عنايات قمر بني هاشم عليه السلام به كليميان

  1   2

 

•   از اين پس، صاحبم آقا قمر بني هاشم عليه السلام است!

•   ماشين مسروقه پيدا شد!

•    اسب سوار مي‌گويد: بلندشو، تو ديگر خوب شده‌اي

•    با گفتن يا اباالفضل، آتش مهار شد!

•    شفاي جوان كليمي به بركت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام

•   شفا يافتن دكتر كليمي

 

 

 

   از اين پس، صاحبم آقا قمر بني هاشم عليه السلام است!

  جناب حجه الاسلام و المسلمين حامي و مروج مكتب محمد و آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم، آقاي حاج سيدعبدالحسين رضائي نيشابوري واعظ، ساكن مشهد مقدس، طي نامه‌اي در تاريخ 18/4/74 شمسي مرقوم داشته‌اند:

1. مردي به نام شمعون يهودي در بغداد بود و تخصصي عجيب در علم رمل و اسطرلاب داشت. زنش مرد . پس از ختم مراسم دفن و كفن، به دخترش گفت: يك جفت كفش و يك عدد انگشتر از مادرت به جا مانده، اين دو به دست و پاي هر كس راست آمد، او زن آيندة من خواهد بود يك سال تمام گذشت ، ولي كسي پيدا نشد كه انگشتر و كفش با پا و دست او جور بيايد. سرانجام روزي دختر كفش را به پا و انگشتر را به دست كرد، گفتي كه مخصوص او ساخته‌اند، كاملا با پا و دست او راست آمد! مرد يهودي شب به خانه آمد و به دختر گفت: آخر تو براي من همسري پيدا نكردي!‌ دختر در جواب گفت: چه كنم كه در اين شهر كسي پيدا نشد كه اينها با دست و پايش جور شود، ولي به دست و پاي من راست آمد. مرد يهودي گفت: تا امروز دختر من بودي، از اين تاريخ به بعد همسر من خواهي بود!

دختر گفت: پدر، مگر ديوانه شده‌اي و عقل از سرت پريده؟! پدر گفت: جز اين راهي نيست، ناچار تو بايد زن من باشي! هر چه دختر گفت و اصرار كرد كه چطور مي شود دختري، همسر پدرش باشد؟! گفت: گوش من اين حرفها را نمي‌شنود، و جز اين راه ديگري نيست.

حرف دختر در پدر اثر نكرد ناچار به فكر چاره افتاد و فكرش به اينجا رسيد كه شيعيان مردي به نام ابوفاضل دارند كه او را باب الحوائج مي‌خوانند و در مشكلات زندگي متوسل به او مي‌شوند. با خود گفت: من هم دست به دامن ابوفاضل مي‌زنم. آمد بالاي پشت بام خانه و موها را پريشان كرد و رو به طرف كربلا ايستاد و فرياد زد: السلام عليك ياابالفضل ادركني! اين را گفت و خود را از بالاي بام به زير افكند . اما گويا صد نفر او را گرفتند و به آرامي روي زمين گذاشتند! از جا بلند شد و راه افتاد . از بغداد خارج شد و راه بيابان را در پيش گرفت، اما نمي‌داند كجا مي‌رود؟ به طرف شرق شب و روز در حركت است تا آنكه به نزديكي اصفهان رسيد. خسته شد، از راه بيرون آمد و زير درختي خوابيد.

