عنايات قمر بني هاشم عليه السلام به كليميان
|
1 2 |
• قدر آقاي خود حضرت ابوالفضلعليهالسلام را بدانيد كه خيلي كارها از دستش برميآيد؟
• سؤال يهودي راجع به توسّل به حضرت عبّاسعليهالسلام
• دو پسرم را از حضرت عبّاسعليهالسلام گرفتهام!
• به بركت حضرت عبّاسعليهالسلام شفا يافتم و مسلمان شدم!
• نذر مهندس يهودي براي قمر بني هاشمعليهالسلام
• يك روضة اباالفضل برايم بخوان!
▲
قدر آقاي خود حضرت ابوالفضلعليهالسلام را بدانيد كه خيلي
كارها از دستش برميآيد؟
آقاي علي مير خلف زاده در كتاب كرامات الحسينية (ص 117 ـ 118) آورده
است:
1. مداح اهل بيتعليهالسلام آقاي اميرمحمّدي برايم نقل فرمود:
چند روز قبل، يك نفر يهودي در اصفهان كه يك كيسة نقره از قبيل گلدان و
ساير چند روز قبل،يك نفر يهودي در اصفهان كه يك كيسة نقره از قبيل گلدان
و ساير چيزهاي نقرة قديمي و پُر ارزشداشته وارد اتوبوس خط واحد ميگردد و
روي يكي از صندليها مينشيند و كيسه را هم كنار پايشميگذارد و چون راه
مقداري طولاني بوده او را مقداري خواب ميربايد.
وقتي چشم باز ميكند، مشاهده ميكند كه كيسهاش نيست. بر سر زنان، پيده ميشود
و در ره به آقاقمربني هاشمعليهالسلام توسّل پيدا ميكند و يك گوساله نذر
مينمايد:
«اي قمر بني هاشم، من نميدانم تو كي هستي، اما همين را ميدانم تو كي
هستي، اما همين راميدانم كه اين شيعهها به تو توسّل ميكنند و تو حوائج
آنها را ميدهي، حالا از تو ميخواهم كهمال و داراييم را به من برگرداني و
من هم همين الا´ن يك گوساله نذر تو ميكنم».
ميگفت آمد درب مغازة قصابي، و پول يك گوساله را به او داد و گفت: اين
گوساله را ذبح كن و بهفقرا و مستمندان و مستضعفان بده تو بگو نذر ابوالفضلعليهالسلام
است.
يهودي مزبور ميگويد: فرداي آن روز آمدم درب مغازه؛ نشسته بودم و در فكر
بودم، يك وقتديدم يك نفر وارد شد و دو گردام نقره دستش است و ميگويد: آقا
اينها را ميخري؟
نگا كردم، ديدم خودم است. گفتم: اينها خوب نقره هايي است و قيمتش خيلي
است، منميخواهم اگر باز هم داري با قيمت خوب از شما بخرم.
گفت: بله دارم، امام در منزل است. گفتم: خوب، نميخواهد بياوري، ميترسم
برايت اسبابزحمت شود و دكاندارهاي ديگر بفهمند و ترا اذيّت كنند، تو آدرس
منزل را بده من خودم باشاگردم ميآيم. آدرس را به من داد و رفت. من هم
رفتم كلانتري، يك پليس مخفي را كه از رفقا بودديدم و جريان را به وي گفتم
و او را خود به سر قرار و آدرس بردم.
درب را زدم و آمد درب را باز نمود و ما را به زيرزمين منزللش برد. ديديم
همان كيسة خودم است.
به پليس گفتم: همان كيسه خودم است و او نيز اسلحهاش را در آورد و او را
دستگير كرد و بهكلانتري برد.
من هم كيسة نقرهام را برداشتم و به مغازه بردم. اي مسلمانها و اي شيعهها
قدر آقاي خود حضرتابوالفضل را داشته باشيد كه اين آقا خيلي كارها از دستشان
بر ميآيد؟
▲
سؤال يهودي راجع به توسّل به حضرت عبّاسعليهالسلام
حجّة الاسلام والمسلمين آقاي سيّد محمّد رضا ابطحي اصفحاني كه قبلاً نيز
كرامتي از ايشانذكرشد در تاريخ 28 محرّم الحرام 1416 ِ فرمودند.
