ مباش‌! مي‌گويد: آقا، دلم‌ مي‌خواهد شما رابشناسم‌.
مي‌فرمايد: من‌ ابوالفضل‌العبّاس‌، فرزند اميرالمؤمنين‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌عليه‌السلام‌ هستم‌ و دختراز خوشحالي‌ بيدار مي‌شود و فرياد زده‌ مادر را بيدار مي‌كند و مي‌گويد: مادر، مطمئن‌ باش‌، خوب‌شدم‌. حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ آمد، مرا شفا داد و رفت‌. فردا مادر دوباره‌ او را نزد دكترنفيسي‌ مي‌برد و مي‌گويد: آقاي‌ دكتر، اين‌ دختر را معاينه‌ كنيد. دكتر معاينه‌ مي‌كند و مي‌گويد: صددر صد خوب‌ شده‌ است‌!
دكتر مي‌پرسد: خانم‌، واقعاً اين‌ همان‌ دختر مريض‌ است‌ كه‌ آورده‌ بوديد، يا دختر ديگري‌ است‌؟مادر مي‌گويد: وي‌ همان‌ است‌ كه‌ ديروز آورده‌ بودم‌ ولا غير! دكتر مي‌گويد: اگر همان‌ است‌،بهيچوجه‌ آثار مريضي‌ در او ديده‌ نمي‌شود.


   فتنه‌ بر طرف‌ شد!
جناب‌ حجّة‌الاسلام‌ و المسلمين‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ محّمد درودي‌، تحت‌ عنوان‌ «رؤياي‌ صادقه‌ درتّوسل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ قمر بني‌هاشم‌عليه‌السلام‌ مي‌نويسد:
چندين‌ سال‌ قبل‌، از طرف‌ عدّه‌اي‌ ناآگاه‌ به‌ مسائل‌ اسلامي‌ مورد تهديد واقع‌ شدم‌. يك‌ شب‌ قبل‌از خوابيدن‌، متوسّل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ شدم‌، يعني‌ صد مرتبه‌ صلوات‌ برمحمد و آل‌ محمد فرستادم‌ و ثوابش‌ را هدية‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ نمودم‌.
هنگام‌ سحر در عالم‌ رؤيا رودخانة‌ بزرگي‌ مملو از آب‌ صاف‌ را ديدم‌ كه‌ يكي‌ از علماي‌ وارسته‌ وبزرگوار قم‌، آيت‌ الله سيّد حسين‌ بدلا، روي‌ آن‌ راه‌ مي‌رود و حقير هم‌ دنبال‌ او در حركتم‌. هيچ‌ كدام‌پايمان‌ در آب‌ فرو نمي‌رفت‌ و هر دو از آب‌ براحتي‌ گذشتيم‌. از خواب‌ كه‌ بيدار شدم‌، تعبير نمودم‌كه‌ فتنه‌ بر طرف‌ شد. فرداي‌ همان‌ شب‌، اشخاص‌ مذكور خودشان‌ نزد من‌ آمده‌ و عذرخواهي‌كردند و اين‌ گرفتاري‌ و مزاحمت‌، به‌ بركت‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ مرتفع‌ گرديد.

 

    قند هفتة‌ گذشته‌، آب‌ كوب‌ نبود!
حجّة‌ الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ صاذقي‌ واعظ‌، كه‌ يكي‌ از ارادتمنان‌ خاندان‌ عصمت‌ و طهارت‌سلام‌ الله عليهم‌ در حوزة‌ علميّة‌ قم‌ هستنهد، از شيخ‌ غلامرضا يزدي‌، كه‌ عالمي‌ عارف‌ و زاهد ومتّقي‌ بود و در يزد مي‌زيست‌، نقل‌ كردند كه‌ گفت‌:
من‌ در شبهاي‌ جمعه‌ منزل‌ قصّابي‌ روضه‌ مي‌خواندم‌. يك‌ شب‌ در عالم‌ خواب‌ ديدم‌ صحراي‌محشر است‌. حضرت‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ در يك‌ جا نشسته‌ و حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌منشي‌ اوست‌. صورت‌ مجالس‌ و محافلي‌ را كه‌ براي‌ اهل‌ بيت‌ عَليهِم‌ُ السَلام‌ بر پا شده‌، گرفته‌اند وحضرت‌ مي‌نويسند. رسيد به‌ روضة‌ قصّاب‌. حضرت‌، طبق‌ معمول‌ هر هفته‌، نوشت‌ كله‌ قند سه‌شاهي‌. حضرت‌ فرمود: نه‌ برادر، اين‌ هفته‌ كه‌ رفتم‌ منزل‌ قصّاب‌، گفتم‌: قند هفتة‌ گذشته‌، آب‌ كوب‌نبود؟ گفت‌: جلوي‌ شما آب‌ كوب‌ بود. گفتم‌: قند روضه‌؟ قصّاب‌ گفت‌: آمدم‌ روز قبلش‌ قند بخرم‌قند آب‌ كوب‌ نبود، قند ارزان‌ خريدم‌. خوانندگان‌ توجّه‌ داشته‌ باشند كه‌ تشكيلات‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ چقدر دقيق‌ است‌!