از آن طرف سلطان حسين پادشاه وقت ايران، همسرش از دنيا رفته و مدتها بود كه متوسل به امام حسين عليه السلام شده و زني عفيف و با حيا و حجاب مي‌خواست. شب امام حسين عليه السلام را در خواب ديد، فرمود: سلطان حسين، فردا برو به شكار. فهميد كه در اين كار سري هست. فردا با اسكورت و محافظ خود به طرف شكارگاه بيرون رفت. در راه، شكاري جلب توجه سلطان را كرد. او را تعقيب نمود. شكار از نظرش ناپديد شد . از قضاي الهي گذارش به كنار همان درختي افتاد كه دختر يهودي در سايه‌اش خفته بود. دختر، از صداي سم اسب سلطان، از جا پريد. سلطان تا چشمش به دختر افتاد گفت: به شكار خود رسيدم! جلو آمد و پرسيد: دختر كجا بوده‌اي و اينجا چه مي‌كني؟ او شرح حال خود را مفصل به عرض سلطان رساند. سلطان فهميد كه راضي است. او را به عقد خود درآورد و شد ملكة ايران. شمعون يهودي هر چه انتظار كشيد ديد دخترش از بام به زير نيامد، بالاي بام آمد، او را نديد. فهميد كه صيدش از دام گريخته رمل و اسطرلاب را آورد و هر چه رمل كشيد چيزي نفهميد. همين قدر فهميد كه او به طرف شرق حركت كرده است. او هم روان شد. همه جا آمد تا به اصفهان رسيد. در اصفهان مشغول رمالي شد و بازارش سخت گرفت. افراد گمشده و نيز اموال مسروقه زيادي را براي مردم پيدا كرد. تا اينكه روزي يك قاطر شمش طلا از سلطان گم شد هر دري زدند پيدا نكردند، به عرض سلطان رساندند كه رمال باشي تازه‌اي آمده كه گمشده‌هاي زيادي پيدا كرده است . از او اين كار برمي‌آيد دستور داد او را آوردند. تخته رملش را گذارد و سرگرم رمل كشي شد سرانجام گفت: قاطر ميان خرابه‌اي از خرابه‌هاي شهر است رفتند و قاطر را پيدا كردند و آوردند، و او شد رمال باشي دربار سلطان حسين مفلوك.

از طرفي خدا به سلطان پسري داد حدود هفت هشت ماهه كه شد، رمال باشي به گونه‌اي در سلطان نفوذ كرد كه محرم حرم سراي او شد. روزي وارد حرم سراي سلطان شد و دخترش را ديد و شناخت، ولي چيزي نگفت. شب كه همه خوابيدند وارد حرم سرا شد سر بچة نوزاد را بريد و چاقو را در جيب مادر پسر، كه دختر خود وي (شمعون) باشد، گذارد. صبح سر و صدا بلند شد كه ديشب فرزند سلطان را در حرم سرا سربريده‌اند! سلطان دستور داد رمال باشي دربار كه خود او بچه را كشته بود، حاضر كردند و گفت تخته رمل بيانداز قاتل پسرم را پيدا كن. رمال حقه باز چند بار دروغي رمل كشيد و سرانجام گفت: فهميدم قاتل كيست، اما مصلحت نمي‌دانم بگويم. شاه اصرار زياد كرد تا اينكه گفت: مادر بچه، او را كشته است! شاه خشمگين شد و گفت بايد با بدترين مجازات او را كشت . رمال عرض كرد: قربان، او را به دست من بسپاريد تا من او را مجازات كنم. زن را به دست رمال، كه پدر او بود، دادند. او را از شهر بيرون برد و به بياباني آورد و به او گفت:‌ اگر آنچه من گفتم قبول مي‌كني از همين جا به سلامت مي رويم بغداد سر خانه و زندگيمان راحت زندگي ميكنيم. دختر گفت : تا وقتي كه من كسي نداشتم به خواستة شوم و ننگين تو تن درندادم، حالا كه صاحب دارم. پرسيد: صاحبت كيست؟ دختر گفت: قمر بني هاشم عليه السلام است! گفت: من هم دست تو را قطع مي‌كنم؛ قمر بني هاشم عليه السلام بيايد تو را نجات دهد! دست دختر را قطع كرد. سپس گفت: دستي از طلا براي تو درست مي‌كنم بيا تسليم من شو!‌ گفت : هرگز تسليم نمي‌شوم دست ديگرش را قطع كرد و بعد گفت: دو دست از طلا براي تو درست مي‌كنم، تسليم شو! باز هم تسليم نشد. سرانجام پاهاي او را نيز جدا كرد و او را بي دست و پا در ميان بيابان افكند و رفت.