2. روزي وارد اصفهان شدم. نزديك غروب بود و نماز نخوانده بودم. خواستم تا
قضا نشده نماز رابخوانم.يك دفعه درب منزل زده شد. پدرم مرحوم آيتالله
سيّد مرتضي ابطحي(ره) رفتند پشتدرب و طولاني نكشيد كه برگشته و فرمودند:
بياييد ببينيد كه اين شخص يهودي راجع به توسّل بهقمربني هاشمعليهالسلام
سؤالي دارد! سپس افزود كه وي ميگويد: فرزند من مريض شده و تمامدكترهاجوابش
كردند، يعني از معالجهاش عجاز ماندند. آخرين دفعه كه از دكتر برمي گشتم، بهسقا
خانهاي كه در بين راه بود، رسيدم و جميعي را ديدم كه مقابل سقاخانه
مشغول گريه بوده ومتوسّل به حضرت شدهاند. من هم با مشاهدة اين صحنه
بدون اختيار عرض كردم: يا اباالفضلمسلمانها، اگر شما تا صبح اين مريضم را
شفا دادي يك گوسفند قرباني تقديم آستانة شما خواهمكرد. و حالا فرزندم خوب
شده است و سؤال من اين است كه گوسفند را خودم بكشم، يا آن رازنده به
دست مسلمانها بدهم و ديگر خودشان هر چه ميخواهند انجام دهند؟ زيرا اگر خودمانجام
بدهم مسلمانها نميخورند و اگر نيز زنده به آنها بدهم خودم ذبح نكردهام؟
▲
دو پسرم را از حضرت
عبّاسعليهالسلام گرفتهام!
3. نقل ميكنند: در بروجرد فردي يهودي موسوم به يوسف و معروف به دكتر
بود كه ثروت زياديداشت، ولي فرزند نداشت. براي پيدا كردن فرزند، چند زن به
همسري گرفت امّا از هيچ كدامفرزندي به دنيا نيامد. هر چه خودش ميدانست و
هر چه نيز ديگران گفتند، از دعا و دارو، به كاربست و عمل كرد، ولي اينها نير
اثر نبخشيد.
روزي مأيوس نشسته بود، مرد مسلماني نزد او آمد و پرسيد: چرا افسردهاي؟! گفت:
چرا افسردهنباشم؟ چند ميليون ريال مال و ثروت جمع كردهام براي دشمنان!
زيرا فرزند ندارم كه بعد از مرگممالك آنها شود، اوقاف وارث ثروت من ميشود.
آن مسلمان پاك طينت گفت: من راه خوبي بهتر از راه تو ميدانم، اگر توفيق
داشته باشي ميتوانياز آن طريق به مقصودت نايل شوي. ما مسلمانها يك باب
الحوائج داريم كه نامش ابوالفضلالعبّاسعليهالسلام است. هر كه به آن
بزرگوار متوسّل بشود نااُميد نميشود. ما به آن حضرتمتوسل ميشويم و حاجتمان
را به وسيلة او از خدا ميگيريم. تو هم مخفي خدمت آن حضرتبرو و عرض حاجت
كن، تا فرزنددار شوي.
دكتر يوسف ميگويد: حرف اين مرد مسلمان رابه گوش گرفته و، مخفي از چشم
زنها و همسايههاو مردم، با قافلهاي به سوي كربلا حركت كردم. در آنجا وارد
حرم حضرت ابوالفضلالعبّاسعليهالسلام شده و عرض كردم: آقا، دشمن تو و دشمن
پدرت در خانهات آمده و عرضحاجت دارد، حاشا به شما كه مرا نااُميد برگرداني.
باري، حاجت خود را اظهار داشته و از حرم بيرون آمدم و باز به طور مخفي با
قافلة ديگري بهبروجرد برگشتم. پس از سه ماه زنم حامله شد و چون فرزند
پسري به دنيا آورد من نامش را غلامعبّاس نهادم. چندي بعد نيز براي بار
دوّم حامله شد و چون باز پسري به دنيا آورد اين بار نامش راغلام حسين
گذاشتم.