دختر در همان حال متوسل به قمر بني هاشم عليه السلام شد در چه حالي بود نمي‌دانم، خواب بود؟ بيدار بود؟ حال مكاشفه بود؟ نمي دانم ، كه ناگاه ديد تمام بيابان غرق در نور شد. فرشتگان مقرب الهي در رفت و آمدند. پرسيد: چه خبر است؟ گفتند: فاطمه عليها السلام به اين بيابان مي‌آيد: ناگاه ديد هودجي از آسمان فرود آمد و از ميان آن هودج پيغمبر و علي و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام بيرون آمدند. پيغمبر فرمود: اين زن تازه مسلمان، دامن حضرت ابوالفضل العباس ما را گرفته است، من دعا مي‌كنم و شما آمين بگوييد. پيغمبر دستهاي دختر را به جاي خود گذارد و پايش را نيز به بدن متصل كرد و دعا فرمود؛ از اول بهتر شد. حركت كرد و سلام كرد و دامن زهرا عليها السلام را گرفت و عرض كرد: شما كه به واسطه قمر بني هاشم عليه السلام بر من منت گذاشتيد، پسرم را به من برگردانيد پرسش حاضر شد. حضرت زهرا عليها السلام پرسيد: ديگر چه مي‌خواهي؟ گفت: مي‌خواهم كربلا كنار قبر قمر بني هاشم عليه السلام باشم. اسم اين پسر را عباس گذاشتم و او نوكر قمر بني هاشم عليه السلام است.

زن را با فرزندش به كربلا رساندند. در آنجا بود تا پسر به سن 15 ، 16 سالگي رسيد شبي سلطان حسين حضرت ابي عبدالله الحسين عليه السلام را در خواب ديد كه به وي فرمود : بيا امانتت را از ما بگير. فهميد كه سري در اين خواب است. عازم كربلا شد . روزي از حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مي‌خواست بيرون بيايد كه صداي مؤذن بلند شد. تا گفت :‌ الله اكبر ، دل سلطان از جا كنده شد. همانجا نشست . مؤذن اذان را گفت و سلطان اشك ريخت. مؤذن كه پايين آمد سلطان ديد جواني شانزده ساله است، ولي آنقدر او را دوست دارد كه آرام نمي‌گيرد. يك مشت زر در دامن جوان ريخت. جوان گفت: مادرم به من گفته كه تو نوكر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مي‌باشي از كسي پول نگير. شاه گفت : به مادرت بگو سلطان ايران فردا ميهمان ماست. گفت : چشم، و آمد به مادرش گفت. مادر گفت: برو بگو فردا فقط خودش بيايد. فردا سلطان وارد شد، ديد يك اتاق است كه وسط آنرا پرده كشيده‌اند و زن پشت پرده قرار دارد. شاه وارد شد و سلام كرد. زن گفت: وعليكم السلام ايها الخائن! شاه پرسيد : خانم چه خيانتي از من سر زده است؟! گفت : خيانت از اين بالاتر، كه ناموست را به دست يك نفر يهودي بدهي؟ من همسر تو هستم، اين هم همان پسري هست كه يهودي او را كشت، اما خدا به واسطة قمر بني هاشم عليه السلام به من برگرداند. و سپس قصه را از اول تا به آخر نقل كرد. التماس دعا دارم

سيدعبدالحسين رضائي نيشابوري

مشهد رضوي

 

   ماشين مسروقه پيدا شد!