يهوديهاي بروجرد مطلب را فهميده اعتراضها به من كردند كه چرا اسم مسلمانان
را روي پسرانتگذاشتهاي؟! هر چه دليل آوردم نشد. عاقبت، به آنها گفتم كه
قضيّه از چه قرار است.
بدآنهاگفتم كه: اين دو پسر را از حضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلام گرفتهام
و جريان را از اوّل تاآخر برايشان نقل كردم.
نقل ميكنند: آن يهودي تا زنده بود به علما و سادات احترام كامل ميگذاشت،
ولي همچنان دردين يهود باقي بود.
▲
به بركت حضرت عبّاسعليهالسلام شفا يافتم و مسلمان شدم!
يكي از بزرگان اهل منبر نقل كرد از واعظي شنيدم كه ميگفت:
4. من در قوچان بودم، يك يهودي مرا براي روضه خواندن به خانهاش دعوت
كرد! من شگفتزده به خانهاش رفم و او گفت: ميخواهم مسلمان شوم. علّت
اسلام آوردن وي را پرسيدم، گفتهمسر من بيمار بود. ديشب موقعي كه از
تجارتخانهام وارد منزل شدم، ديدم بسيار گران است. ازعلّت گريهاش سؤال
كردم، در پاسخ گفت: شوهرم، من از شما شرمندهام؛ زيرا حدود هفده سالاست كه
به مرض روماتيسم پا دچارم و بكلي از حركت كردن عاجز ميباشم و با آنكه شما
هزينةفراواني صرف نمودهايد، از بهبودي نااُميدم. امشب ميخواهم به حضرت
ابي الفضلعليهالسلاممسلمانان، متوسّل شوم، زيرا بعضي از اوقات ميديدم
زنان مسلمان يكديگر را براي روضه خبرميكردند و چون من از آنان پرسش ميكردم
چه خبر است؟ ميگفتند: ما در مجلس عزاداريحاضر ميشويم و در آنجا متوسّل به
حضرت عبّاسعليهالسلام ميگرديم و خداوند به واسطة اينتوسل به آن سرور
بشوم و براي مظلوميت او اشك بريزم. چنانچه شفا يافتم آيا حاضري مسلمانشوي؟
گفتم: بلي. و ديدم با گره ميگفت: يا اباالفضل، يا اباالفضل! مدتي بعد مرا
خواب در ربود طولينكشيد كه شنيدم ميگويد: برخيز، نگاه كن! برخاستم و ديدم
اطاِ كه تاريك بود، روشن شده وزوجهام، با حال سلامتي، در صورتيكه نميتوانست
بايستد، برپا ايستاده و ميگويد: الا´ن حضرتابي الفضلعليهالسلام در اينجا
بود. گفتم: ماجرا را بازگو كن.
گفت: شما كه خوابيديد، من آن قدر تضرّع و زاري كردم كردم تا به خواب رفتم.
در عالم رؤيا ديدميك آقاي جليل القدري به من فرمود: بلندشو. عرض كردم:
قدرت برخاستن ندارم، و افزودمدست خود را به من بدهيد شايد بتوانم حركتي
نمايم. مشاهده نمودم كه محزون شد. سپسملاحظه كردم ديدم دست در بدن ندارد.
يهودي پس از نقل نقل داستان فوِ افزود: اكنون ما دو نفر به شرف اسلام
مشرّف ميشويم و بعداًمجلس با شكوهي تشكيل داده و اين كرامت حضرت عبّاسعليهالسلام
را براي خويشان وديگران بازگو ميكنيم و جمعيت زيادي را به اسلام گرايش ميدهيم.
▲
نذر
مهندس يهودي براي قمر بني هاشمعليهالسلام
حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاي سيّد محسن موسوي، يكي از مروّجين
مكتب اهل بيتعصمت و طهارتعليهالسلام، در شب ششم شعبان المعظّم 1414 ه.ِ
در مسجد مقدّسجملكران، از عموي گرامي خودش جناب آقاي مهندس سيّد محمّد رضا
موسوي نقل كرد كه:
5. آقاي مهندس يك رفيق يهودي داشت كه از داشتن فرزند محروم بود. وي براي
معالجه بهخيلي از اطبّا مراجعه كرده و حتي به اروپا هم رفته بود، ولي
نتيجه نگرفته بود. آقاي موسوي بهايشان ميفرمايد: ما يك ابوالفضلعليهالسلام
براي ايشان نذري بكن، اميد است نتيجه بگيري ومشكلت حل شود.
آقاي يهودي ميگويد: من نميدانم برنامة نذر ابوالفضلعليهالسلام به چه
نحو است، تا انجام دهمو به هدف برسم. شما از طرف من نذري بكن آقاي مهندس
موسوي ميفرمايد من گوسفندي نذركردم كه از طرف رفيق يهودي ام كه
انشاءالله اگر بچّهدار شد گوسفن را قرباني كنيم. آقاي يهودي بهآمريكا ميرود
و پس از مدتي تلفن ميكند كه آقاي موسوي آن نذري را كه براي حضرتابوالفضلعليهالسلام
كرده بوديد طبق رسوم خودتان انجام بدهيد، به عنايت حضرت قمربنيهاشمعليهالسلام
چند ماهي است كه زنم حامله شده است. سپس جناب آقاي مهندسسيّدمحمّد رضا
موسوي هم آن نذر را انجام داده و طبق معمول به نام حضرت قمر بني هاشمابوالفضل
العبّاسعليهالسلام گوسفندي قرباني كردند كه تقسيم شد.
▲
يك روضة اباالفضل برايم بخوان!
حجّة الاسلام والمسلمين آقاي حاج سيّد علي موحّد ابطحي اصفهاني نقل
كردند:
حدود 25 سال قبل كه مسجد الهادي (واقع در خيابان سيّد علي خان، نزديك
چهار باغ) راساختند، مسجد برنامههاي گستردهاي داشت بهترين گويندهها و خطباي
اصفهان در اين مراسمروضه خواني گستردهاي داشت. بهترين گويد اين پول را
به حجّة الاسلام والمسلمين حاج احمدآقا امامي بدهيد و بگوييد يك روضة
اباالفضل براي من بخواند. متصدي مسجد ميگويد: شمايهوديها، در هر كاري فتنه
ميكنيد؛ در روضه خواني هم فتنه؟!
يهودي، با حالت گريه، ميگويد: ما در هر چيزي فتنه بورزيم، نسبت به آقا
ابوالفضلالعبّاسعليهالسلام فتنه نميكنيم. سؤال ميكند: پس چه شده كه
پول ميدهي و چنين تقاضايي رامينمايي؟ ميگويد:
ديروز آقاي امامي روضة اباالفضلعليهالسلام را خواندند و در ضمن صحبت گفتند
هر كس پناه بهايشان آورد او را محروم نميكنند؛ خواه يهودي باشد خواه
نصراني. با شنيدن اين سخن ناگاه بهياد بچّة پسرم افتادم كه اثر نرمي
استخوان و جواب يأس دكترها ما را ناراحت كرده بود، و گريهكردم: آقا،
اباالفضل، من شما را نميشناسم، امّا بنا به گفتة اين آقا براي شفاي پسرم
متوسّل به شماميشوم، مرا محروم نكنيد. گريان شدم و حالي پيدا كردم. وقتي
به خانه آمدم، ديدم فرزندم راهميرود! از زنم پرسيدم: چه شد كه به راه
افتاد؟! گفت: نميدانم؛ فقط ديدم دستش را به ديوارگرفت و شروع به راه
رفتن كرد. گريه مرا گرفت. زنم پرسيد: چرا گريه ميكني؟! بايد خوشحالباشي!
گفتم داستان از اين قرار است و اين گرية شوِ است كه چگونه آقا اباالفضل
مرا موردعنايت قرار داده و واسطه شدند و خداوند بچّة مرا شفا داد.