حجه الاسلام آقاي حاج شيخ علي اكبر قحطاني دو كرامت به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده و چنين نقل مي‌كند:

2. سال 1346 شمسي، ابتداي طلبگي‌ام در شهرستان شيراز به نماز جماعت استاد محترم، مرحوم حاج سيدمحمدحسيني رحمه الله عليه مي‌رفتم. شبي در صف اول پشت سر آقا به نماز ايستاده بودم، شخصي آمد و به آقا گفت:

يك يهودي كه در همين نزديكيهاي مسجد مغازه دارد، ماشين او را چندي پيش به سرقت بردند. ايشان به هر وسيله‌اي كه متوسل شد، ماشين پيدا نشد، تا اينكه من او را راهنمايي كردم كه چيزي نذر حضرت عباس عليه‌السلام نما بلكه مشكل تو حل شود. فرد يهودي گوسفندي نذر كرد و ماشين بعد از مدتها كه به سرقت رفته بود پيدا شد. شخص مزبور افزود: الان، يهودي چه بايد بكند؟

آقا فرمود: حيوان را بدهد فرد مسلماني ذبح كند و گوشتش را به مسلمانان بدهند تا مصرف كنند.

پس دادرسي آقا منحصر به مسلمانها نمي‌باشد، بلكه ايشان به فرياد هر دادخواهي، خارج از دين اسلام باشد، مي‌رسد.

 

    اسب سوار مي‌گويد: بلندشو، تو ديگر خوب شده‌اي

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ محمدكاظم پناه رودسري، نقل كرد: در روز دوشنبه 18 ماه صفر سال 1389 هجري قمري در مسجد جامع حضرت عبدالعظيم حسني عليه السلام در شهر ري از جناب آيه الله آقاي شيخ عباسعلي اسلامي شنيدم كه فرمودند:

3. چند سال پيش در اصفهان منبر مي‌رفتيم. روزي يكي از مستمعين به من گفت: آقا، يك نفر يهودي مي‌خواهد 5-6 من شيريني در ميان مردم اين مسجد و مستمعين شما تقسيم كند. آيا شما اجازه مي‌دهيد و صلاح مي‌دانيد؟ من به وي گفتم: از يهودي سؤال كن براي چه مي‌خواهد شيريني به مسلمانان بدهد؟ آن شخص مي‌رود و از يهودي مي‌پرسد و يهودي علت اين امر را چنين بيان مي‌كند:

پسرم سخت مريض شد و عمل جراحي كرد و بعد از عمل جراحي خيلي حالش بد شد، به گونه‌اي كه در آستانة مرگ قرار گرفت.

پرستاران كه حال پسرم را اينگونه مي‌بينند ناراحت مي‌شوند و مي‌گويند: يا ابالفضل العباس عليه السلام، به فرياد اين پسر جوان يهودي برس!

پسرم مي‌گويد: من پيش خودم گفتم خدايا، اگر اين ابوالفضل، كه مسلمانان او را براي سلامتي من در پيشگاه تو واسطه قرار داده‌اند، نزد تو مقام و منزلت دارد، تو را به حق او قسم مي‌دهم كه مرا از اين مرض نجات دهي. بعد از اين توسل، كمي خوابش مي‌برد در عالم خواب مي‌بيند شخص اسب سواري نزديك دريچه‌اي كه تختش در كنار آن قرار داشت آمده و به او مي‌گويد: بلند شو! پسرم مي‌گويد: نمي‌توانم بلند شوم. اسب سوار مي‌گويد: بلند شود،‌ تو ديگر خوب شده‌اي. پسرم برمي‌خيزد و مي‌بيند خوب شده است. اين خبر به دكترها مي‌رسد،‌ آنها مي‌آيند و مي‌بينند كه حتي اثر بخيه هم وجود ندارد. اينكه من (پدر آن پسر)‌ آمده‌ام به شكرانة‌ اين موهبت، در ميان شما شيريني پخش كنم.

 

    با گفتن يا اباالفضل، آتش مهار شد!

جناب آقاي محمد افوضي، آموزگار محترم دبستان شهداي 19 دي قم، نقل كردند:

4. در كارخانه‌اي به نام اسكاج برايت،‌واقع در جادة كوه سفيد جنب سنگبري كاج(كاخ سابق)، سه نفر به نامهاي ناصرقيومي(مسلمان) و هوشنگ و منوچهر يوهابيان(يهودي) شريك بودند و مشتركا كارخانه را اداره مي‌كردند.

يكي از روزها، كه ما در كارخانه مشغول كار بوديم و اسكاچ و ابرها را روي هم مي‌چسبانديم،‌ ناگهان كارخانه در اثر جرقه، آتش گرفت و در پي وقوع آتش سوزي، يكي از شركاي يهودي كارخانه، متوسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شده فرياد زد: يا اباالفضل!

در اين زمان ، انگار آبي بود كه روي آتش ريخته شد: آتش خاموش و مهار گرديد. سپس همان فرد يهودي دستور داد سريعا يك گوسفند بگيريد بياوريد و تقديم به آستان حضرت اباالفضل العباس عليه السلام قرباني كنيد. گوسفند را سربريدند و به نام حضرت ميان افراد تقسيم كردند.

اين است عنايت فرزند رشيد علي بن ابي‌طالب حضرت ابوالفضل العباس عليهم السلام.

 شفاي جوان كليمي به بركت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام

حجه الاسلام آقاي حاج سيد علي آتشي، داماد آيت الله حاج شيخ جلال آيت اللهي، از منبريهاي معروف و مشهور يزد هستند كه هر كس هر گونه حاجت و يا گرفتاري‌يي دارد از ايشان درخواست توسل مي‌كند. ايشان، شبي در منزل مرحوم حجه الاسلام وزيري نقل كردند:

5. يك شب حدود ساعت 12 بود و ما همگي خواب بوديم، كه ناگهان از خواب پريدم و شنيدم كسي حلقة درب را مي‌كوبد. به پشت درب منزل رفتم و گفتم كيست؟ گفت: حاج آقا، من فلان شخص كليمي هستم. سؤال كردم چه كار داري؟ گفت:‌ جوانم مريض، و در حال جان دادن است، فورا بياييد و براي نجات وي به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام توسل جوييد. گفتم: اين موقع شب آمدن برايم مقدور نيست، و او شروع كرد به گريه كردن و التماس نمودن.

درب را باز كردم و وقتي حال زار او را ديدم، گفتم : صبر كن، الآن بر‌مي‌گردم. به داخل منزل رفتم و استخاره كردم، بسيار خوب بود. برگشتم و به او گفتم: آدرس دقيق منزلت را به من بده و برو، تا چند دقيقه ديگر من هم مي‌آيم. نشاني منزل را داد (البته منزل آقاي آتشي با منزل آن يهودي خيلي فاصله زيادي نداشت).

آن مرد رفت و من هم مهياي رفتن شدم و به اميد خدا حركت كردم. وقتي به منزل يهودي رسيدم ديدم وي در كوچة نزديك منزل ايستاده است. وارد منزل شدم و جوان را در حال احتضار ديدم. مادرش بر بالين جوان نشسته و گريه مي‌كرد. فورا نشستم و به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شدم. پدر و مادر جوان گرية زيادي كردند و مدام يا ابوالفضل العباس عليه السلام! يا ابوالفضل العباس عليه السلام! مي‌گفتند. پس از اتمام روضه، فورا از آنجا بيرون آمده و به منزل رفتم.

فردا صبح زود، مرد يهودي براي تشكر به منزل ما آمد و گفت: فرزندم شفا يافت!

 

   شفا يافتن دكتر كليمي

جناب مستطاب،‌ذاكر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، آقاي نورالله مرتضايي تويسركاني، ساكن شهر مقدس قم، در تاريخ 30/9/77 شمسي مرقوم داشته‌اند:

6. دكتر ميرزا ابراهيم كليمي كه در شهر تويسركان مطب داشته است، در شب شهادت حضرت ابوالفضل العباس عليه اسلام به سال 1335 شمسي به دل درد شديدي دچار مي‌شود، به طوري كه هر چه دوا و درمان مي‌كند كمتر نتيجه مي‌گيرد، بلكه درد او به شدت افزايش مي‌يابد وي خادمي مسلمان داشت. به خادم مي‌گويد: كاري براي من انجام بده، والا الان از دنيا مي‌روم!

خادم در جواب مي‌گويد‌: شما خود دكتر هستي و مريضها را جهت مداوا نزد تو مي‌آورند و تو برايشان مي‌نويسي. وقتي خود نتواني براي خويش كاري انجام بدهي، من چگونه مي‌توانم برايت كاري انجام بدهم؟

مابقي داستان از خادم بشنويد:

خادم مزبور تعريف مي‌كرد: در اين اثنا ناگهان به ذهنم خطور كرد بروم به مسجد باغوار كه روضة ابوالفضل العباس عليه السلام در آن برقرار بود و يك استكان آبجوش با چند حبة قند آورده، به خورد دكتر بدهم، شايد شفا حاصل كند.

به مسجد باغوار رفته، مقداري آب جوش و چند دانه قند در ميان آب جوش حل كردم و آوردم و به خورد دكتر دادم. كم كم رو به بهبودي نهاد و خوب شد. دكتر بلند شد و به من گفت چه چيزي به من خورانيدي كه مانند مهري كه به روي كاغذ زده شود اثر گذاشت و درد مرا خوب كرد؟!

در جواب گفتم: مقداري آب جوش با چند دانه قند از مجلس روضة قمر بني هاشم حضرت عباس عليه السلام (كه در مسجد باغوار برقرار بود) آوردم و به شما خورانيدم. دكتر سؤال كرد: ابوالفضل چه شخصيتي بوده است؟

گفتم: او برادر امام حسين سالار شهيدان عليه السلام است. امام حسين عليه السلام با 72 تن از ياران خود براي دفاع از اسلام در كربلا به شهادت رسيدند و زنها و فرزندان آنان بعد از شهادت مردان، اسير گشتند، و حضرت عباس عليه السلام نيز يكي از آن 72 تن بود كه در كنار نهر علقمه به شهادت رسيد و دو دستش را از تن او جدا كردند. از آن تاريخ تاكنون نزديك 14 قرن مي‌گذرد و هر ساله ما مسلمانان براي احترام به آنان در ماه محرم عزاداري مي‌كنيم.

دكتر گفت: اكنون من هم سالي 3 كيلو قند و يك كيلو چاي، نذر حضرت عباس عليه السلام مي‌كنم.

باري ، دكتر كليمي فورا روي نذري كه مي‌كند، پولي به خادم مي‌دهد كه قند و چاي خريده و به مسجد باغوار ببرد. خادم هم طبق دستور قند و چاي را به مسجد مي‌برد. مسئول آبدارخانه پس از اطلاع از ماجرا، به خادم دكتر مي‌گويد:‌ من اينها را قبول نمي‌كنم، چون ايشان كليمي است، مگر اينكه حاكم شرع اجازه بدهد.

خادم، نزد حضرت آيت الله تألهي مي‌رود كه در آن زمان از طرف حضرت آيت الله العظمي بروجردي (ره)، عازم آن ديار شده بود و قصه را از اول تا به آخر براي ايشان بيان مي‌كند. ايشان هم مي‌فرمايد: اشكال ندارد و قند و چاي را قبول كنيد.

از آن پس، هر ساله دكتر ميرزا ابراهيم قند و چاي را به مسجد باغوار مي‌فرستاد و اين كار تا زماني كه زنده بود،‌ ادامه داشت.